eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
من شاگردم و از دست ندادم؛ پایهٔ ایده‌های خامی که شدن/نشدن‌ش معلوم نبود رو از دست دادم... بی‌کلهٔ نتر
من یه باعرضهٔ به‌دردبخورِ بی‌منت و بی‌ادعا رو از دست دادم. یه محبتِ واقعیِ در عمل رو...
سربه‌راه
من یه باعرضهٔ به‌دردبخورِ بی‌منت و بی‌ادعا رو از دست دادم. یه محبتِ واقعیِ در عمل رو... #خوب‌ترین
هر روز کلی دختر آویزونم بودن و در حال ابراز محبت. اما اگه یه غریبه وارد مدرسه می‌شد و کمی نظاره می‌کرد، اصلا خیال می‌کرد خوب‌ترین دوستم نداره(!) دورم نبود. آویزونم نبود. بروز و‌ بیان نداشت. اما «توجه» داشت. اگه اون غریبه ازش تو کلاس طبقه پایین می‌پرسید من کجام؟ می‌دونست کجای طبقه بالا و مشغولِ چه کاری‌ام! فقط دو بار ابراز داشت... یکی بعد از نیمه‌شعبانم که با یک روز تأخیر اومدم و انتظارِ منظمش به هم ریخته بود... یکی هفتهٔ پیش که سرم شلوغ بود و هر زنگ تفریح یکی می‌خواست باهام صحبت کنه و من برای این‌که شلوغ نشه، همه رو می‌بردم پشت بوم. فقط یه یک‌شنبه من رو جز از پشتِ پنجره وقتی صف بود، ندیده بود. من سرِ کلاسِ هفتم بودم. زنگ سوم بود. بی‌پروا درِ کلاس رو باز کرد و با صدای بلند و عصبانیت گفت اینجایید؟! چرا ندیدم‌تون؟! چرا نبودید؟! چرا جایی نیستید که ببینم‌تون؟! چرا حواس‌تون به من نیست که ببینم‌تون؟! بی‌پروای مختصر و مفیدِ من... نه! دیگه تکرار نمی‌شی... لعنت به اردیبهشتِ پارسال که ابراهیم رئیسی رو تکرار نکرد و لعنت به اردیبهشت امسال که تو رو از من گرفت...
در ستایشِ جسورها نازنین‌زهرا دو ساله شاگردمه؛ هم پارسال، هم امسال. هر دو سال سرِ کلاس‌هام ساکتِ ساکت بود. هیچ مشارکت و هیچ شور و شوقی نشون نداده. البته کلا آرومه، اما هیچ نشانه‌ای از علاقه و محبت به من نداده که بازخورد بگیره. تنها می‌دونم و متوجه بودم که هر دو سال، صندلیِ روبه‌روی میزِ من می‌شینه که با توجه به خنثی بودنش گمان می‌کردم صندلیِ دیگه‌ای رو دوست نداره. روز معلم هم هیچ هدیه و تبریکی ازش تو این دو سال دریافت نکردم و هیچ راهی به ذهن من نداشت که تصور کنم بهم محبت داره. امروز ساعتِ سوم که همه پایه‌ها دوره‌م کرده بودن هم‌دیگر رو بغل کنیم، اومد و ساکت ایستاد تا نوبتش بشه. نه‌چندان با شوق به آغوش کشیدمش چون رابطه و خاطره‌ای برام نساخته، صرفا دانش‌آموز بدی نیست. رفت و نیم‌ ساعتِ بعد دوباره اومد... دوباره بغل و گریه‌هاش... رفت و نیم ساعتِ بعد و بغل و گریه‌هاش... وَ تا زنگِ آخر این اتفاق دست کم ده بار تکرار شد. وقتی به زنگِ آخر نزدیک شدیم و بی‌تابیش بیشتر شد، صداش کردم و گفتم تو چرا این‌قدر بی‌تابی؟ من و تو که خیلی با هم خاطره‌ای نداریم! گریه‌ش شدیدتر شد و شروع کرد دونه دونه کارها و جمله‌هایی که از من... از دو‌ سال پیش تا حالا رو... خاطرش بود گفتن... این‌قدر دقیق و جزئی که انگار رفیقه و همه جیک‌وبُک من و می‌دونه... بعد هم با هق‌هق گفت دبیر محبوبش منم و این دو سال به عشق من مدرسه میومده و‌ فلان... بعد ازم درخواست کرد با هم عکس بگیریم و گرفتیم... از مدرسه بیرون اومدم پیام داده بود خانم عکسمون و‌ بفرستید و فرستادم... از عصر پیام‌های گریه‌دارش شروع شده... دو سال سکوتش و یهو شکسته و‌ داره هی پیام می‌ده و حرف می‌زنه... پاسخ پیام‌های محبت‌آمیزش رو دارم به سختی می‌دم... اگه زیر ۲۱ سال نبود که اصلا پاسخی نمی‌دادم! تو دو سال با محبت به من زندگی کردی، من تازه پنج ساعته فهمیدم تو خنثی نبودی! نمی‌شه تو پنج ساعت عقل و قلبم رو میزون کنم که با تو خاطره بسازه! این دو سال لال بودی؟! عین همه آدم بزرگای دغل محبت داشته، نه زلالیِ سن خودشون! تو دلش بوده ولی لزومی ندیده در عمل نشون بده(!) حالا اگه از من بازخورد نبینه می‌گه من بی‌احساسم(!) آهای نازنین‌زهراها! این مدل دوست داشتن‌تون بخوره تو سرتون که لبریز از خودخواهی، زحمت و توقعه! اگه بازخورد هم نبینین، لبریز از تهمت و توهین(!) خیلی دارم مختصر و‌ سبک پاسخ پیام‌هاش و می‌دم و امیدوارم زودتر از پیام‌هام بره. بیش باد بی‌پرواهای جسوری چون که نه برای ابرازِ به‌موقع بهانه‌ای دارن، نه از عمل کردن وحشتی؛ میانهٔ کلاسی دیگه دوست داشتن رو فریاد می‌زنن و در تمومِ عکس‌ها، بی‌هیچ لبخندی دوست داشتن رو موندگار می‌کنن.❣
برای میخچه‌م اومدم دکتر. برقا قطعه و حوصله همه از انتظار و گرما سر رفته. پرستارای بدحجابش دارن نق‌وناله می‌کنن. گفتم عوضش واتساپ رفع فیلتر شده و آزادی داریم و مشکل اقتصادی نیست. باید قِر هم بدیم تازه! دست مریزاد به هرکی به پزشکیان رأی داد! دهناشون بسته شد و دارن با غیظ به من نگاه می‌کنن. خدا لعنت کنه هرکی تبیین نکرد رو. خدا لعنت کنه هرکی رأی نداد. خدا لعنت کنه هرکی تلاش نکرد.
+ به‌خاطر ایستادن زیاده. معلمی یا پرستار؟ - معلم ❤️
سربه‌راه
من یه باعرضهٔ به‌دردبخورِ بی‌منت و بی‌ادعا رو از دست دادم. یه محبتِ واقعیِ در عمل رو... #خوب‌ترین
خوشحالم فردا کلاسای مؤسسه و راه دوره تموم می‌شه. خوشحالم حالا که خوب‌ترین رو از دست دادم، دیگه لازم نیست مشتی خنگِ پولدار رو که امضا می‌دم هیچ‌کدوم تیزهوشان قبول نمی‌شن رو تحمل کنم. منکر محبت‌شون نیستم، اما محبتِ خشک‌وخالی به چه درد دنیا می‌خوره؟! با عرضه می‌شه دنیا رو آباد کرد، نه با محبت(!) نمی‌شه خوش‌اخلاق باشی ولی علیل، واگرنه مدیر شب‌کارم دربه‌درِ منِ بداخلاق نبود(!) کی بشه بفهمن من بداخلاق نیستم، برای بچه‌بازی و خاله‌زنک‌بازی و مسخره‌بازی وقت ندارم. تموم دیشب گریه کردم. اما صبح سرِ پا شدم که با تمام قوا زندگی رو ادامه بدم و تلاش کنم بازم خوب‌ترین تحویلِ ظهور بدم. تکرار نمی‌شه. مطمئنم. اما من وظیفه‌م تلاشه و تلاشه و تلاشه.
بدون دخترام دور از عِراق هیچیِ این زندگی برام جذاب و خارق‌العاده نیست. دیگه حوصلهٔ زندگی ندارم.
مگه چیکار کردم؟! کدوم قلّه رو فتح کردم؟! اسمم کجای تاریخ ثبت شده؟! چه کتابی به یادگار گذاشتم؟! چند خط از من زندگی‌ای رو عوض کرده؟! چه خیری به پدر و مادرم و دنیا رسوندم؟! دقیقا بعد از چه شقّ‌القمری استراحت کنم؟! بیا با خودمون روراست باشیم؛ ما کاری نمی‌کنیم... فقط سرگرمیم!
سربه‌راه
بیکاری به‌شددددددددت روی احوالاتِ من اثر داره! الآن که دو روزه خونه‌ام و بیکار، روحم در ادبار به سر
مامان و رفیق از روی اخلاقم می‌فهمن که بیکارم یا شلوغ. من برعکسِ بقیه در شلوغی خوش‌اخلاقم و در بیکاری بی‌اخلاق. نشستم پای تلویزیون و دارم شبکه‌های بازیگرزده‌ش و پشت سر هم رد می‌کنم و شام و ناهارنخورده، فقط میلم به چای و آب و نوشابه می‌کشه، که مامان ازم می‌پرسه کلاسات تموم شده، آره؟ بدون این‌که نگاهش کنم، کنترل‌به‌دست می‌گم فردا تموم می‌شه. مثلا میاد درستش کنه ولی خراب‌ترش می‌کنه؛ تخصصِ اغلبِ مادرا(!) می‌گه بهتر! یکم استراحت می‌کنی هم پات بهتر می‌شه، هم بلکه تپل شی! کاره تو داری؟ تا تو خونه و سفر و استراحت و مریضی‌تم باهاته... تلویزیون و خاموش می‌کنم و به مادرم نگاه می‌کنم و می‌گم: شما پسرات و باز می‌بینی؛ چه اونی که رفته خونه خودش، چه اونی که رفته سربازی‌. ولی من دیگه هیچ‌کدوم از دخترام و نمی‌بینم... ۹ ماه بچه‌ به دندون می‌گیرم و بعد دیگه برای همیشه از دستشون می‌دم...
نذرِ ناجیِ مرزِ عِراق‌مون رو اَدا کردیم. خندهٔ اون پیرمردی که دندون نداشت ولی از نذرمون ذوق کرد؛ از طرف شهید محراب‌حسینی و رفیقش، هدیه به امام زمان علیه السلام❣
زمان: حجم: 150.3K
آبادانی دورت بگردم❤️
سربه‌راه
مصاحبه‌ها و گفتگوهای بچه‌مذهبی‌های حسینیه هنر که زندگی شهدا رو می‌نویسن خوندید یا شنیدید؟ مصاحبه‌ها
دوستم برام خبر خوش فرستاده. خبر خوشش یه لینکه. باز می‌کنم و تیزر سریال سووشون هست که نرگس آبیار ساخته‌. تردید دارم بازش کنم. وقتی کتابی از نویسنده‌ای رو دوست دارم، می‌ترسم بهش نزدیک شم و ببینم خودش، اثرش نیست... وقتی دانشجوی ارشد بودم، دانشکده مصطفی مستور رو دعوت کرده بود. با آب‌وتاب و ذوق‌وشوق به رفیق گفته بودم. تهش گفتم ولی نمی‌رم. رفیق می‌دونست چرا. ولی گفت اگه نری به دلت می‌مونه. توکل کن و بیا برو نویسندهٔ مورد علاقه‌ت و از نزدیک ببین. دستِ من و گرفت و برد تالارِ دکتر شریعتی. خیلی زود رفتیم و وسط که روبه‌روی سِن می‌شد، روی بهترین صندلی‌ها نشستیم. کتاب جدیدِ اون موقعِ آقای مستور رو می‌فروختن که هرکی می‌خواد امضاشون و بگیره. منم «بهترین شکل ممکن» رو خریدم. نشست شروع شد و مجری‌ها و کارشناس‌ها و نقّادها شروع کردن و آقای مستور هم اومد. با لبخند اومد. یه سلامِ فووووووووق‌العاده کوتاه و مختصر کرد. با لبخند نشست. با لبخند گوش داد. این گزارشِ تا آخرِ نشست بود! من خیلی نشست رفته بودم. شاعر و نویسنده زیاد دیده بودم. همه‌شون یادداشت می‌کنن. حرفای بقیه رو. صحبتا رو. نقدها رو. بعد پاسخ می‌دن. توضیح می‌دن. «پس چرا کتاب نوشتید؟!» ما می‌نویسیم که حرف نزنیم! قرار به حرف زدن بود خب نمی‌نوشتیم! من از معتقدین به تئوری «مرگ مؤلف» هستم. به‌شدت. به‌شدت. مگه از یه غزلِ حافظ، هشتاد میلیون نفر شبِ عید حس خوب می‌گیرن، این هشتاد نظر، یکیه؟! «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» ولی آقای مستور حتی روبه‌روش کاغذ و‌ قلمی نذاشت! دست‌به‌سینه و با لبخند تکیه زد به صندلی و فقط گوش داد. در سکوت... تا انتها گوش داد. وقتی دانشجوها سؤالات مستقیم پرسیدن هم، مختصر و با این محتوا که «نظر شما محترمه» پاسخ می‌داد و مطمئنم حتی خاطرش هم نمی‌موند! جلسه تموم شد در حالی که آقای مستور ته تهش شاید ده دقیقه صحبت کرده بود :) درست همون شخصیت‌های کم‌حرفِ پرنگاهِ همیشه در تعلیقِ قصه‌هاش بود :) نوبت به امضای کتاب که رسید، یه صف نسبتا طولانی شکل گرفت که من عامدانه انتهاش ایستادم و نمی‌خواستم نوبتم شه. دوست داشتم فرصت بیشتری داشته باشم و ببینم‌شون فقط. یکی گل بهش داد، یکی قربون‌صدقه‌ش رفت، یکی باهاش عکس گرفت، یکی رفت کنار گوشش و پچ‌پچ کرد... به من که رسید هیچی نگفتم... فقط لبخند زدم... با لبخند رفتم جلوی میز... با لبخند زل زدم به چشم‌هاش... با لبخند نگاهم می‌کرد... عجله‌ای نکردم که کتابم و بدم دستش... عجله‌ای نکرد که کتابم و از دستم بگیره... متشکرم آقای مستور! متشکرم از خاطره‌ای که حتی از یادآوریش سرِ شوق میام... اگه دخترهٔ اَداییِ پشت سرم به شونه‌م نمی‌زد و با تمسخر نمی‌گفت اگه امضا نمی‌خوای برو کنار عکس بگیرم(!) هم‌چنان می‌موندم و همهٔ سؤال‌هام از کتاب‌هاشون رو که برام حل شده بود، با همون نگاه بهشون می‌گفتم... کتابم و امضا کردن و من مشتاق‌تر از قبل به قلمِ ایشون، از تالار دکتر شریعتی اومدم بیرون و همهٔ ذوق‌هام رو ریختم تو دلِ رفیق😍 خانم آبیار؛ لطفا سووشونِ من رو برام نگه دار...