سربهراه
من یه باعرضهٔ بهدردبخورِ بیمنت و بیادعا رو از دست دادم. یه محبتِ واقعیِ در عمل رو... #خوبترین
خوشحالم فردا کلاسای مؤسسه و راه دوره تموم میشه. خوشحالم حالا که خوبترین رو از دست دادم، دیگه لازم نیست مشتی خنگِ پولدار رو که امضا میدم هیچکدوم تیزهوشان قبول نمیشن رو تحمل کنم.
منکر محبتشون نیستم، اما محبتِ خشکوخالی به چه درد دنیا میخوره؟!
با عرضه میشه دنیا رو آباد کرد، نه با محبت(!)
نمیشه خوشاخلاق باشی ولی علیل، واگرنه مدیر شبکارم دربهدرِ منِ بداخلاق نبود(!)
کی بشه بفهمن من بداخلاق نیستم، برای بچهبازی و خالهزنکبازی و مسخرهبازی وقت ندارم.
تموم دیشب گریه کردم.
اما صبح سرِ پا شدم که با تمام قوا زندگی رو ادامه بدم و تلاش کنم بازم خوبترین تحویلِ ظهور بدم.
تکرار نمیشه. مطمئنم. اما من وظیفهم تلاشه و تلاشه و تلاشه.
بدون دخترام
دور از عِراق
هیچیِ این زندگی برام جذاب و خارقالعاده نیست.
دیگه حوصلهٔ زندگی ندارم.
سربهراه
بیکاری بهشددددددددت روی احوالاتِ من اثر داره! الآن که دو روزه خونهام و بیکار، روحم در ادبار به سر
مامان و رفیق از روی اخلاقم میفهمن که بیکارم یا شلوغ. من برعکسِ بقیه در شلوغی خوشاخلاقم و در بیکاری بیاخلاق.
نشستم پای تلویزیون و دارم شبکههای بازیگرزدهش و پشت سر هم رد میکنم و شام و ناهارنخورده، فقط میلم به چای و آب و نوشابه میکشه، که مامان ازم میپرسه کلاسات تموم شده، آره؟
بدون اینکه نگاهش کنم، کنترلبهدست میگم فردا تموم میشه.
مثلا میاد درستش کنه ولی خرابترش میکنه؛ تخصصِ اغلبِ مادرا(!)
میگه بهتر! یکم استراحت میکنی هم پات بهتر میشه، هم بلکه تپل شی! کاره تو داری؟ تا تو خونه و سفر و استراحت و مریضیتم باهاته...
تلویزیون و خاموش میکنم و به مادرم نگاه میکنم و میگم:
شما پسرات و باز میبینی؛ چه اونی که رفته خونه خودش، چه اونی که رفته سربازی. ولی من دیگه هیچکدوم از دخترام و نمیبینم... ۹ ماه بچه به دندون میگیرم و بعد دیگه برای همیشه از دستشون میدم...
سربهراه
مصاحبهها و گفتگوهای بچهمذهبیهای حسینیه هنر که زندگی شهدا رو مینویسن خوندید یا شنیدید؟ مصاحبهها
دوستم برام خبر خوش فرستاده. خبر خوشش یه لینکه. باز میکنم و تیزر سریال سووشون هست که نرگس آبیار ساخته.
تردید دارم بازش کنم.
وقتی کتابی از نویسندهای رو دوست دارم، میترسم بهش نزدیک شم و ببینم خودش، اثرش نیست...
وقتی دانشجوی ارشد بودم، دانشکده مصطفی مستور رو دعوت کرده بود.
با آبوتاب و ذوقوشوق به رفیق گفته بودم. تهش گفتم ولی نمیرم.
رفیق میدونست چرا. ولی گفت اگه نری به دلت میمونه. توکل کن و بیا برو نویسندهٔ مورد علاقهت و از نزدیک ببین.
دستِ من و گرفت و برد تالارِ دکتر شریعتی.
خیلی زود رفتیم و وسط که روبهروی سِن میشد، روی بهترین صندلیها نشستیم.
کتاب جدیدِ اون موقعِ آقای مستور رو میفروختن که هرکی میخواد امضاشون و بگیره. منم «بهترین شکل ممکن» رو خریدم.
نشست شروع شد و مجریها و کارشناسها و نقّادها شروع کردن و آقای مستور هم اومد.
با لبخند اومد.
یه سلامِ فووووووووقالعاده کوتاه و مختصر کرد.
با لبخند نشست.
با لبخند گوش داد.
این گزارشِ تا آخرِ نشست بود!
من خیلی نشست رفته بودم. شاعر و نویسنده زیاد دیده بودم.
همهشون یادداشت میکنن. حرفای بقیه رو. صحبتا رو. نقدها رو.
بعد پاسخ میدن. توضیح میدن.
«پس چرا کتاب نوشتید؟!»
ما مینویسیم که حرف نزنیم!
قرار به حرف زدن بود خب نمینوشتیم!
من از معتقدین به تئوری «مرگ مؤلف» هستم. بهشدت. بهشدت.
مگه از یه غزلِ حافظ، هشتاد میلیون نفر شبِ عید حس خوب میگیرن، این هشتاد نظر، یکیه؟!
«هر کسی از ظنّ خود شد یار من»
ولی آقای مستور حتی روبهروش کاغذ و قلمی نذاشت!
دستبهسینه و با لبخند تکیه زد به صندلی و فقط گوش داد.
در سکوت... تا انتها گوش داد.
وقتی دانشجوها سؤالات مستقیم پرسیدن هم، مختصر و با این محتوا که «نظر شما محترمه» پاسخ میداد و مطمئنم حتی خاطرش هم نمیموند!
جلسه تموم شد در حالی که آقای مستور ته تهش شاید ده دقیقه صحبت کرده بود :)
درست همون شخصیتهای کمحرفِ پرنگاهِ همیشه در تعلیقِ قصههاش بود :)
نوبت به امضای کتاب که رسید، یه صف نسبتا طولانی شکل گرفت که من عامدانه انتهاش ایستادم و نمیخواستم نوبتم شه. دوست داشتم فرصت بیشتری داشته باشم و ببینمشون فقط.
یکی گل بهش داد، یکی قربونصدقهش رفت، یکی باهاش عکس گرفت، یکی رفت کنار گوشش و پچپچ کرد...
به من که رسید هیچی نگفتم...
فقط لبخند زدم...
با لبخند رفتم جلوی میز...
با لبخند زل زدم به چشمهاش...
با لبخند نگاهم میکرد...
عجلهای نکردم که کتابم و بدم دستش...
عجلهای نکرد که کتابم و از دستم بگیره...
متشکرم آقای مستور!
متشکرم از خاطرهای که حتی از یادآوریش سرِ شوق میام...
اگه دخترهٔ اَداییِ پشت سرم به شونهم نمیزد و با تمسخر نمیگفت اگه امضا نمیخوای برو کنار عکس بگیرم(!)
همچنان میموندم و همهٔ سؤالهام از کتابهاشون رو که برام حل شده بود، با همون نگاه بهشون میگفتم...
کتابم و امضا کردن و من مشتاقتر از قبل به قلمِ ایشون، از تالار دکتر شریعتی اومدم بیرون و همهٔ ذوقهام رو ریختم تو دلِ رفیق😍
خانم آبیار؛
لطفا سووشونِ من رو برام نگه دار...
سربهراه
دوستم برام خبر خوش فرستاده. خبر خوشش یه لینکه. باز میکنم و تیزر سریال سووشون هست که نرگس آبیار ساخت
رفیق تکمله زده به فرستهم😍
بله؛
همه خودشون اسم میگفتن و خودشون رو شرحهشرحه میکردن،
در حالی که ایشون از من سؤال پرسیدن😍😍😍 ایشونی که حرفی با کسی نمیزدن😍😍😍
برادرم اومده مرخصی. مادرم داره کولهش و خالی میکنه لباساش و بشوره.
بسته بهداشتیش و نشونم میده و میگه بهش شامپو سدر صحت دادن. بعد نچنچ میکنه و سرش و به نشونهٔ افسوس تکون میده!
متوجه افسوس مادر نمیشم! میپرسم چی شده؟ چرا نچنچ میکنی؟
میگه شامپو بد به بچهم دادن!
من از شدتِ حیرت نیمخیز میشم و ظرف تخمهٔ روی پام میریزه! میگم شامپوی بد؟! مامان از بچگیم تو حمام فقط شامپو سدر صحت دیدم! فقط بابا ایندفعه سیر صحت خریده! متوجهی چی میگی؟!
مامان سکوت میکنه...
من خیلی عصبانی میشم...
اولین روزِ با خانواده بودن خیلی طوفانی شروع شد...
تخمههام و جمع کردم و رفتم اتاقم...
دوری و دوستی.
دارم با خشم فکر میکنم چطور میشه؟ چطور میشه آدم نسبت به کسی یا چیزی اینقدر کینه یا جهل یا حسد یا چی داشته باشه که حقیقت رو وارونه کنه یا...
ینی واقعا اسکن مغزی چی نشون میده؟!
واقعا سؤالمه!
سربهراه
برادرم اومده مرخصی. مادرم داره کولهش و خالی میکنه لباساش و بشوره. بسته بهداشتیش و نشونم میده و
اونیکی برادرم میگفت تا پرچمِ این نظام و نکشم پایین سربازی نمیرم!
الحمدلله پرچمِ نظام، دماغِ برادرم و کشید پایین و مجبور شد بهخاطر کار و ازدواج بره سربازی و منافقانه لقمه نونش و از پرچم دربیاره😎 خیلی دیر رفت و کلی جریمه خورد.
هروقت از سربازی میومد کلی حرف مفت میزد و من هرچی مقابله میکردم، چون سربازی نرفتم و طرفدار نظامم، میگفتن من دروغ میگم(!)
این یکی با من بزرگ شده. نیمی از وجودش با من شکل گرفته. مثل من طرفدار حزبالله نیست ولی مثل بقیهشونم ضدنظام نیست.
با اینکه مادرم مخالف بود و میگفت مثل اونیکی دیر برو و وقتی مجبور شدی، این عاقلانه بهوقت دفترچه پر کرد و بهوقت اقدام کرد و به هیچکسم توجهی نکرد. قشنگ برنامه کار و زندگی و ازدواجش و ریخته و تکلیفش با خودش معلومه :)
دیشب هنوز نرسیده بود که اونیکی به مادرم میگفت براش غذای خوب بذار، اونجا فرماندههاشون غذای خوب میخورن، تفالههاشون و میدن ما...
برادرم که رسید و مادرم برای اون بیشتر از همه و با مخلفات ریخت، خیلی میل نداشت. مادرم گفت معده بچهم و به هم ریختن اینقدر آشغال بهش دادن! برادرم خیلی جدی دست از غذا کشید و گفت آشغال؟! هفتهای دو بار کوبیده داریم، ناگت داریم، شما سبک غذاییای که به ما میدی اینه مامان؟! ناهار پادگان و تا خرخره خوردم، جا ندارم! :))
بابا گفت صبحا با باتوم میزنن به تختاتون بیدار شین؟ (این و اونیکی وقتی سربازی بود میگفت!)
برادرم با عصبانیت گفت مگه زمان شاهه؟! مگه ساواکه؟! این چه سؤالاییه؟! باتوم چیه؟! تخت چیه؟!
میان با دست میزنن به در همه پا میشیم!
من کِیفور بودم :)
گفتم اون یکی دروغ زیاد میگفت من هرچی گفتم قبول نکردید، اینکه از خودتونه، مثل من تافتهٔ جدابافته نیست(!) این و چی میگین؟! :))
اونیکی میگفت وقتی سینهخیز میبرن، درازنشست میدن، اصلا نرو، خودت و بنداز روی زمین و بگو نمیتونم، هیچ غلطی نمیتونن بکنن...
اینیکی گفت روزای اول اذیت میشدم ولی حالا بدنم ورزیده شده، اتفاقا تا ته همه ورزشا و آمادگیها رو میرم. دستام تاول زد ولی زمین خاکی رو زودتر از همه سینهخیز رفتم و رسیدم. خیلی خوبه. آدم و توانمند میکنه.
دمت گرم داداشم❤️
دمت گرم مرد😍
جوری که من میانهٔ سیاسیترین بحثهای ممکن دربارهٔ جمهوری اسلامی ایران هستم،
قسم میخورم مسعود پزشکیان و عراقچی نیستن!
یه چیزی به خانواده گفتم، قبلا هم به شاگردام گفته بودم، الآن هم میخوام اینجا بنویسم.
من جامعهشناس نیستم ولی معادلهم تا ریاضی داشتم همیشه بیست بود.
این معادله خیلی ساده است:
خانمهای دینمدار تشکیل خانواده میدن و فرزندآوری میکنن. حتی احتمالا در این شرایط بیش از میانگین هم فرزند میارن.
مؤنثهای ولنگار هم
یا ازدواج نمیکنن و اهل کثافتکاریان
یا اگه ازدواج کنن طلاق میگیرن و داریم میبینیم
یا اگه طلاق نگیرن ته ته تهش یه بچه میارن.
نتیجه؟
بیدینها قدرت و رسانه و تسلیحات و اتاق فکر و چارت تشکیلاتی هم داشته باشن، به زودی تموم میشن و نمیتونن حریف جریان دینمدار بشن.
تازه نسلهای مذهبی قبل، آگاه از جنگهای ترکیبی و نقشههای استکبار نبودن،
شما بگیر نسل جدید دینمدار آگاه هم شده و آگاهانه داره فرزندآوری و تربیت میکنه.
فکر نمیکنم فرزندآوریِ الآن بتونه ایران رو از پیریِ آینده نجات بده... دیر به فکر افتادیم...
اما ترکیب جمعیتی رو تغییر میده.
تاریخ ثابت کرده افراد دینمدار در شرایط ستیز، باروریِ بیشتری دارن.
اینم که ممکنه بچههای دینمدارها شکل خودشون نشن، باز با تاریخ اگه پیش بریم میبینیم که غالبا شبیه پدر و مادر میشن و استثنائات کم هستن.
ضمنا
شرایط اقتصادی هم اگه ادامه پیدا کنه،
دین رو به عنوان عامل عدالت به صحنه برمیگردونه :)
درواقع
واقعا زمین رو دینمدارها به ارث میبرن :)
و واقعا جای هیچ نگرانیای نیست،
دعوایی اگر هست
سر «تکلیف» هست که در این مسیر، هرکس کجا ایستاده و فردای به ارث بردن کی سربلنده و کی سرافکنده...
✌️😎🇮🇷