eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از هشتمام حالِ این کلیپ رو تقدیم کرده به من😍 عزیزم...
«تلفن را قطع کرد و زنگِ کوک‌شدهٔ ساعت را به‌وقتِ خاموش کردنِ ماکروویو. مقالهٔ شاگردش را رها کرد و لپ‌تاپ را خاموش. نگاهی به خانه‌اش کرد و به عقربه‌های ساعت. وقتِ زیادی نداشت و نای جُنبیدن و همه‌چیز را آماده کردن. تصمیم گرفت و لبهٔ صندلی را. از جا بلند شد و کبوترِ پشتِ پنجرهٔ اتاقش از ترس. وسایل را گردگیری کرد و خانه را جارو. باغچه را از آب، خیس کرد و دو پیمانه برنج را.‌ انجیر از درختِ گوشهٔ حیاط چید و اندوه از گوشهٔ قلبش. پیتزای گرم‌شده در ماکروویو را به یخچال برگرداند و آلبومِ بازشده روی عکس‌های سه سالِ پیش را به کمدِ کنارِ تختِ خواب. برای کنارِ فسنجان، سیب‌زمینی خلال کرد و برای زیباییِ لبخندهایش، دندان‌ها را. دم کردنِ چای طول نکشید و سیاه کردنِ چشم‌ها. زعفران به سفیدیِ برنج، زیبایی بخشید و قرمزیِ رژ به مه‌آلودگیِ لب‌ها. کیکِ سیب و دارچین را به دستِ فر داد و کمندیِ گیسوان را. غنچه‌های گل‌محمدی روی سطحِ فنجانِ چای به‌نرمی می‌رقصید و چین‌های پیراهنِ گل‌دارِ به‌تن‌شده در رفت‌وآمدِ خرامانِ بین آشپزخانه و میزِ شام. شمع‌های طرح‌دار روشن شد و سیاهیِ مردمک‌های جان‌گرفته. گل‌های چیده‌شده از باغچه روی میز، بینِ آن‌همه رنگ و عطر، دلبری می‌کرد و مرواریدِ گردنبندی به دورِ گردنِ سپید و بلورین. پشتِ تلفن گفته بود: «این آخرین فرصت است» و آخرین امید. زمان تعیین کرده بود و برنامهٔ بعد از امشبِ زندگی. «تا ساعت ۱۰ منتظر هستم و گذشت‌کننده از هرچه شد. ۱۰ نیامدی... من می‌روم.» عقربه‌ها به ۱۰ نزدیک می‌شد و کدورت‌ها به کینه. شمع‌ها آب می‌شدند و زن از غصّه. برنج زعفرانی از دهان افتاد و زندگی. فسنجان به ظرفِ کریستال ماسید و قرمزیِ رژ به لب. گلبرگ‌های غنچه‌های روی سطحِ چای از هم باز شد و فرهای گیسوان. چای یخ کرد و دست‌های سپیدِ لاکِ سرخ‌زده. ساعت ده شد و ادامهٔ زندگی معلوم. یک نفسِ عمیق... یک آهِ آهسته... خرده‌نم‌هایی بر سیاهیِ چشم... وَ تصمیمِ تعمیم‌دهنده به روزهای بعد از اینِ تقویم... یک کفگیر برنج کشید و گلِ سر را از بینِ گیسوان. یک ملاقه خورشِ فسنجان داخلِ کاسهٔ کریستال ریخت و آبِ گل‌ها را پای گلدان‌ها. با چنگال تکهٔ مرغ را از استخوان پاک کرد و با پشتِ دست لب‌هایش را از رژ. شام خورد و غصهٔ مقالهٔ شاگردش را. تکه‌ای کیکِ سیب و دارچین بُرید و دل از او که نیامد. چای را روی شعلهٔ گاز داغ کرد و پشتِ دستش را. ظرف‌هایش را شُست و اشک‌هایش را. میز و وسایل را جمع‌و‌جور کرد و افکارش را. شمع‌ها را خاموش کرد و موبایلش را. حلقه‌اش را از انگشتِ دومِ دستِ چپش بیرون کشید و شناسنامه‌اش را از کشوی اوّلِ کمدِ سمتِ راستِ کتابخانه. روی صندلی‌اش نشست و تصمیم‌ش به دلش. لپ‌‌تاپ روشن شد و تکلیفش. پی‌دی‌افِ مقالهٔ شاگردش را باز کرد و مسیرِ تازه‌ای به زندگی‌. انگشت‌های لاک‌زده‌اش از روی دکمه‌های کیبورد برنمی‌گشت و آبِ رفته به جوی. نیامد و رفت. ساعت از ده گذشته بود و آب از سر.»
سربه‌راه
«تلفن را قطع کرد و زنگِ کوک‌شدهٔ ساعت را به‌وقتِ خاموش کردنِ ماکروویو. مقالهٔ شاگردش را رها کرد و لپ
آخرین صفحهٔ داستانم و... تماااااااااااااااااااااااام😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
به قولِ فاکنر؛ عرقِ روحم دراومد و حالا از شدتِ سبکیِ رویشی تازه، آماده‌ام که بمیرم😍 چای می‌خوام... چای... چای... چای دم کن، خسته‌ام از تلخیِ نسکافه‌ها، چای با عطر هل و گل‌های قوری بهتر است😍😍😍😍
سربه‌راه
آخرین صفحهٔ داستانم و... تماااااااااااااااااااااااام😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
خدایا ممنونم به انضمام دو رکعت نماز شکر یک حلقه تسبیح صلوات هدیه به پیامبرِ محبوبت و بوسه‌هایی که با قرائتِ یک سوره قرآن به آسمون می‌فرستم❣😍
اگه متأهل بودم امشب خونه‌م روضهٔ مردونه بود و فردا زنونه. من فقط سر دو تا مورد اشکام بی‌اختیار میاد؛ امام حسین علیه السلام و رئیس‌جمهورم آقای رئیسی. برام مصداق مظلومه. وَ از اون شونزده میلیون نفر، وَ از اونایی که نیومدن رأی بدن، وَ از هرکی تلاشی نکرد تبیین کنه و امر به معروف، بیزارم و از پارسال تا همین الآن نفرین‌شون می‌کنم. نیمه‌شعبان اون شونزده میلیون و هر مذهبی‌ای که امر به معروف و نهی از منکر و تبیین نمی‌کنه رو زیر قبّه دعا کردم هم‌‌رده و هم‌نشین شمر بشن و خیر از نسل‌شون نبینن. چرا؟ چون بی‌شرف‌ها رو بر ما امیر کردن... از جوونیم که با بی‌شرف‌ها گذشت نمی‌گذرم. امشب، شبِ متن و عکس نیست. باید برم روضه... برم شب رو حرم بمونم... نزدیک پیکرش... مثل حضرت زینب سلام الله علیها که بی «مرد» شد، زمزمه کنم: گلی گم کرده‌ام... می‌جویم او را...
پیکرش رو هم نشون ندادن... فقط اومدن و عمودِ خیمه‌ش و کشیدن پایین و ما فهمیدیم که بدبخت شدیم!