آقای بهجت و معلمِ شهید، استادِ فکر و اندیشه؛ مرتضی مطهری رو هم دوست داشتم زیارت کنم که تا یکِ ظهر بخشِ آقایونه.
رفتیم اطرافِ حرم کمی خرید کنیم که یه انتشاراتی دیدیم به نامِ سیدصادقِ شیرازی!
بله! همون ملعون که تو ذهنتون اومده! همون شیعهی انگلیسی و بدتر از صد تا کافر!
خب اول که برامون تلخ بود رسما انتشاراتی و دفتر داره اینجا، بعد خواستم بازخوردها رو بسنجم!
وایسادم سرِ کوچه جلوی یکی از طلاب رو گرفتم و گفتم این انتشاراتیِ همون صادق شیرازی ملعونه؟
خیلی بیتفاوت گفت بله!
متحیر گفتم اینجا و تو قم؟
گفت هست دیگه!
وَ رفت!
صبر کردم جلوی طلبهی بعدی رو بگیرم. طلبهی بعدی قشنگ ایستاد. به کلمهی «ملعون»م خندید و گفت بله! همونه! در جوابِ سؤالِ دومم گفت وجودِ اینها، نشان از آزادی هست که در ایران داریم و ولایت فقیه میخوان باشه که برخی دنبالِ بهانه نباشن که اینجا سرکوبه.
گفتم بله! فلسفهش رو میدونم و تحمل میکنم واگرنه شیشهش و میآوردم پایین و مثلِ یه مرد میرفتم پشتِ میلههای زندون!
مثلِ قبلیه راهش و نکشید بره! از این جملهم برداشت کرد من در طوفانِ احساساتم که بر عقل، غلبه کردن. موند. صحبت کرد. تبیین کرد. تلاش کرد آرومم کنه. به صبر و عقل دعوتم کرد. وَ فلسفهی حضورِ اینها رو گفت. سواد هم داشت و عقبهی شیرازیها در ایران رو برام شرح داد و گفت حتی عدهای از دفترش شهریه هم میگیرن.
حرفِ آخرش هم که با صبر و درکِ سلیقهی همصحبتیِ من بود؛ اینکه مطیعِ ولی فقیه باشم و نه جلوتر از ایشون باشم، نه عقبتر از ایشون که نابود نشم. به زیباییِ هرچه تمام هم گریزی به فاطمیه زد که امام علی علیه السلام چرا حضرتِ زهرای نازنینشون رو از دست دادن و ۲۵ سال سکوت کردن...
تو این صحبت سه شخصیت در جایگاهِ حساسِ روحانیت داریم با سه عملکردِ متفاوت:
۱. آخوندِ خائن
۲. آخوندِ بیتفاوتِ عافیتطلب
۳. آخوندِ مسؤول و دلسوز و آگاه و بابصیرت و مبیّن
#سفرنامه
#قم
@sarbehrah
سربهراه
آقای بهجت و معلمِ شهید، استادِ فکر و اندیشه؛ مرتضی مطهری رو هم دوست داشتم زیارت کنم که تا یکِ ظهر ب
سخنرانیِ دیروزِ استاد پناهیان رو گوش دادید؟
کُلُّکُم راعٍ وَ کُلُّکُم مَسئولٌ!
اینه ریشهی اینکه میگم بااااااااااید امر به معروف و نهی از منکر کنیم! نباید چشممون به دولت و حکومت باشه. اونا وظیفهی خودشون رو دارن و حسابوکتاب هم میشن، اما ما... ما مردم! ما تعیینکنندهایم!
#سفرنامه
#قم
@sarbehrah
سربهراه
از شهرِ تو رفتیم و تو را سیییییر ندیدیم
از شاخهدرختِ تو چنین خام فِتیدیم
بر تابهی سودای تو گشتیم چو ماهی
تا سوخته گشتیم ولیكن نَپَزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج
چون مار به آخر به تكِ خاك خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاكی و ناپاك
اكنون به تو مَحویم؛ نه پاك و نه پلیدیم
ما را چو بجویید برِ دوست بجویید
كز پوست، فناییم و برِ دوست پدیدیم
تا بر نمك و نانِ تو انگشت زَدَستیم
در فُرقت و در شور، بس انگشت گَزیدیم
چون طبلِ رحیل آمد و آواز جَرَسها
ما رَخت و قُماشات بر افلاك كشیدیم
چون جوی شد این چشم ز بیآبیِ آن جوی
تا عاقبتِ امر به سرچشمه رسیدیم
#سفرنامه
#قم
@sarbehrah
یه جا باهاشون پروژهای کار میکنم که هررررررر بار لازمم داشتن و زنگ زدن، من سفر بودم😂 مدیرِ اونجا زنگ زدن بگن این ایام لازمم دارن که مثلِ آخرین تماسشون که اردوجهادی بودم، باز من نیستم😂 دقیقا حکمتِ اینکه هنوز نگهم داشتن و لطف میکنن برای پروژهها با من تماس میگیرن رو نمیدونم! آخرین پروژهای که تونستم باهاشون همکاری کنم ماه رمضان بود... بعدش هر وقت تماس گرفتن، مشهد نبودم😁
خب! رسیدم شهرِ واجبالامر به معروف و نهی از منکر!
الآن که کلهم تو گوشیه و تندتند دنبالِ رفیق میرم، میبینم که از سه موردی که رفیق تذکرِ حجاب داد و رفت (بگو و برو)، دو مورد شالشون رو سرشون کردن و یه مورد دلش میخواد رفیق رو بجوه😂
فکر نمیکنم دیگه پستِ سفرنامه بذارم چون مشهد کوووووهِ کار منتظرمه و میخوام بعد از تبریکِ روزِ پژوهش به تیمم و رسیدگی به پیامای شاد، بگیرم تااااااااا مشهد تخخخخخت بخوابم😂
زیارتا قبول❣
حالا باید ببینیم با الطافِ ائمه علیهم السلام و عنایت و توجهشون که اجازهی زیارت و در معرضِ نور قرار گرفتن بهمون دادن، باید چطور برخورد کرد که مصداقِ بارزِ «معرفت» و «شکرِ نعمت» باشه.
نظرتون چیه؟
بعد از زیارت چه کنیم؟
چه کارهایم؟
#سفرنامه
#قم
@sarbehrah