خوبترین یه خطا داشت
که اگه دبیر ریاضی امضا میکرد
میشد ۲۰
سرِ برگهش خیلی مکث کردم
خیلی غصه خوردم
من معلمی نیستم که از ۱۰ دادن خوشحال بشم
همونطور که معلمی نیستم که از بیستِ الکی دادن ذوق کنم
سرِ برگهٔ خوبترین عاطفهم درگیر شد
ترسیدم ناحق کنم
عکس گرفتم از کلمه
فرستادم برای رفیق
بیاسم
گفتم این و با کدوم «ز/ذ» میخونی
تا جواب بده هی صلوات فرستادم که بگه «ذ»
ولی نوشت «ز»
زیر برگه نوشتم ۱۹ و گریه کردم
عدالت درد داره
رشد درد داره
بخوای اجراش کنی بیشتر
بخوای عاملش باشی بیشتر
همهشون برام خوبترین نیستن
اما من برای همهشون همون زحمتی رو کشیدم که برای خوبترین
حتی پدر و مادرا نمیدونن که رنجِ این نوزده
بیش از همه
برای منه...
من مصطفی چمران نیستم.
من مرتضی آوینی نیستم.
من یحیی سنوار نیستم.
من طیبهسادات زمانی نیستم.
من ابراهیم رئیسی نیستم.
وَ خسته شدم.
مدیرِ شبکاریم پیام زدن بهتر نشدی بیای؟
نه نه! نگید چه مهربون!
دوستام سرِ شب زنگ زدن و احوالم و پرسیدن و اینکه چرا امشب نیستم. اونا از مهربونیه.
ولی مدیر خانمم...
کارش لنگ منه!
بخش آقایون خراب شه، باید تا یک ماه جواب پس بده...
من و لازم داره.
صدها نیرویی که قربونصدقهش میرن و بهش چشم میگن
عرضه ندارن کار کنن
وَ اون برای سربلندی پیش قسمت آقایون
من و نیاز داره
وگرنه این
همون زنیه که یک سال پیش
چون بهش نگفتم چشم
چون مثل بقیه خم نشدم شونهش و ببوسم
من رو از پُستم تنزل داد...
که تو هیچ جلسهٔ مسؤولیتی نباشم و
هیچ مسؤولی من رو نبینه...
بدون جلسهٔ تودیع...
بدون روال اداری...
یه عصری پیام داد چون شما مشغله داری و گناه داری و پُستتون سنگینه، جابهجاتون کردم...
اینم مذهبیه :)
دورشم مذهبیان :)
درد
اینه.
ذکر خیر... یا شرتون بود گفتم بهتون بگم.
رفیق به مطلبی از یه بلاگر خانم رسیده که کلی تولید ملی، تولید ملی کرده و تهش گفته عه... کار سختیه من خسارت دادم و حساسم میخوام کار خارجی بیارم(!)
بهم میگه این بیعرضگی خودش و با زدن تو سر تولید ملی ماستمالی کرده؟
من طرف و میشناسم.
به آیدی کانالش پیام میدم وقتی حجاب حضرت زهرا سلام الله علیها رو کردی عبا و بلاگرحجاب شدی و از دین و وطن و البته کودن بودنِ مذهبیها زدی به جیب، عجیب نیست از دیدار با آقا بنویسی و تو سر تولید ملی هم بزنی و با توجیهات رنگیرنگی و روضههای طویل که دل کودنمذهبیها رو بهدرد میاره که آخی... طفلی... شیفت کردی روی کار خارجی...
لازم دونستم پیام بدم که نشینی لذت ببری همه نمیفهمن :)
بعد یکی از کلیپای خوشآبورنگِ عباییش رو برای رفیق میفرستم و وقتی داره حرص میخوره، میگم روی کانال منم یه تعداد از همون کودنمذهبیا هستن که ظاهراً شیعهٔ اینن. من و هم دعوت کرده بودن به آیینِ حماقتشون :))
سربهراه
یک. در میانهٔ شلوغیام. در میانهٔ شلوغی زندگی کردن خیلی خسته و رنجورم میکنه، اما دوستش دارم. من آد
امروز امتحان فارسی بود.
هفتم و هشتم که امتحان دادن و رفتن خونه، مادرا زنگ زدن مدرسه و به معاون جیغجیغ که سؤالا خارج از کتاب بوده و فراتر از سطح کلاس بوده و الهی خیر نبینه و به زمین گرم بخوره و بی اونکه جرأت کنن فامیلشون و بگن، قطع کردن.
سریع فایل سؤالات و پاسخنامه رو گذاشتم روی گروههای هفتم و هشتم و به معاون و مدیرم گفتم هرکی زنگ زد، بگید اثبات کنه سؤالا خارج از کتابه و من با بچهش کار نکردم.
خسته بودم.
از زنگای مادرا نه!
از همون بحث دیشب.
از معلمهای حرامخوری که عرصه رو به من تنگ کردن...
از معلمهای مذهبی حرامخوری که عرصه رو به من تنگ کردن!
نهمها کشوری داشتن.
مثل ریاضی نزدن زیر گریه!
مدیرم اینجا فهمیدن چی شد...
به معاون گفتن ای کاش مادر هفتم و هشتما میومدن و جلسه نهما رو میدیدن... خانم فارسی فکر اینجا رو کردن...
سر امتحانات من کسی حق سؤال نداره.
هیچ سؤالی.
چیزی ناخوانا باشه برای همه و بلند میگم.
اما هیچکس حق سؤال نداره.
چون سؤال یعنی شکستن تمرکز برای آزمون.
معلم هم کارش رو درست انجام بده، فایلاش مشکل تایپی و سؤالاش مشکل فنی نداشته باشه دیگه سؤالی نمیمونه، که من تو این دوازده سال حتی یک مورد، حتی یک مورد خطا نداشتم و برگههای امتحانیم به نظم و شکیل بودن مشهوره.
امروز مدرسه در سکوت بود.
هر سه پایه.
و باید همکارای مراقبم و میدیدید.
چون در چرخش بودم و مسلط به همه کلاسا، معلمی جرأت نداشت بگو و بخند راه بندازه. معلمایی که امتحان کشوریشونم انگار گروهی و با دورهمی برگزار میشه(!)
امروز جرأت نداشتن نفس بکشن.
قبل از تقسیم شدن هم تو دفتر خیلی مستقیم گفتم همکارای عزیز! نظم جلسه رعایت شه که حق تلاشگری ضایع نشه. اگر نتونستید با خودم جابهجا کنید.
سرِ کارم با کسی شوخی و تعارف ندارم.
معاون مدرسه گفتن امروز یه مدرسهٔ منظم و یه امتحان حقیقی داشتیم...
یکی از نهما دست بلند کرد.
گفتم بپرس.
گفت میشه بیاین؟
گفتم بلند بپرس.
گفت سؤال ۲۱... ... ...
وَ سرش و جوری چرخوند که یعنی یه کمکی بکنید.
من گفتم خب؟!
از اون سر کلاس کوثر بهش گفت
خانم فارسیه ها! خانم ریاضی و عربی نیست که برسونه!
وَ زدن زیر خنده...
من هم باهاشون لبخند زدم اما دلم خون شد...
همونجا تو دلم گفتم خدا خیرتون نده که شرّ مطلقید.
یکی از هفتما غایب بود.
دفتر که اومدم و جویا شدن گفتن مادرش زنگ زده حالش بده.
گفتم بسیار خب. گواهی پزشک رو برام بیاره تا در سامانه براش غیبت موجه بزنم واگرنه غیبت ناموجه.
رنگ از مدیرم پرید ولی چیزی نگفتن.
معاون گفتن نمیشه دوباره ازش امتحان بگیرین؟
گفتم معلومه که نه!
گفتن حالش بد بوده...
گفتم زینب هم حالش بده! کوثر هم! آیناز هم! خودم با ماسکم!
آخه...
حرفشون و قطع کردم. گفتم روشنا استرس پزشکی داره. هر ده دقیقه دستاش میلرزید. اما امتحان داد.
مادرش از خودش بدتره. اما باهاش اومده و تو حیاط نشسته و انگار کنکور داره، داره براش دعا میخونه.
مدیرم گفتن از دوربین دیدم رفتید بالاسرش و روی دستش که باهاش مینویسه براش قلب کشیدید...
گفتم چون داره با همهٔ باورهای غلطش مبارزه میکنه و با غش و ضعف، از شونههای دیگران بالا نمیره.
به معاون گفتم میدونید چرا از فارسی وحشت دارن؟
میگن از سختی امتحان، اما نه.
از شیوهٔ نمرهدهی من.
اینقدر که غریبه...
ساکت شدن.
تو دلم دوباره گفتم خیر نبینین معلمای حرومخوری که عرصه رو به من تنگ کردید...
گفتم غیبت بخوره تو سامانه، میفته تو مارپیچِ طولانی استرس. تیر باید امتحانی بده که اگه اونم قبول نشه، دوباره شهریور باید امتحان بده. و من حتما تیر رو جوری طراحی میکنم که به شهریورم برسه.
پزشکیان و من و شما تو مدرسههامون اینجوری بار آوردیم.
محاله به خودم اجازه بدم از زیردست من پزشکیان و ظریف و روحانی وارد جامعه شه.
اما...
اما...
اما...
ببینید:
دبیرهای ادبیات
روی گروه ادبیات مشهد...
همهشون گفتن...
جوابها رو...
حالا ظاهرا برخی جوابها رو اشتباه هم گفتن...
دنبال راهکارن چه خاکی به سرشون کنن...
زیاده از این پیاما...
من سردردم و فشارم افتاده و دارم میرم دکتر و دیگه نمیخوام گروه ادبیات رو بخونم...
اینجوریه که همه بیست هستن...
و برگههای من...
خوبترین رو تو مدرسه امضا کردم.
شد شش از ده.
و من محاله حتی یک صدم جابهجا کنم.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
تو رو گذاشته بودم برای حالا؛
برای دلِ دلِ شلوغی؛
این صوت برای خلوت و آخرِ شب نیست،
برای همین منفجر شدن از سردرد و درد کشیدن از میخچهای که جونسخته و کمفشار بودن از اینهمه چرکی که بدنت رو برداشته و
رنج
رنج
این همزادِ آدمیزاد تا قیامِ خون...
نمیتونم قربونصدقهت برم. برای عمری که گذاشتی قربونصدقه رفتن بیهوده است.
میخوام ثوابِ تلاشم در دو ساعت از شبکاریم رو که یه کار عامالمنفعه است تقدیمت کنم.
به علاوهٔ ده عمود از مشّایهم رو.
این تموم بضاعت و توان منه.
متشکرم برای این ده دقیقه
میانهٔ این رنج.
❣
+اگر میانهٔ شلوغی و بحبوحهٔ زندگی گوش نکنید و نخونید، حروم شده...
خلوتهای ما باشه فقط با حولهٔ نیمهشبهای امام خمینی...
خسته باشیم
اما در معرکه.
وَ آخرین فرستهٔ امشب
دلیلِ سرِ پا بودنم؛
❣آخرین میزِ کلاس نشسته.
برگه هم داشت اما نمینوشت.
همه شروع کرده بودن و اون فقط به من نگاه میکرد.
میپرسم چرا شروع نمیکنی؟
میگه:
ماسکتون رو بردارید!
عزیزم میبینی صدام و چشمام و. سرما خوردم ازم میگیرید تو امتحانا حالندار میشید.
خانوم! ماسکتون رو بردارید!
چرا؟!
میخوام ببینمتون. با صورت شما میتونم امتحان بدم...
❣دارم به همکارم میگم بعد از آخرین جلسه امتحان میخوام برم موهام و بزنم.
یکی از پشت فریاد میکشه چی؟!
برمیگردم میبینم مجنونه...
میگه خانم چون نهماتون میرن ما دیگه آدم نیستیم؟!
میخندم میگم تو نهمِ سالِ بعدِ منی... برو زبون نریز!
عصر بهم پیام داده:
خدا را حلقهٔ کعبهست این یا حلقهٔ مویت؟
چه دور افتادهام از حجر اسماعیل پهــلویت
تمام عاشقان بر گرد گیسوی تو میچرخند
بخوان امسال ما را هم به بیتالله گیسویت
اتاق دکتر:
لطفا یه صندوقعقب قرص و شربت ندید، بیماری رو طول میده، آمپول و سرم هرچی باشه میزنم! فقط سرِ پا شم. کار دارم.
اتاق تزریقات:
پرستااااااااااااار داری چندمی رو میزنـــــــــــــــــــــی؟
سومیه!
اینم پنیسیلیــــــــــــــن؟!
آره!
خداااااااااااااا لعنتت نکنه دکتر... همیشه اینقدر جدّی میگیری؟!
صبر کن خانم پرستار!
چادرم و گلوله میکنم، فرو میکنم تو دهنم. دستم و مُشت میکنم و میکوبم به تخت و بیصدا از حنجره فریاد میزنم
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزن! اینم بـــــــــــــــــــــــــــــــــزن بمیرم دکتر راحت شه!
رفتم آبمیوهفروشی یه یهلیتری آبهویج بگیرم سر بکشم.
آبمیوهفروشه آدمِ سرزنده و شادابیه و معلومه کارش و دوست داره.❤️
همینطور که آبهویج میگیره با آبوتاب میگه:
پلاکت و زیاد میکنه!
من دارم پیشبینی میکنم با اولین جرعهای که نوشیدم، هر دونه از پلاکتای بدنم دوبهدو روبهرو هم صف میبندن و کوچه درست میکنن و جوری که انگار بالاسرِ عروس و دومادی شاباش بریزن، با یه دست، از کفِ اونیکی دست، پلاکته که پاش میدن کفِ تنم!
آبمیوهفروشه باز میگه:
مُفرّحِ کبد!
کبدم و تصور میکنم که آبشنگولی بهدست، کوچه پلاکتا رو رد میکنه و وسطِ دو تا کلیهم میایسته و شروع میکنه علیصادقیوار رقصیدن و هر چند دقیقه میکوبه به پیشونیش و دستش و میزنه به شونهش... بعد به آرنجش و آخرم به مچش!
آبمیوهفروش همینطور که آبهویج و برام تو یهلیتری میریزه میگه:
تقویتِ بینایی رو هم که میدونین؟
وَ من دارم از ذوق میمیرم که بعد از سر کشیدنِ این یه لیتر، میتونم ببینم میخچهم تا کجای انگشتم ریشه کرده که هیچ اسید و چسب و آبنمک و سنگ پایی حریفش نشده و مرغش یهپا داره که ببر من و جرّاحی کن!