eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مدیر دبیرستان این ساعت روز تعطیلم بهم زنگ زد! جوری صحبت کردم که حالا حالاها نخواد چشمش به چشمم بیفته! این در حالیه که چهارشنبه قرارداد با هم امضا کردیم. جنگ اول به از صلح آخر! و اما شرح خبر: مستمر فارسی دوازدهم در حالی برگزار شد که خودم باید متوسطه اول می‌بودم و نرفتم. برگه‌ها رو که گرفتم و شروع کردم به تصحیح، دیدم اوهو! دوازدهمای خنگم چقدر درس‌خون شدن! خط‌به‌خط رو ماشاءالله نوشتن(!) حتی شعر حفظی رو(!) خندیدم و گفتم من و چی فرض کردن؟! نمره دادم و یک‌دست کل دوازدهما شدن هفده تا هجده(!) نشستم پای سیدا (سامانهٔ نمرات) و مستمر برگه‌شون و با مستمر کلاسی یک ترم‌شون جوری محاسبه کردم که نمرات شد ده تا پانزده :)) نمره برای یازدهم و دوازدهم خیلی حیاتیه چون مستقیم اثرگذاره روی کنکور. هر ۰/۲۵ برای دوازدهم‌ها حکم دویست نفر جابه‌جایی در رتبه رو داره. نمرات رو ثبت کردم و برگه‌ها رو بردم مدرسه. مدیر و معاون‌ها بودن و مامان مدرسه. برگه‌ها رو گذاشتم روی میز مدیر و گفتم شما روز این امتحان تشریف داشتید؟! گفت بله چطور؟ گفتم پاورپوینتی که جلو بچه‌ها انداختید رو دیوار رو برای سال بعد اصلاح کنید؛ در ادبیات کهن به رُم نمی‌گن ایتالیا، این باگ گوگل در معنی کردنه :) مدیر یه نگاهی به معاون کرد و با مِنّ و مِنّ گفت من اون روز خیلی سرم شلوغ بود، در جریان نبودم چی شده، بعدش فهمیدم... با خنده گفتم فهمیدید ولی به من نگفتید... به خیال‌تون یه دختر جوان خام هستم که فرق تقلب و دانش رو نمی‌فهمم(!) معاون گفت نفرمایید، الآنم که چیزی نشده... گفتم درخواست دارید سال دیگه دبیرتون باشم. با این وضع نمی‌تونیم با هم کار کنیم. مدیر گفت دوباره برگزار می‌کنیم. گفتم نیاز نیست. من برای خودم زحمت دوباره نمی‌تراشم. مستمر برگه رو گفته بودم خام وارد نمی‌کنم. با کلاسی‌ها محاسبه می‌کنم. در سیدا از خجالت تقلبی که کردید و دانش‌آموزها به ریشم خندیدن، دراومدم :)) نفس در سینه‌شون حبس شد :) گفتم چنان‌چه سیدای نمرات من دست‌کاری شه، ادامهٔ همکاری با هم نخواهیم داشت. پاسخگوی هیچ والدینی هم نیستم، کار من تمام. والدین هم وظیفهٔ شماست. شب بدون هیچ پیامی از گروه دبیرستان لفت دادم. فرداش مدیره تماس گرفت چرا لفت دادید؟ گفتم چون برگه‌ها رو تحویل دادم و کارمون با هم تمومه. گفت تازه کارمون با هم شروع شده و قراره سال پیش رو با هم باشیم. گفتم هر وقت قرارداد بستیم در خدمتم. من همه‌چیزم باید مشخص و روی برنامه باشه. بدون قرارداد فعلا قولی به شما نمی‌دم. گفت کی تشریف میارید قرارداد ببندیم؟ گفتم چهارشنبه‌. گفت عالی. در خدمتیم. چهارشنبه رفتم دیدم قرارداد سفید رو گذاشتن امضا کنم! عصبانی شدم... کارد می‌زدی خونم درنمیومد... چقدر من از این دبیرستان بدم میاد... ولی می‌خوام برم چون نهمام دارن میان این‌ور و من می‌تونم اهدافم رو ادامه بدم. نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم کار فرهنگی دردسر داره... تحمل کن... نهما بشن دهمای خودت، می‌شه سه سال مداومت به اهداف فرهنگی و آموزشی... هم زیرساخت‌های ادبی رو محکم بنا گذاشتی، هم کارایی که براشون زحمت کشیدی به نتیجه نزدیک‌تر می‌شن... تلاشت و باید بکنی... آقا تو دیدار با فرهنگیان گفتن همه کارا خوب شروع می‌شه ولی نمی‌شه... تو نباید شبیه مذهبی‌عقب‌مونده‌های رزومه‌ای و فرهنگی‌های بی‌فرهنگ باشی... به استمرار فکر کن... به استمرار... بعد به خودم یادآوری کردم که ببین دختر! تو هرگز عقب‌نشینی نمی‌کنی. این‌قدر ادامه می‌دی تا اخراجت کنن😎 این استراتژیِ سال‌ها فعالیت و تلاش منه✌️ مثل جهادی. مثل دانشگاه. مثل سه مدرسه‌ای که اخراجت کردن. مثل مجتمع آیه‌ها. اما تو بااااااااااااااید ادامه بدی. خیلی عصبانی بودم. ولی با خنده گفتم فرم سفید امضا کنم؟! مدیره عینک گذاشت و فرم و نگاه کرد و گفت مشکل چیه؟ گفتم حقوق! باید بدونم می‌ارزه به امضا کردن یا نه! از صراحتم جا خورد. مجبور شد بخنده و با احترام دعوتم کنه اتاق خلوتی که معاوناش نباشن. گفت مؤسس گفتن فلان‌قدر مبلغ می‌تونیم در خدمت‌تون باشیم. خیلی کم بود! خندیدم گفتم پس من نمی‌تونم در خدمت‌تون باشم :) داشتم کوله‌م و برمی‌داشتم که شروع کرد روضه خوندن که هنوز دوازدهما پول شهریه‌شون و ندادن و فلان و بیسار... از مبلغی که مد نظرم بود فقط پنجاه هزار تومن کم کردم و نوشتم. گفتم من فقط با این مبلغ در خدمتم. اگر نمی‌تونید وقت هم و نگیریم. دلش می‌خواست خفه‌م کنه ولی نمی‌تونست چون کارش لنگ منه :) قبول کرد و با منّت امضا کردم به خاطر همون پنجاه تومنی که کم کردم :) گفتم دست به نمراتم برده شه یا تقلبی صورت بگیره، دیگه کلاس نمیام. هر کجای سال تحصیلی باشیم. شروع کرد به هندونه زیر بغلم گذاشتن. بعد گفت نمی‌شه اون‌ور کمتر باشید و بیشتر روزای ما رو پر کنید؟ من لازم دارم دوازدهم به شما بدم ولی شما دهم می‌خواید...
با بی‌رحمی یادش آوردم که من اصلا اینجا رو دوست ندارم! اینجا منظم و محترم برخورد نمی‌شه. هیچ‌چیز برنامه و قاعده نداره‌. من فقط به‌خاطر نهمام دارم میام اینجا. هیچی هم بهشون نگفتم و حتی نمی‌دونم اصلا چند نفرشون بیان، من فقط دارم به‌خاطر یک نفر از نهمام که بیاد این‌ور با اعصاب و انرژی و سابقه‌م ریسک می‌کنم خانم! دوباره روضه و ماست‌مالی و هندونه زیر بغل گذاشتن... گفت اگه همه دهما رو پر کردیم ولی هنوز جا داشتید پایهٔ دیگه هم بذارم؟ گفتم مشکلی ندارم. فقط همهٔ دهما مال من. اومدم بیرون در حالی که سیصد بار پرسیدم با من دیگه کاری ندارید؟ تصحیحی؟ نمره‌ای؟ برگه‌ای؟ گفتن نه! حالا روز تعطیلم، شب! زنگ زدن که کی تشریف میارید برای تصحیح؟ گفتم جان؟! گفتن بله حق با شماست، ما نمی‌دونستیم! امروز پیام دادن هر دبیر به‌ازای شاگردایی که دوازدهم داشته، باید دوازدهم امضا کنه! گفتم من می‌دونستم که سیصد بار پرسیدم، شما نمی‌دونستید! الآن نمی‌تونم براتون برنامه‌ای بذارم. بعد از برگه‌های متوسطه اولم. گفت خب تو خونه انجام بدید، راحت، کاری نداره(!) من از این‌که مدیری فکر کنه من تو خونه هم نیروی اونم، متنفرم! برای همین روز تعطیل کسی جرأت نداره بهم زنگ بزنه... برای همین تلفن فقط باید تو ساعت اداری باشه... مدیر و معاونای متوسطه اولم، طفلیا وقتی کارم دارن اول پیام می‌زنن... دقیق با لفظ «اجازه» صحبت می‌کنن که ببینن می‌تونن مثلا ساعت چهار عصر بهم زنگ بزنن یا نه... اون‌وقت این... وای این‌قدر عصبانی شدم که صدام رفت بالا... گفتم تو خونه، مال خودمونه خانم فلانی. همین‌که تلفن‌تون رو روز تعطیل، این ساعت شب جواب دادم، فقط سر این بوده که مطمئن بودم اتفاقی افتاده، اگر می‌دونستم توقع نابه‌جا دارید حتما جواب نمی‌دادم! دستپاچه شد گفت نه نه، راستش فقط فکر نمی‌کردم روم و زمین بزنید! گفتم خانم با این ادبیات صحبت نکنید. دوست و فامیل هم که نیستیم! من به وقت و برنامهٔ شما احترام می‌ذارم، متقابلا همین رو هم از شما می‌خوام. من پاسخگوی ندونستن‌های شما و معاوناتون نیستم. تا برگه‌های متوسطه اولم تموم نشه هم برای شما وقت نمی‌ذارم. از این‌که به‌جای اعلام کارها روی گروه مدرسه که بی‌خود فضای موبایلم رو اشغال کرده هم وقت و بی‌وقت به من زنگ بزنید خوشم نمیاد. عذرخواهی کرد و بهش‌برخورده خداحافظی کرد! به نظرم دربه‌در دنبال دبیره و گیر نمیاره واگرنه به خون من تشنه است😂 ولی جنگ اول به از صلح آخر! این‌قدر عصبانی‌ام و دارم فکر می‌کنم یک سال چطور تحمل کنم... دلم می‌خواد بزنم زیر میز... دلم شدیدا می‌خواد بزنم زیر همه‌چیز.
مدیر متوسطه اولم تماس گرفتن تا ازم مشورت بگیرن برای تولد دخترشون چه کتابی بخرن. دارم مقایسه می‌کنم با تماس دیشب و مدیر دبیرستان(!) هرچی دیشب انرژی از من گرفت، الآن انرژی گرفتم :) کلی لیست کتاب گفتم و هزینه و تحلیل و بررسی😍
به ضرس قاطع می‌گم که از کارمندِ زن، زنِ خونه‌دار درمیاد، ولی از زنِ خونه‌دار، کارمندِ زن درنمیاد!
من عاشق معلمی هستم❣؛ لیکن از طراحی سؤال، مراقبت امتحان، تصحیح برگه و وارد کردن نمرات در سامانه بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم😭😩
یه خبر خوب هم بدم که به تنهایی تونستم گشتِ بدنیِ قبل از امتحان رو حذف کنم :) در آزمون‌های ترمی، بچه‌ها گشت بدنی می‌شدن. من خیلی حرص می‌خوردم... به‌جای درست کردنِ معلم‌های احمق‌مون که خودشون می‌رسونن، با گشت بدنی، عزت نفس بچه رو می‌شکستیم. با مدیرم در این‌باره صحبت کردم. ایشون کلی دلیل برای این کار داشتن که همه‌ش صحیحه، ولی راهکاری جز گشت بدنی داره‌. ایشون گفتن راهکارهای دیگه تقریبا شدنی نیست (یکی‌ش همین آدم کردن معلم‌ها...). حداقل بچه‌ها رو پاک بفرستیم سر امتحان. من دوباره کلی صحبت کردم و آثاری که این کار داره رو گوشزد کردم که ما مجبوریم هم آموزش رو ببینیم، هم پرورش رو. آخرسر هم گفتم حالا که دوربین داریم، می‌تونیم استفاده از دوربین رو بالا ببریم و گشت بدنی نداشته باشیم. حداقل از یه طرف به تقوای بچه آسیب بزنیم، نه از همه طرف! مدیرم قانع شدن و گشت بدنی حذف شد😍 هیچ‌کس هم نمی‌دونه ریشه‌ش منم 😁 چه شاگردا که خوشحالن، چه معلما که ناراحتن و زحمت‌شون زیاد شده😂
آخرین حقوقِ درشتم رو ریختن (چون بعد از این دیگه کلاس و مدرسه ندارم و کارها مقطعی و پاره‌وقتیه). بوش به رفیق رسید. گفت می‌تونی بهم قرض بدی؟ گفتم معلومه. چقدر؟ مبلغی که گفت همهٔ حقوقم بود به‌جز ۲۰۰ هزار تومان. گفتم گور بابای مال دنیا، پول برمی‌گرده، رفیق ولی نایابه. کارت به کارت کردم. کل پولم و رفته سکه پارسیان خریده برگردونده و می‌گه دیگه نمی‌تونی خرجش کنی. بذار برای مبادا و با همین دویست هزار تومن برو پی کار و کلاس برای تابستونت😶😂 می‌گم خب چرا پیچوندی من و؟ می‌گفتی واسه چی می‌خوای! می‌گه تو فقط واسه قرض دادن از پولت می‌گذری، مبادا تو کله‌ت نمی‌ره، بعد سر اربعین انقدر حرص می‌خوری خودت و آب می‌کنی😑 نه تنها رشد معنویِ من براش مهمه، که رشد مادی من هم براش اهمیت داره، ولو به پیچوندن😂😁 دارم می‌رم دیوار پی کار بگردم تا دویست تومن تموم نشده😅🤫
سربه‌راه
اگه اینجا پدر و مادری تشریف دارن یا همکار معلم و مربی و فعال فرهنگی‌ای یا جهادگری یا خواهر و برادر ب
خنده‌م می‌گیره مذهبیا از این کانال به اون کانال دنبال راه‌های تربیتی خاص برای بچه‌شونن😂 حتی معلما... مربیا... اونا که کار فرهنگی می‌کنن...! خنده‌م می‌گیره به سرگردونی‌شون و تهشم مزخرف‌ترین بچه‌های همهٔ کلاس‌هام، بچه‌های همینان؛ مذهبیا😂 خب کتاب بخونین! همین چهار جلد و بگیرین بخونین! والله به جواب همه پریشونی‌هاتونم می‌رسید! بالله کانالای تربیتی هم براتون مسخره می‌شه مثل من می‌خندین بهشون و هرکی پی‌شونه😂
من اصولا جز به رفیق، به هیچ‌کس پیشنهادی نمی‌دم که فلان‌جا بریم؟ فلان کار رو بکنیم؟ فلان گروه رو بزنیم؟ فلان دورهمی رو داشته باشیم؟ چون هم معمولا جز شاگردام و رفیق، دلتنگِ کسی نمی‌شم، هم جز شاگردام و رفیق و یه پنج_شش نفر از دوستام، خوشم نمیاد با کسی معاشرت کنم. فقط کار و برنامه‌های جدی. حالا فرض کنیم یه بار به کسی پیشنهادی بدم و اون نپذیره. خب تمومه دیگه. ولی نمی‌دونم چرا آدما این دکمه‌شون خاموشه؟! تو چشماش نگاه می‌کنم می‌گم نیمه‌شعبان و به تو نگفتم، چون دوست ندارم با تو برم سفر. باز داره برای اربعین می‌گه :/ مادرِ سه تا بچه هم هست ها! ولی شعور صفر! یا یه گروهی از همکارانِ شش_هفت سالِ پیشم، بهارِ پارسال گفتن کی هستی مهمونی دورهمی بگیریم؟ گفتم امتحاناس، نمی‌تونم بیام، سلام برسون. نگرفتن و باز تابستون پیام دادن :/ تابستونم پیچوندم و پاییز... زمستون... واقعا دورهمی رو نگرفتن که منم باشم(!) رفتم گفتم دوستان! من دورهمی نمیام، بگیرین بره! چهارشنبه فقط برای یک ساعت که مدیر دبیرستان به گروه مدرسه اضافه‌م کنه، حریم خصوصی تنظیماتم باز بوده... اومدم دیدم ایتای خلوت و متمرکز و تمیزم، دو تا گروه داره! یکی که مدرسه است، پس اون یکی چیه؟ می‌رم می‌بینم گروه زدن چون دورهمی نمی‌شه اینجا با هم باشیم...! خب چرا این‌قدر بیکارید؟! چرا بقیه رو هم مثل خودتون بیکار می‌دونید؟! چرا یکی ازتون پرهیز داره مثل کنه می‌چسبید؟! چرا تا احترام می‌ذارم و می‌پیچونم قدر نمی‌دونید که یهو نیام تو چشماتون نگاه کنم بگم ازت خوشم نمیاد؟! ها؟! رفتم ببینم روی گروه چی هست حالا! اونی که سه تا دختر داره نوشته اینجا رو زدم از حال هم باخبر باشیم. بعد اونی که یه دختر و یه پسر داره اومده قربون‌صدقه‌ش رفته... بعد اونی که یه دختر داره اومده بیشتر قربون‌صدقه رفته... بعد اونی که یه پسر داره اومده بوس فرستاده... بعد یکی دعا فرستاده... دوباره بقیه هزار بار قربون‌صدقه رفتن(!) وای مگه داریم؟! مگه می‌شه؟! هیچ عکس‌العملی نشون ندادم و فکر کنم خوابم برد و یادم رفت. صبح دیدم تو شخصی‌ِ مرتبم که بعد از خوندنِ هر پیام، پاکشون می‌کنم و همه‌چی سفید و خلوته، یکی پیام داده خودش رو شرحه‌شرحه کرده که گروه زدیم، بیا ببین، صحبت کنیم، حالت چطوره و باز یا عراقی یا داری می‌ری یا داری برمی‌گردی... یعنی وقتی محلتونم نمی‌دم باز پررویید... پیام دادم من علاقه و فرصت گروه‌بازی ندارم‌. سلام برسون، بگو دلتنگ‌تون بشم حقیقی می‌بینم‌تون. خداحافظی کردم و بدون حتی یک پیام گروه رو ترک کردم و تنظیماتم و باوسواس نگاه کردم یه‌وقت باز نباشه! که دیدم پیام داده تو من و ناراحت کردی و بهم احترام نذاشتی و... 😶😶😶 از این مرحله دیگه جواب نمی‌دم و وقت نمی‌ذارم. سین می‌کنم، حذف می‌کنم. سین می‌کنم، حذف می‌کنم. گاهی می‌خندم و گاهی فکر می‌کنم که چتونه؟ ریشهٔ این کارها و رفتارها چیه؟ وَ واقعا فقط می‌رسم به بیکاری! بیکاری! طرف مادر سه تا بچه است... ولی بیکاره... بیکاری آفته! آفته! شما بیکار نباشید، بخش عظیمی از آفت‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی... حل می‌شه. باور کنید!
اگه مادر چند تا بچه‌ای ولی حواست هست که جاری‌ت چه مدل ظرفی به خونه‌ش اضافه کرده تو هم بیکاری! خیلی هم بیکاری! ببین با این بیکاری‌ها می‌شده چه کارها بکنی و نکردی... از من گفتن بود!
اگه مجردی ولی آمار پروفایل دخترخاله‌ت و داری تو هم بیکاری! خیلی هم بیکاری! نگو وقت ندارم کتاب بخونم بگو همّت و عرضه ندارم!