سربهراه
پیادهرویِ آقای رئیسی رو تو نیویورک یادتونه؟ بایدن میخواست باهاش ملاقات کنه قبول نکرد... بایدن برنا
سرِ آقای انصاریان خیلی فکرم به هم ریخته بود...
جوابیهشون و مایه گذاشتن از امام حسین علیه السلام بیشتر...
یاد پیادهروی ابراهیم رئیسی افتادم...
یادتونه ماجراش و؟
چقدر نکته درمیاد از همین وقایع؛
همه و استاداشون دارن میریزن...
هرکی به منبع وصله میمونه.
سربهراه
سرِ آقای انصاریان خیلی فکرم به هم ریخته بود... جوابیهشون و مایه گذاشتن از امام حسین علیه السلام بی
سر امثال پویانفر به هم نمیریزم. میگم جوانه و شهوتِ دیده شدن و فالوور میکُِشه!
ولی سر آقای انصاریان...
اینا حقالناسه ها!
فکر کن دلِ چند تا جوان مثل ما رو میلرزونه...
که طرف عمری زیر خیمهٔ اهل بیت علیهم السلام خدمت کرده و تهش ببین...
تو که دستت خالیه به چی دل بستی؟!
از دیروز
سوزنم گیر کرده روی #یخ_عمر ...
از دیروز
ترسیدم...
که به ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام از این دنیا میرم یا...
هزار استغفرالله...
به رفیق میگفتم قیامت هرچیِ من و بریزن بیرون و بگن آشغاله،
یه چیز برام میمونه.
چون حقیقیترین و واقعیترین و اصیلترین دارایی منه.
اونم تک تکِ قدمهام تو مشّایهٔ اربعینه.
خالصترین حقیقتِ زندگیم.
که خدا وقتِ محاسبهشون نورِ شدتِ علاقهم و توشون میبینه...
من تک به تکِ قدمهام و تو مشّایه عاشقانه و عاقلانه دوست دارم...
با هر کسی سهیمشون نمیکنم...
حتی از یکیش نمیگذرم...
توشون هیچ ناخالصیای نداره...
عشقِ محضه...
عشقِ محض.
هر اشکی براش ریختم؛ اشکِ نابه.
میخوام به تک تکِ قدمهای مشّایهم تو همه عمرم قسم بخورم:
که هرکی قلبش
(نه زبونش)
جای محبّت سیدعلی خامنهایه
عاقبت بهخیر میشه.
مطمئنم روضههای پشتِ این پیامها رو نمیفهمید.
ببخشید که مطمئنم ولی دو سالی میشه با من هستید و پیام ردوبدل کردیم و دستمه کی مخاطبمه.
برای رفیق که فرستادم، دقیقا روضههای پشتش رو فهمید که با صدای گرفته برام صوت فرستاد و گفت اون با زر و زور به هدفش میرسه... اما امشب رو یادش میمونه که سواد و سابقهش رو باخت...
وَ تهش گفت:
ولی چه فایده وقتی فقط یک نفری...؟!
Amirhatef-2.mp3
زمان:
حجم:
422.5K
آیینِ عشقبازیِ دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است
سر همچنان به سجده فرو بردهام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است
خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است
آن باوفا کبوتر جَلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده است
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده است...
مدرسهام.
دخترام دارن انشا مینویسن.
قبل از امتحان همکارام داشتن از کتابسوزی حرف میزدن.
این کار رو پسندیدن...
معتقدن کتابهایی که تدریس میکنن بهدردنخوره... معتقدن همهچیز باید عوض شه...
دبیرهای ادبیاتِ مشهد نسبت به امتحان کشوری فارسی معترضن...
معتقدن باید عوض شه...
هرچی رو که دوست نداشتن
عوض شه...
هرچی که باب میلشون نبود
عوض شه...
شوهر... زن... معلم... مدرسه... قانون خدا... حکومت...
ولی فقط معتقدن.
پیشنهادی ندارن.
جایگزینی ندارن.
وَ همین خودش کلی معنا رو میرسونه...
من کلیپ کتابسوزی رو نمیبینم.
چون میدونم گریهم میگیره.
چون نمیخوام همکارام گریهم و ببینن.
من کتابایی که تدریس میکنم دوست دارم.
با استدلال دوست دارم.
حتما ضعف دارن.
اما کلی هم نقطه مثبت دارن.
من میدونم پشت این چیزها حرفی نیست.
دلیلی نیست.
منطقی نیست.
عقلی نیست.
من میدونم بهانهها چیه...
من یاد اسکندر میفتم...
یاد مغول...
توحش.
قانون جنگل.
دلبخواه.
هرکی زورش بیشتره.
تو کرونا هم علفخوارهای طب سنتی، رئیسشون همین کار رو کرد...
که بگه واکسن دوست ندارم...
که بگه حرف، باید حرف من باشه...
دنیایی که توش کتاب بسوزونن جای گریهداریه...
ولی دنیایی که توش معلمها از کتابسوزی خوشحال باشن، دیگه جای موندن نیست...
امروز آخرین امتحان و مراقبتم بود. آخرین روزی که دخترقشنگام و میدیدم.
رفیق گفته بود بعد از مدرسه بیا بریم تفریح.
رفتیم پارک بانوان ریحانه. قبلا دو بار رفته بودیم و هر دو بار راهمون ندادن چون من فندک داشتم و چاقو و اونام امانت نمیگرفتن و خلاصه از دم در برمیگشتیم. میخواستیم یه بارم شده توش و ببینیم.
خب اینبار کولهپشتیم و از ممنوعه خالی کردم و بالاخره راهمون دادن.
بزرگ، سرسبز، بدون موبایل، بدون آهنگ و اسپیکر و حیوان بود و بهنظرم جای خوبیه برای خانمها. قلیون و اینچیزا رو هم راه نمیدن، مختصر امکانات تفریحی و ورزشی هم داره.
البته من و رفیق اگر دختر داشتیم، اجازه نمیدادیم با دوستاش بیاد. بههرحال جایی که همه توش راحتن، وَ نظارتی هم نیست، جای امنی نیست!
بیشتر نمیتونم توضیح بدم و همه فکرتون رو معطوف میکنم به اینکه همهٔ مکانهای دبیرستانهای دخترانه، اجباریه که دوربین داشته باشه...
تو یه آلاچیق ناهار خوردیم و کمی صحبت کردیم و دیگه حوصلهمون سر رفت. جمع کردیم بریم یهسری خرید ضروری داشتیم.
خرید از سمت مصلی تو مشهد، مقرونبهصرفه است. قیمتا مناسبه. رفتیم اون سمت. از تو خیابونا رسیدیم به خیابون رستمی و کنارهٔ ریل قطار رو دیدیم چه جای سرسبز و قشنگیه.
بساط و پهن کردیم که یه چای و دِهینِ نجف هم اونجا بزنیم.
از دور دیدیم یه زن وشوهر و سگشون دارن میان!
به رفیق گفتم که نترسه چون پشتش بود. خودم هم از همون دور گفتم سگتون رو از خیابون رد کنید، از اینجا رد نکنید.
زنه گفت باشه.
مرده سریع بند سگش و بست و با تهاجم و سگبهدست اومد سمت ما و با طلبکاری گفت چی گفتی؟!