eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه دور تا دورمون پایگاه آمریکاییه و تو ایران هنوز پرچمِ خودمون بالا، واسه خاطر روح‌الله خمینیه تنها مردی که تو کل تاریخ خوابوند زیر گوش و گفت هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی... وگرنه قبلش باسن‌لیسیِ آمریکا شغلِ سرانِ مملکت‌مون بود(!)
Mahmood Karimi ~ Music-Fa.ComMahmood Karimi - Labayk Allahoma Labayk (128).mp3
زمان: حجم: 7.7M
امروز یکی خلافِ جهتِ حاجی‌ها حرکت کرد... خلافِ جهتِ طواف‌کننده‌ها... خلافِ جهتِ مذهبی‌های لبیک‌گویان... «اُرِيدُ أن آمُرَ بِالْمَعرُوفِ و أنهي عَنِ الْمُنكَرِ»... حاجی‌ها موندن دورِ سنگ... امام وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ رفت به اِحیای دین...
سربه‌راه
امروز یکی خلافِ جهتِ حاجی‌ها حرکت کرد... خلافِ جهتِ طواف‌کننده‌ها... خلافِ جهتِ مذهبی‌های لبیک‌گویان
امروز یکی کاری کرد که عظیم‌ترین دوقطبی‌سازیِ اجتماعی اتفاق افتاد: حسینی یزیدی.
امروز یکی مذاکره نکرد...
امروز بهش گفتن خارجی... خروج‌کننده... شورشی... تندرو... مذهبی‌ها گفتن... حاجی‌ها...
افطار با لیپتونِ نیمه‌شعبان‌رفته و دِهینِ نجف❣
خدای مهربونِ امام حسین علیه السلام؛ ممنون که بارون بهمون دادی❣ ممنون که باد میاد❣ ممنون که هوا ابریه❣ ممنون که خُنَکی می‌وزه❣
پشتِ پنجرهٔ اتاقم، رو به سنگ و سیمان‌های قدکشیده، نشسته‌ام و تصور می‌کنم هنوز درختِ بلندبالای دست‌ودل‌بازِ توت، سرِ جایش ایستاده و به اندک‌نسیمی، صدای تحرّکِ آرامِ برگ‌هایش به اتاقم می‌پاشد. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم بوی باران را با آخرین تصویری که از توت‌های روی شاخه‌ها خاطرم مانده، مخلوط کنم. صدای پای دو اسب می‌آید و چرخ‌های گاری یا شاید هم کالسکه‌ای که به دنبالِ خود می‌کشند. حالا که بدنم خستگیِ کلاس‌های پشتِ سرِ هم را ندارد و خواب، حریفش نمی‌شود، یافته‌ام که هرشب همین ساعت، گاری یا کالسکه‌ای به خانه برمی‌گردد. شبِ گذشته خوب گوش داده بودم. قاطیِ صدای کوبیده شدنِ خسته و بی‌شتابِ سُمِ اسب‌ها به آسفالتِ خیابان و صدای آرامِ چرخ‌های درپی‌اش، هیچ صدای دیگری نبود. پس گاری‌چی یا کالسکه‌ران یک نفر است. خسته است یا مهربان نمی‌دانم. ضربه‌ای به حیوانات نمی‌زند. انگار به‌جای مسافرها یا اشیا، خودش داخل کالسکه یا روی گاری نشسته و، بی هیچ تحرّکی، تنها بندِ اسب‌ها‌به‌دست، به روبه‌رو نگاه می‌کند که برسد. صدای خوشایندی‌ست. دوستش دارم. وَ در بی‌خوابی‌های شبانه‌ام، در تاریکیِ امنی که دلشکستگی‌های دیوارها به چشمم نمی‌آید، در خاموشیِ توحّشِ همسایه و خفتنِ حیوانِ دربندش، منتظرِ این صدا در این ساعت هستم. تا محو شدنِ اسب‌ها و صاحب‌شان در انتهای خیابان، گوش تیز می‌کنم و وقتی دوباره سطحِ سیمانیِ قرن باقی می‌ماند و من، صدای موسیقیِ سنّتی‌ام را باز می‌کنم و به آسمانِ دور از پنجره‌ام چشم می‌دوزم. فکر می‌کنم. فکر می‌کنم. حتی اگر نخواهم فکر می‌کنم. حتی اگر مقاومت کنم، فکر می‌کنم. فکر می‌کنم. دیگر محتوای موسیقی را متوجه نمی‌شوم. از صنایعِ ادبیِ شعری که با خوش‌ترین آوا خوانده می‌شود به وجد نمی‌آیم. چو تکه‌پاره بر موج، معلّق و هراسان می‌شوم. فرجامی نمی‌بینم و ساحلی به چشمم نمی‌آید. کاش مدرسه بودم. کاش چنان جسمم را به رنج می‌انداختم که به محضِ ورود به اتاق، در شبیخونِ شکستگی‌ها و توحّشات، در فاصلهٔ درآوردنِ جورابی از پا، به خواب می‌رفتم و این فکرِ بی‌افسار و حصار، فرصتِ کندوکاو نمی‌یافت. پناه بر کتاب از نبودِ خواب... سراغِ قفسه‌ای از کتابخانه‌ام می‌روم که بی‌خیالی در آن چیده‌ام. هرچه که آتش‌بیارِ معرکهٔ فکرم نشود. که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش. اطاق آبیِ سهراب را برمی‌دارم. تفأل می‌زنم. خطوطی باز می‌شود که سهراب گفته با دیدنِ مثلث به گریه می‌افتاده. آتش به افکارم می‌افتد... درِ اطاقِ آبی را می‌بندم و اثاث‌کشی‌اش می‌کنم به قفسهٔ هرکه او آگاه‌تر، رخ زردتر... می‌گردم پی نجات. اتاقم را چشم می‌چرخانم به هزار امید. قرآن؟ می‌دانم به معنایش نگاه می‌کنم... باز رنج می‌کشم... سجّاده؟ در اِدبارِ مستحبات به سر می‌برم... تسبیح؟ دوست دارم. همان‌که در مشّایه، عمود ۳۱۳، نیمه‌های شب، بی‌خبر و مقدمه، هدیه‌ام دادند. مُهره‌ها به آرامی بینِ انگشت‌هایم قِل می‌خورند. دنبالِ ذکری می‌گردم آبِ روی آتش. به لحظه‌ای بادی شدید و‌ کوتاه می‌وزد. سطحِ سیمانیِ قرن آشفته می‌شود. ناخودآگاه سربرمی‌گردانم سوی پنجره. مُهره‌ای زیرِ انگشتم قِل می‌خورد. بی‌اختیار می‌خوانم: ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی... مُهرهٔ دیگری پشتِ سرش می‌افتد. من ادامه می‌دهم: زاری از ما نه، تو زاری می‌کنی... تسبیح بین انگشت‌هایم تب می‌کند. ما چو ناییم و نوا در ما ز توست... خیال می‌کنم نشسته‌ام روی کالسکه. ساعتِ دو و بیست دقیقهٔ نیمه‌شب است. از کنارهٔ خیابان عبور می‌کنم. اسب‌های خسته مرا با خود می‌کِشند. من منتظرم خیابان به سر برسد و من به مقصد. ما نبودیم و تقاضامان نبود... مُهره‌های تسبیح، بی‌جان و بی‌نفس، یکی بعد از دیگری فرومی‌ریزد: لطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شِنُود... باد می‌وزد. من نشسته‌ام زیرِ سایه‌بانِ کوچکِ بالای کالسکه‌ام. روی صندلیِ نرمِ کوچکی. تسبیح‌به‌دست. چشم‌دوخته به تاریکیِ محوِ انتهای خیابان. اسبانم در حرکت. پس بِدان این اصل را ای اصل‌جو هرکه را درد است، او بُرده‌ست بو هرکه او بیدارتر، پردردتر... هرکه او آگاه‌تر، رخ زردتر... بسته‌درزنجیر، کِی شادی کند؟ کِی اسیرِ حبس، آزادی کند؟ سهرابِ سپهری می‌زند زیر گریه. کنجِ زاویه‌های مثلثی گیر کرده که درختِ توتِ کودکی‌اش را از آن بریده‌اند. باد می‌وزد. وَ آسمانِ پنجره‌ام هم‌چنان دور است.
خدایا آل سعود و مسعود رو نابود بفرما، غزه رو آزاد کن وَ تا جوانم بذار برم حج واجب! پیری و دم مرگ که عبادتم از ترسه به چه دردت می‌خوره؟!