eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می‌گیرد از این بی‌آبرویی نام ما آوازه می‌گیرد من از خوش‌باوری در پی
یکی از هشتم‌هام زنگ زد... پیام نداد... پیامک نداد... زنگ زد... گفت حرم امام رضا اومدم یاد شما افتادم... قطع که کردم روی شادم پیام از نهم‌ها داشتم... نوشتن خانم تا مهر نمی‌شه ببینیم‌تون؟! چطور بگم دیگه مهر هم نمی‌بینم‌تون عزیزانِ قلبم... آه... ای عشق امید آرزوها خسته نشوید در دلِ من..........
مامان گیلاس خریده بود. نذاشته بودن خودش برداره و کلی گندیده و له بهش انداخته بودن. اومد بریزه بیرون نذاشتم. بیست دقه با آب‌جوش گذاشتم دم بکشه، دمنوشش کردم. برای بی‌خوابی و پاک‌سازی بدن خوبه. مامان مکه بود هم شیرِ روبه‌فساد رو شله‌زرد کردم. من خیلی حواسم به گندیده‌هاست. شاید چون معلمم. سعی می‌کنم تو هرچیزی بگردم پی یه بُعدِ مثبت. شاگردی که آرایه‌های ادبی رو یاد نمی‌گیره، ممکنه خوب بلد باشه شعر بخونه‌. من سبزی‌های گندیده رو می‌دم به خروس همسایه. میوه‌های گندیده رو کمپوت و مربا می‌کنم. گوجه‌های گندیده رو می‌دم مامان رُب کنه. غذاهای موندهٔ یخچال رو با مواد جدید تبدیل به غذای جدید می‌کنم. شیرِ روبه‌فساد رو ماست می‌کنم و ماستِ مونده رو دوغ. مگر ناچار بشم و ترسِ مسمومیت باشه که چیزی رو دور بریزم، و اگر نه همیشه منجیِ گندیده‌هام... حتی تو مدرسه نذاشتم دختری که بهرهٔ هوشی کمتری داشت رو بفرستن مدارس استثنائی. ثابت کردم احساساتش سالمه، فقط گیرایی پایین‌تری داره و می‌شه با مخرج کسر خودش سنجیدش. برگه‌های امتحانیِ پشت‌سفید رو دفترچه می‌کنم. کاغذباطله‌ها رو استفاده می‌کنم. خیلی برام مهمه تا مجبور نشدم چیزی رو دور نریزم... خدایا؛ می‌شه شمام رُب بپزی ازم؟
نمی‌دونستم عیده... از دیروز دارم با رفیق کل‌کل می‌کنم بیا هرچی دارم و برداریم بریم خونه‌مون... طبقه دوم صحن حضرت زهرای نجف... اونم از دیروز محکم برابرم ایستاده که نع. دیشب از نجف چیزهایی نوشتم و مروری شد... امشب غافل‌گیرم کرد... ازم یه عکس داشته که هنوز رو نکرده بود... توی عکس این‌طوره که خونه‌مونیم... طبقه دوم صحن حضرت زهرای نجف... من از خستگی غش کردم... خوابِ خواب... در حالی که از سرما، پالتوی نوم تنمه، چفیه ضخیمِ سبز و سفیدم سرمه، چادرم سرمه، پالتوی دورریزم و پیچیدم دور کل سرم و فقط بینی و دهانم بیرونه. دو تا کیفای شونه‌ای‌مون رو از بند بستم دور بازوم چون رفیقم و تو خواب بکشن هم بیدار نمی‌شه و بنابراین نمی‌تونه مراقب وسایل‌مون باشه... پلاستیک خوراکی‌ها رو گرفتم بغلم... وَ از سرما تا جا شدم رفتم زیرِ نیمی از فرشِ خونه‌مون... شما نمی‌دونید چه روضه‌ای برام فرستاده... در حالی که قاطع نوشته تا وضعیت کاری‌ت به امنیت نرسیده که خودخوری نکنی، تا اربعین حتی فکرشم نکن. محاله بذارم بری. و سکوت... و سکوت... و سکوت... برمی‌گردم توی قوطی مربا. اما دیگه از شعله‌ای نخواهم نوشت. ادامهٔ این ماجرا مکتومه.
ببخشید مخاطبِ وسیع ندارم و ایده‌تون دامنهٔ اجراش کمه. بِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ ما و کَرَمِ شما🌻
مدیر یه دبستان تو ناحیه سه، وقتی رزومه‌م و دید برگه گذاشت جلوش و شروع کرد برنامه‌ریزی کردن روزهای هفته. ده دقیقه نوشت و خط زد، نوشت و خط زد. بعد گفت چهارم، پنجم، ششم. علوم و فارسی با شما. قبول می‌کنید؟! خندیدم و گفتم علوم چرا؟ من دبیر فارسی‌ام‌. گفت شما از پسش برمیاید. گفتم ریاضی هم بهم بدید برمیام ولی از پس وجدانم برنمیام! با تعجب نگاهم کرد. گفتم یا دبیر پایه بگیرید، یعنی کسی که تخصصش تدریس ابتداییه، یا حالا که تخصصی کردید و دبیرها رو تفکیک، هر درس رو به درس‌خونده‌ش‌ بسپارید. فارسی مال من، علوم هم برای کسی که این رشته رو خونده. من علوم درس بدم، جای یکی از جوان‌هایی که علوم خونده‌ن یا ابتدایی اما بیکارن رو گرفتم... چرخهٔ عدالت در اجتماع رو به هم زدم. زن خوبی بود. عمیق نگاهم کرد. حرفم و گرفت. گفت کل یک پایه رو بدم بهتون قبول می‌کنید؟ نذاشت جواب بدم. ادامه داد تو ابتدایی پایهٔ مهم سومه. اساسی‌ترین آموزش‌ها و اتفاقات روحی تو سومه. معلم کل سومم‌ باشید، چهار روز در هفته. با این مبلغ حقوق. مبلغی که گفت خیلی زیاد بود... خیلی زیادِ نرمالِ مدارس ابتدایی غیرانتفاعی... مبلغ عادی نبود. می‌شد هر ماه باهاش یه سفر ده‌روزهٔ کربلای زمینی رفت... به‌خاطر من گفت. خوشحال شدم. نه برای مبلغ. برای این‌که دغدغه داشت متخصص ببره بالای سر بچه‌ها. حالا چه با انگیزهٔ مثبت و الهی، چه با انگیزهٔ منفی و اسم‌ورسم در کردن. می‌تونست مثل بی‌شمار مدیرانی که دیدم دغل هستن و فقط دنبال پول درآوردن، هر از خونه‌قهرکرده‌ای رو ببره سر کلاس. با قدرشناسی لبخند زدم و گفتم خدا خیرتون بده که تخصص‌گرایید و بابتش هزینه هم می‌کنید، ولی من تا مجبور نشم ابتدایی کار نمی‌کنم. اگه مشغول متوسطه نشدم و دنیا بهم سخت گرفت بهتون پیام می‌دم ولی فعلا بذارید تلاشم و بکنم. شما هم اگر من و فقط برای تخصصم خواستید درخدمتم. یا حتی کارگاه نویسندگی و انشا و قصه‌خوانی. خیلی محترم تو‌ برگهٔ دفتر شخصیِ صورتیِ خودش، نه فرم‌های مدرسه، شماره‌م و یادداشت کرد و کنار اسمم ستاره کشید :) این‌بار وقتی داشت شماره‌م و می‌نوشت دیدم ناخناش کاشته... خدانکنه مجبور شم... چون دیگه در اون حالت هم بهشون خبر نمی‌دم... برام مهمه حقوقم و از دست کی می‌گیرم... تو ذهن اون پروندهٔ همکاری‌مون باز شد و تو ذهن من بسته.