eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مدیر یه دبستان تو ناحیه سه، وقتی رزومه‌م و دید برگه گذاشت جلوش و شروع کرد برنامه‌ریزی کردن روزهای هفته. ده دقیقه نوشت و خط زد، نوشت و خط زد. بعد گفت چهارم، پنجم، ششم. علوم و فارسی با شما. قبول می‌کنید؟! خندیدم و گفتم علوم چرا؟ من دبیر فارسی‌ام‌. گفت شما از پسش برمیاید. گفتم ریاضی هم بهم بدید برمیام ولی از پس وجدانم برنمیام! با تعجب نگاهم کرد. گفتم یا دبیر پایه بگیرید، یعنی کسی که تخصصش تدریس ابتداییه، یا حالا که تخصصی کردید و دبیرها رو تفکیک، هر درس رو به درس‌خونده‌ش‌ بسپارید. فارسی مال من، علوم هم برای کسی که این رشته رو خونده. من علوم درس بدم، جای یکی از جوان‌هایی که علوم خونده‌ن یا ابتدایی اما بیکارن رو گرفتم... چرخهٔ عدالت در اجتماع رو به هم زدم. زن خوبی بود. عمیق نگاهم کرد. حرفم و گرفت. گفت کل یک پایه رو بدم بهتون قبول می‌کنید؟ نذاشت جواب بدم. ادامه داد تو ابتدایی پایهٔ مهم سومه. اساسی‌ترین آموزش‌ها و اتفاقات روحی تو سومه. معلم کل سومم‌ باشید، چهار روز در هفته. با این مبلغ حقوق. مبلغی که گفت خیلی زیاد بود... خیلی زیادِ نرمالِ مدارس ابتدایی غیرانتفاعی... مبلغ عادی نبود. می‌شد هر ماه باهاش یه سفر ده‌روزهٔ کربلای زمینی رفت... به‌خاطر من گفت. خوشحال شدم. نه برای مبلغ. برای این‌که دغدغه داشت متخصص ببره بالای سر بچه‌ها. حالا چه با انگیزهٔ مثبت و الهی، چه با انگیزهٔ منفی و اسم‌ورسم در کردن. می‌تونست مثل بی‌شمار مدیرانی که دیدم دغل هستن و فقط دنبال پول درآوردن، هر از خونه‌قهرکرده‌ای رو ببره سر کلاس. با قدرشناسی لبخند زدم و گفتم خدا خیرتون بده که تخصص‌گرایید و بابتش هزینه هم می‌کنید، ولی من تا مجبور نشم ابتدایی کار نمی‌کنم. اگه مشغول متوسطه نشدم و دنیا بهم سخت گرفت بهتون پیام می‌دم ولی فعلا بذارید تلاشم و بکنم. شما هم اگر من و فقط برای تخصصم خواستید درخدمتم. یا حتی کارگاه نویسندگی و انشا و قصه‌خوانی. خیلی محترم تو‌ برگهٔ دفتر شخصیِ صورتیِ خودش، نه فرم‌های مدرسه، شماره‌م و یادداشت کرد و کنار اسمم ستاره کشید :) این‌بار وقتی داشت شماره‌م و می‌نوشت دیدم ناخناش کاشته... خدانکنه مجبور شم... چون دیگه در اون حالت هم بهشون خبر نمی‌دم... برام مهمه حقوقم و از دست کی می‌گیرم... تو ذهن اون پروندهٔ همکاری‌مون باز شد و تو ذهن من بسته.
از دیدنِ این کارِ گروهِ نفحات چنان سرمست شد جانم ز جامِ عشقِ جانانم❣که تا روز قیامت هم نخواهی یافت هشیارش😍😍😍 همممممه‌ش و گذاشتم پروفایلم😍😍😍😍😍😍😍😍
من برای خونه بودن آدمِ خطرناکی‌ام! از ساعتِ هشت تا دهِ شب کنترل تلویزیون دستِ منه و شبکه روی آی‌فیلم. بقیه هم مشکل خودشونه :/
سربه‌راه
من برای خونه بودن آدمِ خطرناکی‌ام! از ساعتِ هشت تا دهِ شب کنترل تلویزیون دستِ منه و شبکه روی آی‌فیلم
به آی‌فیلم هم با اسم و فامیلم پیام دادم😁 پیام و می‌نویسم که اگه زیرنویس کرد من و بشناسید😎 اما صدی به نود مطمئنم پخش نمی‌کنه😒 پیام چی بود؟ «سلام. برای هر زحمتی که واسه مردمِ ایران می‌کشید خدا قوّت. هر زحمتی که برای رشد و خوشحالیِ حلالِ مردم باشه، حتما اجر عظیم داره. چند روزی فرصت کردم از زحمات شما استفاده کنم و به‌خاطر وضعیت سفید و نون‌.خ پای آی‌فیلمم. پیام‌های زیرنویس رو هم می‌خونم و یه نکته خیلی ذهنم رو درگیر کرد. این‌که چقدر پیام داشتید که از پخش فلان فیلم خوشحال بودن و چند هزار نفر منتظرن فلان فیلم پخش شه! داشتم فکر می‌کردم اگه همین‌قدر اشتیاق داشتیم امامِ غایب‌مون ظهور کنن و همین‌قدر منتظر ظهور بودیم، الآن حتما در حکومتِ نور و خیرِ امام زیست داشتیم... حیف از عمرِ اشرفِ مخلوقات که در انتظار و اشتیاقِ چه چیزها بگذره... .»
سربه‌راه
به ضرس قاطع می‌گم که از کارمندِ زن، زنِ خونه‌دار درمیاد، ولی از زنِ خونه‌دار، کارمندِ زن درنمیاد!
رفیق بیش از همه از اخراجم ناراحته. دلیلش مبرهنه! چون شما این‌جا پنج درصد از تلاش‌هام و خوندید، خانواده‌م فقط پنج صبح از خونه بیرون زدن و ده شب رسیدنم و دیدن و هرگز نفهمیدن بیرون از خونه چطور به من می‌گذره، وَ برای هیچ‌کس دیگه هم چیزی رو تعریف نمی‌کنم. در همهٔ معاشرت‌های دیگه‌م هیچ‌کس هیچ‌چیز از من نمی‌دونه. ولی اون شاهد صبح تا شب و شب تا صبحِ منه... رفیق حرصش گرفته و رفته پی کارآفرینی که خانومِ خودمون باشیم. در اردوهای جهادی خانمی کارآفرین رو دیده بودیم که رتبهٔ اول کارآفرینی کشور رو گرفته بود. رفیق رفت سراغ اون. من این‌قدر این‌ور اون‌ور رفتم و کار کردم و آدم دیدم که می‌دونم چی دکون‌دستگاهه و ویترین و چی حقیقت! گفتم از این زن چیزی درنمیاری. تهش دعوتت می‌کنه به آشپزی و کشاورزی و قلاب‌بافی. اینا کارآفرین حقیقی نیستن که ذهن‌شون برای درس‌خون‌ها و دانشگاهی‌ها هم برنامه داشته باشه. رفیقِ خوش‌باورم گفت بابا بالاخره وقتی رتبه اوّل شده یه چیزی بوده. گفتم خراسان رضوی هم رتبهٔ اول اردوهای جهادی رو داره، آیا تو ندیدی اون اردوها چطوره؟! ساکت شد. و البته همیشه سعی می‌کنه نیمهٔ پر لیوان رو ببینه. من بدبین‌تر و بی‌اعتمادترم و مو رو از ماست بیرون می‌کشم و تلخی‌ها رو بیشتر می‌بینم. در ادامه من رو هم با خودش همراه کرد. به‌خاطر رفیقم همراه شدم. ویترینِ کارِ آدما واقعا یه‌چیزه... توشون یه‌چی دیگه(!) دبدبه و کبکبه بیست، محتوا منفی! خانومه یه فرم داده پر کنیم. سؤال اول نوشته علاقه‌تون چیه؟ سوال دوم مهارت‌تون؟ سؤال بعدی کدوم کار رو حاضرید رایگان انجام بدید؟ من به‌ترتیب نوشتم نویسندگی. معلمی. معلمی. فرمم و دیده می‌گه دوباره پر کنید(!) من و رفیق با چشمای گرد پرسیدیم ینی چی؟! می‌گه این‌که علاقه نیست. علاقه مثلا آشپزی، مثلا بافتنی، مثلا کاشت فلان گیاه. من و رفیق با تعجب به هم نگاه کردیم و من گفتم خب اونا علاقهٔ آدمی دیگه است، این علاقهٔ منه! من به نوشتن علاقه دارم. خانومه یه مکثی کرد و گفت بذار یه‌جور دیگه بپرسم. شما چه کاری رو حاضری صبح تا شب بی‌وقفه انجام بدی و می‌دونی خسته نمی‌شی؟ من گفتم نوشتن! مادام‌العمر نوشتن! خانومه ساکت شد! سرش و انداخت پایین و فکر کرد و بعد سرش و بالا آورد و گفت خب با اینا می‌شه کار اداری کرد. شما باید علایقی مثل آشپزی و فلان داشته باشی(!) همیشه من داغ می‌کنم و از کوره در می‌رم :) این‌بار رفیق گُر گرفت! گفت پس نگید من کارآفرینم! کارآفرین باید بتونه با هر علاقه و تخصصی کار ایجاد کنه، همه آشپزی و بافتنی دوست ندارن، بخشی از جامعه هم ما درس‌خون‌هاییم. اگر فکر شما برای مای جایی نداره، پس الکی بوق و کرنا نکنید من فلانم و من بهمانم! وَ خانومه رو شست :) داشتم آدم‌شناسیم و یادآوری می‌کردم و سرزنش رفیق که تو چرا همیشه فانتزی به دنیا نگاه می‌کنی، که زنه شروع کرد به پیام دادن و اطلاعات ریز گرفتن. حسابی بهمش ریختیم و حالا یا واقعا به خودش اومده و می‌خواد برای امثال من هم خودش رو به‌روز کنه، یا روش کم شده و غیرتی شده و می‌خواد خودش رو اثبات کنه. من حوصله‌شون و ندارم و ترجیح می‌دم تو دیوار پی کار بگردم، ولی رفیق داره از جانبم پیام می‌ده و پیش می‌ره. اما این‌بار نه برای کار، با عصبانیت می‌گه می‌خوام به امثال این ثابت کنم فقط زر مفتن. می‌خوام تا تهش برم و بهش نشون بدم کارآفرینی برای زن‌های خونه‌دار رو من و تو هم بلدیم، کارگاه فلان و بهمان راه انداختن و قبل از این زنک، من و تو وقتی بیست سالمون بود تو روستاهای مرزی داشتیم برای مردم پیگیری می‌کردیم! غلط می‌کنه با ویترین و شوآف فکر کرده همه رو می‌تونه فریب بده! غلط می‌کنن فقط با ظاهرسازی پول درمیارن و همه رو خر فرض کردن! من می‌خونم اگر دردم یکی بودی، چه بودی...