از موضعِ قدرت حرف بزنید.
تو دلِ کسی رو خالی نکنید.
نمیگم با خوشحالی از جنگ حرف بزنید
ما از جنگ خوشحال نمیشیم چون کشورمون رو دوست داریم
عزیزانمون رو دوست داریم
اما ما برحقیم.
بکشیم یا کشته بشیم
ما برحقیم.
از موضع قدرت حرف بزنیم.
الآن وقت وحدته.
همهمون تو یه تیمیم.
به هیچکس و هیچ ارگانی نقد نداریم.
پشت سپاه و ارتشیم.
پشت دولتیم.
پشت حکومتیم.
پشت ایرانیم.
مراقب نوع خبر دادنتون
نوع جملهبندیتون باشید.
تو دل کسی خالی نشه
برعکس
دلها رو قوی کنیم.
گفتن واااای جنگ شده
بگید خدا توفیق داده نابودی اسرائیل رو ما ببینیم
اخبار داخلی رو دنبال کنید.
تا اخباری رو صداوسیمای خودمون نگفته نه نشر بدید
نه بذارید کسی نشر بده و تو دل خالی کنه.
بدونید
و برسونید
که ما برحقیم.
وَ پیروز.
دل قوی کنید.
دل قوی کنید.
دل قوی کنید.
وَ دعا.
#ادبیات_جنگ
سربهراه
#رهاورد بهترتیب: مرتضی مجتبی مصطفی خدیجه جانم یحیی روحالله_شریفه جانم (دوقلوان😍) بچههای من ه
حالا وقتِ شاهنامه خوندنه برای بچهها😎
#ادبیات_جنگ
سربهراه
از آخرین فرسته تا الآن چه کار کردم؟
از حرم برگشتم خونه.
قبل از بیدار شدنِ همه.
خواستم مامان رو خودم خبر بدم.
خواستم #روایت_اول من باشم.
مامان دلش نرمتره.
با آدم دعوا نداره.
گوش میده.
رسیدم خونه نیمهخواب و بیدار بود.
گفتم چیزی برای خوردن داریم؟ وقت نکردم چیزی بخورم معدهم درد گرفته.
مامان گفت چرا چیزی نخوردی؟
خیلی معمولی و حین درآوردن لباس گفتم اخبار رو دنبال میکردم.
مامان گفت چطور؟
با ذوق گفتم اسرائیل جنگ رو شروع کرد و حالا دستمون بازه که نابودش کنیم.
بعد با غم گفتم البته که در بهار آزادی، جای شهدا خالی... سردارهامون عاقبت بهخیر شدن و شهید شدن...
مامان گفت کی؟
گفتم سردار سلامی...
مامان اخبارنگاهکنه. میشناسه سردار سلامی رو.
دراز کشیده بود. نیمه از جاش بلند شد و با ترس گفت آقا تپله؟!
گفتم آره.
تلویزیون و روشن کردم و زدم شبکه خبر.
مامان کامل نشست و دقیق گوش داد.
من لباسام و درمیاوردم و دنبال خوراکی میگشتم.
شبکه خبر تهران رو نشون میداد. آقای حسینی بای داشتن خبر میگفتن. مامان ساختمانهای شهریِ موشکخورده رو دید. گفت مگه مردم رو هم زده؟!
حالا وقتِ دلخراشِ #روایت بود.
اما مهم.
مادرِ من میشه راوی دوم.
اون به بابا میگه.
اون سریع زنگ میزنه حال برادرهام و بپرسه.
اون نگرانِ برادر سربازم میشه که آیا درگیر این جنگ بشه در آینده یا نه.
نگاه مادرم در ادامهٔ این چرخهٔ روایت خیلی مهمه.
عکسی که صبح توی اتوبوس براش یه روضه اشک ریختم رو آماده میکنم.
به مادرم نشون میدم و میگم اسرائیل، کودککشه. زنکشه. نظامی و غیرنظامی براش مهم نیست. عادت داره به خونخواری.
مادرم عکس رو که میبینه، گریه میکنه...
مادرِ من زنِ محکمیه...
پدرم دو بار ورشکست شد.
ما خونوادگی صفر شدیم.
مادرم خم به ابرو نیاورد.
صفر رو چنان مدیریت کرد که پدرم قامت راست کرد و ادامه داد.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
من فقط سه بار تو کل عمرم گریهش و دیدم.
فقط سه بار؛
مرگِ مادربزرگم.
سربازی رفتنِ برادرِ دومم.
از مکه که اومد.
به گریههاش نگاه کردم و تو دلم گفتم خدایا؛ مادرم حزباللهه. مادرم برای مظلوم گریه کرد. مادرم برای آقا تپله ناراحت شد. مادرم معاند نیست. مادرم با خودته. با هرکیه که با خودته. عاقبتبهخیرش کن. ترسهاش و وسیلهٔ تقویت ایمانش کن. دلش رو قرص کن. فکرش و مؤمن کن. دلش رو نور کن. ایمانش رو حفظ کن. دنیا رو به چشمش کوچیک کن و عاقبتبهخیری رو سعادتِ عظمی.
مادرم برای این عکس خیلی گریه کرد.
وسط گریههاش گفت تقصیر آمریکاست... اسرائیل از این عرضهها نداره... تقصیر آمریکاست... باید آمریکا رو بزنیم...
#ادبیات_جنگ
برگشتم وبلاگ.
بلاگفا و بیان.
اونجا پر از کفتاره.
#ادبیات_جنگ اونجا باید به نفعِ جبههٔ مقاومت بچرخه.
اینستاگرام و توئیتر نزدم چون توصیه هم شده در پدافند رسانهای باشیم و ترجیحا به برنامههای خارجی رجوع نکنیم.
پس رفتم فضای وبلاگ رو رصد کردم.
دیدم جز معدودی، بقیه باز رفتن تو لاک خودشون...
الآن وقتِ هجوم بردن به اونا نیست.
با عبا... با آرایش... با توجیه و بهانه... با طب اسلامی... با پویانفر...
هنوز زیرِ اللهِ پرچم ایستادن.
الآن وقتِ خفه کردنِ کفتارهاست.
اونا که روبهروی اللهِ پرچمن...
مجازی و حضوری.
با تموم قوا.
هم با پیام و نپسندیدن دارم خفهشون میکنم. هم با فرسته گذاشتن.
هرکس امروز از ریختن خون سردارهامون خوشحاله و هلهلهکنان،
از ما نیست.
وَ من محاله برابر کفتارها سکوت کنم.
فرستههای کوبنده و دلقویکنی خدا توفیقم داده.
بازدید خوبی گرفته و چند مطلبم داره دستبهدست میشه.
چند کفتار رو خفه کردم و چند مذهبیِ ساکتشده رو به زبون آوردم.
همه تلاشم اینه هم اینجا بنویسم، هم اونجا.
اما اونجا لپتاپ باید بذارم جلوم و طولانینویسم، خیلی زمانبره. از اینجا ممکنه بکاهه. میخوام بیرون و تو صف نونوایی و شلوغیها و مغازهها هم برم و اگر موردی دیدم صحبت کنم، مهمونیها رو هم میخوام برم، با خانواده هم بیشتر میخوام باشم سمپاشیها رو کم کنم.
رفیق هم دستبهکار شده و اونم چند جا مشغوله.
همین یک ساعت دیگهم باید بریم بیرون.
چقدر کار!
پارسالم تابستون نتونستم استراحت کنم!
امسالم ظاهرا استراحتی نیست😂
دیگه انشاءالله بعد از نابودی اسرائیل، تو اتوبوسِ تا قدس میخوابم😎✌️
زنگ زدم ۱۶۲
صداوسیما
ضمن تبریک و تسلیتِ شهادتِ سرداران و دانشمندانمون،
با #ادبیات_جنگ قوی و قاطع
مطالبهٔ چیزی فراتر از انتقام کردم.
گفتم به خانمها جهاد واجب نیست
اما من با این اسم و فامیل، داوطلبِ هر کمکی هستم که ازم بربیاد.
تا آخرین قطرهٔ خونم پای این خاک هستم. پشتِ سیدناالقائد هستم.
این جانِ ناقابل فدای ایران✌️
میتونید پرچمِ ایران از سردرِ خونه نصب کنید.
میتونید اگر ماشین دارید خانوادگی برید بیرون، موسیقی حماسیِ مقاومتی با صدای بلند پخش کنید.
میتونید اسپیکر بزنید زیر بغل، موسیقی حماسی پخش کنید، برف شادی ببرید سر چهارراه محلهتون، هر چراغ قرمز روی سر ماشینها برف شادی ببارید😍
من بچه داشتم امشب با بچهم کاردستی موشک درست میکردم😍
روش مینوشتیم یا علی مدد😍
فردا بچه موشکبهدستم و میبردم بیرون میچرخوندم مردم ببینن😍
#ادبیات_جنگ و #عملیات_فکری جنگ رو جدی بگیرید.
ما
تک تک
سربازِ این جنگیم.
هرکس
سرِ جای خودش.
با تخصص خودش.
با نوع نگاه خودش.
با توانمندی خودش.
ما
نسلی هستیم
که داریم
رؤیاهای چمران و آوینی و همّت و متوسلیان و حججی و قاسم سلیمانی و ابراهیم رئیسی رو
با چشمهای خودمون میبینیم😍😍😍
❣الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام❣
سربهراه
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخند زدم؛
مثلِ امام سجّاد علیه السلام
بعد از دیدنِ سرِ بریدهٔ حرمله.
+شادی مردم غزه از اصابت موشکهامون به تلآویو😍
#ادبیات_جنگ