eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تو حرم داره یه اتفاقِ جدید میفته! درواقع چون مذهبی‌های مؤمن و عارف و امام رضایی و امام حسینی و هیئتی و اربعینی‌مون خیلی به مهربانی و مدارا و گذشت اهمیت می‌دن و امر به معروف و نهی از منکری که درست مثلِ نماز واجبه و تاااازه قضا هم نداره😎 براشون تلخ و زننده و دافعه‌داره، ما به‌مرور از مراحلِ قبلیِ تالار و آتلیه شدنِ حرم عبور کردیم و داریم به ساحل شدنِ حرم نزدیک می‌شیم😍 خیلی هیجان‌انگیزه🤩 چون هرررررررکس با هررررررر عقیده‌ای، با هرررررررررر پوششی، با هرررررررر مدلی می‌تونه بیاد حرم🥰 آقا طلبیده دیگه، من و توی گریه‌کنِ امام حسین علیه السلام چه کاره‌ایم؟! همون‌طور که قبلاً هم پیش‌بینی کردم و هشدار دادم و مذهبی‌ها صلاح دونستن فقططط عاشقِ امام رضا جان باشن و تو کار ایشون و زائرهاش دخالتی نکنن، این‌بار هم می‌خوام این خبرِ خوش رو بهتون بدم به زودیِ زود، زائرانی به سبکِ فرح پهلوی پا به حرم می‌ذارن و بعد از اون هم‌جنس‌بازها هم طلبیده می‌شن و خدا رو چه دیدی؟ رواق‌ها هم می‌شه حجلهٔ بعد از دیت‌ها😚 ولی خب متأسفانه من مذهبی نیستم و هم‌چنان تندرویی هستم که به‌جای عششششششق کردن با امام رضاجان، تلاش می‌کنم پیروی دغدغهٔ ایشون باشم. لذا بعد از چندین مورد مشاهدهٔ زائران خانمی که فقط چادررنگه رو سرشون کشیدن و زیرش نه شال، نه روسری، نه لباسی آستین‌دار به تن دارن و این چادرِ زورکی همه‌ش بازه، فهمیدم ای دل غافل! سربه‌راه جان! واردِ فاز جدیدی شدیم و در مردم‌داریِ مذهبیون و خدمتِ بی‌شائبهٔ آستان قدس و لال‌مُردگیِ علما و مراجع و مشغولیتِ جوانانِ بسیج و هیئتی به شوهر تور کردن و دختربازی با چادر و محاسن، شعائرالله ریز ریز و بی‌صدا داره هتک حرمت می‌شه... منم که اُمّل و دوقطبی‌ساز و دافعه‌دار😂 یا علی گفتم و بعد از خوندن زیارت امین الله، رفتم که به سیرت امین الله عمل کنم. اوّل با تلفن مبارک ۱۳۸ رو گرفتم. آقای پاسخگو سلام کردن و پرسیدن فرمایشتون چیه؟ گفتم دو مورد: یک. آقای پویانفر سال ۱۴۰۱ و تو آتیشِ دختره مهسا امینی و تحمیلِ بی‌حجابیِ اجباری به جامعه، در برنامهٔ مهلا، خلاف قاعده و قانون الهی و حکم حجاب رفتار کردن و با پذیرفتنِ مهمان‌هایی که لشکرِ باطل رو تقویت و لشکرِ حق رو تضعیف می‌کردن، نشون دادن مواضع انقلابی و ولایی، حتی اسلامی‌شون جای دقت و بررسی داره. اونم در شرایطی که امامِ جامعه رسماً و بدون پرده از حکم حجاب صحبت می‌کردن و بی‌حجابی رو جرم سیاسی معرفی کردن. هم‌چنین چند وقت پیش همین آقای پویانفر مرگ رئیس انجمن حجتیه رو که فرقه‌ای ضالّه و ملعون هست، تسلیت گفتن! همون‌طور که خوردن غذای آلوده، اثر وضعی داره، شنیدنِ صدای مداحیِ مداحِ آلوده به مناقشات هم اثر وضعی داره. آستان قدس با توجه به این‌که مسؤولیت هدایت جامعه رو به دوش داره، و یه ظرفیت برای اقسام مختلف عقاید هست، باید مراقب باشه چه ورودی به قلب و روح زوّار داره. علاوه بر این دعوتِ آستان قدس از چنین فردی، حکم تأییدش رو داره چون شما یه مرجع بزرگ دینی در کل کشور محسوب می‌شید! دیگه پس‌فردا ما هرجا بگیم این آقا رو باید به نیتِ نهی از منکر تحریم و طردش کرد، کسی گوش نمی‌ده و می‌گه اگه بد بود، چرا آستان قدس دعوتش کرد؟! دعوت از این آقا جای فکر و توبیخ داره که چه تفکری در تولیت حرم مطهر وجود داره؟ تفکر امام رضایی یا مأمونی؟ اسلام ناب محمدی یا اسلام آلودهٔ عباسی؟ دو. وضعیت حجاب هیچ جایگاهی برای تولیت و خدامِ حرم نداره، اما برای امام قطعاً داره! بعد اون جملهٔ جذاب و دوست‌داشتنیم‌ و گفتم😁 خودم و شما رو به تقوای الهی دعوت می‌کنم! ببین آقا، امروز بعد از شیفت خدمتت در پاسخگویی، برو یک ساعت تو حرم دور بزن‌. حتماً متوجه می‌شی چادررنگی‌ها دیگه زیر چادرشون هیچی تن و سرشون نیست... و جلوی اون چادرها بازه... و اون چادرها از سرها سُر می‌خوره... اگر عامدانه جلوی این کرونای فرهنگی رو نمی‌گیرید، ایرادی نداره! وظیفهٔ من و چیزی که از دستم برمیاد نهی از منکر بود که کردم، هم خانم‌ها رو، هم خادم‌ها رو، هم شما که صدام و به تولیت می‌رسونی ان‌شاءالله. شما می‌مونید و امام رضا جان... اما اگر عامدانه نیست و راهکار ندارید، من معلمم و فعال فرهنگی. تا دلتون بخواد می‌تونم ایده بدم. تا هرجا هم از دستم بربیاد پای خدمت و اجراشم هستم. می‌تونید از من و امثال من کمک بگیرید. آقاهه ثبت کرد و تلفنی تموم شد. اما منِ اُمّل ول‌کن نیستم که😂 بعد از تماس، رفتم رواق امام خمینی. تو راه هم این‌قدر تذکر دادم که تشنه شدم😂 اصلاً خدای دوقطبی‌سازم😂😎✌️ به رواق که رسیدم، دم در از کاغذای نامه به تولیت که مردم نداری و بی‌پولی و بیکاری‌شون رو می‌نویسن و طلب دارن تولیت و حکومت براشون درست کنه، برداشتم که بی‌دینی و بی‌ایمانی و بی‌شرعی رو شکایت کنم و طلب کنم رسیدگی شه!
چهار برگه برداشتم و شیک و ادبی و با راهکار و شماره و تلفن و ایمیلم نوشتم و انداختم صندوق.😎 هنوز ادامه داره ولی دستم خسته شد😁
بچه‌های جدید؛ من دیر و زود پیام‌ها رو پاسخ می‌دم. معمولاً در اوقات پِرتم، خصوصاً وقتی تو اتوبوس‌هام. اما حتماً پاسخ می‌دم؛ حتی اگر شده به فحش دادن😎
ساعت چنده؟ شش و ده دقهٔ صبح. کجام؟ ورودی/خروجیِ باب الرضای حرم. سمت خیابانِ امام رضا علیه السلام. دارم می‌رم سمتِ ایستگاهِ بی‌آرتی‌ها. یه خانمِ پوشیده در چادر و پوشیه و دستکش، اندازهٔ پنجاه تا عروسکِ جاسوئیچیِ بافتنی، گرفته تو یه دستش و با اون یکی دستش چادرِ ساده‌ش رو محکم و پوشیده گرفته. چادرش قلمبه است و معلومه کوله‌پشتی یا کیفی که به دوش داره هم پر از عروسکای بافتنیشه. پوشیدهٔ پوشیده است که کسی چهره‌ش و نبینه. دارم خودخوری می‌کنم که اوضاع مالی‌م فعلا به خرید ازش نمی‌رسه که سه تا آقای تنومندِ عراقی می‌رسن بهش و عروسکاش و ورانداز می‌کنن و سه تا سفارش می‌دن. من سرعتم و کم کردم که ببینم و خیالم راحت شه اوّلِ صبحی تونست سه تا بفروشه و قلبِ پُرم از جیبِ خالیم تسکین بگیره. عراقی‌ها پولِ بیشتری بهش دادن. خانمه داشت جیبش و می‌گشت بقیه پول رو بده، عراقیا گفتن نمی‌خواد. خانمه گفت نه، باید بقیه‌ش و بدم. عراقیا گفتن نمی‌خوایم بابا، و رفتن. خانومه دنبالشون رفت که صبر کنید، دستام پره، صبر کنید تا پول‌خردام و پیدا کنم. عراقیا گفتن بابا اصلاً ما عروسک نمی‌خوایم، گفتیم بخریم بتونیم به شما کمکی کنیم. (نیت‌شون خیر بوده. اینجا عراقی‌ها هیچ کار بدی نکردن. تا مجبورم نشدن این و نگفتن) خانومه ایستاد و چند دقه نگاهشون کرد... من بغضم گرفت... اون و نمی‌دونم... صورتش دیده نمی‌شد... اصلاً چند لحظه خشکش زد... بعد دستش و از زیر چادر بیرون آورد و پول عراقیا رو پس داد دستشون و سه تا عروسک و از دستشون گرفت و قبل از این‌که اونا به خودشون بیان، رو برگردوند سمت حرم که بره و همون نزدیک حرم بایسته... حینِ رفتن به عراقیا گفت من صدقه نمی‌خوام! کار می‌کنم! عراقیا چند دقیقه مبهوت بودن... من دیگه اشکام ریخت و اگر غرور اون زن یا دختر نبود، می‌رفتم و سخت به آغوشش می‌کشیدم و بهش می‌گفتم بنازم غیرتت و که مردای عراقی رو متحیر کرد... تسبیحم و درآوردم که براش یک دور صلوات هدیه کنم به امام زمان روحی له الفداء که شرایط کاری و درآمدش رو واسطه شن از خدا بخوان سروسامون بگیره و هرگز عزت و غرور نازنینش رنج نبینه و از ترحم خلقِ نیازمند، تا ابد مصون بمونه... با همون صورت گریون هم راهم و تا ایستگاه ادامه دادم. به ایستگاه که رسیدم، بی‌آرتی‌ای تازه از راه رسید و منتظر بودیم مسافرا پیاده شن. دیدم هر آقایی که پیاده می‌شه، با چشمای گرد از جلوی کابین راننده رد می‌شه و حتماً با تعجب به کابین نگاه می‌کنه و هر زن و دختری که پیاده می‌شه هم می‌ره جلوی کابین می‌ایسته و لبخند می‌زنه و حتی یک خانم رفت و جلوی کابین مثل یه سرباز ایستاد و دستش رو به نشانهٔ احترام برد تا گوشهٔ ابروش و خیلی نظامی به راننده‌ای که نمی‌دیدم سلام داد و رفت... نوبتِ سوار شدنِ ما بود. سوار شدیم و تا کارتم و زدم برگشتم به سمت آقایون که راننده رو ببینم. حدسم درست بود و راننده خانم بود... قلبم به درد اومد... ای کاش درد از جملهٔ قبلیم بهتون منتقل شه... قلبم واقعاً به درد اومد... روحم رنده شد... تموم زنانگیم پوره شد... له شد... ایستادم همون جلوی در و با افسوس و کراهت زل زدم به آینه‌ای که از توش راننده قسمت در خانوما رو می‌بینه... از اون نگاهام کردم که وقتی به شاگردام می‌کردم، کل کلاس یک‌جا ساکت می‌شد و یکی دست بلند می‌کرد و می‌پرسید خانوم... از ما ناراحت شدین؟! چی شد؟! خوبین؟! داشتم فکر می‌کردم بیا بدترین حالت رو در نظر بگیریم... این‌که این زن، مرد نداره... مَحرم نداره... نون‌آور نداره... خرجی نداره... محتاجه... یه گلّه بچه یا پیر و جوان هم باید خرجی بده... اصلاً داره پول درمان می‌ده دور از جون... یعنی واقعاً هییییییییییییییییییچ کار دیگه‌ای که مختص خصوصیات زنانهٔ این خانم باشه تو این شهر نبود؟! اما بهترین حالتِ فکرم اینجا غلبه می‌کنه... که خود پایه یک گرفتن و استخدام شهرداری شدن و دنگ‌وفنگاش، کلی هزینه داره... پس ندار نبوده... علاقه داشته یا... بعد داشتم فکر می‌کردم این دو زن رو در اولِ صبحِ اولین روز هفته چطور برای دخترای کارگاهم توصیف کنم که مثل من به اولیه افتخار کنن و از دومی برائت بجویند؟ واقعاً توهماتِ القاییِ جامعهٔ گول‌مالیده‌شده رو کنار زدن خیلی رندی می‌خواد... به مقصد رسیدم. سریع خودم رو رسوندم به جلوی اتوبوس و تو دیدِ راننده. نمی‌دونستم تو فرصت کم چی بهش بگم که متوجه عمق مطلب بشه... راهی برای کوتاه و گویا حرف زدن نبود... نتونستم با زبانم نهی از منکر کنم... با چهره‌م این کار رو کردم. نشون دادم از خطا بیزارم و به خطا معترض...
در تمومِ مدتی که مسافرا داشتن پیاده می‌شدن، من ایستاده بودم روبه‌روی کابین راننده و با نگاهی متأسف و دونِ شأن نگاهش کردم. جوری که اخماش تو هم رفت و چند مرد که نزدیکش بودن با تعجب به من زل زدن... اتوبوس رفت. ذهنم درگیر نوع روایتم بود برای دخترام. با خودم گفتم زنگ می‌زنم شهرداری هم تذکر می‌دم، هم تمرینیه برای گفتنش. ۱۳۷ رو گرفتم. خیلی سخت بود یه مبحث عظیم و ریشه‌ای رو که کلی زیرشاخه داره و اصلاً باید مبنای فطری آفرینش زن رو تبیین کنی، تو چند دقیقه بگی و انتظار داشته باشی اثر کنه یا حداقل به فکر ببره... گفتم فطرت زن بر لطافته. کار و فعالیت اقتصادی و اجتماعی هم زن لازم داره، ولی در همین چارچوب زنانگی. حضرت خدیجه سلام الله علیها تاجر خفن عربستان بودن بین اون همه مرد. اما ریاست‌شون از خونه و به واسطهٔ مدیران میانی و زیردست‌شون بود که مرد بودن. این یعنی زن عرضهٔ کار و اشتغال داره، اما باید از ریحانه بودنش مراقبت شه... این چارچوب قواعد اسلامیه... مرده گفت بی‌حجاب سوار اتوبوس شده می‌خواین بگین؟ گفتم نه، راننده اتوبوس زن بوده... نذاشتم حرف بزنه. خودم توضیح دادم. گفتم اگر شهر مجهز بود به اتوبوس‌های تفکیک‌شده، اتوبوس خانم‌ها و اتوبوس آقایون، اون‌وقت اتوبوس خانم‌ها راننده‌ش خانم بود، امروز من یه تصویر زیبا تو ذهنم می‌نشست. یه خانمِ شاغل در محیطی زنانه که باعث آسایش و آرامش خانم‌ها هم شده. مثل آژانس بانوان. اما نه یه زن... تو اتوبوسی که پشت سر راننده آقایونن... این هزار تا تصویر فسادزا داره... اول از همه القای قدرت زن(!) در حالی که جنس من برای نمایش قدرت آفریده نشده... برای لطافت دنیا آفریده شده..‌. تلفن رو قطع کردن... ان‌شاءالله که قطع شد... اما ساعت تماسم و یادداشت کردم که ظهر دوباره تماس بگیرم و از قطع شدن یا کردنِ تلفن‌شون شکایت کنم و نهی از منکرِ نهی از منکر کنم... من این روزا مدام در حال تایپم و دست راستم درد داره، ولی این رو هم تایپ کردم که بازم برای گفتنش تمرین کنم... ولی فکر کنم هنوزم نتونستم عمق فاجعه رو برسونم...
خشن و ترسناک خودتی و جددددددددددددددددددددددددددددددددول برنامه‌ریزیِ روزانه‌ت!
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بی‌حجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گوش نکنه، از دیگران کمک بگیری گوش نکنه، بیرونش می‌کنی؟ بله. من بیرون می‌کنم. من تو صف هیئتم کسی خارج از صف بیاد بگه باردارم، پیرم، بچه دارم، فلانی دختر منه، بهش خارج از صف چیزی نمی‌دم، بقیه هم ممکنه همینا باشن. من هم به بهترین شکل. ولی کار به این‌جا رسید نه احساساتی می‌شم، نه می‌ذارم احساساتیا و مذهبی‌هپروتیا جلوم و بگیرن، وظیفه‌م و انجام می‌دم. چنان‌چه کاری کردم سه کشف حجابی رو از اردوی جهادی و تو دل روستا، برگردونن مشهد. بعدش هم تا ته اردو جهادی برچسب و فحش خوردم، اما هزار بار دیگه هم تو چنان شرایطی باشم، همون کار رو می‌کنم. گناهکار روی سر ما جا داره، ولی گناه تو مجلس اهل بیت علیهم السلام و فضای تربیتی؛ هرگز!
سربه‌راه
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بی‌حجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گو
هرجا می‌خوان کاری پلشت باشه یا بی‌برنامه و هرّی هرجا استاد و مراد و مریدی دیر می‌کنه هرجا می‌خوان ضعفاشون و لاپوشونی کنن می‌گن هیئتی کار کردیم... اما هیئت منظمه! به قاعده و اصوله! گفتم بشینید کتابای مستقیم سیدناالقائد رو بخونید، خوندید؟! الغارات رو چی؟! هیئت، جهادی، روضه، تشکیلات، بسیج منظمه! ولی افتاده دست پلشتای هپروتی... با احساستون کار نکنید(!) با عقل و منطق و دین‌تون کار کنید! سیدناالقائد حتی تو زندانِ ساواک منظم و نظیف بودن... همین و به نظرم خیلیا شنیدن باید سر بذارن بمیرن!
سربه‌راه
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بی‌حجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گو
من تا حالا نمُردم! ولی شنیدم آدما موقعِ مرگ نای حرف زدن ندارن نفسی اگر بیاد و بره تند تند وصیت می‌کنن و شهادتین می‌گن پس مهم‌ترین صحبتا رو می‌کنن چون هر لحظه ممکنه تموم کنن یعنی حرفای اونایی که دم مرگن حرفای انتخاب‌شده از بین هزاران حرفیه که داشتن ولی چون نمی‌دونستن به تموم کردنش می‌رسن یا نه فقط مهما رو می‌گن خب! دو تا حرفِ دمِ مرگ همیشه برای من حجت تموم بوده و تودل‌خالی‌کن... ۱. امام صادق علیه السلام وقتِ مرگ: از ما نیست کسی که نمازش و سبک بشماره... ۲. امام علی علیه السلام وقت مرگ: اوصیکم به تقوا الله و نظم امرکم... تقوا و نظم! گرفتین؟
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیده‌گریانت فدای آن لبِ پرخون و لعلِ عطشانت فدای آن تنِ بی‌غسل و پاک و عریانت... آه...
سربه‌راه
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیده‌گریانت فدای آن لبِ پرخ
تو که فرسته‌های اربعینیِ سالِ گذشته‌م و خوندی... چرا می‌گی «نمی‌ذارن»؟! اگر اربعین نرفتی فقط تقصیرِ خودته. تو اربعین رو نخواستی.
سربه‌راه
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیده‌گریانت فدای آن لبِ پرخ
اربعین رو بخواه! دیره... خی‌لی دیره... ما قبل از جنگِ تحمیلی اسرائیل علیه ایران هم تو جنگ بودیم... سا‌ل‌هاست تو جنگیم... قرن‌هاست تو جنگیم... از سقیفه تو جنگیم... قبل‌ترش از غدیر از غدیرِ خم از اون لحظه‌ای که پیامبر دستِ امیرالمؤمنین رو بالا برد رفتیم تو جنگ بعد هی خون دادیم خون دادیم خون دادیم خون دادیم به امیدِ آخرش به امیدِ برگشتنِ حکومت به حق و حق به حکومت به امیدِ ظهور با این امید طهرانی‌مقدم‌ها و چمران‌ها و خمینی‌ها و نواب‌ها و سلیمانی‌ها و حاجی‌زاده‌ها شب رو صبح کردن و ما رسیدیم به لبهٔ دیدنش... اگه اربعین نری و فرداش خبر برسه زبونم لال خدانکرده عراق هم مثل سوریه... چی داری به خودت بگی؟! ممکنه این اتفاق زبونم لال خدانکرده فردا هم بیفته اما با این تفاوت که تو اربعین رو خواستی. اما ببین! ما اربعین رو فقط برای خودمون نمی‌خوایم اربعین یه لشکرکشیه یه به رخ کشیدنه از اوّل بوده از اوّل گفتیم وبلاگیا می‌دونن چند ساله دارم این حرف و می‌زنم پارسالم اینجا گفتم اربعین یه زیارت نیست که عذر شرعی داشتی نیای و پول نداشتی بگی قسمت نیست و خانواده رضایت ندادن بگی تموم اربعین وصله به ظهور وصله به ظهور وصله به ظهور از اوّلشم بوده تا ظهورم هست فرسته‌های سال پیشم رو دوباره بخون وَ اربعین رو بخواه... قبل از این‌که پشیمون شی... اربعین رو باید بخوای.