eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
چون هنوز به خونه‌نرسیده چشمام داره می‌ره، دیگه امشب نمی‌نویسم. پس تا فردا بیاین شعر بخونین😍 یکی از شماها برام فرستادید بخونم. یعنی یه شاعر روی این کاناله 😍😍😍 شعر خوب و استواری هم گفته. بازم آفرین بهت کیمیا❣ این پیام‌هایی که تولیدِ ملّیِ خودتونه خیلی دوست دارم😊 اون پادکستایی که برام می‌فرستید و کتاب خوندید، متناتون، شعراتون، خیلی خوشحال می‌شم که به‌جای فوروارد و حرفای تکراریِ هممممممهٔ کانالا، هنر و استعداد و قریحهٔ خودتون رو می‌فرستید👏🥰 کلیپای قاصدک رو هم دوست دارم😎
دست در دستِ امید و زندگی در دل این قوم، ایمان مانده است ترس را با ملّتِ ما نیست کار از شجاعت نامِ ایران مانده است خاکِ من ارثیه‌ی اجدادی است بر تنش خون شهیدان مانده است ای یهود از صبر سلمان‌ها بترس! پای این کشور مسلمان مانده است از خلیج فارس تا اوج خزر میهنم مهد دلیران مانده است همچو آرش پای ایران جان دهیم او اگر رفته‌ست، پیکان مانده است از بشارت‌های ساقی سرخوشیم پارسی‌گوییِ رندان مانده است قصه‌ی شب‌هایمان شهنامه است رستم و زال و نریمان مانده است ایستاده، ریشه در خاکیم ما تشنه‌ایم؟ امیّدِ باران مانده است ما دعامان «ربِّ زِدنا» دانش است دشمن این خاک، نادان مانده است نام حیدر(علیه السلام) بر دل ما حک شده شیعه‌ی او شیر غرّان مانده است العجل خواندیم و بر عهدیم هنوز شوق او در قلب یاران مانده است شاعرِ رتبه برترِ کنکور ارشد😎: سرکار خانومِ ❣ کیمیا پاریاو ❣
سربه‌راه
دست در دستِ امید و زندگی در دل این قوم، ایمان مانده است ترس را با ملّتِ ما نیست کار از شجاعت نامِ
این یه بیتش هم در دستِ احداثه اما من دوستش دارم و این‌جا ثبت می‌کنم😊 من از نسل گردآفرید آمدم سرم نذر ایران؛ شهید آمدم😎✌️ بله😏
سربه‌راه
این یه بیتش هم در دستِ احداثه اما من دوستش دارم و این‌جا ثبت می‌کنم😊 من از نسل گردآفرید آمدم سرم
به‌عنوانِ یه معلّمِ ادبیّات، دلم می‌خواد یه شرح به بیت بزنم و بعد شب به‌خیر بگم😎 «سر» در مصراع دوم، ایهام تناسب داره؛ هم به معنی فکر و دانش و مهارت و توانمندی، هم در کنارِ کلمهٔ «شهید»، به معنای سری که «من شنیدم سرِ عشّاق به زانوی شماست، وَ از آن روز سرم میلِ بریدن دارد»😁
با سردرد و بی‌خوابی و خستگی، در حالی که فردا صبح هم باید کلهٔ سحر پاشم و برم، دارم مذاکره رو در منزلِ مملو از مهمان‌مون تبیین می‌کنم(!) امروزم هر وقت گفتم غزه، گفتن چرا سیستانِ خودمون و نمی‌گین(!) و غزه رو هم تبیین می‌کردم(!) و همه‌ش بیهوده... چون من از خودِ روحانی دارم تبیین می‌کنم! از خود خود خود ۹۲ی لعنتی! ولی چرا همین‌ها هر بار دوباره برمی‌گردن سر نقطهٔ اول؟ چون من یک نفرم! وَ همه مذهبی ولایی‌های دیگه لال مُردن(!) امروز نمی‌تونیم به غزه کمک کنیم چون هنوز باید روحانی و مذاکره رو تبیین کنیم! هنوز باید پیرپدرِ فتنه موسوی رو تبیین کنیم! هنوز باید سال‌های قبل رو تبیین کنیم(!) می‌دونین چرا؟ چون مذهبیامون تو هپروتن(!) چون از ده تا شون ۹ تاشون شکست عشقی خوردن و مشغولِ دلِ شکسته‌شونن(!) چون به‌جای تبیین و حرف زدن و امر به معروف و نهی از منکر، مشغول خودسازی هستن که هرررررررر وقت امام زمان اومد اینا بدوبدو برن بغلش کنن(!) چون مذهبیامون لال‌ مُردن و به‌جای هرررررررر کاری از این کانال به اون کانال دنبال وصل شدن به عالمِ بالان(!) بتمرگین همین پایین و بسازین، بالا خودش بهتون وصل می‌شه! تو گِلِ نفس‌تون مثل خر گیر کردین و یه آهنگ از موبایل‌تون عرضه ندارید حذف کنید و برای چسبدن به دلخواهاتون زمین و به آسمون می‌دوزید(!) بعد می‌خوان به عالم بالا وصل شن(!) تو دانشگاه استادام می‌گفتن دین، افیونِ توده‌هاست... وَ من نمی‌تونستم با وجود این مذهبی افیونی‌ها از اسلام ناب محمدی که علی و فاطمه و محمد و خدیجه و حسن و حسین و زینب و رضا و خمینی و خامنه‌ای و همّت و باکری و سلیمانی و حججی و خلیلی و طیبه سادات زمانی و دباغ و ناهید فاتحیش محراب و سجاده و خودسازی‌شون درست وسطِ جامعه پهن بوده رو فریاد بزنم و بگم اینا مسلمونن... مسلمون رو با اینا بشناسید، نه اون چادری و ریشوی پستوی دفتربسیج که از کلاس درسش زده تا به کار شهدا برسه و وقتی می‌گی بتمرگ درست درس بخون بشی شاگرداول این استادا ببینن مسلمونا چه شکلی‌ان، می‌گه به من یکی که فرجی نمی‌شه(!) به تو یکی؟ به تو یکی؟ به ۷۲ تای حسین بن علی چی شد مگه؟! تو هرچی الآنی و هر کار الآن می‌کنی فردای ظهورم همونی. خواب رو می‌بوسم می‌ذارم کنار، می‌رم که پای مختار تبیین رو ادامه بدم. به من یکی فرجی نمی‌شه ها! دوباره مهمونی بعدی روز از نو، روزی از نو! ولی محاله با سکوتم قاطی مذهبی افیونی‌ها بشم!
امروزِ پر از انتخابِ دلواپس: ۱. مدیر یه دبستان پسرانه، ادبیات فارسی چهارم، پنجم و ششم رو اختصاصی کرده و از من دعوت کردن برم دیداری داشته باشیم. بهم گفت دبیر ادبیات سال گذشته‌م دکترای ادبیات فردوسی بوده ولی ماست! خنثی و بی‌ذوق! با پسرجماعت نمی‌شه ماست بود! شما ولی پرانرژی و خودتون شیطونید. از موزهٔ ادبیاتم پرسید و با ذوق مربی کاردستیش و صدا زد و چند کاردستی ادبیاتی که اونها هم داشتن نشونم داد. خانم خوش‌ذوقی بود. گفت قرارداد ببندیم؟ گفتم من ابتدایی دوست ندارم، به شرایط هم مسلط نیستم. گفت شرایط چی؟ گفتم مثلا زنگ‌های ۴۵ دقیقه‌ای. راستش من نمی‌دونم تو ۴۵ دقیقه باید چه کار کنم :) بگم سلام تمومه که! به اجرای گام‌هام نمی‌رسه... من معلمِ نود دقیقه و سرعت و کارگاه‌های سه‌ساعته هستم. تو متوسطه ادعا دارم و مسلطم، ولی تو ابتدایی نه. گفت آموزشت می‌دم، نخواستی بهت کلاس نود دقیقه‌ای می‌دم! تشکر کردم و گفت حقوق رو برای شما بالا می‌برم، خیالتون آسوده. گفتم باور کنید بحثِ هیچ‌کدوم نیست، (این‌جا واقعاً نبود، این‌قدر محترم برخورد کردن، این‌قدر صحبت کردن، شرمنده و معذور شدم) ابتدایی برام هیچ جاذبه‌ای نداره، براش کلی ایده دارم ها، جلسهٔ هم‌فکری خواستید در خدمتم ولی بذارید خدانکرده یه‌وقت مجبور شدم... متوسطه‌ای به مسیرم نخورد یا حقوق، باب میلم نبود... خیلی وقت گذاشت باهام صحبت کرد، خیلی شرمنده شدم گفتم نه... ولی واقعاً نمی‌تونم ۹ ماه ابتدایی رو تصور کنم... بچه‌هایی که معلم پیغمبرشونه و هرچی بگی می‌گن چشم... من دلم دخترای زبون‌درازِ آتیش‌پارهٔ خودم و می‌خواد😭
۲. رفیق خی‌لی یهویی اومد پی‌ام و دستم و گرفت و من رو برد دانشگاه! خیلی وقت بود دانشگاه نرفته بودیم و خیلی دلتنگ بودیم. خیلی خوشحال شدم دارم می‌رم جایی که دوستش دارم و اون‌جا زندگیم عوض شد. غالباً دانشگاه محل غارت دین و ایمان و عقیده و شخصیته، ولی من تو دانشگاه اربعینی شدم... تو دانشگاه جهادی رفتم... تو دانشگاه رفیق و بهترین دوستانم رو که بهترین‌ها هستن پیدا کردم... یه اعلامیهٔ روی گوشهٔ تختهٔ دانشگاه من رو به چاپ کتاب بدون هیچ هزینه و پارتی‌ای وَ دقیقاً به اعتبار قلم خودم رسوند... دانشگاه پایه‌های عقیدتی‌‌م و محکم کرد... دانشگاه جهانِ من رو نورانی کرد... دانشگاه... دانشگاهِ عزیزم... همین‌که واردش شدیم انگار بیست سالمون شد... ما واقعاً دانشجوهای فعّالی بودیم که دانشگاه بعد از ما دیگه به خودش ندید... زیرنویس عکس‌هایی که گرفتم خواهم نوشت‌. رفیق من و برد یکی از بخشای دانشگاه و پیشنهاد یه پروژهٔ سه ساله رو نشونم داد که تو فلان کانال دیده بود و به قول خودش جون می‌داد برای من... راست می‌گفت. پروژهٔ طلایی‌ایه... ولی موانعی دارم برای پرداختن بهش... با مسؤول اونجا صحبت کردیم و رفیق دونه دونه موانع من رو می‌پرسید و مسؤوله می‌گفت این مدلی قابل حله، اون مدلی شدنیه... من ولی نمی‌تونستم بپذیرم... با توکل و توسل می‌شه پیش رفت، ولی من مذهبی هپروتی که نیستم(!) باید عاقلانه هم سنجید... عاقلانهٔ رفیق می‌گه شدنیه... ولی عاقلانهٔ من می‌گه نه... تو برزخ بودم و هستم... فرصت فکر کردن دارم و این موقعیت که باید به چیزی که دوست دارم فکر کنم در حالی که بند بند وجودم می‌گه شدنی نیست، خیلی رنج‌آوره...
۳. رفیق بعد از دانشگاه برد ناهارم داد و بستنی و من و برد حرم. نشستیم تو حیاط گوهرشاد و فکرامون و ریختیم رو هم. اون شرح می‌داد و‌ من شرح می‌دادم. ولی نتیجه همون قبلی شد؛ اون می‌گه می‌شه... من می‌گم نمی‌شه... با تموم قوا داره تلاش می‌کنه قبول کنم... و من با بند بند وجودم از تبعات قبولش وحشت دارم...
اینجا دفتر بسیج دانشگاه فردوسیه. وقتی من و رفیق و اکیپ جهادی‌های چمران بودیم، این‌جا هیچ‌وقت درش بسته نبود... سالی سه بار جهادی می‌بردیم و داوطلب برگزاری همه برنامه‌ها بودیم... اگه هنوز ما بودیم، همین روز اینجا غلغله بود چون داشتیم کاروان اربعین می‌بردیم‌... گروه جهادی چمران بعد از فارغ‌التحصیلی ما از دانشگاه دیگه نتونست روی پای خودش بایسته... برای کادرسازی خون دل خوردیم ولی... مذهبی هپروتی‌ها همه‌جا بودن و جهادی‌های کمرشکنِ مرزهای افغانستانِ ما رو کشوندن به حاشیه‌شهر و جاهای خوش‌آب‌وهوا و اردویی و به اسم جهاد، عاشق شدن و شکست عشقی خوردن و به دل‌های شکسته‌شون مشغول(!)
مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها وقتی ما بودیم پر از رفت‌وآمد بود چون همیشه پروندهٔ جذبِ نیروهای تازه‌نفس‌مون باز بود... تو نبردِ سیاسیِ ۹۲، سارایی که قبلاً براتون نوشتم، با موهای بنفش و حجابِ به‌باد، اومد برای ثبت‌نام چون جمعِ ما رو تو فلان برنامهٔ دانشگاه دیده بود و ما همه شاااااااد و سرخوش بودیم... ما گفتیم قدمت سر چشم! اما اینجا قانونش حجابه. چون ما داریم در لباس و رسم شهدا کار می‌کنیم. هرچی بشه به اسم اونا مدیون می‌شیم. مثل حالا نبودیم که تا بی‌حجاب و قمارباز می‌بینیم اون و بنشونیم جای محجبه و مؤمن که بگیم واااای ما خیلی به فکر جذبیم(!) نههههه! جذب ما اصولی بود! گناهکار همه‌مونیم... ولی گناه جاش تو کار خدایی نیست! سارا گفت یعنی هرجا با شما باشم و تو برنامه‌هاتون باید حجاب کنم؟ گفتیم بله :) پذیرفت. با ما جهادی اومد. نیروی زیردست خودم شد. در سیرزار‌. روستایی دورافتاده و محصور بین کوه‌های مرزیِ کلات. چادربه‌سر. پوشیده. مطیعِ همهٔ قوانین و ضوابط. وَ شد بهترین مربی من که با اطمینان گذاشتمش پیش پسرا و تا پایان دوره، حتی با یک پسر دست نداد و حتی سر کلاس چادرش و درنیاورد :) وَ معصومه... وَ مهدیه... وَ ملوک... وَ هانیه... وَ وَ وَ همهٔ دوستانم که امروز عمر دوستی‌مون نزدیک یک دهه شده‌... وَ مهلای شوهرکرده همین عید پیام زد که سربه‌راه، دلم برای سخت‌گیری‌هات تنگ شده... نمی‌بری من و جهادی که بازم یاد بگیرم سخت‌کوش‌ها پیروزِ قیامتن؟ دلم برای بی‌وقفه کار کردن و بی‌وقفه کار کردن کنارت بی‌تابه...
هزار بار رفته بودم روی پشت بوم مسجد و هزار بار توبیخ شدم... امروز هم رفتم روی پشت بوم ولی مسجدِ سوت و کور و خالی که مسؤولی نداره بیاد من و توبیخ کنه... سرِ مجسمهٔ عظیم فردوسی رو از لابه‌لای درختا می‌بینید؟ از میدون علوم دیده می‌شه... فقط این مجسمهٔ بدریختِ عظیم که بودجه‌ش می‌شد کلی مشکل حل کنه، موقع ما نبود و وقتی ما رفتیم کاشتنش... اما بقیهٔ دانشگاهم همون خونهٔ نازنینِ روحِ منه❣ یه بار ساعتِ هشتِ شب از منارهٔ تنگ و تاریک و بلندِ این مسجد رفتم بالا... امروز درِ مناره بسته بود...