eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها وقتی ما بودیم پر از رفت‌وآمد بود چون همیشه پروندهٔ جذبِ نیروهای تازه‌نفس‌مون باز بود... تو نبردِ سیاسیِ ۹۲، سارایی که قبلاً براتون نوشتم، با موهای بنفش و حجابِ به‌باد، اومد برای ثبت‌نام چون جمعِ ما رو تو فلان برنامهٔ دانشگاه دیده بود و ما همه شاااااااد و سرخوش بودیم... ما گفتیم قدمت سر چشم! اما اینجا قانونش حجابه. چون ما داریم در لباس و رسم شهدا کار می‌کنیم. هرچی بشه به اسم اونا مدیون می‌شیم. مثل حالا نبودیم که تا بی‌حجاب و قمارباز می‌بینیم اون و بنشونیم جای محجبه و مؤمن که بگیم واااای ما خیلی به فکر جذبیم(!) نههههه! جذب ما اصولی بود! گناهکار همه‌مونیم... ولی گناه جاش تو کار خدایی نیست! سارا گفت یعنی هرجا با شما باشم و تو برنامه‌هاتون باید حجاب کنم؟ گفتیم بله :) پذیرفت. با ما جهادی اومد. نیروی زیردست خودم شد. در سیرزار‌. روستایی دورافتاده و محصور بین کوه‌های مرزیِ کلات. چادربه‌سر. پوشیده. مطیعِ همهٔ قوانین و ضوابط. وَ شد بهترین مربی من که با اطمینان گذاشتمش پیش پسرا و تا پایان دوره، حتی با یک پسر دست نداد و حتی سر کلاس چادرش و درنیاورد :) وَ معصومه... وَ مهدیه... وَ ملوک... وَ هانیه... وَ وَ وَ همهٔ دوستانم که امروز عمر دوستی‌مون نزدیک یک دهه شده‌... وَ مهلای شوهرکرده همین عید پیام زد که سربه‌راه، دلم برای سخت‌گیری‌هات تنگ شده... نمی‌بری من و جهادی که بازم یاد بگیرم سخت‌کوش‌ها پیروزِ قیامتن؟ دلم برای بی‌وقفه کار کردن و بی‌وقفه کار کردن کنارت بی‌تابه...
هزار بار رفته بودم روی پشت بوم مسجد و هزار بار توبیخ شدم... امروز هم رفتم روی پشت بوم ولی مسجدِ سوت و کور و خالی که مسؤولی نداره بیاد من و توبیخ کنه... سرِ مجسمهٔ عظیم فردوسی رو از لابه‌لای درختا می‌بینید؟ از میدون علوم دیده می‌شه... فقط این مجسمهٔ بدریختِ عظیم که بودجه‌ش می‌شد کلی مشکل حل کنه، موقع ما نبود و وقتی ما رفتیم کاشتنش... اما بقیهٔ دانشگاهم همون خونهٔ نازنینِ روحِ منه❣ یه بار ساعتِ هشتِ شب از منارهٔ تنگ و تاریک و بلندِ این مسجد رفتم بالا... امروز درِ مناره بسته بود...
من اینجا ایده دادم آلبوم از طنزای جهادی‌مون بسازیم و ببریم پشت درای دستشویی بزنیم :) اینجا ایده دادم شب‌نامه برای استادا بنویسیم و ازشون بودجهٔ خیریه‌ای بگیریم برای روستاهای مرزی... اینجا ایدهٔ اولین کمیک استریپِ جهادیِ کشور رو دادم... اینجا ایده دادم گردانِ اخراجی‌ها رو افتتاح کنیم و ظرفیتِ چندبرابری جذب داشته باشیم و حین کار برای روستاها، روی خود گردان هم کار کنیم... و چه محشری بود... چه محشری... اینجا اتاقِ شعله‌های سربه فلک‌کشیدهٔ ایده‌های منه... اتاقِ فکرِ گروهِ جهادیِ مصطفی چمران... قلبِ تپندهٔ ما... که بعد از ما وسایلش تخلیه شد درش قفل و اتاق بلااستفاده... چون بعد از ما بسیج جذب داشت اما ایدهٔ تثبیت نه! جذب داشت... اما برنامهٔ مستمر نه! هرکی اومد دید به‌جای کار کردن جلسه و وراجی و عکس و رزومه است رفت‌... ما کل اعضای چمران در رشته‌های خودمون شاگرداوّل بودیم هرکس میومد باید درس‌خون می‌بود یا می‌شد بعد از ما گروه‌هایی اومدن که کلاس‌های درس رو می‌پیچوندن... گروه‌هایی که به‌جای کارکردن به‌جای عمل فقط دعای ندبه می‌خوندن زیارت حرم می‌رفتن و چله برمی‌داشتن... و تنبلای کلاس بودن... همه رفتن... و مذهبیا تو خودشون لولیدن و لولیدن و لولیدن(!)
این دو‌ شهید رو گروه خودمون تو هورالعظیم گرفت... ما هورالعظیم بودیم... راهیان نور... این دو شهید گمنام تفحص شدن... ما همون‌جا اولین زائراشون بودیم... همون وقتی که از زیر خاک پیداشون کردن... پیگیری کردیم بیارن دانشگاه ما دفن کنن... بزرگی کردن پذیرفتن... یکی از کاری‌ترین دخترای گروه شوهر می‌خواست :) این‌قدر یکی از این‌ گمنام‌ها رو بوسید که شوهر بگیره، شهید بهش برخورد نامحرم هی می‌بوسه‌ش... از گمنامی درومد... شد شهید رفیعی... تو ماجرای شناسایی‌شون این دوستِ ما رو شوهر داد... شد پدربزرگِ شوهرش... یعنی مَحرمش... دیگه دوست‌مون هرچی سنگ مزار شهید رو می‌بوسید، شهید معذب نبود🥰
وقتی ما بودیم از این گیاهِ سمج بین این سنگ‌فرش یه عالَمه بود... اصلاً این تیکه سبز بود... ما رفتیم انگار جَوونه‌ها دلشون گرفت... امروز فقط همین پوست‌کلفت بود و معدودی دیگه که روی سنگفرش رو کم کرده بودن و با لطافت، سنگ‌دلی رو آب کرده بودن...
تهش یه چای خوردم و همهٔ تشویش‌هام و سپردم امام رضاجان که دعا بفرمایند، عاقلانه‌ترین تصمیمِ عاقبت‌به‌خیر رو بگیرم❣
سربه‌راه
اون کاغذایی که می‌گم به دست تولیت می‌رسه اینجاست. از صحن آزادی برید ورودی رواق امام خمینی.
مختارنامه رو بعد از به حکومت رسیدنِ مختار، تنهایی و از گوشی می‌بینم؛ چون دیگه فیلم نیست، روضه است... اونی که خونده می‌دونه چی می‌گم...
هنوز داریم کفِ الغارات زندگی می‌کنیم و بازپخشِ مختار رو مسخره می‌کنن(!)
میخواستم صدا بذارم تو کانال، یادم اومد آقایون هم این‌جا هستن. بعد فکر کردم بگم آقایون گوش ندن (مثل اینا که رو وبلاگ می‌نویسن آقایون نخونن😐 خب بشررررر! تو اومدی تو دنیای عمومی! تو ننویس! عمومی یعنی عموم! یعنی همه! یعنی هرکی!)، دیدم چکاریه(!) می‌شم مثل همونایی که میرن عروسیِ گناه ولی هندزفری می‌ذارن تلاوتِ قرآن گوش‌ بدن(!) پس تأیید مجلس گناه با رفتنت چی؟! بی‌حجابی و مَحرم و نامحرم چی؟! طعامی که اثر گرفته از گناه دوروبرش چی؟! اسراف و غیبت چی؟! تفاخر و چشم‌وهم‌چشمی چی؟! انحراف و تحریف چی؟! بدعت‌گذاری چی؟! ساده‌لوحا مگه فقط آهنگ گناهه؟(!) یا مثل دخترایی که پروفایل خودشون رو میذارن ولی رو صورتشون استیکر🥴 خب سمّی این‌قدر خدا و خرما رو با هم می‌خوای؟! تو اختلال شخصیتی رو هم رد کردی که(!) (تو ایتا یه بار یه سمّی دیدم که روی پروفایل کانالش نوشته بود راضی نیستم کسی برداره😶 بهش پیام زدم داوطلبم از شما آزمون بلوغ فکری بگیرم، با شرح و مرجعِ رایگان! بلاکم کرد😂) یا مثل مذهبیایی که مثلاً محجبه و مقیّدن ولی عقیق و تسبیح‌شون رو یه‌جووووووری ست میکنن که اگر لخت بیان بیرون، اون‌قدری نگاشون نمی‌کنن که الآن(!) هیچی دیگه! مشوّش‌الهویت که نیستم! هر وقت سوار اتوبوس شدم میام می‌نویسم به‌جای صدا فرستادن!