بهجای پنسهای همرنگ با کیف و مانتو و کفش، دیگه باید ساقِ دستِ همرنگ بگیرم😭😫
من از ساقِ دست متنفففففففففرم😭 همیشه پیراهن مردونه میپوشم که آستیناش پوشیده است و ساق نمیخواد، حالا برم دبستان پسرانه که باید هی ساق بپوشم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
موهام و بهخاطر مجنون کوتاه نکردم، اگه قسمتم اینجا شه که دیگه به دردم نمیخوره😭 میرم از ته میزنم😭😭😭😭😭
اونهمه عطر... اونهمه دستبند و اکسسوری... اونهمه قر و فر... هممممممممممه رو باید ببوسم بذارم کنار😭😭😭😭😭
دارم فکر میکنم ولی چقدر چیزه که میتونم به پسرا یاد بدم!
اینکه با هندزفری در مکانهای عمومی موبایلشون رو شخم بزنن،
تو تاکسیای که خانم هم هست، با تقوا بشینن،
به نامحرم نگاه نکنن،
کار کنن! کار کنن! آخ اگر مادراشون موی دماغ نشن من میتونم ته ته تهش ده تا پسر بار بیارم که کاریان نه سوسکای دستوپابلوریِ مادر(!)
اینکه به خانمها احترام بذارن،
اینکه مردای جاهلیتِ عرب بدنامی میدونستن دست روی زن بلند کنن ولی برخی مردای مسلمونِ ما دستای هرزی دارن که باید قلمشون کرد.
میتونم دستبوسی مادر رو بهشون یاد بدم و محبت به خواهر،
وای چقدر ایده میاد تو سرم برای روز دختر... مدرسه جشن بگیریم و دعوت کنیم خواهرای پسرا بیان و پسرا براشون جشن بگیرن😍
میتونم کاری کنم اونا آشغالا رو ببرن بیرون، اونا صبح به صبح برن نون بگیرن، تعمیرات یاد بگیرن و مهارت بلد باشن،
یه برنامهٔ مالی بریزم و مدیریت بودجه و رشد و پیشرفت یاد بگیرن،
عزت نفس و غیرت بهشون بدم که هرگز چشمشون به دست زن و مادر و خواهرشون نباشه که کمکحالِ زندگیشون باشن(!) افتخارشون باشه همسر، خواهر یا مادرشون فعالیت اجتماعی دارن و عارشون باشه پولِ اونها وارد زندگیشون شه... چه برسه به اینکه براش برنامه بریزن(!)
به خانمهای محرمشون محبتِ سرشار کنن و به خانمهای نامحرمشون حتی نگاه نکنن...
فکر و عقیده و حبّ داشته باشن که فقط از سر جفتگیری خونه به خونه نرن پی مرغی که هر کدوم گفت نه، برن سراغِ مرغِ همسایه(!)
باتفاوت باشن و اهل امر به معروف و نهی از منکر...
هر وقت پدر شدن، از سرِ کلاسهای من یاد گرفته باشن حداقل هفتهای یک بار باید بچهها رو به عهده بگیرن و یا از خونه ببرن بیرون تا مادرشون کمی برای خودشون باشه، یا بمونن خونه با بچهها و مادرشون بره بیرون برای خودش باشه... شعوری که حتی در مردهای سینهچاکِ زینب و رقیّه علیهما السلام ندیدم یک نفر سبک زندگیش اینطور باشه که حواسش باشه اون زن، نیاز داره چند ساعت فارغ از مسؤولیت مدامِ بچههاش باشه و نفسی تازه کنه...
چقدر مطلب در برخورد با پسرها هست که یه معلم باید جورِ مادرهای غالباً نادانشون رو بکشه...
حس میکنم معلمِ پسرا بودن خیلی خیلی سخته...
سربهراه
دارم فکر میکنم ولی چقدر چیزه که میتونم به پسرا یاد بدم! اینکه با هندزفری در مکانهای عمومی موبایل
رفیق با اندوه میگه فانتزینویس نبودی... چنین مردهایی لای صفحاتِ کتابهای کتابخونهت هستن ولی کفِ جامعهٔ اسلامی نه...
براش حرفِ شهید بهشتی رو تکرار کردم.
هنوز
قصد
ندارم
تسلیمِ
واقعیت
بشم.
معلمای ابتدایی بیاین بهم مشورت بدید😭
لطفاً اونا که مشغول هستن و در بطن کار بیاید، دانشجومعلم هنوز درکی از کلاس نداره و انشاءالله سرتون میاد❣
نمیدونم حتی چی باید ازتون بپرسم... خودتون بگید هرچی لازمه.
مثلاً خونهٔ مختار، ایران باشه.
دو تا خانومش، مردمِ ایران با عقاید مختلف.
مختار هم، ولیّ فقیهمون باشه.
بهقول عمره؛
ما پشتِ مختار رو خالی نکنیم،
مختار پوزهٔ مصعب رو به خاک میماله.
آبروی مختار، بسته به ما اهل بیتشه.
داریم با رفیق دربارهٔ فرشته باقری صحبت میکنیم که اهل غیبت نبوده و به حال خودمون افسوس میخوریم که اهلشیم و برای اربعین برنامه میریزیم یه آغازی بر پایان این گناهِ بدتر از زنا داشته باشیم...
بعد صحبت از خود فرشته باقری میشه که چه چهرهٔ سادهای داره و واقعاً ساده است. جفتمون میگیم الآن مذهبیِ ساده دیگه کمه(!) یا ساق دست و روسری ست شده یا تسبیح و عقیق... یا کولهپشتی و کفش یا چادر طرحدار... یا روسریهای خاص یا عبا... یا بالاخره یه دستی به صورت بردن...
ولی این فرشته باقری خیلی خیلی خیلی شبیه شهدای دفاع مقدس، ساده و خاکی و بیریاست...
بعد من یهو گفتم ولی من هرکی رو ببینم، باز تهش از دخترِ سردار سلیمانی خوشم میاد! یه مدلیه که هر وقت میبینمش اینطوری میشم که دنیا به لبهٔ خاکیِ چادرش که به زمین کشیده هم نیست!
بعد داشتم زور میزدم شرح بدم چرا زینب سلیمانی رو دوست دارم و بحثم قیافه و پوشش و سادگیش نیست که رفیق گفت چون شجاعه و چریک! تو از شجاعا و چریکا خوشت میاد! مثل مصطفی چمران. مثل یحیی سنوار. مثل ابراهیم رئیسی.
من در حالی که لبخندِ روشنی به لب داشتم و کیفور بودم که رفیقم من و میشناسه، سر تکون میدادم و میگفتم هوم... مثل ابراهیم رئیسی... مثل ابراهیم رئیسی... قرآنبهدست و نترس تو کشورِ اسلحهبهدستها...