eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
پیام‌هاتون رو خوندم. بچه‌ها! دعا کنین خانومه دیگه نزنگه بهم 😭😭😭
جز خودمون پنجاه و خرده‌ای کسی این‌جا نیست و شناختی از هم نداریم. پس بیاین یواشکی خیلی رک و پوست‌کنده بگم که از پیام‌هاتون علاوه بر پاسخِ خودم این رو هم برداشت کردم عاشقِ کارِتون نیستید! خیلی رک و پوست‌کنده بگم که خیلی غصه خوردم! برای شما نه، برای بچه‌ها! اگر معلمی رو دوست نداشتید، چرا رفتید سراغش؟! به عقیدهٔ من هییییییییییییییچ دلیلی نمی‌تونه قانع‌کننده باشه! من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، به‌جای این مسیری که طرف از لخت‌وعوری، یهو پوشیه‌زن شده چون مصاحبه آموزش و پرورش داره، طور دیگه‌ای بررسی می‌کردم کی وارد جهانِ تربیتِ نسل‌ها شه... سه سالِ پیش ایده‌هام و مکتوب کردم و برای وزارت علوم فرستادم، ولی خب... ظاهراً نمی‌خوان نسل‌ها درست و اصولی بار بیان... مثلاً نوشته بودم فرایندِ تحقیقات و بررسی رو قبل از آزمون انجام می‌دادم. همه ثبت‌نام می‌کردن و تا آزمون هم ظاهرسازی نمی‌کنن. گروهِ امینی که در سرتاسر کشور اونا رو هم خاص انتخاب کردم، می‌فرستادم لیست ثبت‌نامی‌ها رو تحقیقات میدانی کنه. حتی پول می‌دادم افرادی یک روز اینا رو تعقیب کنن. تو خیابون، تو ماشین، تو مترو، تو دانشگاه، تو کوچه و محله ببینن اینا چطورن. فقط اونایی حق آزمون داشتن که زندگی حقیقی‌شون اصولیه. بعد از آزمون هم به‌جای مسخره‌بازی و پول تیغ زدن، همین گروه درست و اصولی رو رایگان آموزش می‌دادم و آدم‌های درست رو مجهز می‌فرستادم بالاسر بچه‌ها. وَ عشق عشق اوّلین معیارم برای پذیرش معلم بود... معلمی عاشقانه‌ترین شغلِ دنیاست. یا عاشق شید یا فکری کنید و مدیون نمونید...
چندقدمیِ قلّه خی‌لی به نفس‌نفس میفتی... اکسیژن هوا کم شده؛ بدنت تحلیل رفته؛ کلی از اطرافیان انرژی منفی بهت وارد کردن که اووووو خیلی بلنده، خیلی سخته، خیلی نشدنیه؛ کلی همون پایین موندن و تنهات گذاشتن؛ مه‌آلوده و کمی ترسناکه؛ سنگای زیر پات سُرتر و صاف‌تر و عمودی‌تره و پا گذاشتن روشون خیلی تمرکز می‌خواد... اون‌جا نه دلت میاد بشینی و نفسی تازه کنی و بعد راه بیفتی، چون داری قلّه رو می‌بینی و به خودت می‌گی رسیدم دیگه، همین چند قدمم تحمل کنم روی قله نفس تازه می‌کنم... نه نا و نفسی برات مونده که همون چند قدم رو برداری و خودت رو بکشونی بالای قلّه... من الآن همون‌جام؛ چندقدمیِ عمودِ شمارهٔ یک.
سربه‌راه
چندقدمیِ قلّه خی‌لی به نفس‌نفس میفتی... اکسیژن هوا کم شده؛ بدنت تحلیل رفته؛ کلی از اطرافیان انرژی م
۳ سپتامبر،‏ ۱۰.۵۳​.aac
حجم: 961.4K
شما نمی‌دونین داره بهم چی می‌گذره تا برسم مشّایه... شما نمی‌دونین این دخترِ پشتِ گوشی نیمه‌شعبانِ محشرش بدونِ مشّایه گذشت... شما نمی‌دونید قسمتِ اوّلِ کربلای نیمه‌شعبان رو خیلی وقتِ پیش نوشتم... شما نمی‌دونید نشر ندادم چون از مشّایه شروع می‌شه... شما نمی‌دونید خیلی چیزا رو. نبایدم بدونید. نیازی نیست. فایده‌ای نداره. مثلاً چه فایده‌ای داره براتون بدونید امروز کنارِ خیابونِ تقی‌آباد نشستم لبهٔ خیابون و هی دست کشیدم به پاهام و هی یواشکی اشکام ریخت... چه فایده داره بدونید دو تا آقا خیال کردن گرمازده شدم... بطری آب دست‌شون و دادن من... فایده داره بگم نتونستم بگم آب نمی‌خوام؟ تشکر کردم زودتر برن... فایده داره بگم دیروز مادرم ناراحتم کرد و با دلشکستگی گفتم به عمودِ ششصد و بیست جوابت رو نمی‌دم... فایده داره بگم مادرم چطور ساکت شد و چطور نگاهم کرد؟! فایده داره بنویسم پنج‌شنبه با ساعتِ روی دیوار دعوام شد؟! خیلی واقعی و بدون ادبیات سرش داد کشیدم که قبل از مشّایه یه جوری می‌گذری که جونم و بالا بیاری... اما وقتی به مشّایه می‌رسم چنان عبور می‌کنی و به من زهرخند می‌زنی که هرچی به‌پات میفتم و دستت و می‌کشم بمونی، دلت ذره‌ای به رحم نمیاد... آخ... دووم بیار... دووم بیار... بوی چوب و آتیش میاد... صدای به هم خوردنِ استکان و نعلبکی... دووم بیار... بالاخره یه عراقی تو چشمات نگاه می‌کنه و می‌گه هلبی زائر بوسجّاد... بعد تو راااااااااااحت می‌تونی پای بوسجّاد زانو بزنی و دست از روی آتیشای سینه‌ت برداری و از ذوق بمیری...
قیامِ مختار هم شکست خورد... قبل از اون هم... بعد از اون هم... تااااااااااااا ما! انقلابِ اسلامی... ما چنین خوشبخت‌هایی هستیم که در تنها حکومتِ شیعهٔ مقتدرِ جهان داریم نفس می‌کشیم... ما! من. تو. در خفا اسمِ علی رو نمی‌بریم اسمِ علی رو فریاد می‌زنیم! شمر و یزید و خولی و سنان خیلی زور زدن من و تو هم نباشیم ولی هستیم! من به خودم که حتی ذره‌ای فکر نمی‌کنم همه‌ش با خودم می‌گم تو اجدادم کی نفسش حق بوده دعا کرده نسلش سربلندیِ شیعه رو ببینه و به من رسیده... خدای من... چطور شکرگزارِ اجدادمون باشیم و سر به سجودِ خدا؟! متوجهی کجای دنیا هستیم و کدوم نقطه از تاریخ؟!
زین‌پس حیاتِ این قیام به قلمِ تو بسته است. قضاوتِ مردمانِ بعد از ما، بسته به نوشته‌های شماست. (مختار _ ۱۴ رمضان ۶۷ قمری) حفظ عزت و آبروی کشور و ملت، تکلیف بی اغماض گویندگان و قلم‌زنان است. (سیدالقائد علی خامنه‌ای _ ۳ مرداد ۱۴۰۴)
سربه‌راه
هم‌سر.
عمره اوّلین زن در اسلامه که گردن زده شد...
سربه‌راه
اگه باباتون اجازه نمی‌ده برید اربعین اگه بچه کوچیک دارید اگه پول جور نمی‌شه اگه هم‌پا و هم‌سفر پیدا
فرسته‌های اربعین رو در پانزدهم و شانزدهم مردادِ سال گذشته حتماً مرور کنید. فرصت ندارم بازم بهشون بپردازم و الحمدلله خدا خاطرم آورد همون‌ها رو مجدّد یادآوری کنم😊 ان‌شاءالله کلِ ایران، اربعین عِراق باشیم😭❣😍
ماجرای شمارهٔ یک. یکی از همکارام در روزهای گذشته چندین‌بار زنگ زد.‌ هیچ‌کدوم رو جواب ندادم. پیامک داد که دربارهٔ اربعین سؤال دارم. گفتم شبِ شب‌کاری بپرس. باز چند بارِ دیگه زنگ زد و من هیچ‌کدوم رو جواب ندادم. حرف زدن با این آدم وقتم و می‌گیره. در ادامه یه نمونه‌ش و متوجه خواهید شد! تقریباً همه آدمایی که با من سروکار دارن می‌دونن تا کار واجبی نداشته باشن نباید به من زنگ بزنن. اگر زنگ زدن و جواب ندادم هم دیگه نباید بزنگن. روی ایتا پیام بذارن هر وقت خواستم جواب می‌دم. فقط سه نفر از دوستام از این دایره و تحریم خارجن و حتی ساااااااااااعت‌ها با هم پشت تلفن حرف میز‌نیم :) وَ مامانم می‌تونه هر وقت دوست داشت بزنگه، حتی داداشِ سربازم که اجازه نداره جز در ساعاتی خاص بزنگه رو دلم نمی‌سوزه و خیلی جواب نمی‌دم‌. یعنی چی هی دلنگ دلنگ حرفای تکراری و تعارفای الکی؟! به‌جای حرف مفت زدن می‌شه نیم ساعت مفید خوابید، شارژ پا شد کار کرد! تو شب‌کاری وقتِ استراحتم، حدودِ ساعت سه صبح، اومد پیشم که راجع‌به اربعین سؤال دارم و امسال پام و کردم تو یه کفش و شوهرم و راضی کردم و حالا بگو چه کنم و چی بیارم و فلان؟ منی که با هیجان دربارهٔ اربعین حرف می‌زنم، با بی‌میلی گفتم خسته‌ام، خودت بپرس من جواب بدم. دونه دونه پرسید و من جواب می‌دادم. خوراکی چی ببرم؟ فقط عسل، لیمو و آلوبرگه (همین‌قدر کوتاه و تلگرافی جواب می‌دادم و اصلاً مایل نبودم با این بشر صحبت کنم) لباس چی ببرم؟ تا حد ممکن دورریز وگرنه دو دست خنک کتاب دعا و قرآن و اینا چی ببرم؟ هیچی. همه‌جا هست، بارت سنگین می‌شه. دارو اینا چی؟ اگه به داروی خاصی عادت داری ببر، با سرماخوردگی و چرک‌خشک‌کن، دیگه هیچی کفش یا دمپایی؟ اونی که قبلاً باهاش خیلی پیاده رفتی و پات آخ نگفته. اگه تاول زدم؟ پماد زنک‌اکساید و تندتند شستشوی پاهات و لای انگشتات. کدوم موکبا برم؟ کجاها؟ مرز چه کنم؟ فلان‌جا چی؟ اون‌جا که پروفایل گذاشته بودی پارسال کجا بود؟ یک ساااااااااعت استراحتم و در حالی که از شدتِ ایستادن کمرم داشت تا می‌شد، نذاشت دراز بکشم و هرچی تو مغزش بود پرسید. پا شد رفت و بالاخره خواستم ده دقه‌ای دراز بکشم که دیدم با یکی دیگه سروکله‌ش پیدا شده و با هیجان اومده بالا سرم که سربه‌راه جانم! سربه‌راه جانم! این می‌گه پات تاول زد نخ سوزن کن، از تو تاولت نخ رد کن آبش خالی می‌شه نخ و بذار همون‌جا بمونه دیگه آب نمیاره! به مسخره لبخند زدم و گفتم خیلی عالیه، الحمدلله! نشست جلوم گفت آخه به تو بیشتر اعتماد دارم! تو تا چیزی درست نباشه نمی‌گی! گفتم اعتماد داشتی، بعد از یک ساعت گرفتن وقتم و یادداشت‌برداری نمی‌رفتی سراغ علف‌خوارای طب سنتی(!) احتمالاً بهت نگفته پاهات و تا مچ حنا کنی و موهات و مردونه بزنی و کف کفشت یه وسیلهٔ زنونهٔ بی‌حیایی بذاری که هر موکبی پات و از کفش درآوردی عالَم و آدم ببینن و بگن ایرانیا چقدر دریده و بی‌حیان؟! با لبای آویزون گفت چراااااااا! اینا رو هم گفته... طرف بالا سرم ایستاده بود. با تعجب من و نگاه می‌کرد و چون دوستم نبود و من و فقط در جدیتِ کار دیده بود جرأت نمی‌کرد کلمه‌ای حرف بزنه! بهش گفتم داروی امام کاظم(!) داروی امام کاظم رو هم بهت گفته؟! یه وقت از قلم نیفته! پنبهٔ آغشته به گل بنفشه هم یادت نره! بعد این‌جا خودم و همکار دیگه‌م که کنارم دراز کشیده بود با هم زدیم زیر خنده😂 طرف با عصبانیت رفت و من در حالی که می‌گفتم آدم‌شناسی‌م حرف نداره! می‌دونم چه تلفنی رو نمی‌ارزه جواب بدم و براش وقت تلف نکنم. این یه ساعتم بدو دنبالم تا حلال کنم، شرعی‌ای دیگه؟! تونستی این یه ساعت و از قیامتت پاک کن😎 پرید بغلم کنه و ببوسه که نذاشتم. گفت ما زنای خونه‌دار همینیم، به‌خدا دست خودمون نیست، هرکی هرچی می‌گه خیال می‌کنیم درسته، دکتر می‌ریم به بدبختی وقت می‌گیریم قبولشم داریم ولی همسایه سر کوچه چیزی بگه اون و انجام می‌دیم! 😐😐😐خب قرار نیست خودتون و عوض کنید؟!
ماجرای شمارهٔ دو. در همین جمعِ همکاران، یکی داشت از استادش تعریف می‌کرد. با عشق می‌گفت استادم هر لحظه از شبانه‌روز که بخوایم برای همه‌مون وقت می‌ذاره. هر وقت دچار تلاطم روحی‌ایم می‌تونیم بریم پیش‌شون تا آروم‌مون کنه. پرسیدم کدوم دانشگاه و چه رشته‌ای هستید مگه؟ راستش حسودیم شد چون استادای من تو دانشگاه مدرکم و به باد دادن(!) می‌خواستم بدونم کدوم دانشگاه چنین استاد خفنی داره! گفت استاد اخلاق‌مون هستن. از جلسه قرآن پیداشون کردیم. من تا تهِ ماجرا رو خوندم... اما پا نشدم برم. خواستم ببینم بقیه چه بازخوردی می‌دن. این با آب‌وتاب از استادش حرف زد و بالاخره یکی گفت تو رو خدا شمارهٔ این خانم رو به ما هم بده. من خیلی سریع گفتم خانم نیست! آقاست. همهٔ جمع متحیّر از این‌که این خانم از چنین صمیمیت و محبتی داشت حرف می‌زد با یه آقا بوده یعنی؟! همکارانِ شب‌کارم مذهبی و شرعی هستن و حدودی براشون مهمه. خودِ خانومه با حیرت به من نگاه کرد که یعنی تو مگه می‌شناسیش؟! گفت بله آقا هستن. این‌قدر ماهن که اجازه دادن شماره‌شون رو به هرکی خواست بدیم. هر لحظه پیام بدید پاسخگو هستن. در خونه‌شون همیشه بازه. بندگانِ خدا مردّد بودن شماره بگیرن... چون تعریف اون خانوم از اون حجم از صمیمیت و در دسترس بودنِ استادش فقط مناسب خانوم با خانوم بود، نه آقا با خانوم(!) اما این مذهبی‌هپروتی‌های استادباز که این چیزا حالیشون نیست... مسخ شدن... شما کافر رو می‌تونی به راه راست هدایت کنی، اما این مذاهبِ عرفان‌زده و پر از لجن رو نمی‌تونی... خانومه شماره رو بلند گفت و جز دو نفر کسی یادداشت نکرد. اما کسی هم از دورش بلند نشد(!) منم نشستم. شروع کرد از تلاطم‌های زندگی گفتن که همه دارن و این‌که در رجوع به این آقا چقدر حل شده و اینا. من این‌جا شروع کردم به صحبت. گفتم تلاطم رو که قرآن گفته چه کنیم باهاش! واستعینوا بالصبر و الصلوه. چطور آدمیزادی می‌تونه از آدمیزادی کمک بخواد؟! بعد این آقای همیشه در دسترس، مگه زن و بچه نداره؟! یعنی از حقوق رسیدگی به خانواده‌ش داره می‌زنه؟! کلی صغری کبرای قشنگ چید که اولیاءالله هستن و فلان. این‌قدر شیک چید که دو نفر به زبون اومدن و پشت اولیای خدا رو گرفتن. من گفتم اولیای خدا که قابلِ توسلن، در این شکی نیست، فقط من یه سؤال دارم. اولیای خدا مگه نباید قائل به احکام باشن؟ پیروی پیامبر و اهل بیت‌شون؟ این چطور اولیاییه که حد و حدود با نامحرم نداره؟! همه ساکت شدن... خانومه شروع کرد به پیچوندن ولی کم‌کم خانوما از دورش بلند شدن... دخترمذهبیا زود گول می‌خورن، خصوصاً یه مرد بهشون محبت کنه. همین‌که عقیق دستش باشه و محاسن داشته باشه هم کافیه که دلشون آروم باشه گناهی در کار نیست، ولی همکارام زنانِ خانواده‌دار هستن... شوهر و بچه دارن... و شکر خدا کار می‌بره تا با این چیزا سرشون و شیره مالید! اونا که پا شدن، منم پا شدم. خانومه پا شد دستم و گرفت گفت شما مردِ خدا رو تو ذهن بقیه بد کردی، قیامت باید جواب بدی! دستم و از دستش کشیدم، صورت به صورت ایستادم و گفتم مردِ خدا آقای بهجت بود که حتی تو صورت مردها هم نگاه نمی‌کرد! مردِ خدا ابراهیم رئیسی بود که با خبرنگارای زن، چشم به زمین مصاحبه می‌کرد! مردِ خدا حضرت آقا هستن که خدا رو شکر کلیپا و دیدارهاشون با گروه‌های خانم‌ها همه‌جا در دسترسه! مردِ خدا شهدا بودن که نامحرم براشون خط قرمز بود! مردِ خدا علی بود که هیچ‌جا نخوندم با نامحرمی به اسم امام و خلیفه بودن و معصوم بودن از گناه، در خنده و محبت و روحیه دادن باشه(!) بی‌صبرانه مشتاقِ قیامتم و تو و اولیاءالله‌ت(!)
ماجرای شمارهٔ سه. داشتم به همکارم می‌گفتم اگر اربعین جا موندی، تقصیر شوهرت نیست، خودت نخواستی! تو، اربعین رو نخواستی! تو! خودت! اون یکی همکارم از پشت سرم شنید و شروع کرد به آه و ناله که نه من یه حاجتی دارم پدرم درومده ولی امام رضا نداده، اماما به هرکسی نگاه نمی‌کنن و فلان... از این حرفا که ائمه رو مثل ما انسان‌ها خبیث و عقده‌ای نعوذبالله معرفی می‌کنه خوشم نمیاد... دوست ندارم مطرح کنم... خیلی ناله کرد. خیلی. گفتم ما شیعه‌ها همیشه از ائمه طلبکاریم! با این‌که کل زندگی‌مون رو اهل بیت تحت حمایت گرفتن... حاجت ازشون می‌خوایم، ولی بهشونم چشم نمی‌گیم! شما که بد امام رضا رو می‌گی، به همه حرفای امام رضا گوش دادی؟! سبک زندگیت قشنگ سبک زندگی امام رضاست؟! امام در خدمتِ ما ما در خدمتِ خودمون(!) چه مذهبِ قشنگی(!)
پیوست ماجرای شمارهٔ سه. من از فیلمای مناسبتی خیلی بدم میاد. خیلی. فیلمایی که روز شهادت امام رضا علیه السلام می‌ذارن. فیلمای شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. صد بار هم به صدا و سیما اعتراض کردم. چون تو همه‌شون معجزه نشون می‌ده! یکی یه گرفتاری داره، خوب یا بد، امام به دادش می‌رسه. امام رو نعوذبالله بردهٔ ما نشون می‌ده... همه‌شونم یه‌طوری که یعنی اگر معجزه نشه پس امام به چه دردی می‌خوره... هیچ‌کدومِ این فیلما اطاعت از امام رو نمی‌گه(!) سبک زندگیِ پسندِ امام رو نمی‌گه(!) چشم گفتن به امام رو نمی‌گه(!) امام رو در بطنِ زندگی نمی‌گه؛ در فعالیت اقتصادی من، در فعالیت اجتماعی من، در تحصیل من، در ازدواج من، در فرزندداری من، در کانال‌داری من، در هیچ‌جا. نعوذبالله امام غول چراغ جادویه که هر وقت کارمون گیر کرد دست بکشیم بیاد آرزومون و برآورده کنه و برگرده تو قوری(!) من از امامانی که جز معجزه کارکردی تو زندگیم نداشته باشن به خدا پناه می‌برم! وَ از این قشر مذهبیا بیزارم. إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ. إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ. إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.
ماجرای شمارهٔ چهار. تو گروه دبیران ادبیّات تو شاد، یکی یه متنِ شعاری گذاشت با این قصه که معلمی دانش‌آموزش دیر میاد سر کلاس و اون معلم سعی در درکش داره و اجازه می‌ده وارد شه. یه صد و خرده‌ای لایک گرفت! من روش گرفتم و نوشتم با «منطقِ درک» باید تک‌تکِ قاتل‌ها رو درک کرد، حتماً دلیلی داشتن که یک نفر رو به قتل رسوندن! دزدها همین‌طور! اختلاس‌گرها همین‌طور! کلاهبردارها! وقتی حقوق آموزش و پرورش دیر می‌شه خب چرا اون‌جا درک نمی‌کنید؟ حتماً دلیلی پشتشه! مدیرتون بهتون احترام نمی‌ذاره قابل درکه! قابل درکه این‌همه کلاس ضمن خدمتِ بدون محتوا! قابل درکه این گرونی! قابل درکه قیمت دلار و طلا! حتماً پشتش دلایلیه که من و شما نمی‌دونیم! هوم؟ چرا پس این‌ها رو درک نمی‌کنید؟! یه دویست نفری دیسلایکم کردن(!) منم نوشتم این انتظار درک شدن برای رعایت نکردنِ برخی قوانین، مثلاً قانون زمان (به موقع رسیدن به کلاس، ارائهٔ تکلیف، برگزاری امتحان...) تا کسی قدرتی نداره صرفاً یه انتظار ساده است. اما اگر به قدرت برسه این انتظار فراتر می‌ره و به هرج‌مرج می‌کشه! دیگه همه به پروازهاشون دیر می‌رسن چون یه مشکلی داشتن دیگه، همه باید درک کنیم! پزشک دیر به بیمارستان میاد چون بالاخره اونم انسانه و باید درک شه، حالا بیمار مُرد هم مُرد دیگه! صبحا نون تازه نداریم و تو صف باید اعصابمون خرد باشه چون نونوا دیشب با زنش دعواش شده و فعلاً حال نداره نون بپزه! هر کنش و واکنش یه معلم اثر تربیتی داره. وقتی من ۱۲ ساله معلمم و دوستم در تعریف از من می‌گه حتی یک تاریخ امتحانش جز با بلایای طبیعی جابه‌جا نشده، یعنی شاگردم رو دارم مسؤولیت‌پذیر بار میارم و قانون‌مند که دنیا رو ارث پدرش نبینه و جوری زندگی نکنه که بقیه زیر پاش له شن! بعد نوشتم این مباحث هیچ ربطی به درک شدن و تنبلی و کوتاهی و توقع و انتظار و پیشآمد و اتفاق نداره، بلکه مستقیم برمی‌گرده به تصمیم، انتخاب، اولویت‌های فردی و درلحظهٔ آدم که متغیّره و مسؤولیتش با خود آدمه نه با دیگران! تویی که تصمیم می‌گیری دانشجو شی و درس بخونی، ممکنه شاغل باشی، والد باشی، خوابگاهی باشی، ولی همممممممه‌ش تصمیم تویه! انتخاب تویه! کسی مجبورت نکرده! خودت باید بین‌شون تعادل برقرار کنی. قرار نیست دیگران از زندگیت بدونن که درکت کنن! لازم هم نیست بدونن! شب نخوابیدی چون تا دیروقت بیدار بودی ناهار فردای بچه‌هات و می‌ذاشتی؟ خب به بقیه چه؟ توانش و نداری شاغل نشو! یا ازدواج نکن! یا بچه نیار! چون تا صبح هیئت بودی، برای امام حسین علیه السلام خدمت می‌کردی، درست و نخوندی و از استاد توقع داری امتحان رو لغو کنه؟! می‌خواستی یا هیئت نری، یا دانشجو نشی، یا طول ترم ول نمی‌گشتی که شب امتحانی باشی(!) این‌که همه نمی‌تونن همیشه به همهٔ وظایف‌شون برسن طبیعیه و ایرادی نداره، فقط پیامدش رو هم بپذیریم! نمرهٔ کمتر، فرزند ناهنجار، چالش شغلی و مالی و... گردنِ دیگران نندازیم که وااااای ما رو درک کنید و فلان(!) خودت انتخاب کردی! تا این لحظه دویست و شصت و سه دیسلایک خورده پیامم!