eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
ماجرای شمارهٔ دو. در همین جمعِ همکاران، یکی داشت از استادش تعریف می‌کرد. با عشق می‌گفت استادم هر لحظه از شبانه‌روز که بخوایم برای همه‌مون وقت می‌ذاره. هر وقت دچار تلاطم روحی‌ایم می‌تونیم بریم پیش‌شون تا آروم‌مون کنه. پرسیدم کدوم دانشگاه و چه رشته‌ای هستید مگه؟ راستش حسودیم شد چون استادای من تو دانشگاه مدرکم و به باد دادن(!) می‌خواستم بدونم کدوم دانشگاه چنین استاد خفنی داره! گفت استاد اخلاق‌مون هستن. از جلسه قرآن پیداشون کردیم. من تا تهِ ماجرا رو خوندم... اما پا نشدم برم. خواستم ببینم بقیه چه بازخوردی می‌دن. این با آب‌وتاب از استادش حرف زد و بالاخره یکی گفت تو رو خدا شمارهٔ این خانم رو به ما هم بده. من خیلی سریع گفتم خانم نیست! آقاست. همهٔ جمع متحیّر از این‌که این خانم از چنین صمیمیت و محبتی داشت حرف می‌زد با یه آقا بوده یعنی؟! همکارانِ شب‌کارم مذهبی و شرعی هستن و حدودی براشون مهمه. خودِ خانومه با حیرت به من نگاه کرد که یعنی تو مگه می‌شناسیش؟! گفت بله آقا هستن. این‌قدر ماهن که اجازه دادن شماره‌شون رو به هرکی خواست بدیم. هر لحظه پیام بدید پاسخگو هستن. در خونه‌شون همیشه بازه. بندگانِ خدا مردّد بودن شماره بگیرن... چون تعریف اون خانوم از اون حجم از صمیمیت و در دسترس بودنِ استادش فقط مناسب خانوم با خانوم بود، نه آقا با خانوم(!) اما این مذهبی‌هپروتی‌های استادباز که این چیزا حالیشون نیست... مسخ شدن... شما کافر رو می‌تونی به راه راست هدایت کنی، اما این مذاهبِ عرفان‌زده و پر از لجن رو نمی‌تونی... خانومه شماره رو بلند گفت و جز دو نفر کسی یادداشت نکرد. اما کسی هم از دورش بلند نشد(!) منم نشستم. شروع کرد از تلاطم‌های زندگی گفتن که همه دارن و این‌که در رجوع به این آقا چقدر حل شده و اینا. من این‌جا شروع کردم به صحبت. گفتم تلاطم رو که قرآن گفته چه کنیم باهاش! واستعینوا بالصبر و الصلوه. چطور آدمیزادی می‌تونه از آدمیزادی کمک بخواد؟! بعد این آقای همیشه در دسترس، مگه زن و بچه نداره؟! یعنی از حقوق رسیدگی به خانواده‌ش داره می‌زنه؟! کلی صغری کبرای قشنگ چید که اولیاءالله هستن و فلان. این‌قدر شیک چید که دو نفر به زبون اومدن و پشت اولیای خدا رو گرفتن. من گفتم اولیای خدا که قابلِ توسلن، در این شکی نیست، فقط من یه سؤال دارم. اولیای خدا مگه نباید قائل به احکام باشن؟ پیروی پیامبر و اهل بیت‌شون؟ این چطور اولیاییه که حد و حدود با نامحرم نداره؟! همه ساکت شدن... خانومه شروع کرد به پیچوندن ولی کم‌کم خانوما از دورش بلند شدن... دخترمذهبیا زود گول می‌خورن، خصوصاً یه مرد بهشون محبت کنه. همین‌که عقیق دستش باشه و محاسن داشته باشه هم کافیه که دلشون آروم باشه گناهی در کار نیست، ولی همکارام زنانِ خانواده‌دار هستن... شوهر و بچه دارن... و شکر خدا کار می‌بره تا با این چیزا سرشون و شیره مالید! اونا که پا شدن، منم پا شدم. خانومه پا شد دستم و گرفت گفت شما مردِ خدا رو تو ذهن بقیه بد کردی، قیامت باید جواب بدی! دستم و از دستش کشیدم، صورت به صورت ایستادم و گفتم مردِ خدا آقای بهجت بود که حتی تو صورت مردها هم نگاه نمی‌کرد! مردِ خدا ابراهیم رئیسی بود که با خبرنگارای زن، چشم به زمین مصاحبه می‌کرد! مردِ خدا حضرت آقا هستن که خدا رو شکر کلیپا و دیدارهاشون با گروه‌های خانم‌ها همه‌جا در دسترسه! مردِ خدا شهدا بودن که نامحرم براشون خط قرمز بود! مردِ خدا علی بود که هیچ‌جا نخوندم با نامحرمی به اسم امام و خلیفه بودن و معصوم بودن از گناه، در خنده و محبت و روحیه دادن باشه(!) بی‌صبرانه مشتاقِ قیامتم و تو و اولیاءالله‌ت(!)
ماجرای شمارهٔ سه. داشتم به همکارم می‌گفتم اگر اربعین جا موندی، تقصیر شوهرت نیست، خودت نخواستی! تو، اربعین رو نخواستی! تو! خودت! اون یکی همکارم از پشت سرم شنید و شروع کرد به آه و ناله که نه من یه حاجتی دارم پدرم درومده ولی امام رضا نداده، اماما به هرکسی نگاه نمی‌کنن و فلان... از این حرفا که ائمه رو مثل ما انسان‌ها خبیث و عقده‌ای نعوذبالله معرفی می‌کنه خوشم نمیاد... دوست ندارم مطرح کنم... خیلی ناله کرد. خیلی. گفتم ما شیعه‌ها همیشه از ائمه طلبکاریم! با این‌که کل زندگی‌مون رو اهل بیت تحت حمایت گرفتن... حاجت ازشون می‌خوایم، ولی بهشونم چشم نمی‌گیم! شما که بد امام رضا رو می‌گی، به همه حرفای امام رضا گوش دادی؟! سبک زندگیت قشنگ سبک زندگی امام رضاست؟! امام در خدمتِ ما ما در خدمتِ خودمون(!) چه مذهبِ قشنگی(!)
پیوست ماجرای شمارهٔ سه. من از فیلمای مناسبتی خیلی بدم میاد. خیلی. فیلمایی که روز شهادت امام رضا علیه السلام می‌ذارن. فیلمای شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. صد بار هم به صدا و سیما اعتراض کردم. چون تو همه‌شون معجزه نشون می‌ده! یکی یه گرفتاری داره، خوب یا بد، امام به دادش می‌رسه. امام رو نعوذبالله بردهٔ ما نشون می‌ده... همه‌شونم یه‌طوری که یعنی اگر معجزه نشه پس امام به چه دردی می‌خوره... هیچ‌کدومِ این فیلما اطاعت از امام رو نمی‌گه(!) سبک زندگیِ پسندِ امام رو نمی‌گه(!) چشم گفتن به امام رو نمی‌گه(!) امام رو در بطنِ زندگی نمی‌گه؛ در فعالیت اقتصادی من، در فعالیت اجتماعی من، در تحصیل من، در ازدواج من، در فرزندداری من، در کانال‌داری من، در هیچ‌جا. نعوذبالله امام غول چراغ جادویه که هر وقت کارمون گیر کرد دست بکشیم بیاد آرزومون و برآورده کنه و برگرده تو قوری(!) من از امامانی که جز معجزه کارکردی تو زندگیم نداشته باشن به خدا پناه می‌برم! وَ از این قشر مذهبیا بیزارم. إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ. إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ. إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.
ماجرای شمارهٔ چهار. تو گروه دبیران ادبیّات تو شاد، یکی یه متنِ شعاری گذاشت با این قصه که معلمی دانش‌آموزش دیر میاد سر کلاس و اون معلم سعی در درکش داره و اجازه می‌ده وارد شه. یه صد و خرده‌ای لایک گرفت! من روش گرفتم و نوشتم با «منطقِ درک» باید تک‌تکِ قاتل‌ها رو درک کرد، حتماً دلیلی داشتن که یک نفر رو به قتل رسوندن! دزدها همین‌طور! اختلاس‌گرها همین‌طور! کلاهبردارها! وقتی حقوق آموزش و پرورش دیر می‌شه خب چرا اون‌جا درک نمی‌کنید؟ حتماً دلیلی پشتشه! مدیرتون بهتون احترام نمی‌ذاره قابل درکه! قابل درکه این‌همه کلاس ضمن خدمتِ بدون محتوا! قابل درکه این گرونی! قابل درکه قیمت دلار و طلا! حتماً پشتش دلایلیه که من و شما نمی‌دونیم! هوم؟ چرا پس این‌ها رو درک نمی‌کنید؟! یه دویست نفری دیسلایکم کردن(!) منم نوشتم این انتظار درک شدن برای رعایت نکردنِ برخی قوانین، مثلاً قانون زمان (به موقع رسیدن به کلاس، ارائهٔ تکلیف، برگزاری امتحان...) تا کسی قدرتی نداره صرفاً یه انتظار ساده است. اما اگر به قدرت برسه این انتظار فراتر می‌ره و به هرج‌مرج می‌کشه! دیگه همه به پروازهاشون دیر می‌رسن چون یه مشکلی داشتن دیگه، همه باید درک کنیم! پزشک دیر به بیمارستان میاد چون بالاخره اونم انسانه و باید درک شه، حالا بیمار مُرد هم مُرد دیگه! صبحا نون تازه نداریم و تو صف باید اعصابمون خرد باشه چون نونوا دیشب با زنش دعواش شده و فعلاً حال نداره نون بپزه! هر کنش و واکنش یه معلم اثر تربیتی داره. وقتی من ۱۲ ساله معلمم و دوستم در تعریف از من می‌گه حتی یک تاریخ امتحانش جز با بلایای طبیعی جابه‌جا نشده، یعنی شاگردم رو دارم مسؤولیت‌پذیر بار میارم و قانون‌مند که دنیا رو ارث پدرش نبینه و جوری زندگی نکنه که بقیه زیر پاش له شن! بعد نوشتم این مباحث هیچ ربطی به درک شدن و تنبلی و کوتاهی و توقع و انتظار و پیشآمد و اتفاق نداره، بلکه مستقیم برمی‌گرده به تصمیم، انتخاب، اولویت‌های فردی و درلحظهٔ آدم که متغیّره و مسؤولیتش با خود آدمه نه با دیگران! تویی که تصمیم می‌گیری دانشجو شی و درس بخونی، ممکنه شاغل باشی، والد باشی، خوابگاهی باشی، ولی همممممممه‌ش تصمیم تویه! انتخاب تویه! کسی مجبورت نکرده! خودت باید بین‌شون تعادل برقرار کنی. قرار نیست دیگران از زندگیت بدونن که درکت کنن! لازم هم نیست بدونن! شب نخوابیدی چون تا دیروقت بیدار بودی ناهار فردای بچه‌هات و می‌ذاشتی؟ خب به بقیه چه؟ توانش و نداری شاغل نشو! یا ازدواج نکن! یا بچه نیار! چون تا صبح هیئت بودی، برای امام حسین علیه السلام خدمت می‌کردی، درست و نخوندی و از استاد توقع داری امتحان رو لغو کنه؟! می‌خواستی یا هیئت نری، یا دانشجو نشی، یا طول ترم ول نمی‌گشتی که شب امتحانی باشی(!) این‌که همه نمی‌تونن همیشه به همهٔ وظایف‌شون برسن طبیعیه و ایرادی نداره، فقط پیامدش رو هم بپذیریم! نمرهٔ کمتر، فرزند ناهنجار، چالش شغلی و مالی و... گردنِ دیگران نندازیم که وااااای ما رو درک کنید و فلان(!) خودت انتخاب کردی! تا این لحظه دویست و شصت و سه دیسلایک خورده پیامم!
ماجرای شمارهٔ پنج. یه دختری تو دانشگاه‌مون دانشجوی دکتریه. تموم کرده البته، فقط رساله‌ش مونده. این مشهدی نیست. چون ترمای استانداردش تموم شده خوابگاهی هم نیست. خونه داره این‌جا. پارسال استخدامی معلمی شرکت کرد و با این‌که دوست نداره قبول شد. هم‌زمان تو یکی از بخشای اداری دانشگاه هم کارمنده. ما دو سال پیش اتفاقی تو یه برنامه‌ای با هم آشنا شدیم. با دوستانم همیشه بهش غبطه می‌خوردیم و ازش خوشمون میومد. همه‌چیز یه دختر موفق و مستقل رو داشت. همیشه هم می‌گفت سال‌ها کار کرده و مستقله و کلی کلاس می‌ذاشت تنها زندگی می‌کنه و بار زندگی به دوش خودشه و دوست داره ازدواج کنه ولی کسانی که میان لایقش نیستن. خب در ظاهر واقعاً دختر لایقیه و پسرای غالباً مفت‌خور و تن‌پرورِ این دوره‌زمونه به‌دردش نمی‌خورن. فقط هرگز این دختر رو شاد ندیدیم که همیشه برامون معمّا بود! دیروز اتفاقی در بخشی اداری به تور ما خورد. و خییییییییییلی اتفاقی خدا بهمون نشون داد هرگز گول غل‌غلای کوزه‌های خالی رو نخوریم... کوزه اگر پر باشه، تو اقیانوس هم فرو ببری، صدا ازش درنمیاد! سه ساله داره کار می‌کنه... یعنی تا خود دکتراش تحت حمایت خانواده بوده، حال آن‌که من لیسانسم و نگرفته بودم که شاغل شدم... تا قبل از سنوات خوردنش خوابگاهی بوده‌.‌‌.. سنوات می‌خوره باباش میاد برای اون و داداشش خونه می‌خره... داداشش اینجا شاغله و هم‌خونه‌ش... خرج خونه با داداشش... مامان باباشم یه‌سره اینجان اینا یه‌وقت از گرسنگی نمیرن... شغل اول رو به واسطه پیدا کرده... معلمی هم رشته خودش و نمی‌خواستن... رشته‌ش ریاضی‌طور بود... برای ادبیات امتحان می‌ده حومهٔ شهر خودش که قبول می‌شه... وقتی بی‌خبر از این‌که آمارش و فهمیدم داشت با همون غرور و تفاخر با مسؤوله صحبت می‌کرد، داشتم فکر می‌کردم باید تز رفیق رو مبنی بر مرگِ تلاش‌گر بپذیرم... دو سال به استقلالش با اون‌همه مخارج غبطه خوردیم در حالی که من فقط همراه خانواده زندگی می‌کنم و حتی پول جراحی دندونم و تا قرون آخر خودم دادم و می‌تونم ده تای این دختر رو در خونه‌داری، شغل و درآمد مدیریت کنم... با مُشتی بادکنک در ارتباطیم که اَدای توپ چهل‌تیکه رو درمیارن(!)
پیوست ماجرای شمارهٔ پنج. دختر نباید درس بخونه که شاغل شه و درآمد داشته باشه. از اساس استقلال داشتن فخر و تمایز دختر نیست. دختر باید تحصیلات عالیه داشته باشه تا مادر بهتری باشه. اگر ازدواج بر مبنای معیارهای اسلامی اتفاق افتاد، چه عالی، تحصیل و زندگی در کنار هم. اگر نه یک دختر باید فعالیت‌های حلالِ تمدن‌ساز داشته باشه. بنابراین از این فرسته برداشت نشه دختران موظف به شغل، درآمد و استقلال هستن! خیر، این‌ها ویژگی‌های شاذّی هست که دختران می‌تونن داشته باشن، بر گردن‌شون نیست، چون کفالتِ دختران، زنان و به‌طور کل خانم‌ها از ابتدای تولد تا مرگ، با تکریم و بدون منّت، بر گردنِ محارم‌شون هست. یعنی پدر، برادر، همسر، عمو، دایی، پدربزرگ و محارم‌شون شرعی و قانونی موظف هستن خرج تحصیل، رفاه و زندگی‌شون رو در حد توان تهیه کنن. فریب روز پسر مسخره‌ای که مشتی نادانِ دین‌نخونده به‌راه انداختن رو نخورید! پسر بودن به خودی خود فضیلت نیست، اما دختر بودن فضیلته! روز دختر یادآور مرور فلسفهٔ آفرنیش جنسی هست که تنها اون لایق وساطت در خلقت شده! رجوع شود به کلیدواژه‌های دختر، زن، جایگاه زن، مادر،... در قرآن، احادیث، سخنرانی‌های سیدالقائد و سیرهٔ شهدا.
اوّلین باری که رفتم عراق و اربعین، دانشجوی سالِ آخرِ کارشناسی ادبیّات فارسی بودم و نیمی از منابعم عربی و چهار ترم مبادی‌العربیه با نمراتِ عالی با استاد مهدویِ محترم و استاد مرتضاییِ خفن! جوان‌تر بودم و کله و دماغم امپراتوریِ بادها! مادرم پا می‌شد، می‌نشست می‌گفت دخترم عربیش خوبه! اون‌جا مترجمِ همه می‌شه! متأسفانه هنوزم می‌گه و امیدوارم هرگز با من به عراق سفر نکنه که سال‌ها فخر و غرورش به دخترش فرو بریزه😂 رفتیم که مترجمِ همه شیم! در مرز پلیس عِراقیه که پاسپورت نگاه می‌کرد، به یه چیزی گیر داد و یهو با اخم گفت: شِنو؟! من؟ داشتم تموووووووومِ جزوهٔ عربیِ خانم مهردوستِ عزیزم رو در دبیرستان تو ذهنم مرور می‌کردم و تست‌های خانم طاهریِ نازنینم رو موقع کنکور تو فکرم زیرورو می‌کردم و مبادی‌العربیهٔ قشنگم رو ورق به ورق می‌گشتم که یکی بهم گفت داره می‌گه چطور پاسپورتت فلانه؟ من؟ شِنو؟ یعنی چطور؟ مگه کَیفَ نبود؟😶 اون‌ورِ مرز نشسته بودیم منتظرِ کاروان که باز یه عراقی اومد و تندتند تکرار کرد گوم! گوم! یاالله گوم زائر! من؟ گوم؟ به قرآن اگه این و تو عربی داشتیم😐 بعد فهمیدم منظورش همون قُم از ریشهٔ قامَ هست! یعنی وَخه! چیز... ببخشید، کانال خراسان شد... یعنی پاشو! برخیز☺️ من؟ مگه نگفتن گژپچ ندارن😫 فهمیدم ای دلِ غافل! عمری برا ۲۵ صدم گریبان دریدم و مو پریشان کردم و سینه چاک دادم و آستین به دندان گرفتم و تهش یه جمله‌ش تو عراق به‌درد نمی‌خوره🥲 سال دوم هشت تا دختر بودیم به سرسفیدیِ خودم که تو اون سال‌هایی که کاروان مُد نبود و دخترجماعت اذنِ اربعین نداشت، یا علی گفتیم کاروان بزنیم و دخترا رو ببریم. خب مسؤول بودیم دیگه! باید از پس همه‌چیز برمیومدیم! من رفتم دوره‌های هلال احمر و شدم مسؤول امداد کاروان و با هفت تا دوستام رفتیم مکتب نرجس درخواست کلاس لهجهٔ عراقی دادیم‌. به اصرار خودمون استادمون عراقی بودن. یه خانمِ نجفی به نامِ جنّة الموسوی. سه ماه با نداری و همممممه‌مون به‌سختی خدااااااااااتومن پول دادیم که لهجه یاد بگیریم! اون موقعا مثل الآن هر کانال لهجه و آموزش نداشت! دُرّ نایاب بود و خرجِ سنگین داشت! یاد هم گرفتیما! مثل بلبلی خوش‌الحان پرده‌های عِراقی رو چَه‌چَه می‌زدیم! امااااااااااا تا تو ایران بودیم!😫 رسیدیم عِراق... اون‌ورِ مرز یکی از زائرامون تشنج کرد... من و مسؤول گروه برش داشتیم ببریم با تاکسی بیمارستان... تو تاکسی که نشستیم، خدا رو شکر راننده بندریِ زائرِ متشنج رو دید و گفت: مُستشفی؟ من و دوستم خیلی مسلّط و مُشدّد گفتیم: اِیّ! (بله به‌جای نعم در عربیِ فصیح) وَ این رسماً آخرین باری بود که ما تو اون سفر آبرومند عِراقی حرف زدیم😂 بعدش؟ سیّدی! عه نه! می‌شه سرورم! سرورمون که نیست! چیز... رجل! این... یعنی صدیقة... چیز... صدیقتی... صدیقتنا... آقا صدیق مُتشنّج رو به موت... سریع لازم طبیب! مفهوم؟! راننده؟ 🥸 وَ مبهوت! تهش این بود که من خنگ بودم دیگه! ولی هفت تای دیگه‌مون چی؟ بابا لعنتی از اون هفت نفر پنج نفر شاگرداوّل رشته‌های مختلف دانشگاه فردوسی بودیم، مگه می‌شه؟! خلاااااااصه! ما خیلی تلاش کردیم تو اون سفر پولِ اون سه ماه رو حلال کنیم، اما نشد! انگلیسی و فارسی و اشاره استفاده کردیم اما عراقی نشد! من عاشق اینم که بتونم عراقی حرف بزنم... اصلاً این‌قدر که عراقی دوست دارم هییییییییییچ زبان دیگه‌ای رو جز فارسیِ جانِ دلم دوست ندارم. ❣ چون می‌خواستیم سال بعد هم کاروان ببریم خیلی تلاش کردیم بازم یاد بگیریم، ولی برای همه‌مون طلسم شده بود. محبوبه تو ما هشت نفر خیلی قمپزش و میومد ولی اونم به‌وقتِ نیاز لکنت می‌گرفت! من کِی دل از یاد گرفتنِ عراقی کندم؟ اون شبی تو نجف که با رفیقم و دوست دیگه‌م از موکب راه افتادیم بریم حرم... گلاب به روتون دوستم یهو اسهال شد!... یهو پیچید به خودش که دستشویی لازم دارم... همین حالا... ما؟ دور از موکب... دور از حرم... وسط خیابونِ اون سال‌های عراق که هنوز کانکسای دستشویی همه‌جا نذاشته بودن... رفیق دستپاچه از اون‌ورِ خیابون دوید پی دستشویی... من از این‌ورِ خیابون...ولی نبود! برگشتیم دیدیم دوست‌مون مثل مار به خودش می‌پیچه و داره از فشار و حال بد گریه می‌کنه... من دیدم اون‌ورِ خیابون یه هتله... به رفیق گفتم باید بریم هتله رو راضی کنیم... ما دو تا رفتیم ببینیم راه داره یا نه و رفیق‌مون در اضطرار و با گریه دنبال‌مون اومد... خیلی نگرانش بودیم و واقعاً تو هول‌وولا داشتیم پیگیری می‌کردیم... من تا رسیدم به مرد عراقیِ پشت پیشخون هتل، شروع کردم به گفتن که: أخی مجوّز بالمرافق pleeeeeease! صدیقتی مریض! مرَضٌ شدید اَلپِت پِت خروج مِن شکم الفِراااااااخ!
یهو صدای ترکیدن اومد! من و مرد عراقیه برگشتیم پشت سرم و نگاه کنیم دیدیم رفیقم و دوستم دارن جوری که معلوم نیست می‌خندن یا گریه می‌کنن، می‌خندن و اشک می‌ریزن... دوستم روی دو زانو نشست رو زمین و با خنده اسمم و صدا زد و گفت الاااااااااهی بمیری... لباسم نجس شد... وَ زد زیر گریه😭 واقعاً همینا که نوشتم و گفتما😶‍🌫 رفیق همیشه اَدام و درمیاره😂 با ترس و اضطراب و هیجان هم گفتم! خدا خیرش بده مرده رو، بالاخره فهمید چی شده و دستشویی رو نشون داد، ولی سرِ عراقی حرف زدنِ من، مجبور شدیم برگردیم موکب که دوست‌مون حمام کنه🥺 بعد از اون من دیگه این‌قدر فارسی حرف زدم که عراقیا فارسی یاد گرفتن و شما این اربعین برو بازار امام صادق علیه السلام تو کربلا، ببین عراقیا به لهجهٔ مشهدی و اصفهانی و یزدی هم مسلط شدن! می‌دونید که ارشد آموزش زبان فارسی خوندم؟😎 بله! ما باید زبان‌مون رو صادر کنیم😁 ازم دعوت کردن برم فشرده عراقی یاد بگیرم برای اربعین، یاد این خاطره افتادم😍
هرجا می‌شینم، پا می‌شم از ناهید خانوم غیبت می‌کنم! شما هم فراموش‌تون نشه ها! به قرآن جزیرهٔ متروکهٔ شرقِ چین تو آ‌ب‌های آزاد بعد از ده سال جنگ، یه بادکنک هوا می‌کرد، دهنِ همه دنیا رو گِل می‌گرفتن این‌قدر که تو بوق و کرنا می‌کردن! اون‌وقت جوانِ مذهبیِ ما دغدغه‌ش دل‌شکستگی‌هاییه که ازش نور وارد می‌شه😶 زیاد پی نور باشید زردی می‌گیرید، وقتشه پنل خورشیدی بگیرید دست‌تون ده تا دیگه‌م بفهمن نور یعنی چی! دست بجنبونید و همین و جار بزنید! یه مملکتی از اولِ انقلابش تو تحریمه، هشت سال با دست خالی این خاک و به دندون کشیده، هر روز تهدید می‌شه، دورتادورش و گرفتن و واسه‌ش دندون تیز کردن، هی فتنه پشت فتنه رو پشت سر گذرونده، این‌قدری که نفوذی و خائن تو ده روز گرفته، موشک و ریزپرنده از دشمن نبوده که بگیره، تو نصفِ روز کله‌گنده‌های نظامیش و زدن، مردمش و داغ‌دار کردن، خط‌ونشون کشیدن، مغز نسلاش و تو رسانه جویدن، ۱۲ روز بهش جنگ تحمیل کردن، بعد هنوز خونه‌های آوارش و جمع نکرده و تیکه تیکه‌های شهداش داره شناسایی می‌شه، ماهواره پرتاب کرده فضا! do you understand?! چرا کسی شلوغش نمی‌کنه؟! مگه دنبالِ سوژهٔ داستان نبودید؟! بسم الله! ناهید خانومِ ازجنگ‌برگشته! مگه خفه‌مون نکردید با «حکم آن‌چه تو فرمایی»؟! وَ مگه حکمِ سومِ مرداد رو نشنیدید؟! حفظ عزت و آبروی کشور و ملت، تکلیف بی اغماض گویندگان و قلم‌زنان است.
اگر رضایتِ پسرِ فاطمه رو می‌خواید با عبا نرید اربعین... میراثِ فاطمه و زینب سلام الله علیها، عبا نیست... چادره!