شبکاری که بودم دیدم یکی از همکارام چند نفر دیگه رو دور خودش جمع کرده و داره افاضات میکنه قمهزنی سنّته و اصلاً روایت داریم صبحش حضرت زهرا به زخمها دست میکشن و بسته میشه و روایت داریم خونی که ازت میپاشه و قیامت به تنت میزنن و با اصحاب امام حسین محشور میشی و یه کار معرفتیه و فلان!
داشتم چای میریختم بخورم که خونم به جوش اومد. لیوان و گذاشتم رو میز و گوگل و باز کردم و رفتم جلو خودش و بقیه با کلیدواژههای مختلف جستجو میکردم و روایتی با این مضامین نمیومد(!)
بقیه با حیرت و تردید نگاه میکردن و خود زنه داشت خودش و شرحهشرحه میکرد که منظورم سلسله روایات هست و فلان. دید هیچی جستجو نمیشه، گفت این یه مسألهٔ معرفتیه و آیتالله حکیم و فلان... گفتم دین رو از آیتالله حکیم نمیگیرن! از قرآن و اهل بیت و ولی فقیه میگیرن که احمقانه است تو این دوره و زمونه کسی ندونه نظرشون چیه!
بعد خودم جلوی خودش گوگل کردم امام صادق علیه السلام فرمودند در مصیبت امام حسین علیه السلام صورت را خراش ندهید.
کلی سایت باز شد و دونهدونه رو وسط جز زدنای اون برای همه میخوندم. حتی روایت مقتل لهوف رو که امام حسین علیه السلام به حضرت زینب سلام الله علیها فرمودن در مصیبتم گریبان چاک ندهی و صورت را خراش مده.
یعنی حتی یه خراش ساده رو نهی کردن، ته ته تهش گفتن لطمه، یعنی زدن، اونم وقتی از خودبیخود شدی، نه آگاهانه(!) نه اونی که تو مراسما داریم میبینیم(!) نه اونی که تو روضه زنه جیغوداد میکنه و هی به صورتش ناخن میکشه و بعد از روضه چراغا روشن میشه به بغلدستیش میگه اون که شونههام و میمالید دختر فلانی بود؟! دماغش و عمل کرده؟!
این از خودبیخود نشده(!)
یا مرده وسط هیئت و دستههای حرم خودش و محکم میزد که سروصورتش سرخ شده بود، دید دخترای جوان دورش جمع شدن ازش فیلم میگیرن، محکمتر زد(!)
یا اینایی که افتخار میکنن ما روضهٔ باز رفتیم و سروصورتشون رو زخم انداختن(!) بدبخت تو اگه روضهٔ بازفهم بودی باید میمُردی، ما میومدیم تشییعت، برو بررسی کن چرا زندهای و چرا مفتخری به روضهٔ باز گوش دادنی که تو رو نکشته(!)
بعد تعریف کردم مهدیه مشهد رو دیدم عاشورا روضهٔ باز میخونه... و من از مهدیهٔ مشهد متنفرم چون یه چیزایی روایتی هم نداشته باشه دو دو تا چهارتای عقلی داره و عقل پیغمبر هر انسانیه... چرا استخاره گرفتن بعد از سنجش عقلیه؟! چون خدا میخواد بهجای فرار کردن با استخاره و بعد گند و نجاسات زندگیت و به دین چسبوندن، خودت بتمرگی عقلت و بذاری وسط ازش استفاده کنی! فکر کردن. سنجیدن. تحلیل کردن.
شعار ریاستجمهوری سیدناالقائد رو یادتونه؟
فکر کردن مهمه! فکر کنید ببینید زخم زدن به خود چی برای امام حسین علیه السلام میاره؟!
از خود بیخود شدن یعنی مثل وقتی که بچه کوچولو جلوی مادرش زمین میخوره و مادره ناخودآگاه میزنه به صورتش میگه خدا مرگم بده... این یعنی ناخودآگاه! یعنی از شدت فهم، تو ناخودآگاه اون درد رو متوجه میشی و به خودت سیلیای میزنی...
گفتم شما از یه امر به معروف ساده وحشت دارید که یهوقت برای امام حسین علیه السلام فحش نخورین، حرف نشنوید، بعد قمهزنی رو معرفت میدونین؟! خراسان رضوی دو ماهه داره زیرنویس میکنه بانک خون اوضاعش خوب نیست، پا شید بیاید خون اهدا کنید، کدومتون رفتید؟! (من رفتم گفتن مورچه چیه که کلهپاچهش چی باشه😂صرفاً تحسینم کردن و گفتن برو خونهتون کوچولو)
زنه برگشت گفت ولی حضرت زینب وقتی سرها رو به نیزه دیدن سرشون و محکم کوبیدن به چوبهٔ کجاوه!
خانوما یهو گفتن آره! ما تو روضهها شنیدیم(!)
ای لعنت بر هرکی با تحریف روضه میخونه و روضههای بازِ بیشأنیتی که بعد هرکی از مهدیه بیرون میاد در حال خوشوبش و زندگی معمولی و اغلب با همون گناهان علنی و جامعهآشوب مثل زینتهای پوششی هستن...
گفتم حماسه حسینی از شهید مطهری بخونید. شهید مطهری همونیه که از حضرت آقا هر زمان، تو هر سالی، هر قشری پرسیدن توصیه میکنید چی مطالعه کنیم؟ گفتن کتابای مطهری! نگفتن فلان عالم، فلان آخوند، فلان فرد، سالهاست با اینهمه نشر کتاب و آخوندای صاحب فلان دوره و روایت و جایگاه و حتی صاحب تأیید و تقریظ آقا، آقا هنوز توصیهٔ اوّلشون به مطالعه، کتابای شهید مطهریه!
ایشون تو حماسه حسینی تحریفات روایات کربلا رو پاسخ دادن.
زینب سلام الله علیها رو به اسیری بردن... طبق نصّ صریح مقاتل، ایشون به شتر بیجهاز سوار شدن، یعنی شتری که کجاوه و محمل نداره! یعنی چوبهای نبوده که سر بکوبن(!) یعنی تحریفه(!) یعنی خطاست(!) چه بسا واردات همین گروههای طرفدار قمهزنی باشه... چه بسا اسرائیلیات باشه...
بعد گفتم چطور دینمداری هستید که آخرین سخنرانیِ ولیّ فقیهتون رو گذاشتید و چسبیدید به روایاتی که یکدونهشم پیدا نشد؟! کل دنیا حیرتزده از ده دقیقه سخنرانیِ ایستادهٔ سیدناالقائده و شما پی موهومات؟! تو ده دقه هی تکرار کردن «دین» و «دانش»! بعد شما قمهزنی رو معرفت میدونید؟!
اینجا یکی از خانوما گفت وای راست میگه... من سخنرانی رو دیدم... استغفرالله... راست میگن... این چیزا رو گوش دادن حتی خلاف دین و دانشه...
زنک دااااااغ کرد و گفت ولایتپذیرتر از من وجود نداره بعد یه الف بچه اومده من و ارشاد کنه(!)
وَ قهر کرد و رفت :)
منظورش از یه الف بچه من بودم :)
وقتی داشتم برمیگشتم که چای بخورم، یکی از خانوما اومد دنبالم فامیلم و پرسید و شمارهم و گرفت. گفت دخترم همفکر شماست، منم اشتباه کردم بهجای معرفت اصلی داشتم به این بحثا عمرم و هدر میدادم.
حالا از دیروز که من وسط کلی بدوبدوام، زنه که قهر کرد هی داره پیام میده که مثلاً حلالیت بگیره ولی درصدده که بحث رو ادامه بده و بیمنبع هی داره برای من از آیتالله کوفت و مرگ زرزر میکنه!
پیاماش و هیچ جوابی ندادم، جنون برش داشته هی پیام میده اگر پیامام رسیده بیزحمت بگید، اگر رسیده لطفاً خبر بدید، اگر فلان، بهمان.
منم جواب نمیدم و همچنان در بدوبدو دارم کارام و میکنم :)
حُمقا به خودشون مشغول باشن بهتره :)) آسیبی برای بقیه ندارن :)
ولی چقدر بیکاره :)) مثل غالب مذهبیهپروتیا😂
از بیکاری اینا به چرتوپرت میگذرونن ها! نه مثل آدم درس میخونن، نه مثل آدم دینداری میکنن! خسرالدنیا و الآخرتهای حقیقیان...
من در یکی از مذهبیترین ارگانهای خفن مشغول به کارم و اینه اوضاع مذهبیونمون!
چه قشنگه دنیا(!)
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی این کلیپ رو دیدم، داشتم فکر میکردم اهل لغو و باطل، چقدر راحت دور هم جمع میشن و در سطوح ساده حتی، تشکیلاتی کار میکنن اما اهل حق خیلی فرقه فرقه هستن و زیرِ یه خیمه جمع نمیشن...
تو یه گروه دوستانه که پونزده نفرید پیام بده فردا بیاین دو ساعت بریم فلان پارک بدنام نهی از منکر کنیم.
یکی میگه اثرگذار نیست، باید دولت کاری کنه...
یکی میگه ما شرایط تذکر نداریم، باید خودسازی کنیم...
یکی میگه بودجه نداریم، باید کار فرهنگی کنیم...
یکی میگه بلدش نیستیم، باید اوّل آموزش ببینیم...
یکی میگه اونا خطاهای ظاهری دارن، ما باطنی، باید بهشون مثبت نگاه کنیم...
یکی میگه دخترای بدحجابم دخترای مان، بریم باهاشون دوست شیم دعوتشون کنیم هیئت...
هر کدومشون به آیینی هستن و تهش اونی که پیشنهاد کار تیمی داده یا دلسرد میشه و منزوی، یا تنها میره پی کارش...
من تو مدرسه برای کارهای تیمی خیلی وقت میذارم و خیلی ایده میدم و خیلی وسط میدونم و خیلی اهل خطرم و برابر کادر و والدین و همهٔ اخلاقهای تربیتی خودخواهانه و فردگرای بچههام میایستم و به صبر و خون دل تیمشون میکنم... برخی خاطرات رو از مدرسه حتماً یادتونه...
برای ظهور باید تیم بشیم...
زورم به مذهبیا نمیرسه... خشکمغز و مستحکم هستن در کارهای جمعیِ ضدجمع (مثل امور هیئتی پلشت یا کار جهادی آسیبزا) یا از اونور بوم افتادن و غرق در مراقبه و خودسازیان و تو هپروت تا امام زمان بیاد همه کاراش و بکنه...
ولی تو مدرسه هم که با تموم قوا تلاش میکنم باز زور #توسعه_فردی میچربه و همه زحماتم دود میشه...
این کلیپها قلبم رو مثلِ گوجهٔ رسیدهٔ نچیده، له میکنه...
سربهراه
وقتی این کلیپ رو دیدم، داشتم فکر میکردم اهل لغو و باطل، چقدر راحت دور هم جمع میشن و در سطوح ساده ح
به هشت نفر مذهبی
تو یه کارِ دوساعته
گفتم لباسِ متحد بپوشیم تا کار، منظم و شیک دیده شه.
وقتی لباسای متحد این اهل لغو رو میبینم برای چند دقیقه کلیپ
و یاد جوابای اون هشت نفر میفتم
واقعاً روحم چرک میاره...
سربهراه
هی کاملِ این فیلم رو پخش میکنم. هی هر بار از خودِ بیخاصیتم حالم به هم میخوره... هی هر بار از خدا
آدمای زیادی
که زیاد هم دوست دارن همه باهاشون عکس بگیرن(!)
الله اکبرگویان
زیاد «اَدای بزرگان» رو درمیارن
ولی تا همهچی آرومه :)
این «زن»
درست تو نقطهٔ «انفجار»
پای «الله اکبر» موند؛
خدا هم بزرگش کرد!
حالا همه دوست دارن باهاش عکس بگیرن...
#لعلکم_تعقلون
آخرِ اتوبوس...
اینبار با شیشهای که دیگه کسی روش تف نکرده و صبر کنه خشک شه و دوباره روش تف کنه و باز صبر کنه خشک شه و باز...
یادتونه؟
همین الآن میام پیامهاتون رو پاسخ میدم اما برسم مرز و رد شم، اونسمت نت نمیخرم و تا برگردم ایران گوشیبهدست نیستم...
چون دیگه روی ابرام...
بوی خاکِ مشّایه میاد...
خوشبهحالمون😍
پنجاه عمودم
به نیابت از شما.
به امیدِ ظهور❣
خداحافظ.
بسم الله الرحمن الرحیم.
#سفرنامه
#اربعین