eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
هشت. مطالبه از مسؤولین وقتی از عراق برگشتیم، ساعت یکِ نیمه‌شب بود. واردِ مرزِ خودمون که شدیم یه پدیدهٔ جدید و عجیب دیدیم! بیش از خودش، برامون عجیب بود که چرا برای بقیه عجیب نیست(!) وَ چرا زوّارِ علی و حسین علیهم السلام کوچک‌ترین تفاوتی به خرج نمی‌دن(!) این‌جاست که آدم می‌فهمه چرا از بیست میلیون زائرِ اربعین، ۳۱۳ مدیر و کاربلد و مسؤولِ ظهور درنمیاد... وَ چه بسا اگر چشم برزخی داشتیم، در مشّایه به‌جای زائر، جک‌وجونور می‌دیدیم... حتی خودمون رو... سبحان الله! «خدایا فرجِ امامِ ما را برسان» یعنی به وضعیتِ حالِ حاضر اعتراض داری! یعنی وضعیتی بهتر یا بهترین وضعیت رو می‌خوای! خب پس چرا کاری نمی‌کنی؟! «چون تا امام زمان نیاد هیچی درست نمی‌شه» هاااااا! این و بگو! بگو من می‌شینم امام بیاد کارا رو بکنه، یه چای بذاره بشینه با هم بخوریم! پس نگو اللهم عجّل لولیک الفرج! بگو خدایا کارام مونده، پولم مونده، زن و بچه‌م مونده، ازدواجم مونده، کنکورم مونده، زندگیم مونده، امامت و بفرست کارام و بکنه و بعد مال خودت، جز برای پیش بردن کارام نمی‌خوامش! این درسته و حقیقت. برگشتیم دیدیم دخترای جوان... باحجاب یا بی‌حجاب... پیرزن‌ها... خانومای بزرگسال... بی‌حجاب یا باحجاب... شدن پاکبان(!) دارن اون ساعت از شب تو مرزی که روبه‌روش غیرایرانی‌ها هستن زباله‌ها رو جمع می‌کنن... زیاد هم بودن... نمی‌دونم اندازهٔ ما تعجب کردید و دردتون اومد و بهتون برخورد یا شما هم همون جک‌وجونورایی هستید که گفتم؟! من حتی باور نمی‌کنم این کار اتفاقی باشه... چرا تو همایش دوچرخه‌سواری نه؟! چرا تو اختتامیهٔ قوی‌ترین مردانِ ایران نه؟! چرا تو گردهماییِ فعالانِ اقتصادی نه؟! چرا تو اربعین؟! چرا؟! این دومین قابی بود که خیلی خیلی خی‌لی به همم ریخت... خی‌لی زیاد! قشنگ ذوقِ دیدنِ پرچمِ قشنگم رو کوفتم کرد... هر مذهبی‌آشغالی اون‌جا می‌گفت اللهم عجّل لولیک الفرج، حتماً دندوناش تو دهنش بود و منم الآن پشت میله‌ها! از شدت عصبانیت، تو خودم رفته بودم و سکوت کرده بودم که دیدم رفیق رفت و به یکی‌شون که جوان بود و بدحجاب، گفت تهِ زن، زندگی، آزادی‌تون شد این؟! فهمیدم اونم عصبانیه. دستش و گرفتم و آروم بهش گفتم اگر می‌خوای چیزی بهشون بگی، به من بگو اونا بشنون. از کنارشون رد شدیم به من بگو ببین ته زن، زندگی، آزادی‌شون چی شد. اینا همین الآن صد تا صاحاب دارن که همه‌شون خانواده شهیدن و کارت بسیج دارن و من و تو ضدانقلابیم. پس جوری به هدف بزن که کمتر تو دردسر بیفتی. وقتی به من بگی، هرکی هم پیداش شه می‌گیم تویی که غلط کردی تو صحبتِ شخصی ما دخالت می‌کنی. تا پاسپورتا رو مُهرِ ورود بزنن و مسؤول کاروان رو پیدا کنیم، با همین شیوه هرکدوم رو دیدیم یه تیکه و طعنه‌ای زدیم‌. به‌جز پیرا و پوشیده‌ها که می‌رفتیم می‌گفتیم خدا قوّت، چرا شما؟ چرا کارای زنونه بهتون ندادن؟ این‌همه مرد وایساده این‌جا بطری آب می‌ده، شما زباله جمع کنی؟! تا این‌که یه آقای جوانی رو بیسیم‌به‌دست دیدیم و فهمیدیم بالاخره یه کاره‌ای هست. بچه‌ها رو نگه داشتم و رفتم به مرده گفتم سلام، خدا قوّت. عذرخواهم، سؤالی دارم. خی‌لی با روی خوش و متانت گفت بفرمایید! گفتم این ساعت از شب... مرز... جلو چشمِ غریبه‌ها... پاکبان‌هامون زن؟! لبخندش ماسید! روش و از من برگردوند! با بیسیمش مشغولِ بازی شد! من ادامه دادم: این دو هفته‌ای که ما نبودیم، مردهای این مملکت سر گذاشتن مُردن؟! یا پرزیدنت پزشکیان برای خانم‌ها کارآفرینی کرده؟! دختر خودشم جزوشونه یا این کار شایستهٔ دخترای مردمه؟! مرده با تندی برگشت گفت بفرمایید خانوم! بفرمایید برید! منم با تمسخر گفتم: زن، زندگی، آزادی‌تون خوشگله. مادر و خواهر خودت کدوم‌شونن برم یه خدا قوتی بگم؟! با بیسیمش هدایتم کرد برم(!) عصبانی بودم که جلوتر دیدم یه روحانی میکروفون گرفته دستش و داره خوش‌آمد می‌گه. رفتم پیشش گفتم این کار تو رو همه می‌تونن بکنن. براش سرودستم می‌شکونن. مثل زنایی که تو مشایه جوراب پاشون نبود ولی پابرهنه می‌رفتن(!) بالاخره پای واجب بودن سخته ولی مستحبات آفرین و به‌به داره! حاجی من جای تو بودم پشت همین میکروفون می‌گفتم شرم بر دولتی که زن و دخترش این ساعت زباله جمع می‌کنه و مرداش بیسیم‌به‌دست جوری ایستادن که فرم موهاشون خراب نشه... شرم بر مسؤولینی که این‌طور اشتغال‌زایی کردن... تُف به زوّاری که می‌بینن و چیزی نمی‌گن... بی‌تفاوت‌ها هرگز زائر نمی‌شن و مُشتی جک‌وجونور بیشتر نیستن... داشت هدایتم می‌کرد برم که گفتم حاجی این لباس به درد تو نمی‌خوره... نجسش کردی... تُف به هر آخوند مصلحت‌طلبی که دین رو خرجِ خودش می‌کنه... یه چندجایی هم نامه زدیم و تلفن و ایمیل که چون نقد کردیم کسی گردن نمی‌گرفت. ولی اگر آفرین می‌گفتیم یا به ساحت‌شون خش می‌نداختیم، حتماً صاحاباش پیدا می‌شدن(!)
تو این هشتگِ برگردید و یه مرور کنید. نمی‌گم همممممممه‌مون، سطح و پایین میارم... می‌گم نصف‌مون. اگر نصف‌مون باتفاوت بودیم چی می‌شد؟ من وااااااااقعاً و از بُنِ جان از مخاطبا و دوست و آشناهای مذهبی‌م بیزارم. صبح تا شب، شب تا صبح زر زر زر زر که چگونه مراقبه کنیم(!) چطور شهید بشیم(!) چه‌جوری راه رو پیدا کنیم(!) کجا امام رو ببینیم(!) با کدوم استاد(!) مریدِ کدوم خر(!) صراط مستقیم کدوم وره(!) چه دوره‌ای(!) چه مجلسی(!) کدوم وِردی(!) بعد همین کارای ساده رو نمی‌کنن... سادهٔ روزمره... یعنی همونی که خدا براش انتخاب می‌کنه رو انجام نمی‌ده، بعد تریپ میاد من معجزه می‌خوام و می‌خوام خط مقدم برم و دین رو اِحیا کنم و... مرگ! خفه شو بابا! هپروتیِ دوزاری! سرِ ماجرای دخترای خراب تو خونه عراقیه، یکی از دوستام گفت خدا برای سربه‌راه همیشه یه چالشی می‌ذاره. من دقت کردم، هر وقت باهاش سفر اومدم یه ماجرایی داشته. رفیقم قشنگ‌ترین جوابی که می‌تونستم بشنوم رو داد❣ از لطفش به منه و رفیقه دیگه، طبیعیه ازم تعریف کنه، اما من عمقِ جوابش رو دوست دارم... گفت اینا رزقه که خدا برای من و تو هم می‌ده، ولی با بی‌تفاوتی ازش رد می‌شیم و نعمت و حسنه نمی‌کنیم، ولی سربه‌راه استفاده می‌کنه. فکر کن ببین از همین موارد چقدر توی دانشگاه و مهمونی و سر کار و سفر برات پیش اومده، اما با بی‌تفاوتی و حالا این‌که به من چه یا خودم و تو دردسر نندازم ازش گذشتی. ولی همونا رو سربه‌راه ازش نمی‌گذره... خدا کنه همین‌طور باشه... خدا کنه همهٔ رزق‌هام و به نعمت و حسنه رسونده باشم... خدا کنه بازم خدا روی من حساب کنه و جایی که منم این رزق‌ها رو بده... منم شهادت دوست دارم و براش دعا می‌کنم ولی نیازی نمی‌بینم دنبالش برم یا بهش فکر کنم! مه‌های ورزقان، هشتاد و پنج تُن بمبِ ضاحیه، فرودگاهِ بغداد، سالگردِ قاسم سلیمانی، وحشی‌های اکباتان وَ خارومیخک یادم داده کافیه به وظیفه‌م عمل کنم و فقط دنبالِ انجامِ کارهای روی زمین‌مونده باشم و به تکالیفم فکر کنم؛ رزق اگر باشد شهادت، شام با مشهد یکی است بی تفاوت‌ها فقط شرمنده‌تر خواهند شد!
توبه کن(!) الآن دقیقاً چی ازم پرسیدی؟! خب این کتاب چرته، برو کتاب بعدی! مبانی می‌خوای مطهری بخون. رمان می‌خوای سی رمانِ توصیه‌شدهٔ سیدناالقائد. مذهبی می‌خوای سیدعلی‌اصغر علوی و مهدی شجاعی. عمرت به فنا رفته، خب بقیه‌ش و بساز! فازت من و نگرفت، فکر کنم تو قطعیِ برق پیغام دادی!
خلاقیتت قشنگه😊 انجام بده. به قول خودت مونده تا پختگی. ولی انجام بده و حینِ کار، باگ‌ها (دوست دارم فارسی بنویسم ولی معادل، منظورم رو گاهی نمی‌رسونه) رو بگیر. کمکِ من یه جمله است که اگر واقعاً ازم کمک می‌خوای، بهش عمل می‌کنی و نتیجه‌شم می‌بینی. واگرنه که ول‌معطلی! «حتماً و دقیقاً تا یک سال انجامش بده» حتی اگر تنها شدی. قبل از یک سال تحت هیچ شرایطی کاری که شروع کردی رها نکن. الّا حرام.
سلام سلامت باشید شما دچارِ معلولیتِ خاصی هستید؟! کندذهنی یا عقب‌موندگیِ ذهنی دارید؟! چون کسی که روش بیانِ چیزی رو نمی‌دونه، در اوّلین مرحله تلاش می‌کنه یادش بگیره! خصوصاً که تو دورهٔ هوش مصنوعی هستیم و به راحتی می‌شه ازش کمک گرفت! ولی به‌نظرم شما مشکل اصلیت، روش بیان نیست، از همونایی که دستور می‌دی امام زمان کارات و بکنه(!) و اگرنه آستان قدس یه ارگانِ کااااااااملاً در دسترسه و شونصد بار نوشتم می‌شه با ۱۳۸ تماس گرفت! مشکل تکلم دارید؟! دویست بار نوشتم کاغذایی دمِ درِ رواق امام خمینیه که می‌تونید مستقیم با تولیت آستان قدس در ارتباط باشید! سوادِ نوشتن ندارید؟! برمی‌گشتید همون شعبه، با ایما و اشاره مشکل رو می‌گفتید(!) چقدر راه! مگه نه؟! ولی گمونم شما دنبال راه نبودی و نیستی! مفت‌‌بَری رو عشق است(!)
سلام علیکم خدا قبول کنه این سفرم طولانی‌تر بود. ممنون از احوال‌پرسی🪴
«که»! همیشه در آفتاب، عینک آفتابی می‌زنم. در مشّایه نمی‌زنم و‌ حتی با خودم نمی‌برم که سیر ببینمش. همیشه در مسیرها هندزفری گوشمه و هشتاد درصد کارهام و می‌کنم (صوت‌های پیام‌ها، صوت‌های کاری، دروس، تکالیف،...) و بیست درصد مداحی یا صوت‌های دلخواهم رو گوش می‌دم. در مشّایه هندزفری ندارم که سیر بشنومش. من از عینک‌ها و هندزفری‌هایی که دنیا رو برام قابل تحمل می‌کنه به مشّایه پناه می‌برم! به دنیای خواستنی! مداحی؟! هیچی. اون‌جا گوش‌دادنی زیاده... امسال گوش راستم در نجف گرفت... در کربلا باز شد... یعنی کل مشّایه رو با یه گوش‌ شنیدم... دوستام گریه‌م و دیدن در اوّلین موکب وقتی صدای همهمهٔ عِراقی‌ها رو مطلقاً متوجه نمی‌شدم... حکمتی پشتش بوده... شاید رااااااحت خوابیدن در موکب‌های شلوغ رو... اما خدا می‌دونه چه نواهایی رو از دست دادم... هوهوی باد بین پرچم‌ها... لِخ‌لِخِ دمپاییِ زائرها... به هم خوردنِ استکان‌ها... ویژویژِ پنکه‌های آب‌پاش... روضه‌هایی که به زبانِ من نیست... هیاهوی موکب‌ها... گریه‌های یواشکی... هی شنیدنِ اسمش از هر زبانی؛ حسین... حسین... حسین... علیه السلام❣ این‌بار که گذشت... ولی بارِ بعدی... آه... بارِ بعدی... دستِ خالی برو مشّایه... بذار بوسجّاد گوش و چشم و دست و قلبت رو پر کنه... آه... آه... آه از دوری...