تو این هشتگِ #مذهبی_لالمرده_نیستم برگردید و یه مرور کنید.
نمیگم همممممممهمون،
سطح و پایین میارم...
میگم نصفمون.
اگر نصفمون باتفاوت بودیم
چی میشد؟
من وااااااااقعاً و از بُنِ جان از مخاطبا و دوست و آشناهای مذهبیم بیزارم. صبح تا شب، شب تا صبح زر زر زر زر که چگونه مراقبه کنیم(!) چطور شهید بشیم(!) چهجوری راه رو پیدا کنیم(!) کجا امام رو ببینیم(!) با کدوم استاد(!) مریدِ کدوم خر(!) صراط مستقیم کدوم وره(!) چه دورهای(!) چه مجلسی(!) کدوم وِردی(!)
بعد همین کارای ساده رو نمیکنن...
سادهٔ روزمره...
یعنی همونی که خدا براش انتخاب میکنه رو انجام نمیده، بعد تریپ میاد من معجزه میخوام و میخوام خط مقدم برم و دین رو اِحیا کنم و...
مرگ!
خفه شو بابا! هپروتیِ دوزاری!
سرِ ماجرای دخترای خراب تو خونه عراقیه، یکی از دوستام گفت خدا برای سربهراه همیشه یه چالشی میذاره. من دقت کردم، هر وقت باهاش سفر اومدم یه ماجرایی داشته.
رفیقم قشنگترین جوابی که میتونستم بشنوم رو داد❣
از لطفش به منه و رفیقه دیگه، طبیعیه ازم تعریف کنه، اما من عمقِ جوابش رو دوست دارم...
گفت اینا رزقه که خدا برای من و تو هم میده، ولی با بیتفاوتی ازش رد میشیم و نعمت و حسنه نمیکنیم،
ولی سربهراه استفاده میکنه.
فکر کن ببین از همین موارد چقدر توی دانشگاه و مهمونی و سر کار و سفر برات پیش اومده، اما با بیتفاوتی و حالا اینکه به من چه یا خودم و تو دردسر نندازم ازش گذشتی.
ولی همونا رو سربهراه ازش نمیگذره...
خدا کنه همینطور باشه...
خدا کنه همهٔ رزقهام و به نعمت و حسنه رسونده باشم...
خدا کنه بازم خدا روی من حساب کنه و جایی که منم این رزقها رو بده...
منم شهادت دوست دارم و براش دعا میکنم
ولی نیازی نمیبینم دنبالش برم یا بهش فکر کنم!
مههای ورزقان، هشتاد و پنج تُن بمبِ ضاحیه، فرودگاهِ بغداد، سالگردِ قاسم سلیمانی، وحشیهای اکباتان وَ خارومیخک یادم داده کافیه به وظیفهم عمل کنم و فقط دنبالِ انجامِ کارهای روی زمینمونده باشم و به تکالیفم فکر کنم؛
رزق اگر باشد شهادت، شام با مشهد یکی است
بی تفاوتها فقط شرمندهتر خواهند شد!
توبه کن(!)
الآن دقیقاً چی ازم پرسیدی؟!
خب این کتاب چرته، برو کتاب بعدی!
مبانی میخوای مطهری بخون.
رمان میخوای سی رمانِ توصیهشدهٔ سیدناالقائد.
مذهبی میخوای سیدعلیاصغر علوی و مهدی شجاعی.
عمرت به فنا رفته، خب بقیهش و بساز!
فازت من و نگرفت، فکر کنم تو قطعیِ برق پیغام دادی!
#پیامهایماندهازدورانوفاق
خلاقیتت قشنگه😊
انجام بده.
به قول خودت مونده تا پختگی.
ولی انجام بده و حینِ کار، باگها (دوست دارم فارسی بنویسم ولی معادل، منظورم رو گاهی نمیرسونه) رو بگیر.
کمکِ من یه جمله است که اگر واقعاً ازم کمک میخوای، بهش عمل میکنی و نتیجهشم میبینی.
واگرنه که ولمعطلی!
«حتماً و دقیقاً تا یک سال انجامش بده»
حتی اگر تنها شدی.
قبل از یک سال
تحت هیچ شرایطی
کاری که شروع کردی
رها نکن.
الّا حرام.
#پیامهایماندهازدورانوفاق
سلام
سلامت باشید
شما دچارِ معلولیتِ خاصی هستید؟!
کندذهنی یا عقبموندگیِ ذهنی دارید؟!
چون کسی که روش بیانِ چیزی رو نمیدونه، در اوّلین مرحله تلاش میکنه یادش بگیره!
خصوصاً که تو دورهٔ هوش مصنوعی هستیم و به راحتی میشه ازش کمک گرفت!
ولی بهنظرم شما مشکل اصلیت، روش بیان نیست، از همونایی که دستور میدی امام زمان کارات و بکنه(!)
و اگرنه آستان قدس یه ارگانِ کااااااااملاً در دسترسه و شونصد بار نوشتم میشه با ۱۳۸ تماس گرفت!
مشکل تکلم دارید؟!
دویست بار نوشتم کاغذایی دمِ درِ رواق امام خمینیه که میتونید مستقیم با تولیت آستان قدس در ارتباط باشید!
سوادِ نوشتن ندارید؟!
برمیگشتید همون شعبه، با ایما و اشاره مشکل رو میگفتید(!)
چقدر راه! مگه نه؟!
ولی گمونم شما دنبال راه نبودی و نیستی!
مفتبَری رو عشق است(!)
#پیامهایماندهازدورانوفاق
سلام علیکم
خدا قبول کنه
این سفرم طولانیتر بود. ممنون از احوالپرسی🪴
#پیامهایماندهازدورانوفاق
«که»!
همیشه در آفتاب، عینک آفتابی میزنم.
در مشّایه نمیزنم و حتی با خودم نمیبرم که سیر ببینمش.
همیشه در مسیرها هندزفری گوشمه و هشتاد درصد کارهام و میکنم (صوتهای پیامها، صوتهای کاری، دروس، تکالیف،...) و بیست درصد مداحی یا صوتهای دلخواهم رو گوش میدم.
در مشّایه هندزفری ندارم که سیر بشنومش.
من از عینکها و هندزفریهایی که دنیا رو برام قابل تحمل میکنه
به مشّایه پناه میبرم!
به دنیای خواستنی!
مداحی؟!
هیچی.
اونجا گوشدادنی زیاده...
امسال گوش راستم در نجف گرفت...
در کربلا باز شد...
یعنی کل مشّایه رو با یه گوش شنیدم...
دوستام گریهم و دیدن در اوّلین موکب وقتی صدای همهمهٔ عِراقیها رو مطلقاً متوجه نمیشدم...
حکمتی پشتش بوده... شاید رااااااحت خوابیدن در موکبهای شلوغ رو...
اما خدا میدونه چه نواهایی رو از دست دادم...
هوهوی باد بین پرچمها...
لِخلِخِ دمپاییِ زائرها...
به هم خوردنِ استکانها...
ویژویژِ پنکههای آبپاش...
روضههایی که به زبانِ من نیست...
هیاهوی موکبها...
گریههای یواشکی...
هی شنیدنِ اسمش از هر زبانی؛
حسین...
حسین...
حسین...
علیه السلام❣
اینبار که گذشت...
ولی بارِ بعدی...
آه...
بارِ بعدی...
دستِ خالی برو مشّایه...
بذار بوسجّاد گوش و چشم و دست و قلبت رو پر کنه...
آه...
آه...
آه از دوری...
#پیامهایماندهازدورانوفاق
سلام
جرأت/ جرئت کردنت خوبه، به شرطی که با فکر کردن باشه!
دوست وبلاگی یعنی من نوشتم، اونم نوشته، از طریق وبلاگامون آشنا شدیم.
یعنی من اون و خوندم، اون من و.
یعنی هر دو به هم شناخت داریم.
شناخت؛ مقدمهٔ دوستیه!
در کانال
شما فقط من رو خوندی!
شما فقط من رو میشناسی!
نه من شما رو!
دوستیِ چی؟ کشکِ چی؟ دوغِ چی؟
#پیامهایماندهازدورانوفاق
اوّل املات و درست کن و کلمات رو کامل بنویس!
و اما بعد؛
من ۳۵ سالمه.
سالهاست سالی دو بار میرم عراق.
راه و چاه رو بلدم.
شجاعم هستم.
ولی هرکی گفت بیا تنها برو عراق،
اگه با پشت دست دهنش و نوازش نکنم،
حتماً با زبونم از خجالتش درمیام!
چرا؟
از بُعد فردی: اتفاق یک باره. فقط یک بار.
از بُعد اجتماعی: تصویرِ فرهنگیای نیست که به کشور عراق نشون بدیم یه دختر، تنها اومده زیارت!
من از این تصویر نه عشق دریافت میکنم! نه شجاعت! نه دلاوری! نه تشیع!
چی دریافت میکنم؟
خودخواهی. لجاجت. بیعقلی. تظاهر.
پس چه کنم؟
سالهاست دارم با کاروانای دیوار میرم عراق. عقل میذارم وسط و گزینهٔ بهتر رو انتخاب میکنم. تقریباً آمار دیوارای شهرای دیگه رو هم دارم و میدونم هر شهری بالاخره یه کاروان داره.
نیمهشعبان خیلی بهم خوش گذشت. ولی اربعین بازم با کاروان رفتم.
هرجا هم بی کاروان بودم، شلوغیِ جمعیت بود و من و دوستام.
یعنی جدّاً از اشاعهٔ تصویر دختر تنها در عراق بدم میاد!
نیمهشعبان یادتونه که؟ چهار ساعت تو سرمای استخوونسوز موندیم ولی بی کاروان قدم از قدم برنداشتیم!
چون مهمه.
هم فردی.
هم اجتماعی.
در بدترین حالتِ محال(واقعاً محال چون میگم، آمار دارم از کاروانای شهرا) بگیم کاروان نیست، خانواده نمیان، دوست و رفیق ندارم.
قید اربعین رو بزنم؟
نهههههه!
قیدِ حداکثرهام
یا غرورم و میزنم!
یعنی یا با اونی میرم که آداب سفر رو به جا نمیاره و یه سره تو صف کباب ترکیه و حرم شلوغ باشه میگه نریم ضریح،
یا با اونی میرم که گفته بودم بمیرم با تو سفر نمیرم!
بهانه
واسه پیچوندنِ درست
نمیارم.
#پیامهایماندهازدورانوفاق
سلام خانوم معلمِ تازهنفس❣
متشکرم از اینهمه حالِ خوبِ پیامت😊
تبریک میگم ورودت به دنیای همیشه پویای هرگز تکرارینشدنی رو❤️
توصیهها بسیار است،
سعی کردم اونی که یاد گرفتم رو خلاصهش کنم:
شاگردات رو برای دی و خرداد آماده نکن،
بلکه برای «ظهور»
آماده و مجهّز
کن.
گوارای وجودت
ثانیههای معلمی🌿
#پیامهایماندهازدورانوفاق