eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام علیکم خدا قبول کنه این سفرم طولانی‌تر بود. ممنون از احوال‌پرسی🪴
«که»! همیشه در آفتاب، عینک آفتابی می‌زنم. در مشّایه نمی‌زنم و‌ حتی با خودم نمی‌برم که سیر ببینمش. همیشه در مسیرها هندزفری گوشمه و هشتاد درصد کارهام و می‌کنم (صوت‌های پیام‌ها، صوت‌های کاری، دروس، تکالیف،...) و بیست درصد مداحی یا صوت‌های دلخواهم رو گوش می‌دم. در مشّایه هندزفری ندارم که سیر بشنومش. من از عینک‌ها و هندزفری‌هایی که دنیا رو برام قابل تحمل می‌کنه به مشّایه پناه می‌برم! به دنیای خواستنی! مداحی؟! هیچی. اون‌جا گوش‌دادنی زیاده... امسال گوش راستم در نجف گرفت... در کربلا باز شد... یعنی کل مشّایه رو با یه گوش‌ شنیدم... دوستام گریه‌م و دیدن در اوّلین موکب وقتی صدای همهمهٔ عِراقی‌ها رو مطلقاً متوجه نمی‌شدم... حکمتی پشتش بوده... شاید رااااااحت خوابیدن در موکب‌های شلوغ رو... اما خدا می‌دونه چه نواهایی رو از دست دادم... هوهوی باد بین پرچم‌ها... لِخ‌لِخِ دمپاییِ زائرها... به هم خوردنِ استکان‌ها... ویژویژِ پنکه‌های آب‌پاش... روضه‌هایی که به زبانِ من نیست... هیاهوی موکب‌ها... گریه‌های یواشکی... هی شنیدنِ اسمش از هر زبانی؛ حسین... حسین... حسین... علیه السلام❣ این‌بار که گذشت... ولی بارِ بعدی... آه... بارِ بعدی... دستِ خالی برو مشّایه... بذار بوسجّاد گوش و چشم و دست و قلبت رو پر کنه... آه... آه... آه از دوری...
سلام جرأت/ جرئت کردنت خوبه، به شرطی که با فکر کردن باشه! دوست وبلاگی یعنی من نوشتم، اونم نوشته، از طریق وبلاگامون آشنا شدیم. یعنی من اون و خوندم، اون من و. یعنی هر دو به هم شناخت داریم. شناخت؛ مقدمهٔ دوستیه! در کانال شما فقط من رو خوندی! شما فقط من رو می‌شناسی! نه من شما رو! دوستیِ چی؟ کشکِ چی؟ دوغِ چی؟
اوّل املات و درست کن و کلمات رو کامل بنویس! و اما بعد؛ من ۳۵ سالمه. سال‌هاست سالی دو بار می‌رم عراق. راه و چاه رو بلدم. شجاعم هستم. ولی هرکی گفت بیا تنها برو عراق، اگه با پشت دست دهنش و نوازش نکنم، حتماً با زبونم از خجالتش درمیام! چرا؟ از بُعد فردی: اتفاق یک باره. فقط یک بار. از بُعد اجتماعی: تصویرِ فرهنگی‌ای نیست که به کشور عراق نشون بدیم یه دختر، تنها اومده زیارت! من از این تصویر نه عشق دریافت می‌کنم! نه شجاعت! نه دلاوری! نه تشیع! چی دریافت می‌کنم؟ خودخواهی. لجاجت. بی‌عقلی. تظاهر. پس چه کنم؟ سال‌هاست دارم با کاروانای دیوار می‌رم عراق. عقل می‌ذارم وسط و گزینهٔ بهتر رو انتخاب می‌کنم. تقریباً آمار دیوارای شهرای دیگه رو هم دارم و می‌دونم هر شهری بالاخره یه کاروان داره. نیمه‌شعبان خی‌لی بهم خوش گذشت. ولی اربعین بازم با کاروان رفتم. هرجا هم بی کاروان بودم، شلوغیِ جمعیت بود و من و دوستام. یعنی جدّاً از اشاعهٔ تصویر دختر تنها در عراق بدم میاد! نیمه‌شعبان یادتونه که؟ چهار ساعت تو سرمای استخوون‌سوز موندیم ولی بی کاروان قدم از قدم برنداشتیم! چون مهمه. هم فردی. هم اجتماعی. در بدترین حالتِ محال(واقعاً محال چون می‌گم، آمار دارم از کاروانای شهرا) بگیم کاروان نیست، خانواده نمیان، دوست و رفیق ندارم. قید اربعین رو بزنم؟ نهههههه! قیدِ حداکثرهام یا غرورم و می‌زنم! یعنی یا با اونی می‌رم که آداب سفر رو به جا نمیاره و یه سره تو صف کباب ترکیه و حرم شلوغ باشه می‌گه نریم ضریح، یا با اونی می‌رم که گفته بودم بمیرم با تو سفر نمی‌رم! بهانه واسه پیچوندنِ درست نمیارم.
سلام خانوم معلمِ تازه‌نفس❣ متشکرم از این‌همه حالِ خوبِ پیامت😊 تبریک می‌گم ورودت به دنیای همیشه پویای هرگز تکراری‌نشدنی رو❤️ توصیه‌ها بسیار است، سعی کردم اونی که یاد گرفتم رو خلاصه‌ش کنم: شاگردات رو برای دی و خرداد آماده نکن، بلکه برای «ظهور» آماده و مجهّز کن. گوارای وجودت ثانیه‌های معلمی🌿
رسیدم به یه سؤال که کُشت مرا.......... آه...
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بی‌نهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفی‌ست از هزاران... کاندر عبارت آمد... آه...
سربه‌راه
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بی‌نهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفی‌ست از
کجاست هم‌نفسی تا به شرح عَرضه دهم که دل چه می‌کِشد از روزگارِ هجرانش...
راه افتادیم با کربلایی‌ها بریم شب و حرم باشیم. دارم نق می‌زنم که هفتصد ساعته تو ترافیکیم با لب خشک و شکمِ خالی، همین و اگر عراق بودیم الآن از پنجرهٔ ماشین این‌قدر میوه و چای و آب و شربت و غذا و فلافل و سیب‌زمینی و یخمک و بستنی و مخلفات داده بودن که ما داشتیم می‌ترکیدیم! ولی این‌جا ایرانه؛ محفلِ ادعای خادمی و مهمان‌نوازی و مملو از طبل‌های توخالی(!) رفیق می‌گه خلاصهٔ همهٔ نق زدن‌هاش یه جمله است: دلتنگِ عِراقه و می‌خواد برگرده...
وسطِ غوغای محمود کریمی نشسته بودیم... وسطِ حسین حسین‌هایی که داشت می‌کُشت... وسطِ «شبِ آخره»ٔ فریادِ کریمی... وسطِ «به جز حسین روی هیشکی حساب نکن»... وسطِ هق‌هق‌های آوارگی‌مون بعد از محرّم و صفر... وسطِ وسطِ دلتنگی... که یه خانمِ عِراقی... اومد پیشِ من و رفیق... کیفش و باز کرد... دو تا بستهٔ جانماز عینِ هم... گذاشت تو دست‌مون... گفت اینا رو تاسوعا گرفتم... از مقام علی اکبرِ کربلا... نذرِ چنین شبی... برای چنین جایی... آخ... حضرتِ آقای امام حسین... حضرتِ آقای امام حسین... حضرتِ آقای امام حسین... آخ...