eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
می‌خواستم برای پروفایلِ شادم که شاگردام می‌بینن، سر مزارِ اخوان عکس بگیرم. یه خانومِ بدحجابِ بدقیافه
از جمله مَرَض‌های دیگه‌ای که دارم اینه که به هرکی زیاد علی علی و نجف نجف کنه می‌گم تا حالا نهج‌البلاغه خوندی؟ یه خطبه، یه نامه و یه جمله قصار ازش بگو! وَ به هرکی فردوسی آریاییه و اسلامی نیست و فاتحه نمی‌خواد می‌‌گه، می‌گم از شاهنامه برام یکم بگو، نمی‌خواد شعر بخونی، سطحت نمی‌کشه😂 فقط بگو! وَ خب در هر دو مورد هر دو تهی هستن! وَ صرفاً زر زرو😊
اینم خواستم ثبت شه.
اگر دوست دارید با تریبون عکس بگیرید هم صبر کنید همایش، دوره، بزرگداشت یا سخنرانی تموم شه. وقتی همه رفتن و صندلی‌های سالن خالی شد، دیگه اومدن که همه‌چی رو جمع کنن، برید پشت تریبون و با هر ژستی دوست دارید عکس بگیرید و بذارید پروفایل. مردم این‌قدددددددددر ظاهربین و سطحی و اینستاگرامی شدن که تضمین می‌دم فکر کنن شما کاره‌ای هستید و جایی برای سخنرانی ازتون دعوت شده! در فامیل و محل کار و دانشگاه و مدرسه و پیش فلانی و بهمانی، نمی‌دونین چه کارایی‌هایی داره و چه مشکل‌گشایی‌ها...(!) امشب موسپیدکرده‌هاااااا دیدم بعد از بزرگداشت برای عکس گرفتن با تریبون... حتماً در پروفایل‌ها دیدید این تریبون‌ها و سِن‌های سخنرانی رو... آره خلاصه! *برابرواژهٔ تریبون در قشرِ مذهبی را بگذارید؛ «محراب و منبر»!
از پسرها و مردهایی که کانال، صفحه، وبلاگ یا فعالیت مجازی دارن متنفرم! بابای من یه عمر خروس‌خون زد بیرون و شب با بوی پا و عرق برگشت و با پا در رو باز کرد و دستاش پر بود از رزق.‌ مگه مرد نباید کاری باشه؟! دخترِ ۲۰ ساله نیستم با جهاد تبیین و لشکر مجازی گول بخورم! ائمه علیهم السلام مربی و مبیّن بودن، اما همه‌شون کاری. نخلستان‌های کوفه و مدینه رو کی کاشته؟! همون که قرآن رو جمع کرد و لحظه‌ای از تبیین و به‌روز بودن و دردِ مردم داشتن غافل نبود! چندش‌ترین صحنه‌ها برای من، دیدنِ مردهای گوشی‌به‌دسته صبح تا شب، شب تا صبح! چندش‌ترین وبلاگ‌ها برای من، وبلاگِ مردهای زن و بچه‌داره که با زن و بچه‌های مردم مجازی وقت می‌گذرونن و کامنت جواب می‌دن و می‌ذارن(!)
مردِ زن و بچه‌داری که همیشه برای شما وقت داره و نیک‌اخلاقه و در دسترسه و پایه‌تون، نشانِ پیغمبریش رو هم نشونت داد، مطمئن باش یه‌جای کارش می‌لنگه! از من گفتن بود دخترا!
یکی از سخت‌ترین بخش‌های کارگاهِ نویسندگی اینه که به شاگردای سرتاسر ذوق و روی ابرات، ثابت کنی استعدادی ندارن! و چرت‌وپرت‌هایی که نوشتن و مُشتی بی‌تخصص به‌به و چه‌چه کردن، به تُف نمی‌ارزه! این‌قدر این بخش از معلمی هنر و ترفند می‌خواد که خدا می‌دونه! من از پسِ شلوغ‌ترین و ناهنجارترین شاگردها برمیام! چند سالِ پیش من رو هنرستانی در حومهٔ شهر خواستن که معلم‌ها تا اسمش رو می‌شنیدن فرار می‌کردن! اما من اون‌جا حتی درسِ غیر ادبی هم تدریس کردم چون شاگردهاش عاشقم شدن و جز من رو نپذیرفتن! ولی همیشه در کارگاه‌های نویسندگیم، حریفِ توهم و تأثیرِ فضای مجازیِ بی‌تخصص بر باورها به سختی شدم یا گاهی نشدم... وَ نمی‌دونید چه رنجیه... چه رنجیه... چه رنجیه بخوای به کسی آموزش بدی که توهم داره یا توهمیش کردن، نیازی به آموزش نداره... وَ صرفاً اومده مدرکِ نویسندگی بگیره که بتونه بره دنیا رو با قلمِ نداشته‌ش فتح کنه...
ازشون خواسته بودم آدرس کانال، صفحه یا وبلاگ یا هرجایی می‌نویسن رو بدن تا بررسی کنم. نتیجه رو در جدولی بدون اسامی نوشتم که بتونم بدون تعصبی شدنِ ذهن‌شون، فقط متمرکزشون کنم روی دلایل. اما یادم میومد که پایینِ هر فرسته چه به‌به و چه‌چهی بود و در پیام‌های ناشناس‌شون چه آفرین‌ها و تحسین‌های بی تخصصِ احساسی‌مآبی... دست‌ودلم می‌لرزید که چطور بگم از این کلاسِ هفده نفره، تنها دو نفر، قلم دارن... وَ بقیه رو توصیه می‌کنم بیشتر بخونن و به هنرهای دیگه‌شون بپردازن... این‌طوری شروع کردم: عزیزانم! مفتخرم بهتون خبر بدم ما تو کلاس‌مون دو‌ سیمین دانشورِ بالقوّه داریم که ان‌شاءالله من و پانزده دیگه، می‌تونیم مشوّق و شاهدِ بالفعل شدن‌شون باشیم!
سربه‌راه
ازشون خواسته بودم آدرس کانال، صفحه یا وبلاگ یا هرجایی می‌نویسن رو بدن تا بررسی کنم. نتیجه رو در جدول
تا آخرین جلسه هیچ‌کس نمی‌فهمه سیمین دانشوره یا زینب موسوی. اگر جلسهٔ اوّل به شاگرد خوبت بگی خوبه، رشدش متوقف می‌شه! به خاطر خوب‌ها معلم باید صبوری کنه... و‌ غیر خوب‌ها رو تحمل... شاگردی زبل باشه از چشمای معلمش می‌فهمه که سیمینه یا زینب موسوی! ما معلما در برخورد با خوب‌های کلاس‌هامون هیچ تفاوتی با غیر خوب‌ها قائل نمی‌شیم. اگر شدیم معلم نیستیم! این یکی از رازهای موفقیت، محبوبیت و پیشرفت یک معلمه. باید خدا باشی؛ بارون که می‌باری زناکار و‌ پیغمبر برات یکی باشه. صبر کنی تا قیامتِ کارنامه‌ها. صبر کنی تا شاید یکی توبه کرد... به لیستِ خوب‌ها اضافه شد... ربّ. مربّی. فقط در برخورد با خوب‌ها برقِ چشم‌هامون کتمان‌کردنی نیست! شاید این هم شبیهِ خدا وقتی با صدای حضرت علی علیه السلام با پیامبر صلوات الله علیه صحبت می‌کرد...
این عکس رو شاید وبلاگی‌ها یادشون باشه :) چون تابستون داره تموم می‌شه و دیگه نشد که بشه، دوست دارم این‌جا بنویسم جزو حسرتام... بقیهٔ استادهای نویسندگی رو نمی‌دونم، اما من دلم می‌خواد خودم هم هی کلاس برم... هی مراحلِ پیش‌رفته‌تر‌‌... کارگاه‌های تخصصی‌تر... مثلاً فقط یه کارگاه باشه برای چندشخصیتی نوشتن... زاویه‌دیدهای مخلوط‌شده... از دلِ جنگ افتادم پی‌اش. کارگاه‌های پارک ملّت رو آدم‌های سرشناس دست نداشتن... پس یعنی محتوایی نیست و صرفاً بازیِ فن بیانه... کارگاه‌های حسینیه هنر فقط مطالب مقدماتی که حتی با گوگل کردن به‌دست میاد رو داشت... به خانم اعظم عظیمی پیام دادم و گفتم یه دورهٔ جدید می‌خوام، مطالبِ جدید، نوعِ نوشتنِ جدید، چالشِ جدید... یه دوره‌شون رو بهم معرفی کردن و گفتن شاید بد نباشه براتون... پاسخگویی‌شون عالیه... محترم، باحوصله و دلسوز. اما مجازی بود دوره‌شون. من تا مجبور نشم به هیچ کلاس مجازی‌ای تن نمی‌دم. گفتم شما که هم‌شهری‌اید ما رو دریابید، چرا حضوری نه؟! از برخی نویسنده‌ها هم دوره‌هایی دیدم ولی اونا اسمش نویسندگیه... رسمش تولید محتوای ژورنالیستی و کپشن‌نویسیِ مجازیه... من دلم قله‌های بلندتری از نویسندگی می‌خواد... دلم می‌خواد استاد مثل دکتر مهدی زرقانی گنده‌دماغ باشه و مغرور و از توی دخترچادری متنفر، اما چنان سرِ کلاس‌هاش به وجدم بیاره و با هر جلسه مطلبی جدید از همون ادبیاتِ همیشگی از خود بی‌خودم کنه که چاره‌ای جز دوست داشتنش نداشته باشم... خلاصه به هر دری زدم، خبری نبود... چاره‌ای جز خودخوانی نداشتم...‌ مثلِ همهٔ این چند سال... بازم جیبم به برادران کارامازوف نرسید و چندصدایی باگِ نویسندگی‌م موند... وقتی به شاگردهام نگاه می‌کنم که از بیکاری یا به درخواستِ مدرک سرِ کلاس میان، دلم برای خودم می‌سوزه که تشنهٔ دونستن و یادگیری هستم و مجالی نیست، اما این‌ها در دلِ فرصت‌ها ناسپاس و جاهل‌ن... اون‌چه از نویسندگی بلدم برای همه زیاد و تازه و جذابه و برای خودم کم و تکراری و راکد، اما در محیطِ زیستم، قله‌های بلندتری برای فتح وجود نداره...🥲
من مطمئنم یکی از مؤثرین در نشرِ این پیام از آستان قدس؛ نامه‌های من به تولیته! رستگاری در شاوشنگ رو دیدین؟ قبلاً گفته بودم ببینید، اندی بهترین شخصیت‌پردازی برای نشون دادنِ هست! آرزوم برای فیلم‌های ایرانی! با یه چکشِ به چه کوچیکی که سیاه‌پوسته گفت ششصد سال طول می‌کشه باهاش بتونی دیوار بکّنی و فرار کنی، تو ۲۰ سال دیوار کند و فرار کرد! شش سال هر هفته هفته‌ای یک نامه به فرماندارهای هر منطقه نوشت و فرستاد که کمک‌هزینه برای تجهیز کتابخونهٔ زندان بگیره و گرفت! استمرار! پیگیری! چیزی که در مذهبیون ما نمی‌بینید! محرم و‌ صفر تموم شد. تو خیمه‌ها و موکب‌ها چقدر جوان و نوجوان جذب شد؟ خب؟ هنوزم هستن؟ نه برای دورهمی و خاله‌زنکی و بیگاری، نه! این‌که جذب نیست، استثماره(!) برای رشد و تعالی و کادرسازی برنامه‌ای براشون در خیمه و هیئت و مسجد و طرح و دوره و فلان استاد می‌بینید؟! من خودم این تجمعاتِ هر از گاهیِ برای غزّه رو می‌رم، اما نه چون قبول‌شون دارم، چون چارهٔ دیگه‌ای ندارم! برای اون زن و بچه‌های مظلومِ محصور چه کارِ دیگه‌ای ازم برمیاد؟! ولی تجمعاتِ هر از گاهیِ بدون استمرار هیییییییییییییییییچ تأثیری نداره! باید هر روز جلوی سفارت بریم... هر روز راهپیمایی... هر روز مطالبه... هر روز نامه... هر روز... هر روز... ولی این‌قدری دردمون نیومده که هر روز از زندگی‌مون بزنیم(!) بیاین با پروفایلامون روراست نیستیم، با خودمون باشیم(!)
وقتی فرماندهٔ اردوهای جهادی هستم عاشقِ نیروهای پیگیرم! حتی اگر استعدادی نداشته باشن. وقتی نیروی اردوی جهادی هستم عاشقِ فرمانده‌های پیگیرم! حتی اگر دست‌شون در خیلی چیزها بسته باشه. وقتی معلم هستم عاشقِ شاگردهای پیگیرم! حتی اگر کشش نداشته باشن. وقتی دوست و رفیقِ کسی هستم عاشقِ آدمای پیگیرم! حتی اگر بلد نباشن کمکی کنن. وقتی این‌جا می‌نویسم هم عاشقِ پیله‌های پیگیرم! حتی اگر ویژگی‌هاشون بابِ میلم نباشه. پیگیرها آدمِ روزای سختن. آدمِ دلِ جنگ‌ها. آدمِ نترسیدن از نداشتن‌ها. آدمِ شدن‌. آدمِ رسیدن. آدمِ «این قله خیلی بلنده ها!» «نترس! فتحش که کنیم کوتاه می‌شه». آدمِ قهر کردن اما کات نکردن! آدمِ فردای ازدواج خودش و گم نکردن و تو رو فراموش نکردن! آدمِ ساختن به‌جای طلاق گرفتن! آدمِ روزهای پیری و کوری و نداری! این پیله‌های پیگیرِ دوست‌داشتنی!