eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
واللهُ یُحبّ الپیگیرون.
از بی‌خوابی رفتم سراغِ فیلم. فیلمِ شریفی بود... کاش سعید روستایی هم ببینه که می‌شه این‌طوری هم دم از دردهای جامعه زد(!) دختری تو گوش پدرش نزد... برادری خواهرش و نفروخت... بدبختیا هم رنگارنگ بود... اتوبوس‌نشینی سلیقه داشت... سوله‌نشینی صفا داشت... هارت‌وپورتیاش دل داشت... همهٔ مشکلات راه حل داشت... خانواده و همسایه داشت... بخشنامه‌ها بالاخره خدای بالاسر داشت... آخرشم جمع، داشت... پایانِ خوش داشت... با خانواده ببینید. با مامان‌بزرگ و بابابزرگ اگر ان‌شاءالله دارید. صد در صد تمیز نیست، اما درصدِ آلودگیش کمه. وَ خی‌لی وقته نشده بگیم فلان فیلم و با خانواده ببینید... با خانواده ببینید و با خانواده بخندید... من اگر صاحب‌اختیار بودم، سینما فامیلی می‌ذاشتم خونه‌مون، یه صلهٔ رحم بعد از محرم و صفر به صرف خنده و چای. واقعاً همین.‌ داشتم میوه‌ای، تخمه‌ای، کتلتی هم بغلش، نداشتم همون خنده و چای و روی گشاده‌م. مسجدی می‌چیدم آقایون ردیف جلو و خانوما عقب که خندیدن تو دیدِ نامحرمای فامیل نباشن. قدیما دستگاه ویدئو کرایه می‌کردن، الآن می‌شه دیتاپروژکتور کرایه کرد، ملافه سفید زد دیوار یا کلاً انداخت روی خود دیوار و با فلش کار و پیش برد. شادی و هم‌دلی و باخبر شدن از حال‌وروزِ هم‌دیگه و دستگیری‌ها و وساطت‌ها و آشتی‌کنون‌ها و جَوون‌ها رو به هم رسوندن‌های دلِ این مهمونی هم نذرِ ظهور❣
اونایی که هنوز بیدارن و فرستهٔ قبلی رو دیدن😢 صحیفه سجادیه بخونین😊 عربی سخت بود، معنی فارسی‌شو. بعد از ده شب تراپی نشدی من و حواله بده به حضرت سجّاد علیه السلام.
زاویهٔ آسمونه از جایی که آسوده دراز کشیدم و به دقیقه نکشید که خوابم برد... نجف. حرم.
نجف. مدینة الرضا علیه السلام للزائرین.
کوفه. حیاطِ مرقدِ اباحمیده علیه السلام.
مشّایه... آه... مشّایه............. ..........
مشّایه... آه... مشّایه... .......... زیرِ سایه‌ش........
در همهمه... غوغا... شلوغی... غبار... تنگنای جای... سرمای شدید... گرمای شدید... نبودِ پتو... نبودِ کولر... مچاله... با ابری‌ها و بالش‌های نه‌چندان تمیز... بین کلی آدم... زیرِ دست‌وپای بقیه... اما آسوده... وَ سریع... مثلِ غرق‌شده‌ای در تلاطمِ اقیانوس که نجاتش دادن... اِحیاش کردن... با آبِ گرم دوشش دادن... لباسِ خشک تنش کردن... پتو پیچیدن دورش... سوپِ گرم بهش خوروندن... کنارِ آتیشِ بخاری روی یه تشکِ نرم گذاشتنش و آسوده و سریع به خواب میره...
من: حیاط بالا رو خودم می‌شورم. مامان: نه نمی‌خواد، می‌خوام سیم و کابل و طنابا رو جمع کنم، خودم می‌شورم. من: پتویی که با ماشین نمی‌شوری سنگینه، بذار میام تو لگن لگدشور می‌کنم. مامان: نه نمی‌خواد، اون کار خودمه. رو پسرا بوده بو عرق گرفته. من: آرد داریم اندازهٔ یه بشقاب حلوا درست کنم هوس کردم؟ مامان: نه نمی‌خواد. سخته آرد و اگه هم نزنی می‌سوزه. خودم برات درست می‌کنم. این و داشته باشید تا بیام بگم چرا مشّایه رو دوست دارم!
سربه‌راه
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بی‌نهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفی‌ست از
من تو خونواده‌ای بزرگ شدم که زن‌ها، مردش هستن! مادرم و خاله‌م بدون پدر و برادر بزرگ شدن. بدون هیچ مرد و مَحرمی. از همون بچگی باید خودشون مرد می‌بودن! فوق‌العاده باجَنَم و عُرضه هستن و عادت کردن همه کارها رو خودشون انجام بدن، حتی وقتی شوهر و پسراشون هستن! از اون‌طرف پدرم بی‌خانواده بزرگ شده و در کودکی والدینش رو از دست می‌ده و حامی نداشته. در ترکیبِ با مادرم، ناخواسته از حس حامی داشتن بهره می‌بره و در انجامِ امور هیچ‌وقت اضطراب نداره، چون اگر نشه، مادرم حتماً سامونش می‌ده. این باعث شد ناخواسته و ناآگاه نذارن ما هیچ‌کدوم کار کنیم. نه من، نه برادرام! من اذیت شدم چون مدلِ مادر و خاله‌م هستم و فعالیت رو دوست دارم، برادرِ بعدیم کمااااااااااالِ استفاده رو بُرد و عمری تن پروراند و حالام که ازدواج کرده، تا روشن کردنِ آبگرمکنِ خونه‌ش و زنگ می‌زنه اسنپ بیاد و معتقده با پول می‌شه راحت زندگی کرد و نیازی نیست ما خودمون و شرحه شرحه کنیم... برادر کوچیکم نیمی از تربیتِ اولیه‌ش با من شکل گرفته و نیمی از مادرم، لذا حد وسط شده... مکه بود یادتونه؟ با این‌که وسط امتحانای بچه‌هام بود و برگه و برگه و برگه، ولی عاشقِ مسؤولیت‌های مضاعفم بودم و تلاش می‌کردم از پس همه‌شون بربیام. چون از مصرف‌کننده بودن بیزارم! ولی مامان دستم و برای یاد گرفتن و تبحّر تو خونه‌داری بسته... من کجا آشپزی یاد گرفتم؟ اردوی جهادی! تو دومین یا سومین اردوی جهادی، با این‌که فرهنگی و مربّی و پژوهشگر بودم، اما وقتی دیدم دربه‌درِ نیروی کمک‌آشپز هستن و جور نمی‌شه، گفتم من و بذارید! جز غذا پختن، می‌تونم کارای دیگه بکنم! جای من مربی پیدا می‌شه، ولی کسی نمیاد برای این کارا. (اردو مرزِ کلات بود، در روستایی بدون آب و گاز، روی کوه، وَ سخت. مثل الآن اردو نبود(!) واقعاً جهادی بود. برای همین خواهان نداشت... الآن که همه برای جهادی سرودست می‌شکونن، چون اردویه(!) می‌رن هوایی عوض می‌کنن، چهار تا عکس می‌گیرن، جایزه می‌دن دلشون آروم شه، شوهری شد پیدا کنن، دختری شد ببینن، رزومه‌ها رو پر کنن، برگردن باد بندازن غبغب! ) نیرو برای تدریس عربی و فارسی کنکوری پیدا نشد و خب ما می‌خواستیم تو زمانِ کم، کاری رو بکنیم برای درس‌خوناشون که مؤسساتِ nمیلیونیِ شهر می‌کنه و نمی‌شد هرکسی رو آورد. گفتم آقا من شبم شده می‌رم کلاس، مشکلی ندارم. هر دو نقش مال من. فداکاری نکردم، همه این بودن! گروه چمرانِ دانشگاه فردوسی همه این بودن! پونزده نفر بودیم جای پونصد نفر کار می‌کردیم... خالصاش بُردن! من خلوص نداشتم بگم برای رضای خدا، من از دلِ زندگیِ در رفاه و مصرف‌کننده بودن رفته بودم به زندگیِ مسؤولانه و عاشقِ اون سبک زندگی بودم! برای رضای خدا نبود، من داشتم کِیف می‌کردم! مثل بولدوزر کار می‌کردم! همه‌مون! کار می‌کردیم! وَ من اون‌جا، در بی‌آبی، در بی‌گازی، حتی اوقاتِ بسیاری در بی‌برقی، آشپزی کردن یاد گرفتم! خودم آب میاوردم... دقیقاً با مشک... یه مَشکِ سیاهِ بزرگ که رسمِ روستایی‌ها بود... سنگین... می‌رفتم از همون آب‌انباری که بقیه آب میاوردن، آب میاوردم... بعد روضهٔ حضرت عبّاس علیه السلام می‌ذاشتم و کلمن رو پُر می‌کردم... بعد قابلمهٔ غذا رو... شیشه‌های ذخیره رو تو یخچال... دبّه‌های ذخیره رو زیرِ میز... اون‌جا دخترای نوجوان گفتن ما مربی احکام جوان می‌خوایم. مربی احکام‌مون کمی پخته‌تر بودن. با مامانا هم بودن. دخترای روستا یکی رو می‌خواستن که با مامانا نباشه و راحت باشن. آشپزمون احکام بلد بود و مثلِ خودمون جوان و کوچولو. اون و کردیم مربی. کار تیمی بود. خوشگل و جهادی. نه مثل الآن که دخترا دستور می‌دن آقایون بیان سطل زبالهٔ سرویس بهداشتی دخترا رو خالی کنن........ جهادی ما رو آدم کرد! جهادی‌های الآن ابلیس می‌کنه! همه می‌رفتن سر کلاس و من و آشپز، غذا رو درست می‌کردیم، کانکس اسکان رو تمیز می‌کردیم، تا پیازا سرخ شه، تزئینات فرهنگی می‌کردیم، تا آبِ برنج جوش بیاد کاردستی‌های مونده رو سامون می‌دادیم که عصر مربیا میان خستگی از تن‌شون دربره و خوشحال شن... عصر اونا میومدن، من و آشپز می‌رفتیم سر کلاس. شب که برمی‌گشتیم می‌دیدیم لباس چرکامون و شستن... آشپزخونه رو مثل دسته گل کردن... برامون چای دم کردن... جهادی منِ مصرف‌کننده رو آدم کرد! داشتم از غصهٔ بیهودگیِ برگشت به خونه و لطفِ مادرم در عزیزکرده بزرگ کردنِ بچه‌هاش فرومی‌ریختم که... رفتم اربعین! مشّایه!