سربهراه
بسیار خسته و رنجورم وَ تنها اِحیاگر برگشتن به عمودِ ۳۶۶ هست؛ موکبِ کویتیها یک موکبِ «فقط» زنانه «فق
مشّایه که بودم
یکی از گلدونام مُرد...
رفیق میگه چون لوسشون میکنی؛
باهاشون حرف میزنی،
میبوسیشون،
براشون قرآن و علیرضا قربانی میذاری،
کوچکترین تغییراتی رو روشون متوجه میشی،
بدون برنامه و کوک کردن و نوشتن، منظم بهشون آب میدی،
آبشون آبِ وضو هست،
با اینکه از میزِ کار شلوغ و پُر بدت میاد ولی چون تنها نقطهٔ خوشنورِ اتاقته، همهشون رو چیدی روی میزت،
تو اتاقِ بدگرما و بدسرمای ضدِّ گیاهت، برای رشدشون خیلی مقاومت میکنی،
خیلی لیلی به لالاشون میذاری! خونوادهت گیاهدوست نیستن، فقط طبقِ دستورالعملی که دادی بهشون آب میدن، برای همین هر وقت سفر میری و برمیگردی تلفات داری...
من اون گلدونی هستم
که دور از مشّایه
دارم تلف میشم..................
بذارید بگم چی شده
وَ چرا درخودشکستهام امروز؛
دیشب
در فشارِ کاریِ شبکاری
تنها تاولی که از مشّایه برام روی انگشتای پام مونده بود
تنها یادگاری از اربعین که با جانم عجین بود...
تَرکید....................
زمان:
حجم:
467.1K
ای مرثیههای دورشده
مرا از هَراسِ واماندن بِرَهانید..............
سربهراه
یه پایاننامه از دانشگاه آزاد برام فرستادن، ویراستاری کنم. اوّل آییننامهٔ دانشگاه رو باز کردم ببین
دفتر پیام زده که صاحبِ پایاننامه گفته فکر کنم فایل اصلی رو برای شما نفرستادم... بعد فایل اصلی رو فرستاده گفته اینه...
فردا روز تحویلشه... من روی فایلِ قبلی کار کردم... اون باید دو برابر هزینه بده... من هم دیگه فردا بهش تحویل نمیدم و تا شنبهٔ بعد بهش میگم فایل جدید رو نمیرسونم تا یاد بگیره حواسش و جمع کنه... حتی اگر بیکار باشم هم دست به فایلش نمیزنم و خواست بده یکی دیگه، چون محاله بذارم باور کنه همه بردهٔ پولدارها هستن و چون پول میدن هر گیج و منگی و بیمسؤولیتیای درآوردن حله و ما در خدمتیم که درستش کنیم(!)
من محاله تا شنبه فایل جدیدش رو کار کنم وَ اون تازه فهمیده فایل اصلیش یکی دیگه بوده...
منظورم از خنگای دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی و پیام نور چنین چیزیه!
من پولم و میگیرم و به تاولِ ترکیدهمم نیست که چطور باید فردا به استادش میرسونده و من محاله بیجریمه از این گیجبازی بگذرم،
اما حرص میخورم چون معلمم...
وَ میدونم ورودِ این عقبموندههای پولدارِ مدعی به جامعه، چه فجایعی به دنبال داره... چه توازنی به هم میریزه... وَ چه باسوادهای مسؤولی رو منزوی میکنه... که البته حقشونه! همهشون به اسمِ مردمداری، کار کردن، اتفاقه پیش میاد، سخت نگیریم خدا هم به ما سخت نگیره، ... برابرِ همین موارد سکوت کردن و اجازه دادن اونا بر جامعه امیر و دلیر شن(!)
وَ آغازِ پراندوهترین جشنِ مذهبی...
بیاعتقادترین شادی...
احساسیترین نذریهای بدونِ باور...
نخواستنیترین خواستن...
امام، امام گفتنهای بی نیاز...
وَ دوستت دارمها و اشکهای بی عمل!
جشنِ
ولایتِ
امامِ
حیّ و
حاضر و
ناظر و
مشتاقی که
ما
نمیخوایمش!
#مطرودِامّت
سربهراه
تا سهشنبه باید پایاننامه رو تحویل بدم. فردا شبکار هستم. سهشنبهش که بیام تا ظهر خوابم. فردا ظهر
یک. برای پایاننامه پیام پشت پیام دادن که طرف مسؤوله و یکی دیگه اشتباهی فایل و فرستاده و تو همون زمان قبلی کار رو تحویل بدید. گفتم مسؤولِ گیج که بدتره! آدمِ گیج که نباید مسؤول شه! خیر. من زندگی نمیکنم که کار کنم، کار میکنم زندگی کنم. میخواین تا همینجا رو بفرستم تسویه کنید بدید یکی دیگه. ولی من همون جمعه که گفتمه. گفتن باشه همون جمعه در حالی که داشتن از دست من صورتشون و به رنده میخراشیدن!
دو. دیشب شبکاری گفتن غیبتای اربعینت و باید جبرانی بیای. بعد تاریخا رو نشونم دادن. فاطمیه بود که قم میرم، رجبیه بود که اعتکاف میرم و نیمهشعبان که کربلام!
گفتم قم، اعتکاف و جهادی، راهیان، هر تاریخی میخوای بذار، به شعبان نخوره. بخوره نمیام، غیبتام زیاد میشه، اخراج میشم!
گذاشتن فاطمیه و رجبیه...
حالا باید برای قم و اعتکاف طرحی نو بیاندازم! دخترِ آقای پزشکیان نیستم که بخوان برام خموراست شن! بالاخره غایب شدم، تو شلوغیِ اربعین یه نیرو کم داشتن، با من همکاری کردن گذاشتن بدون جایگزین برم، حالا باید جبران کنم. خدا خودش برام درست میکنه. منم تلاش میکنم راهای دیگه رو امتحان کنم.
سه. گوشم رو شستشو دادم و دیگه میتونم پچپچای ته کلاس رو بشنوم و همینطور که دارم تدریس میکنم، کاغذ مچاله کنم، بذارم تو لوله خودکار و فوت کنم بخوره به پیشونیِ آخریا که حساب کار دستشون بیاد و ساکت شن. خدایا بابتِ نعمتِ شنوایی دَرگَهبوسِت هستم و بابتِ اینکه دیگه صدای سگ نمیشنوم و اتاقم آرومه، هزاران بار از شما تشکر میکنم و مشتاقم به جبران با بندگی ❣
چهار. کارِ ویراستاریِ تا آخرِ هفته لغو شد چون طرف دوست داشت من با بوس کار کنم. ولی من بوس دوست ندارم، پول دوست دارم! مبلغ رو که بهش گفتم دیگه پیام نداد. رفت یه بوسکی پیدا کنه، من پولکیام!
پنج. اگر صلوات فرستادید که چهارشنبه برم مدرسه، خدا بهتون ده برابر برگردونه و برکت بپاشه به زندگیتون. چون مدرسه گفت چهارشنبه برم و به مادر گفتم اولِ صبح میرم و زودی میام مهمونی، ولی همچین میرم به ناهار برسم 😜
جز یک بار که صلواتاتون نگرفت و مدارس مجازی شد، خدایی هر وقت ازتون صلوات برای آقا امام زمان علیه السلام گرفتم، کارم پیش رفته🙏🪴
شش. موهام و بهخاطر مجنون نگه داشته بودم. واقعاً فقط و فقط بهخاطرِ مجنون... اما دیگه نه اون من رو میبینه... نه من اون رو...
رفتم کوتاه کردم و مدل زدم...
آرایشگر پرسید کلاس چندمی؟ گفتم متوسطه. گفت خب چندم؟ گفتم معلمم. گفت وااااای مگه چند سالته؟! گفتم ۳۵. زد پشتم و گفت دلقک! راستش و بگو! گفتم بهخدا ۳۵ سالمه! قیچی و شونه تو هوا موند و من یواشکی موبایلم و برداشتم که صدقه بدم!
شمام یه ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله دهنت بچرخه بد نیست!
پیوستِ شش ۱. چهرهٔ کمتر از سن داشتن جذابه، قشنگه، روز اوّلِ مدرسه که شاگردات فکر میکنن همکلاسیشونی محشره، اما دلتون نخواد، چون خواستگارای معقولی که پا پیش میذارن، هفده تا ۲۳ ساله هستن و خواستگارهای معقولی که پا پیش نمیذارن فکر میکنن خودشون دهه شصتیان و شما خیلی بچه، پس درست نیست!
اینطوری خیلی ازدواجتون پیچیده میشه. من مشکلی ندارم، ولی گفتم شاید شما ازدواجی باشید، لازم باشه بهتون بگم.
پیوستِ شش ۲: آرایشگرهای خانم رو برابر با رانندههای آقا در تاکسیها میدونم. پرحرف و متخصصالکی در همهٔ مسائل(!) خیلی حرف زد، مغزم بعد از آرایشگاه پر از تیلهآهنیِ داغ بود!
هفت. قصهم و به مسابقهٔ تهران رسوندم. اما بعید میدونم برنده شه. دربارهٔ این شاید در فرستهای دیگه توضیح دادم.
هشت. کلاس روایتنویسی رو دوست ندارم. لحظهشماری میکنم تموم شه...
نه. داستان راستان تموم شد. تعریفیه و نیازی به گفتن نداره، اما برای مقدمهش که اصلاً یه مقالهٔ تربیتیه، هزار بار ارادت و تعظیم. تقدیم به شهید مطهریِ خردمند: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ده. اُملتِ گوشت نشد. اُملتِ ادویهٔ پاکستانی شد. گردنم دونِ ریزِ خارشی زده، مادر یک لقمه خورد و تا امروز بینیش گرفته!
از جان و دل فلفل و زردچوبه ریختم بی اونکه خوراکیِ تند دوست داشته باشم😶
یازده. اینکه جای نظرات رو بستم، بهم حسِ چندشِ محمدجواد ظریف بودن رو میده(!) خدای آزادی بیان و شنونده بودن و گفتگوی تمدنها(!)
از اونطرف یادم میاد مذهبیا رو، دوست ندارم باهاتون صحبت کنم.
فعلاً در برزخم. اینکه بتونید در اعتراض به فرستهای دو تا فحشم بدید دلتون خالی شه رو عادلانه میدونم. اینکه متکلم وحده باشم رو ناعادلانه. احتمالاً نظرات رو باز کنم. ولی به همه جواب ندم. فقط اینکه شاگردام میگفتن خانوم! روش دومیه سمّیتر از اولیه است😂
سربهراه
تا سهشنبه باید پایاننامه رو تحویل بدم. فردا شبکار هستم. سهشنبهش که بیام تا ظهر خوابم. فردا ظهر
دوازده. امروز از دندهٔ چپ بلند شدم. رضا رشیدپوری بودم برا خودم؛ از شدت منطق و ادب و شعور و شخصیت و غیرت داشتم دخترای نداشتهم و حراج میذاشتم(!)
فردا باید جبران کنم.
فردا تلاش میکنم شهید ابراهیم رئیسی باشم. ❣
کاری، نجیب، عابد، متوکل، خستگیناپذیر، سرسخت، غیرتی، دینمدار، مردمدار، گرهگشا، خدمترسان، خیرخواه، بدونِ نقوناله، بر مدارِ ولایت.
سیزده. من عضوِ هیچ کانالی نیستم. شش_هفت کانال هستن که در اوقاتِ بیبهره (انتظار، مسیر، اتوبوس، مترو، صف، اداره، جلساتِ مُهمل، مهمونیهای تحمیلی، ...) خودم با آدرس بهشون سر میزنم و میخونم که هیچکدومشون «روزمرهنویسی» نیستن!
خطرناکترین، مؤثرترین، موندگارترین در ناخودآگاه، وَ تغییردهندهترین روش،
روزمرهنویسیه!
قطعاً
و
حتماً
انسان رو شبیه کسی میکنه که میخونه!
خواستم بگم نگرانِ ثابتهای اینجا هستم... ولی خودتون باید از خودتون مراقبت کنید، من به نوشتن حیات دارم.
از نظر علمی تو سنّ من، دهان کوچیک میشه یا دندان بزرگ؟!😐
من یه دندونِ اضافه دارم که تا الآن باهاش مشکلی نداشتم و با اینکه هرکی میبینه میگه بکش یا ارتودنسی کن، من محل نمیدم و همچنان در همهٔ عکسها تا بناگوش میخندم و در جمعها راحت قهقهه میزنم!
ولی دو_سه روزه یا دهنم کوچیک شده یا دندونم بزرگ(!) هی میگیره به لبم و خراش میده! حتی لبم رو مجروح کرده و جاش پینه میبنده! یا وقتِ صحبت به لبم گیر میکنه و آزارم میده!
نمیدونم باید چه کنم که بعدش به قول آقای فیضِ بانمک: «شد، شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم!»😶