من به مَرَضِ نوشتن مبتلام، خب که چی؟!
واقعا چرا تو این کانال موندید؟!
جز اتلاف وقت و نوشتههایی خب که چی گونه، چه حاصلی براتون داره؟!
من خودم میدونم هیچی!
صدای اذانِ گوشیم و قطع کردم چون من مؤمنِ با صدای اذان بیدارشو نیستم! با صدای تکون خوردنِ درِ نیمهبازِ اتاقم بیدار شدم!
موبایلم و برداشتم و به سرعت زدم بیرون... درِ اتاقِ بغل رو کوبیدم و گفتم بیاین پایین؛ زلزله شده...
پایین نشسته بودم روی صندلی و وقتی مامان داشت حرکاتِ چرخشیِ لامپ رو بررسی میکرد و نگران بود، من داشتم به وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ فکر میکردم...
آدمی به دمی بنده! شش و خردهای ریشتر تو افغانستان، اتاقِ من و لرزونده بود...
اگر خدا اراده میکرد، من هم جزو تلفات میشدم...
حدود دو ساعتِ پیش من لبهی اتفاقی بودم که نه مدرکم به دردم میخورد... نه شغلم... نه درآمدم... نه تمووووومِ حرص خوردنام برای دنیا...
از تلاش نکردن حرف نمیزنم، نه!
از برای چی تلاش کردن حرف میزنم...
از وحشتِ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ...
از بحرانِ عبودیت...
از فاصلهی نفله شدن تا شهید شدن...
از کیفیتِ زندگی و مرگ...
@sarbehrah
سربهراه
صدای اذانِ گوشیم و قطع کردم چون من مؤمنِ با صدای اذان بیدارشو نیستم! با صدای تکون خوردنِ درِ نیمهبا
باید زودتر از اینها به امام زمان ارواحنا فداه وصل میشدم...
باید زودتر از این یک سال اخیر یاد میگرفتم با ایشون صحبت کنم...
باید خیلی زودتر میفهمیدم ایشون یارِ حقیقی هستن...
باید زودتر از اینها صبح به صبح بهشون سلام میکردم و روزم و میسپردم بهشون و ازشون میخواستم من و در جهتِ رضای خدا به جبر هم که شده هدایت کنن...
باید زودتر از اینها کلاسهام و با حتی کوچکترین مشکلاتم با شاگردهام رو به ایشون میسپردم...
باید زودتر از اینها بدهیهام و... نگرانیهام و... دغدغههام و... رویاهام و... شادیها و خبرهای خوبم رو با ایشون درمیون میذاشتم...
باید خیلی زودتر از اینها متوجه میشدم...
با امام زندگیکردن، باکیفیت زندگی کردنه...
وَ منی که حرمنشینم باید زودتر از اینها میفهمیدم...
@sarbehrah
سربهراه
صدای اذانِ گوشیم و قطع کردم چون من مؤمنِ با صدای اذان بیدارشو نیستم! با صدای تکون خوردنِ درِ نیمهبا
پناه بر خدا از نفله شدن...
از هدر شدن...
@sarbehrah
تمرین درس امروز هفتمام سوالش این بود که آرزوی شماها چیه؟
شاگردام با ذوق میگفتن آرزوشونه که بتونن کنسرت BTS برن...
اولین ابزارِ کار با نوجوان؛ خوب شنیدنشه (نظر شخصی)، پس من هم با لبخند... با دقت... با صبوری... به آرزوشون گوش میدادم. فقط دو نفر دوست داشتن رشد کنن (یکی گفت دوست داره ماه بشه و بره آسمون، یکی گفت دوست داره مثل ابر بباره و همهجا رو سبز کنه) اما بقیه با ذوووووق و حسرت از کنسرتهای این گروهه حرف میزدن...
من؟
به این فکر میکردم چه کار کنم، چه روندی رو پیش بگیرم که خردادماه حتی شده یک نفر رو وصل کرده باشم به منتهای سعادت... به کیفیت... به شروعِ مسیری که میانه و انتهاش بحرانِ عبودیت نباشه؟!
این منِ میانهی بحرانِ عبودیت، چطور معلمی کنم که امام زمان ارواحنا فداه لبخندِ رضایت بزنن؟!
من؟
داشتم فکر میکردم برای این بچهها چه معلمِ بیکفایتی هستم...
@sarbehrah
سربهراه
تمرین درس امروز هفتمام سوالش این بود که آرزوی شماها چیه؟ شاگردام با ذوق میگفتن آرزوشونه که بتونن کن
آرزوی معلمشون؟
چند ساعت در جمکران...
یه صحبت رسمی و در آرامش با امام زمان ارواحنا فداه...
سپردنِ از اینجا به بعدِ برنامهی زندگیم به ایشون...
قبولِ زحمتشون برای سربهراه کردنِ من...
حتی شده به جبر.
@sarbehrah
هیأتهای خدمترسان کشور
درپی
«زلزلهافغانستان»
و
اعلامآمادگی
برای #کمکرسانی
www.miandar.ir
ساعت شش یه تککلاس خصوصی دارم، ولی از الآن زدم بیرون!
چرا؟
چون چشمبهراهِ این اولین بارونِ پاییزی بودم :)
مثلِ تمومِ سالهای بعد از عاقل شدنم، بیچتر زدم بیرون و نمیدونم چه شکلی میرسم کلاس :)
فقط میدونم این بارون رو خیلی چشم کشیدم... خیلی!
@sarbehrah
سربهراه
هیأتهای خدمترسان کشور درپی «زلزلهافغانستان» و اعلامآمادگی برای #کمکرسانی www.miandar.ir
به من گفته بودن یه دانشآموز که تازه از افغانستان اومده و پایهی ضعیفی از ادبیات فارسی داره و میخواد فارسیش و تقویت کنه.
همین! فقط همین!
حتی وقتی نزدیکِ آدرس بودم و زنگ زدم بگم مدرسه رو پیدا نکردم هم به من چیزی نگفتن!
حتی وقتی با معاون سلام و احوالپرسی کردم و بهم ماژیک دادن هم چیزی نگفتن!
بهم گفتن دانشآموز منتظرتونه، اما حتی اینجا هم چیزی نگفتن!
من نیمهلوچ از بارون... با ذوق و شوق پلهها رو رفتم بالا و رسیدم پشت درِ کلاس و تقتق در زدم و وارد شدم...
کی برام از جاش بلند شد؟
یه آقاپسرِ چهارشونه که قدّش از من بلندتر بود!
آبِ دهنم و قورت دادم و با لبخندی که نمیدونم کجای سالن از صورتم افتاد، پرسیدم شما کلاس فارسی دارید؟!
بله رو که گفت میدونین درجا به چی فکر کردم؟
به اینکه وقتی از خونه راه افتادم گفتم یه نفره بندهخدا... حالا امروز ساعت و دستبند نندازم... ادکلن نزنم... رژ لب هم نبرم که قبل کلاس بکشم...
لعنتیا بگید به آدم دانشآموز پسره یا دختر :/ اگر مثل مدرسهی خودم رژ لب میکشیدم میرفتم سر کلاس چی؟! اگر مثل مدرسهی خودم چادرم و درمیاوردم... مقنعهم و میدادم عقب... موهام و فرق کج میکردم و میریختم بیرون چی؟!
خدا من و به جبر، سربهراه کرد و بهخاطر بارون دیر رسوند مدرسه که من سه دقیقه به شروعِ کلاس مجبور بشم بعد از گرفتن ماژیکا بدوبدو از پلهها برم بالا و چادرم و درنیارم!
خدایا ماچِ آبدار تقدیمِ شما!
مثلِ اردوهای جهادی با چادرم شروع کردم به تدریس و هر بار که وقت میدادم مطالب رو یادداشت کنه به این فکر میکردم که درسته درِ کلاس و بستم یا نه؟😂
@sarbehrah