سربهراه
یه پایاننامه از دانشگاه آزاد برام فرستادن، ویراستاری کنم. اوّل آییننامهٔ دانشگاه رو باز کردم ببین
دفتر پیام زده که صاحبِ پایاننامه گفته فکر کنم فایل اصلی رو برای شما نفرستادم... بعد فایل اصلی رو فرستاده گفته اینه...
فردا روز تحویلشه... من روی فایلِ قبلی کار کردم... اون باید دو برابر هزینه بده... من هم دیگه فردا بهش تحویل نمیدم و تا شنبهٔ بعد بهش میگم فایل جدید رو نمیرسونم تا یاد بگیره حواسش و جمع کنه... حتی اگر بیکار باشم هم دست به فایلش نمیزنم و خواست بده یکی دیگه، چون محاله بذارم باور کنه همه بردهٔ پولدارها هستن و چون پول میدن هر گیج و منگی و بیمسؤولیتیای درآوردن حله و ما در خدمتیم که درستش کنیم(!)
من محاله تا شنبه فایل جدیدش رو کار کنم وَ اون تازه فهمیده فایل اصلیش یکی دیگه بوده...
منظورم از خنگای دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی و پیام نور چنین چیزیه!
من پولم و میگیرم و به تاولِ ترکیدهمم نیست که چطور باید فردا به استادش میرسونده و من محاله بیجریمه از این گیجبازی بگذرم،
اما حرص میخورم چون معلمم...
وَ میدونم ورودِ این عقبموندههای پولدارِ مدعی به جامعه، چه فجایعی به دنبال داره... چه توازنی به هم میریزه... وَ چه باسوادهای مسؤولی رو منزوی میکنه... که البته حقشونه! همهشون به اسمِ مردمداری، کار کردن، اتفاقه پیش میاد، سخت نگیریم خدا هم به ما سخت نگیره، ... برابرِ همین موارد سکوت کردن و اجازه دادن اونا بر جامعه امیر و دلیر شن(!)
وَ آغازِ پراندوهترین جشنِ مذهبی...
بیاعتقادترین شادی...
احساسیترین نذریهای بدونِ باور...
نخواستنیترین خواستن...
امام، امام گفتنهای بی نیاز...
وَ دوستت دارمها و اشکهای بی عمل!
جشنِ
ولایتِ
امامِ
حیّ و
حاضر و
ناظر و
مشتاقی که
ما
نمیخوایمش!
#مطرودِامّت
سربهراه
تا سهشنبه باید پایاننامه رو تحویل بدم. فردا شبکار هستم. سهشنبهش که بیام تا ظهر خوابم. فردا ظهر
یک. برای پایاننامه پیام پشت پیام دادن که طرف مسؤوله و یکی دیگه اشتباهی فایل و فرستاده و تو همون زمان قبلی کار رو تحویل بدید. گفتم مسؤولِ گیج که بدتره! آدمِ گیج که نباید مسؤول شه! خیر. من زندگی نمیکنم که کار کنم، کار میکنم زندگی کنم. میخواین تا همینجا رو بفرستم تسویه کنید بدید یکی دیگه. ولی من همون جمعه که گفتمه. گفتن باشه همون جمعه در حالی که داشتن از دست من صورتشون و به رنده میخراشیدن!
دو. دیشب شبکاری گفتن غیبتای اربعینت و باید جبرانی بیای. بعد تاریخا رو نشونم دادن. فاطمیه بود که قم میرم، رجبیه بود که اعتکاف میرم و نیمهشعبان که کربلام!
گفتم قم، اعتکاف و جهادی، راهیان، هر تاریخی میخوای بذار، به شعبان نخوره. بخوره نمیام، غیبتام زیاد میشه، اخراج میشم!
گذاشتن فاطمیه و رجبیه...
حالا باید برای قم و اعتکاف طرحی نو بیاندازم! دخترِ آقای پزشکیان نیستم که بخوان برام خموراست شن! بالاخره غایب شدم، تو شلوغیِ اربعین یه نیرو کم داشتن، با من همکاری کردن گذاشتن بدون جایگزین برم، حالا باید جبران کنم. خدا خودش برام درست میکنه. منم تلاش میکنم راهای دیگه رو امتحان کنم.
سه. گوشم رو شستشو دادم و دیگه میتونم پچپچای ته کلاس رو بشنوم و همینطور که دارم تدریس میکنم، کاغذ مچاله کنم، بذارم تو لوله خودکار و فوت کنم بخوره به پیشونیِ آخریا که حساب کار دستشون بیاد و ساکت شن. خدایا بابتِ نعمتِ شنوایی دَرگَهبوسِت هستم و بابتِ اینکه دیگه صدای سگ نمیشنوم و اتاقم آرومه، هزاران بار از شما تشکر میکنم و مشتاقم به جبران با بندگی ❣
چهار. کارِ ویراستاریِ تا آخرِ هفته لغو شد چون طرف دوست داشت من با بوس کار کنم. ولی من بوس دوست ندارم، پول دوست دارم! مبلغ رو که بهش گفتم دیگه پیام نداد. رفت یه بوسکی پیدا کنه، من پولکیام!
پنج. اگر صلوات فرستادید که چهارشنبه برم مدرسه، خدا بهتون ده برابر برگردونه و برکت بپاشه به زندگیتون. چون مدرسه گفت چهارشنبه برم و به مادر گفتم اولِ صبح میرم و زودی میام مهمونی، ولی همچین میرم به ناهار برسم 😜
جز یک بار که صلواتاتون نگرفت و مدارس مجازی شد، خدایی هر وقت ازتون صلوات برای آقا امام زمان علیه السلام گرفتم، کارم پیش رفته🙏🪴
شش. موهام و بهخاطر مجنون نگه داشته بودم. واقعاً فقط و فقط بهخاطرِ مجنون... اما دیگه نه اون من رو میبینه... نه من اون رو...
رفتم کوتاه کردم و مدل زدم...
آرایشگر پرسید کلاس چندمی؟ گفتم متوسطه. گفت خب چندم؟ گفتم معلمم. گفت وااااای مگه چند سالته؟! گفتم ۳۵. زد پشتم و گفت دلقک! راستش و بگو! گفتم بهخدا ۳۵ سالمه! قیچی و شونه تو هوا موند و من یواشکی موبایلم و برداشتم که صدقه بدم!
شمام یه ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله دهنت بچرخه بد نیست!
پیوستِ شش ۱. چهرهٔ کمتر از سن داشتن جذابه، قشنگه، روز اوّلِ مدرسه که شاگردات فکر میکنن همکلاسیشونی محشره، اما دلتون نخواد، چون خواستگارای معقولی که پا پیش میذارن، هفده تا ۲۳ ساله هستن و خواستگارهای معقولی که پا پیش نمیذارن فکر میکنن خودشون دهه شصتیان و شما خیلی بچه، پس درست نیست!
اینطوری خیلی ازدواجتون پیچیده میشه. من مشکلی ندارم، ولی گفتم شاید شما ازدواجی باشید، لازم باشه بهتون بگم.
پیوستِ شش ۲: آرایشگرهای خانم رو برابر با رانندههای آقا در تاکسیها میدونم. پرحرف و متخصصالکی در همهٔ مسائل(!) خیلی حرف زد، مغزم بعد از آرایشگاه پر از تیلهآهنیِ داغ بود!
هفت. قصهم و به مسابقهٔ تهران رسوندم. اما بعید میدونم برنده شه. دربارهٔ این شاید در فرستهای دیگه توضیح دادم.
هشت. کلاس روایتنویسی رو دوست ندارم. لحظهشماری میکنم تموم شه...
نه. داستان راستان تموم شد. تعریفیه و نیازی به گفتن نداره، اما برای مقدمهش که اصلاً یه مقالهٔ تربیتیه، هزار بار ارادت و تعظیم. تقدیم به شهید مطهریِ خردمند: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ده. اُملتِ گوشت نشد. اُملتِ ادویهٔ پاکستانی شد. گردنم دونِ ریزِ خارشی زده، مادر یک لقمه خورد و تا امروز بینیش گرفته!
از جان و دل فلفل و زردچوبه ریختم بی اونکه خوراکیِ تند دوست داشته باشم😶
یازده. اینکه جای نظرات رو بستم، بهم حسِ چندشِ محمدجواد ظریف بودن رو میده(!) خدای آزادی بیان و شنونده بودن و گفتگوی تمدنها(!)
از اونطرف یادم میاد مذهبیا رو، دوست ندارم باهاتون صحبت کنم.
فعلاً در برزخم. اینکه بتونید در اعتراض به فرستهای دو تا فحشم بدید دلتون خالی شه رو عادلانه میدونم. اینکه متکلم وحده باشم رو ناعادلانه. احتمالاً نظرات رو باز کنم. ولی به همه جواب ندم. فقط اینکه شاگردام میگفتن خانوم! روش دومیه سمّیتر از اولیه است😂
سربهراه
تا سهشنبه باید پایاننامه رو تحویل بدم. فردا شبکار هستم. سهشنبهش که بیام تا ظهر خوابم. فردا ظهر
دوازده. امروز از دندهٔ چپ بلند شدم. رضا رشیدپوری بودم برا خودم؛ از شدت منطق و ادب و شعور و شخصیت و غیرت داشتم دخترای نداشتهم و حراج میذاشتم(!)
فردا باید جبران کنم.
فردا تلاش میکنم شهید ابراهیم رئیسی باشم. ❣
کاری، نجیب، عابد، متوکل، خستگیناپذیر، سرسخت، غیرتی، دینمدار، مردمدار، گرهگشا، خدمترسان، خیرخواه، بدونِ نقوناله، بر مدارِ ولایت.
سیزده. من عضوِ هیچ کانالی نیستم. شش_هفت کانال هستن که در اوقاتِ بیبهره (انتظار، مسیر، اتوبوس، مترو، صف، اداره، جلساتِ مُهمل، مهمونیهای تحمیلی، ...) خودم با آدرس بهشون سر میزنم و میخونم که هیچکدومشون «روزمرهنویسی» نیستن!
خطرناکترین، مؤثرترین، موندگارترین در ناخودآگاه، وَ تغییردهندهترین روش،
روزمرهنویسیه!
قطعاً
و
حتماً
انسان رو شبیه کسی میکنه که میخونه!
خواستم بگم نگرانِ ثابتهای اینجا هستم... ولی خودتون باید از خودتون مراقبت کنید، من به نوشتن حیات دارم.
از نظر علمی تو سنّ من، دهان کوچیک میشه یا دندان بزرگ؟!😐
من یه دندونِ اضافه دارم که تا الآن باهاش مشکلی نداشتم و با اینکه هرکی میبینه میگه بکش یا ارتودنسی کن، من محل نمیدم و همچنان در همهٔ عکسها تا بناگوش میخندم و در جمعها راحت قهقهه میزنم!
ولی دو_سه روزه یا دهنم کوچیک شده یا دندونم بزرگ(!) هی میگیره به لبم و خراش میده! حتی لبم رو مجروح کرده و جاش پینه میبنده! یا وقتِ صحبت به لبم گیر میکنه و آزارم میده!
نمیدونم باید چه کنم که بعدش به قول آقای فیضِ بانمک: «شد، شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم!»😶
سربهراه
از نظر علمی تو سنّ من، دهان کوچیک میشه یا دندان بزرگ؟!😐 من یه دندونِ اضافه دارم که تا الآن باهاش مش
از این دندونم خاطراتِ جذابی دارم که دو تاش و مینویسم:
یه بار تو اردوجهادی، روستاهای نیشابور بودیم. من مسؤول پایگاه بودم و ناظر به کارِ همه معلمها و مربیها. بچهها خانوم ناظم صدام میزدن.
یه دخترکوچولوی شاید پنج_شش ساله یه بار کنارم بود، خندیدم انگشتش و گذاشت روی دندون اضافهم و گفت چرا من از اینا ندارم؟
گفتم این و خدا فقط به ناظما میده که هرکی از بچهها شیطونی کرد، راحت بتونه بجوهش!
خب تو کار بودم و حواسم نبود و در حالتِ جدی این و به بچه گفتم😶
جوانتر هم بودم و شوخی شهرستانی زیاد میکردم! با آفتابه به مردم آب میدادم و آفتابه دستشوییشون رو پر از خاک میکردم، اینم دیگه با بیعقلی گفتم و حساب نکردم بچه چقدر کوچیکه و روش اثر داره!
این دوید و رفت.
پسرای نیشابور و دخترای نوجوانشون خیلی شر بودن و مربیا از دستشون عاصی. اما فردای اون روز دیدم همه مرتب، منظم، پسرای فراری از صف همه در صف، زیرچشمی به من نگاه میکردن و تا نزدیکشون میشدم یا فرار میکردن یا از ترس بدنشون قفل میکرد😂
فهمیدم دختربچههه رفته با ترس و وحشت برا همه گفته😂😂😂
کاری ازم برنمیومد... گندی بود که زدم... مدرسهروستایی عین پادگان جلوم پا میکوبید زمین و میگفتم بمیر هم میگفتن چشم😂😂😂
مربیا خیلی راضی بودن😂😂😂
ولی از نظر بار روانی، بچهها رو به فنا دادم😂😁
تو همون روستا، عکاسمون رو فرستادیم بره از کلاسا عکس بگیره. این دوستمون پوستش خیلی تیره است و دلش روشنِ شفّاف❣
ایام محرم بود که اردوی جهادی بودیم.
تو کلاسِ پسرا که میره عکس بگیره، شیطنت میکنن یکیشون میگه خانومِ عکاس شما چرا اینقدر سیاهید؟!😶
دوست زبوندرازم هم گفته پسرم، حواست کجاست؟ چون محرّمه😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
یه بارم یه خواستگار برام اومده بود، بندگانِ خدا چشمهای بادومی داشتن اما مردمِ شریفی بودن.
مادرِ آقاپسر بهزعمِ مادرشوهربازی گفت یادم باشه عروسمون شدی، این دندون اضافهت و بریم بکشیم، میخندی دیده میشه!
منم گفتم حالا دندونِ من کشیده میشه، منِ بدبخت چشمِ پسرِ شما رو کجا گشاد کنم عکسای عروسیم و بچههام خراب نشن؟!😂😂😂😂😂😂😂😂
مادرشوهر، دمِ حجله، قطعه قطعه شد😁
سالی که کارواندار بودیم و خودم مسؤول، تو یکی از زیارتای کربلام گفتم یا صاحب الزمان؛ ای کاش میشد به عقیقِ انگشترتون بوسهای میزدم...
تو تصورم انگشتره مهم نبود، منظورم اَدای احترام به آقا بود و نفس کشیدن در حکومتِ ایشون. ولی با ظرف کوچیکم و خیلی خیلی ندار دعا کردم.
شب یکی از دوستام گفت میای با هم بریم خرید؟ گفتم بریم. این خیلی شوهری بود و اصلاً اومده بود از آقا شوهر بگیره و البته گرفت :)
ولی اونجا هنوز مجرد بود و هرچی میخرید جفت میخرید؛ یکی برای خودش، یکی برای شوهرِ نیومدهش.
تا اینکه رفتیم عقیقفروشی و یه عقیق برای خودش خرید و یکی هم برای شوهرِ آیندهش. بعد دست گذاشت روی یه انگشترِ عقیقِ خیلی درشت و گرون! اونم خرید. با خودم گفت چقدر این شوهرذلیله! ببین تو رو خدا! لابد برای پدرشوهرش خریده!
ولی چیزی نگفتم.
خریدا تموم شد و گفت بریم زیارت اینا رو تبرّک کنم؟ گفتم بریم.
رفتیم تو صفِ ششگوشه و وقتی به ضریح نزدیک شدیم، دوستم که جلوم بود، انگشتردرشته رو برگردوند سمتِ من و گفت ببوسش. من خیلی تعجب کردم! ولی تو ذوقِ زیارت بودم و صحبتی نکردم. بوسهای به عقیق زدم و دیدم دست دراز کرد و همینکه رسیدیم ضریح، انگشتردرشته رو انداخت تو ضریح!
از زیارت که برگشتیم ازش پرسیدم چرا انگشتر رو انداختی ضریح؟ هدیه بود برای امام حسین علیه السلام؟
گفت نه، هدیه بود برای آقا امام زمان علیه السلام... انشاءالله قبول کنن، دستشون کنن، تو ظهور ببینیم...
من اونجا فروریختم...
هیچی به دوستم نگفتم...
فروریختم...
به نصفِ روز نرسید که آقا صدای شنیدهٔ من رو پاسخ داده بودن...
خیلی روضه بود برام...
خیلی...
هرچی حدیث و روایت خونده بودم، با من اونی نکرد که اونجا و اون شب و اون ماجرا...
خیلی با خودم درگیر شدم...
که ببین! امامِ حیّ و حاضر واقعاً بهت متوجهن... صدات رو شنیدن... پاسخ دادن... پس چرا من اینقدر کم و سطحی خواستم؟! چرا ازشون نخواستم ظهورتون رو ببینم؟ چرا نخواستم کمکم کنید مؤثر در ظهورتون باشم؟ چرا نگفتم من رو هدایت کنید خدا ازم راضی شه؟ اصلاً وقتی امام دارم و ایشون متوجهن و میشنون چرا من تا حالا باهاشون صحبت نکردم؟
اولش با نوشتن شروع شد. هر از چند روزی براشون مینوشتم. اما رفتهرفته باهاشون صحبت کردم.
اوایل صحبتها معنوی بود و حولِ محورِ خودشون... اما بهمرور صحبتها از هر دری سخنی شد...
صبحها که قبل از مدرسه میرفتم پیادهروی، خب کوچه و خیابونا کسی نبود، منم شروع میکردم به صحبت که امروز چنین برنامهای دارم، فلان کلاس چنین اضطرابی دارم، بهمان شاگرد رو باید دربارهٔ فلان مسأله صحبت کنم، بعد از مدرسه بیسار، شب اینجوری، اونجا اونجوری، کلللللللل روزم رو انگار بهشون عَرضه میکردم و میسپردم خب، لطفاً در حقم دعا کنید به سختی نیفتم، خیر کثیرم در گشایش این ماجرا باشه، برام از خدا بخواید سربلند باشم، محبوبِ بچههام شم، فلان مشکل رو بتونم حل کنم، مراقبم باشید ریا و غرور کارام و نابود نکنه، اگر مشکلی پیش اومد شما دعا کنید عاقلانه و دینمدارانه برخورد کنم...
رفتهرفته اینقدر این مسأله در زندگی و لحظاتِ من نفوذ کرد که ناخودآگاه وقتی اتفاقی میافتاد که شاد میشدم اول به ایشون میگفتم و اگر غصهای میرسید هم، باز اول به ایشون عرض میکردم.
وای آقا ببین تو فلان مسابقه برنده شدم! ببین فلان شاگردم امروز بهم هدیه داد!
آقا دیدین مادرِ فلان شاگردم چقدر بد با من رفتار کرد... دیدین بابا چی گفت...
اوایل شاید گوشهنگاهی به پاسخ داشتم، اما بهمرور، دیگه ایشون جزوی از زندگیم شدن...
یعنی پاسخ مهم نیست، چطور با دوستتون صحبت میکنید؟ از زمین و زمان میگید، یا درد و دل میکنید، غیبت میکنید، آمار همه رو میدید،
نعوذ بالله این وصفها در شأن امام نیست، برای تصورِ راحتتر گفتم، همینقدر راحت. آدم برای جواب که با دوستش صحبت نمیکنه! من وقتی به رفیق میگم اخراج شدم که توقع ندارم اون برام کار جور کنه! یا میگم بابا دستم خالی شده که توقع ندارم بندهخدا بهم پول بده!
دارم صحبت میکنم و تعریف، چون اون آدم رو مَحرم میدونم، نزدیک میدونم، بخشی از خودم میدونم که دوست دارم از همهچیِ زندگیم مطلع باشه، حرف زدن باهاش آرومم میکنه، سبکم میکنه... کاری از دستش براومد چقدر عالی، برنیومد دفعه بعدم بازم براش تعریف میکنم، چون بودنش برام مهمه، نه راه انداختنِ کارم! تولیتِ آستان قدس نیست که زائرا و مجاورای طلبکارِ پررو براش بنویسن پس با پولای تو ضریح چه کار میکنین؟!
رسید به این نقطه.
وَ حتی قبل از نوشتنِ این فرسته به ایشون گفتم دوست ندارم بنویسم چون مذهبیون فقط به پوستهها توجه میکنن، برداشتشون از صحبت با شما یا برآورده شدنِ حاجاته یا مراقبه و سلوک و دیدارتون(!)
شما جزئی از زندگیشون نیستید که با صحبت کردن مشتاقِ حضورِ مادیتون در حکومت بشن... سرچشمه رو نمیخوان... جمعی نمیخوان...
بعد بهشون گفتم ولی من به امید یک نفر هم که شده مینویسم...
شاید فقط یک نفر به شما وصل شد...
با شما صحبت کرد...
شما رو وارد زندگیش کرد...
بهمرور که شدید عزیزش، خونوادهش، دوستش، دلش براتون تنگ شد... نگرانتون شد... چشمبهراهتون شد... براتون به آبوآتیش زد... به بقیه هم گفت... شاید به اندازهٔ یک نفر ظهورتون بیفته جلو... تا سرِ پا و جوان هستم و میتونم براتون بدوبدو کنم دولتِ کریمهٔ شما رو خدمت کنم...
شاید شما رو از غروبِ جمعهها و سهشنبهها و جمکران، کشوندم به زندگی یک نفر... ندبههای حقیقیتر...دعای عهدهای راستکیتر...
شاید یکی امشب نشست و با شما سرِ صحبت رو باز کرد...
خلاصه به امیدِ حتی یک نفر از ایشون اجازه گرفتم بنویسم...
بهجای جشنهای الکی و نذریهای دروغکیِ امروز و شادیِ مردمی که حتی وسطِ مولودی هم بغلدستیِ سربرهنهشون رو نهی از منکر نمیکنن...
بهجای همهٔ صدا زدنهای الکیِ امروز...
❣💔
نشستم تمومِ رتبهتکرقمیهای کنکور رو به اسم در گوگل و کانالها جستجو کردم که ببینم چند نفرشون محجّبه و مذهبیان...
چی بگم؟!
خودتون جستجو کنید...
کجایید بچهمذهبیا؟!
قراره کِی دانشگاه رو تطهیر کنید؟!
آه و هزااااااااااارها آه........
تصور کنید امام زمان ظهور کردن
آخرین نبرد شروع شده
تو جنگِ خونینِ نهایی
لشکرِ روبهرو پزشک داره... مهندس داره... مترجم داره... آزمایشگاهی داره... ماما داره... متخصص داره... ریاضیدان داره... همهفنحریفهای هوش مصنوعی داره... خفنِ رایانهای داره... اقتصاددان و حسابدار و ایدهپرداز و طرّاح داره...
لشکرِ امام هیچکدومِ اینا رو نداره... یا مادرپدرا برای به فساد کشیده نشدنِ بچهشون اجازه ندادن برن دانشگاه(!) یا شوهرریشوها بعد از ازدواج خودشون و زنشون رو وقف جهاد فرزندآوری کردن(!) یا حقوقِ آماده و معلمی... یا خودسازی و مراقبه و حوزه(!)
لشکرِ امام خالی از هر تخصصی...
تصور کنین لشکرِ مقابل جسارت کنن و مسخره... ... ...
دوست ندارم ادامه بدم...