چشمام داشت میرفت که یه دختری بهم از این شکلاتِ قهوه/ قهوه شکلاتی (اسمش رو نمیدونم) داد.
قشنگ اندازهٔ دونهٔ قهوه و همون شکلیه. خوشبو و خوشمزه است.
در مورد اثر، حرفی نمیتونم بزنم چون من قهوهٔ نوشیدنی هم بخورم، اگر خوابم بیاد راحت میخوابم و اگر خوابم نیاد، مغز و بدنم ته بکشه، هیچ ماده و عنصری نمیتونه هشیارش کنه.
دو تاش و خوردم دلم و زد. حس میکنم خوراکیِ دلپسندی نباشه. فقط تا حالا ندیده بودم و اسمشم هنوز بلد نیستم، دختره هم رفت که بپرسم.
داشتم فکر میکردم روز معلم وقتی مادر و پدرا حریف بچهشون نمیشن که بریم برای خانم فارسی هدیه بگیریم، نرن از سر باز کنن کاسه کوزه بخرن (بد نیست البته و من همیشه برای هدیه دادن به افرادِ نهچندان مهمی که صرفاً میخوام دستخالی خونهشون نرم یا لطفی کردن و جبران کنم، یه چیزی دارم) ولی من نمیگم برید برای معلمه عطر بخرید، کیف یا لباسی زیبا، کتاب که اصلاً و ابداً با این سلیقههاتون، ولی میتونید چیزای معمولیتر و کاربردیتر هم بخرید! پولِ پارچ و لیوان چقدره؟ فکر نمیکنم بیشتر از بستهبندیهای چوبی چای و دمنوش و هل و این چیزا باشه. خب هم خوشگله، هم استفاده میشه. یا یه بسته کاپوچینو پولِ یه مرغخوری نیست؟! طرف معلمه، مقنعه هم گرونه، تو داری دو برابرِ پول مقنعه رو میدی به ظرف و ظروف، خب بی احساسِ بی سلیقه همون و یه مقنعه مشکی بخر بده دست بچهت ساکتش کن!
یعنی واقعاً برخی پدر و مادرا پررو و وقیح و حسودن!
کادوهایی که خود دخترام از پولتوجیبیهاشون و یواشکی میخرن یادتونه؟ کوچیک، ارزون، اما چقدر باسلیقه، چقدر بهدردبخور، چقدر پر از حس خوب❣
هر چهار تا دستساز هستن؛
نقاشی رو یادتونه؟ تو خاطراتِ دو سالِ پیشِ مدرسه هست که کی و چطوری بهم بداد😍😭 بلای من❣
اون عروسک کاجیه رو تو اردوی جهادی بودیم، من فقط پنج جلسه رفتم سر یه کلاسی یه نکتهای رو بگم، یه روز یه دخترروستاییِ لُپگُلی اومد و جلوی همهٔ مربیها این و داد به من. مربیهای بهدردنخورِ اردوهای جهادیِ مدلجدید، داشتن با ذوقهای ساختگی میگفتن وااااااای براش کادو آورده، عسیییییییسم، چه کراش(!)، چه کیوت(!) که رفیق ازش پرسید خودت براشون ساختی؟
وَ مسیرِ اَداییِ اینستاگرامیِ رسوخیِ غربزده رو کشوند روی ریلِ سازندگی و تولید و ارزشمندی❣
با خجالت گفت آره!
رفیق گفت چقدر ظریف و تمیز! جای چسبِ دورِ گردن رو نگین زدی که دیده نشه!
آفرین رفیقِ نکتهسنجِ ازبنیان جهادیِ من... خاک بر سرِ همهٔ بیعرضههایی که تو رو از مدیریتِ جهادی کنار گذاشتن چون داشتن از حسادت و بیعرضگی و تُهی بودن میمُردن!
لبخند زد و سرش بالاتر اومد.
من که تا اون لحظه عمیق و با لبخند به چشمهاش زل زده بودم و عروسک رو توی دستم نوازش میکردم، گفتم برای ساختنش چقدر عمر گذاشتی؟
و روی کلمهٔ «عمر» شدّت و تأکید گذاشتم که بدونه چی برام مهمه از این محبّت❣
گفت دو ساعت. نگینِ گردنش رو تا سالم از روی لباسم بکّنم، طول کشید...
وَ بهجای هر حرف و مسخرهبازیای، عمیق و نافذ به آغوشش کشیدم و فرداش دفترِ شعرِ مخفیش رو برام آورد و یه شاعر تو روستاهای محرومِ معنوی اما غنیِ مادی در تربت جام کشف شد!
پروانهها رو یه شاگردِ روستاییِ دیگهم برام ساخته و اون دستهگلِ ظریف و نازنین رو ستایشم❣
به شاگردهای مدرسهم هیچوقت آدرس کانال، وبلاگ، صفحه یا هر جایی که مینویسم رو نمیدم و اصلاً ابراز نمیکنم که هر روز دارم مینویسم!
چون در نوشتنهای من غالباً حضور دارن و ایدهٔ نوشتنم یا از اوناست، یا اصلاً موضوعش خودشونن و اتفاقاتِ مدرسه. بنابراین دلیلِ خیلی از کارهام و متوجه میشن، در حالی که اثراتِ اون کارها در ناآگاه بودنِ اونها از دلایلمه.
هر وقت هم دیدید کانالِ من حذف یا غیب شده، بدونید من آدمِ بیخبر رفتن از هیچکجا نیستم! اصلاً اصولاً من آدمِ رفتن نیستم😁 اینقدر میمونم یا اخراج شم، یا حذف، یا مسدود، یا بلاک، یا طرد، یا توقیف، یا منع یا مثلِ وبلاگم مشکلی پیش بیاد، یا بمیرم، یا زبونم لال، خدانکرده، پناه بر خدا، متوجه بشم یکی از شاگردهای مدرسهم اینجا رو یافته😰
اما به شاگردهای نویسندگیم همیشه آدرس میدم. از اینکه دلایل برخی کارام و بفهمن یا نفهمن، اون روی قشنگم و ببینن یا نبینن، ببینن عه! خانومِ محترمِ سرِ کلاس یه روی نامحترمم داره و عههههههه فحش دادنم بلده، هیچ نمیترسم!
کسی که میخواد نویسنده شه باید حساس به همهٔ لایههای انسانی و نافذ به همهٔ کنش و واکنشها باشه. چقدر بفهمه یا نفهمه هم «بخشیش» به خودش مربوطه [و قطعاً بخشیش به نویسنده! نمیشه راههای خودکشی رو بنویسم و بگم طرف میتونه بخونه و امید به زندگی بگیره، این دست خودشه! نخیر! منم مسؤولم چی بنویسم، مخاطب هم مسؤوله چی برداشت بخونه.]
یکی کلیدر میخونه هورموناش به هم میریزه، یکی برای تاریخ و جغرافی و گذشتهٔ خاکش جعبه جعبه دستمالکاغذی اشک میریزه...
+با ذوق موبایل برداشتن و شروع کردن به جستجو کردنِ «سربهراه».
بعد یکی یکی گفتن خانوم! نمیاد که!
من با لبخند گفتم تلگرام جستجو میکنید. من تلگرام ندارم. در ایتا مینویسم.
لبولوچهها آویزون شد.
ایتا ندارن.
ایتا هم نمیزنن!
چون اطلاعاتشون که حاوی مهمترین و حساسترین اطلاعاتِ درجهبندیِ بینالمللیه، مثل چتهاشون با پسرهای زیرشکمدوست، عکسهای برهنهشون، صفحاتِ ضدّ حکومتیشون، وَ ارتباطاتشون با فرنگ و فرنگیها(!)
توسطِ مزدورانِ مخالفِ آزادی بیان، ثبت میشه و علیهشون استفاده(!)
پس زنده باد آزادیِ بیانِ تلگرام و واتساپ وَ حفظ حریم شخصی افراد(!)
وَ میرن که غش کنن تو بغلِ اجنبی(!)
خانوووووم! آخه چرا ایتاااااااااا؟!
چون اَنفاس مهم هستند... بر قلمِ شما، نگاهِ شما، کارِ شما اثر میذارن...
نمیشه در زمین شیطان،
با انفاسِ شیطاندوستان،
در تشویقهای شیطانی،
بنویسی بسم الله
وَ خودت رو در کلماتت به یادگار بگذاری!
نمیشه در آفتابه
شربت سکنجبین نوشید و
نمیشه هم توی لیوانِ روضه
شراب سر کشید!
آدم که باشی
باید انتخاب کنی
یا طهارتِ ایتا
یا نجاستِ تلگرام!
یا بهاحترامِ وطن
یا پشت کردن به وطن!
سربهراه
به شاگردهای مدرسهم هیچوقت آدرس کانال، وبلاگ، صفحه یا هر جایی که مینویسم رو نمیدم و اصلاً ابراز ن
از یکی از شاگردهای نویسندگیِ بینهایتیم، بعد از خوندنِ کانالم، پرسیدم تعجب نکردی از برخی فرستههای خشن یا حاویِ بیادبی؟
[سرِ کلاسهام محترم هستم. حاضرجوابم اما محترم. خودم هستم اما محترم. صادقم اما محترم. خشمگین میشم اما محترم. غمگین میشم اما محترم. شاد میشم اما محترم. معلمی حرمت داره. کلاس، قداست داره. بیوضو سرِ کلاسم نمیرم. حتی خصوصی. حتی بدش. حتی سختش. حتی منفورش. حتی اونی که فقط به پولش نیاز دارم. وقتی روبهروی جمعیتی قرار میگیرم که معلم یا استاد صدام میزنن، یعنی خوب یا بد، درست یا غلط، منبعِ الهام و الگوی افرادی شدم. دست از پا خطا کنم، جهانی رو بر باد دادم. معلم، با انسان سروکار داره. و هر یک انسان رو خدا در قرآن فرموده که جهانیست. معلم در کلاس، با جهانی سروکار داره. معلم، موظفه محترم باشه. این کمترین حدِّ یک معلمه! من هرگز تا به این لحظه از پسش برنیومدم، اما تلاشم رو میکنم.]
جوابِ متفاوت و نقطهزنی داد!
گفت در کانالِ شما یک «انسان» رو دیدم؛ خشم، غم، شادی، تلاش، درستی، نادرستی، تجربه، خطا. اینها رو همه داریم. انسانیم دیگه!
❣
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Istanbul Junction (128).mp3
زمان:
حجم:
4.3M
رؤیای منی؛
خوابِ منی؛
در دلِ بیداریِ من...
خدایا من داوطلبم برم غزه برای بچههایی که زنده موندن کلاس بذارم و با تئاتر و نمایش شادشون کنم،
خدایا من داوطلبم برم افغانستان و دخترایی که از زیرِ آوار میکشن بیرون رو به آغوش بکشم و ازشون پرستاری کنم،
خدایا من داوطلبم یه جلسه من رو بفرستن سازمان ملل و بهجای همهٔ منفعتطلبها فریاد بزنم کشور من هر تصمیمی دلش بخواد میگیره و هرچی دلمون بخواد تولید میکنیم و شماهام هر پشگلی دوست دارید تناول کنید و از عصبانیت بمیرید،
خدایا من داوطلبم برم فرانسه و بهجای همهٔ ترسوها بایستم روبهروی خرانِ دولتشون که اگر مهدیه آزاد شد، که هیچی، واگرنه جای ایفلتون، موشکهای ایرانی میکارم و شانزلیزهتون رو جوری درو میکنم که تا هفتاد نسلتون بیفتن تو کشاورزی،
خدایا من داوطلبم با یه اسلحه برم آمریکا و ترامپِ وحشی رو بکشم گرچه دستگیری و گردوندنش تو خیابونای کشورم و تفبارون شدنش رو دوست دارم،
خدایا من داوطلبم یکی از کوچولوهای غزه رو ببرم تو دهنِ نتانیاهو سرِ پاش کنم،
ولی راهی برای این کارا پیشِ روم باز نیست...
تنها سلاحم دعاست و فقط میتونم بهجای همهٔ اینها، برای همهٔ همهٔ همهٔ مظلومین و مستضعفینِ عالَم، حتی پیرزنی که طلا نداشت، مُصرانه سورهٔ فتح بخونم و دعای توسل و چهاردهم صحیفهٔ سجادیه.
در حالی که بیاندازه خشمیگنم از دستبسته بودن.
همسایه داشت دمِ در با مادرم صحبت میکرد که یهو دید فامیلِ شوهرش از سرِ کوچه پیچیدن داخل و نزدیکِ سی نفر مهمان براش اومد!
یواشکی به مادرم گفت وای آبروم رفت! خونهم بههمریخته است!
وَ بدوبدو رفت!
چقدر ازدواج وحشتناکه! وارد خونوادهٔ جدیدی میشی که حتماً تعدادی گاو دارن که بیاحترام به وقت و زمان و آمادگیِ بقیه، پا میشن میان خونهت!
خیلی خیلی وحشتناکه!
من حتی تفریحم ساعت داره... اگر طرفم منظم نباشه و پا بده به برخی گاوهای زندگی به سبکِ طویله، خیلی اذیت میشم و خون به پا میکنم!
چهارشنبه که مهمونی بود، مهمونی رو از قبل چیده بودیم، زمان مشخص بود، وقتی رسیدم به میدونِ نزدیکِ خونه زنداداشم، تلفن کردم که یه ربعِ دیگه میرسم. خونه دوستمم رفتم همینطور. یعنی حتی وقتی طرف آماده است، از قبل برنامه ریختیم، بازم یه ربع، بیست دقیقه قبل از رسیدن یه پیامی، خبری، زنگی میدم و میزنم. شاید اصلاً از بیرون چیزی بخواد تهیه کنه، من ناجیش بشم.
آدم بودن که خیلی شیرینه، گاو بودن رو چرا انتخاب میکنن؟!
جز «مهمان حبیب خداست» هم بقیهٔ دین رو یاد بگیریم و یاد بدیم: لینک !
Mahmoud KarimiMahmoud Karimi - Jonam Omram [SevilMusic].mp3
زمان:
حجم:
12.1M
یکو. وقتی رسید آ، میگف دستاش یخ کِرده! ایقّد که استرس داشته از دیدنِ منو دیر رسیدنو! گفتمِش کاکو رباتو که نیستُم، یه یِیْ رُبعی صبر میکِردُم ئو بعدش میرِفتُمو تو اولین زنگو، فحشت میدادُم!☺️
دوئو. یِیْ سطل شُلو (شُله) او از مَ میخواستو، یِیْ دبّه آبنارنجو مَ از او. الحمدلله هردومون دودروباز دراومدیما، با دستْ خالی رسیدیم وَرِ هم!😂
من بهجا شلو، کوکو بردم از استرسِ من، هَلاکو نشه! 😄
سهئو. میگُم دوستیمون مجازی بود آ، بعد میگفت تو چرا هیچی از مو یادت نمُنده! خو حتی نَمیدونستم هفت ساله میگْذَرِد که از روبیکو (روبیکا) دوستیم آ! 😫
چهارو. آ میخندید و میگفت مَ خیالُم میرسید تو از ایٖ معلمعصاقورتدادههاییو نَمیشه با ده من عسلو خوردت! مَ گفتمش خو عقلت نَمیرسید عصاقورتداده بودُم چطو شاگردام هَلاکُمَن؟!🧐
پنجو. خیلی زورو زد لهجهش پیدا نشه، ولی آ از دستش که در میرفت، مَ کیفو میکَردُم! لهجههاتونْ نگه دارید، زنده بِگْذارید، نه اوقّدی که ارتباطو با ادبیاتِ معیارو بریده شه و نه اوقّدی ول که ارتباطو با تاریخو و گذشتهمون قطعو!
لهجهها آ؛ میراثِ ملّیِ ناملموسِ این مملکتو هستن، ییْنی اگه میشد آ، باس میبُردیم پشتْ شیشهها موزو (موزه)!😍
شیشو. صوتِ رضایتو فرستاده که آقو من از دیدارت رضایُم😂😁
+ شیرازیا پُشتْلهجَهم حرف زدید، حلال نَمیکُنُمْتان🤪
سربهراه
یکی از شماها قبل از جریمه شدنتون پرسیده بود شما هم اهل زیارتین، هم امامدوستین، مذهبیاین، مشهدیای
ایره موخوام به لهجهْ خودُم بِنْویسُم؛ یَرَه باس بِزِنی شبکه پنج!
پرسید تو ازو مَشَدیایی که سال تا سال حرم نِمیَه؟
گُفتُم قِرار بِشَه هی از حرم تو کانال بِذِرُم مِشَه چهار روز دِ هفتَه، روزی دو دِفعَه!
بِرار تنها یَک نِفَر به دلِ مو نِشست که اویَم تهرانی بود و میبینی که مو هنو مِشهدُم! ای یعنی مو جَلدِ او حَرَمُم، فکر مُکُنی چُطو آمارِ خادما و آستان و اوضا حرم رِ دِرُم؟ خب پِلاسُم اینجه یَرَه!
نُمُگُم به مناجات میام، نِه، از مدرسَه و کارگاه و خرید و بُدوبُدو و ناهارمه ایجه بُخورُمُ نِفَسی تازَه کُنُمُ برگههامه امضا بِزِنُمُ دوست و رفیقی ره ایجه ببینُمُ... ایطو، ولی نِفَسُم بندِ اینجِیَه... قِرار بشَه از اینجه بُرُم یا به قُمَه یا به نِجَف، وگرنه هیچ کوجه دنیا بره مو ایٖ آقا و گنبدْطِلاش نِمِشَه...
یادت نَرَه یَرَه؛
مو سر به راهِ آقا امام رضایُم❣
زنک داشت میگفت جاریم هر باری که ناخن میکاره، بیست میلیون درمیاره...
زنکهای دورش داشتن میگفتن ماشاالله ماشاالله(!)
گفتم من یه پایاننامه بنویسم سی میلیون درمیارم!
تازه پایاننامهٔ عربهایی که ایرانن رو بنویسم، به دلار پول درمیارم!
همهٔ زنکها با حیرت رو کردن به من!
گفتم عربها تو ایران دارن ترمی ۱۵ میلیون پول میدن، بهنظرتون سختشونه سی میلیون بدن یکی پایاننامهشون رو بنویسه؟!
میدونید تا حالا چقدر پیشنهاد داشتم؟! برای من پایاننامه نوشتن چقدر کار داره؟! ماهی سه تا قبول کنم میشه صد میلیون! تازه از عربها با دلار!
زنکِ جاریناخنکار با طعنه گفت خب چرا نمینویسی دربیاری؟!
گفتم چون حلال نیست!
همه ساکت شدن و یهجوری من رو نگاه کردن!
گفتم پول درآوردن خیلی ساده است خانوم! خیلی راحته! من عرضه و جنمش رو دارم، اما سختترین کارِ دنیا، حلال درآوردنه!
مردِ بانکدار گفت ما همه حلال درمیاریم دیگه!
خندیدم گفتم گمان میکنید! اون دنیا معلوم میشه چقدر حلالخور بودیم و چقدر حرامخور!
با ناراحتی توپید یعنی چه؟! من اینجا روزی صد نفر رو تحمل میکنم حرامخورم؟!
گفتم تا حالا نشده سر این صد تا بیدلیل بهانه بیارید و کارشون رو به تعویق بندازید؟! مطمئنید از زمانِ کاریتون نزدید تا حالا؟! اطمینان دارید با ارباب رجوع خوشخلق بودید؟! برای ارتقای شغلیتون تلاش کردید تا کاراییِ بیشتر داشته باشید؟!
با عصبانیت داشت نگام میکرد. گفتم حرام فقط دزدی کردن و ناخن کاشتن و پایاننامه نوشتن نیست که، فکر میکنید چرا عقول، حقایقِ بدیهی رو متوجه نمیشه؟! اثرش از کجاست؟!
چرا به دانشجو میگم من فقط ویراستاری میکنم و دست به محتوای شما نمیزنم، بهجای فهم، پیشنهادِ بالاتر میده؟!
چون لقمه مخلوط داشته...
چون پول درآوردن فووووووقالعاده راحته! بیست میلیون و با بادِ بینی گفتن دیگه خندهداره(!)
اما سختترین کارِ دنیا الآن
حلال درآوردنه!
تو یه منشیای... اما اینکه عشوه بریزی...
تو یه معلمی... اما اینکه کم بذاری...
تو یه پزشکی... اما اینکه نادیده بگیری...
تو یه فروشندهای... اما اینکه لاس بزنی...
تو یه استادی... اما اینکه بهجای تدریس، سخنرانیِ عقدههات و کنی...
تو یه مکانیکی...اما اینکه طول بدی کار رو بیشتر بگیری...
تو یه سوپر داری... اما اینکه گرونفروشی کنی...
تو یه کارمندی... اما اینکه از ساعتِ وظیفهت بزنی...
تو یه خیاطی... اما اینکه بدقول باشی...
تو یه آرایشگری... اما اینکه ناخن بکاری...
تو یه خدمتکاری... اما اینکه جاهای خارج از دید رو تمیز نکنی...
تو مدیر و مسؤولی... اما اینکه تدبیر نکنی...
تو یه آخوندی... اما اینکه از لباست سوءاستفاده کنی...
تو یه بسیجیای... اما اینکه وسیلهٔ رانتخواریت باشه...
تو یه کارهای... اما اینکه پارتیپازی برای فامیلت کرده باشی...
تو یه استخدامِ دولتی... اما اینکه با ماشینِ بیتالمال اینور اونور بری... با تلفنِ اداره شخصی زنگ بزنی... با سیستم اداره فایلِ شخصی باز کنی... با خودکارِ اداره وسطِ تلفن حرف زدن گل بکشی...
تو یه معلمِ رسمیای... اما اینکه آزمونهات و خودت بدی... کلاسات و خودت شرکت کنی... مطالعه داشته باشی... وسایل رو درست استفاده کنی... در مصاحبه دروغ نگفته باشی... ریا نکرده باشی...
چقدر ترسناکه آغشته شدنِ لقمه!
پول درآوردن خیلی راحته!
آزفای دانشگاه فردوسی پر از دانشجوی عربه... کافیه بفهمن درجه یک پایاننامه مینویسی... دلاره که میریزن به پات...
اما
سختترین کارِ دنیا
حلال درآوردنه!