اگر شما مذهبیهای امروز
زمانِ پیامبر بودید
اسلام که بماند،
خودِ اسم و رسمِ پیامبر به امروز نمیرسید(!)
اونزمان هرکس مسلمون میشد
با اشتیاق و داوطلب
میرفت بقیه رو هم مسلمون کنه.
اون موقع مثل الآن نبوده که شما در امن و امانید و ته ته تهش بزن بزن بشه،
اون موقع خبرِ اسلام
داشته به حکومتها و امپراتوریهای خفنی میرسیده که
فقط سرِ اینکه اسمشون بالای نامه باشه یا نه
نامه رو نخونده پاره میکردن(!)
اجدادِ ساسانیِ خودمون این ننگ رو برامون به یادگار گذاشتن دیگه(!)
یعنی طرف باید قیدِ زندگیشم میزده... شاید یکی خوشش نمیومد، تعصب بوده، جاهلیت بوده، بتپرستی بوده، میزده تویی که داری از خدای یکتا میگی رو میکشته(!)
ولی دونه دونهشون
تنها یا جمعی، میرفتن تبلیغ و امر به معروف و نهی از منکر...
یعنی پا گذاشتن روی همهٔ ترسهاشون... منفعتهاشون... صلاحهاشون... مردم چی میگنهاشون... اثر داره یا ندارههاشون... من که خودم تازهمسلمونم و چیزی حالیم نیستهاشون... اگر بگم فامیل از هم میپاشههاشون... نونم آجر میشههاشون... دیگه بهم شغل نمیدنهاشون... اخراجم میکننهاشون... زن و بچهم چی میشههاشون...
وَ فقط مثلِ دومینو، سریع و بیوقفه و شونه به شونه، اسلام رو منتقل کردن...
اگه شما مذهبیای لالِ الآن بودید،
حتی اسمِ پیغمبر هم به ما نمیرسید!
از مذهبیهای حقیقی و خیرخواه و تمدنی و شجاع و بزرگوار و خالص و مؤمن و دغدغهمندِ اون زمان خیلی خیلی سپاسگزارم❣
بهترین سلامهای خدا بر آنها😭❣
الحمدلله که خدا گسترشِ اسلام رو
به اونها واگذار کرد و ما رو اسیرِ مذهبیلبودهنای سجادهآبکشِ وراجِ بیعمل نکرد...
یه سمیه با همهٔ زن بودن و ناچیز بودن در جامعه، چه مردانه پای اسلام موند...
خدا رو شکر که بارِ گسترشِ اسلام
به دوشِ اونها بود و
خفّتِ خاموش کردنِ نورِ اسلام و تحریفش
به شما مذهبیهای لالِ امروز خورده که یه امر به معروفِ ساده رو هم میپیچونین(!)
چه خطری از بیخِ گوشِ عاقبتِ عالَم گذشته...
عالَم!
میفهمین؟!
عالَم!
یعنی اون یک نفری که مسلمون شد و
با ذوق رفت به همسایهش گفت اسلام میگه منِ دارا و توی ندار برابریم
مگر در تقوا...
میتونست بگه من که یک نفرم...
همسایهم که به حرفم گوش نمیده...
وَ دونه دونه همین تفکر رو داشتن...
اسلام
حتی به مدینه نمیرسید...
ببین تا کجای تاریخ رو نگاه کرده که رفته و گفته!
۱۵۰۰ سال بعد!
الله اکبر!
انسانِ ۲۵۰ ساله این شکلیه...
انسانِ کامل این شکلیه...
انسانِ ظهوری این شکلیه...
بعد الآن به مذهبیه بگو تو بهجای چادر
عبا میپوشی
فرهنگ و ذائقهٔ نسلِ بعد از این رو عوض میکنی...
جواب میده به عبای من یک نفر که آسمون نمیتپه(!)
اگر یکی از اونها
شبیه مذهبیهای امروز بود
ما هنوز هَبَل میپرستیدیم و
دخترامون زنده به گور میشدن...
خدای من...
ما مدیونِ مذهبیهایی هستیم
که #باتفاوت بودن!
یه اویس!
هرگز پیامبر رو ندید...
اما برای موندگاریِ دینِ پیامبرش
هرگز از پا ننشست...
الآن به مذهبیا میگی برای ظهور کار کنید
برای ظهور دعا کنید
برای ظهور تلاش کنید
برای ظهور تربیت کنید
میگه از ما که گذشت... مگه خود امام زمان ظهور کنه(!)
یعنی چون از خودش گذشته
براش مهم نیست حداقل بچهش
نوهش
یا یه نسل بعدش
به ظهور نزدیکتر شه(!)
اگر اویسهای باتفاوت نبودن
ما هنوز داشتیم پای سنگ و چوب
نوزادهامون رو سر میبریدیم!
الله اکبر!
خونواده یه سفرِ کوتاه رفتن و من تونستم بیخوابیِ شبانه رو بیام پای تلویزیون.
فهمیدم شبکه چهار سریالِ شهریار رو میذاره.
دانشگاه که رفتم، دورهٔ مزخرفِ لیسانسِ مزخرفتر، یکی از استادام گفت آبروی هرچی ادبیات و ادبیاتیه با اون سریال بردن! پر از دروغ و تحریفه! پر از لاطائلاته!
چهل نفر هم تو کلاس، سر تکون دادن و تأیید کردن که حق با شماست استاد!
ترمولک بودیم و سوادی نداشتیم، معلومه تأییدِ استاد، راهِ صواب بود!
ولی من دست بلند کردم و گفتم استاد؛ دیگه چه سریالی از شعرا و نویسندههامون داریم؟! کی وقت میذاره برای ادبیات؟! برای زبان فارسی؟! هیچکس کارِ تصویری که موندگاری و اثرگذاریش بیشتره نمیکنه، اونوقت یه سریال به این لطیفی ساخته شده که دیده هم شده، مردم دیدن، دوست داشتن، شما هی میزنی به سرش! خب شما بلدید، درستش و بسازید! بهترش و بسازید! اصلاً شما فیلمنامه بنویسید براشون بفرستید! گر تو بهتر میزنی، بِستان بزن!
الآن میدونم واقعاً این سریال، خیلی تحریف داره و خیلی پرخطاست، اما نظرم همونیه که به استادم گفتم!
فیلمه، تاریخ که نیست!
کلیات درسته، جزئیات نه.
این یعنی هنر!
من زندگینامهٔ شهید دلواری رو بنویسم، بگم آهی کشید و به پشتِ سرش نگاهی کرد، خب مگه بودم و دیدم که آه کشیده؟! نه دیگه، این جزئیات میشه ادبیات! سرِ همینم میخوننش و لذت میبرن! واگرنه ویکیپدیای دلواری مشهور میشد که نوشته به جنگ رفت و فلان(!)
همینقدر یه نوجوون گوشیش بیشارژ شه، از ناچاری شبکهای بزنه و چند دقیقه بشینه پای سریالی از همین مملکت، بده؟!
باید فانتزیهامون و از حقایق جدا کنیم!
تو پیامای شما زیاد این محتواست که فلان رمانِ ادبیِ خفن رو خوندم ولی مشکل شرعی داره، چه کنم؟!
عزیزانم؛
ادبیاتِ شرعی و مذهبیِ خفن میخواید، فقط سیدمرتضی آوینی.
وَ تمام!
اینکه میبینید انقلابیا روی نادر ابراهیمی و جلال آل احمد هم خیلی رزمایش میرن و عَلَم میکنن، واسه اینه که یهچی شنیدن! خودشون نمیدونن!
نادر ابراهیمی انقلابیِ دوآتیشه بوده، بله! ولی اواخرِ عمرشون دیگه راهپیمایی هم شرکت نمیکردن و نسبت به مسائلی نقد و اعتراض داشتن.
جلال که اگر الآن بود، بعید میدونم سمتِ جمهوری اسلامی بود(!)
قرار باشه با نگاهِ شرعی و انقلابی، اشخاص رو بسنجیم، هیچکس انقلابی نیست(!)
تو شعرا و نویسندهها که هیچکس!
اصلاً ادبیات، محل تشتتِ آرا و منهای متکثر هست!
یه مثال بزنم بهتر متوجه شید:
در ویراستاری
هر دانشگاه
یه آییننامه داره!
هر مجله
هر نشریه
هر انتشارات
برای رسمالخط
یه قانون داره!
شما برای یکی باید بنویسی «بهشدت» برای اون یکی بنویسی «به شدت».
یا نامههای اداری رو نگاه کنید؛
یه اداره تاریخ رو باید زیرِ پیوست بنویسی،
ادارهٔ دیگه بالای پیوست!
هرکدومشون هم معتقدن مال خودشون درسته و اونیکی غلط(!)
هر استادی هم معتقده تو اگر شبیه اون ننویسی، بیسوادی(!)
حالا این وضع درسته یا غلط، چاره داره یا نداره، بماند!
میخوام بگم رشتههای علوم انسانی، چون اندیشهمحور و انسانمحوره، به تعدادِ انسانها، نظر و قانون و نگاه و بُعد داره!
ما فرمولی و الگوریتمی و عنصری نیستیم که تعداد و اندازه و مقدار داشته باشیم و همیشه ثابت!
علوم انسانی، آب در صد درجه میجوشد، نیست!
سیدناالقائد تهِ شرعیات هستن دیگه؛
کی میتونه بگه از آقا عابدتر و باتقواتره؟
ایشون به ادبیات تسلط دارن!
تسلط!
تسلط یعنی ادعای من و شما در کتابخونی نه!
یعنی اونقدری خوندن که میتونن مقایسه کنن، میتونن تحلیل کنن، استنباط کنن، سبک رو تشخیص بدن.
این یعنی باید روی محتوا پیش رفت. شخص رو بخوای نگاه کنی، اصلاً ادبیات میشه رشتهٔ ضالّه(!) بهجز استثنائاتِ کمیاب، غالباً نویسندهها و شعرای بهنام، ضدانقلاب و اپوزیسیون هستن!
حتی همونایی که فکر میکنید نیستن(!)
فضای شعریِ هرکس رو هم باید با گفتمانی که توش بزرگ شده سنجید.
من خیلی ناراحتم در کتابهای مدرسه پروین هست، فروغ نیست!
مگه ما چند تا زنِ شاعر داریم که جهانی باشن و شعرشون همدوشِ حافظ و سعدی و مولوی، بر پیشونیِ فرهنگِ این خاک بدرخشه؟!
خب چرا سانسوره؟
چون خط قرمزها رو رد کرده و اهل طغیانه و بدآموزی داره!
پروین ولی، مامانبزرگطور و اهلِ ادب و خانواده.
بله، شاید بهظاهر درست باشه، ولی گفتمانِ زندگیِ اینها رو باید ببینید!
فروغ اگر اینه حاصلِ چه سبکِ زندگیایه؟
پدرش به مادرش خیانت کرده... با همسرش نتونسته به تفاهم برسه... بعد پسرش و ازش جدا میکنن...
این زن از همه مردهای زندگیش آسیب دیده... به زنهای زندگیش ظلم شده... به خودش ظلم شده... حقوقی ازش سلب شده...
حالا رخشنده (پروین) تو چه پارادایمی زندگی کرده؟
پدرش پشت و پناه و حامی... برادرش همینطور... خونواده فرهیخته... منزلِ پدر، پاتوقِ فرهیختهها... خیلی لطیف، برادرش از بیرون میومده ازش میپرسیده امروز شعری، چیزی نگفتی؟ بعد پروین میگفته چرا! برادرش میشسته گوش میداده، نقد میکرده، تحسین میکرده... ازدواج میکنه تا کوچکترین تفاوتی به روحش فشار آورده، بدوبدو طلاقش و گرفتن... با ناز و نوازش برش گردوندن منزلِ پدر...
این زن رو برابر میکنید با فروغ و به فروغ میتازید که فمنیسته؟!
از نگاهِ شرعی
به هیچوجه منکرِ خط قرمزها نیستم ها!
قاطی نکنید!
اعتقادی معلومه که سمتِ پروینم!
دارم از «ادبیات» حرف میزنم!
شما نمیتونی شاهکارِ شعرِ فروغ رو از ادبیاتِ قحطیزدهٔ زنانهٔ ما حذف کنی!
نمیتونی وقتی زنها یا در پستو بودن، یا زیرابرو برمیداشتن، یا الآن پی کج و راستِ قیافهشونن، اونوقت یکی مثلِ فروغ رو که از پسِ اینهمه تلخیِ مدام، شعر میگه و ادبیات رو غنی میکنه، بذاریش کنار و قایمش کنی!
پروین ادبیات میدونسته و شعر میگفته،
فروغ وزنها رو نمیشناخته و شعرِ نیماییِ وزندار گفته! این نبوغِ ادبی رو میتونی تو مردهای ادبیاتِ ایران پیدا کنی، ولی چند تا زنِ دیگه تو ادبیاتِ فارسی به این نبوغ داریم؟!
من شعرِ «آفتاب میشود»ِ فروغ رو برای دوازدهم انسانی خوندم که هم شعر نیمایی رو بلدن، هم وزنها رو، گفتم بررسیش کنن.
بعد که به بچهها گفتم این زن، عروض و قافیه بلد نبوده اما وزن رو اینطور خفن، اونم نه توی شعرِ سنتیِ ریتمدار، که در نیمایی نگه داشته، از شدتِ غرور و افتخار داشتن کف بالا میاوردن!
بهشون گفتم وقتی زنها مشغولِ وسمه و غالیه بودن بلکه سوگلیِ یه مرد بشن، میزاییدن بلکه پسر شه و عزیزِ خونواده شوهر بشن، عمرشون به خالهزنکبازی میگذشته، از دلِ این تاریخِ پر از مرد، همین چند تا اسمِ زن رو داریم که تو ادبیات میدرخشه...
یه رابعه... یه پروین... یه فروغ... یه سیمین...
الآن کسی نیاد بگه فلان خانمِ شاعر... فلان نویسنده...
بله بله میدونم!
اما
دارم از سطحِ بینالمللی حرف میزنم!
نه از جوّ اینستاگرام و دو سال تو اوج بودن و بعد یه اسمِ دیگه!
دارم از ماندگاری در تاریخ حرف میزنم!
دنیا از ادبیاتِ ایران، همین چند اسمِ زن رو میشناسه... چطور میشه ادبیاتِ اینها رو زیر پا گذاشت که یهوقت کسی نفهمه فروغ فلان...؟!
حتماً زیاد شنیدین که میگن تاریخ رو مردها نوشتن، برای همین از زنها ننوشتن، واگرنه بیشتر بودن(!)
برخی استادام هم این و میگفتن(!)
من یه بار دست بلند کردم گفتم استاد حرفتون پنجاه درصد درسته، ولی پنجاه درصدِ بقیهش نه! من جنسِ خودم و میشناسم، زنها درگیرِ چیزهای بیهوده میشن... اینکه زمانهٔ پروین، دخترها بدوبدو پی شوهر کردن و زاییدن بودن و پروین دغدغهش شرکت در دورهمیهای ادبیِ پدرش و دیدنِ بزرگان بوده، تقصیرِ مردهاست؟!
اینکه هرکی جای فروغ بود میگفت خب دیگه، این زندگی، مالِ من نبود، حالا که تا اینجاش گند شده، بذار بقیهشم گند شه وُ همهچی رو ول میکرد، ولی فروغ سر از انجمنهای ادبی درآورد و اینقدر رشد کرد که واردِ حلقهٔ ادبیِ چهار مردِ کلهگندهٔ ادبیاتِ نیمایی شد و تنها زنِ حاضر در اون حلقه، از خباثتِ مردهاست یا کوتاهیِ خودِ زنها؟!
من با افتخار این زن رو به شاگردانم معرفی میکنم و با افتخار اشعارش رو براشون میخونم. همونطور که سربلند و مفتخر دیوانِ پروین رو دستم میگیرم و تو کلاس بلند بلند شعر میخونم و همونطور که سووشون رو روی دستم بالا میبرم بهعنوانِ تنها رمانِ ادبیاتِ ایران که یک زن نوشته و پابهپای کلیدر و آتش بدونِ دود و چشمهایشِ مردنویس، تو دنیا سر بلند کرد و به زبانهای مختلف ترجمه شد!
اینها هم میتونستن دنبالِ پسرها باشن و از این آرایشگاه به اون سالن که اندامشون فلان شه و قیافهشون بهمان(!)
اما انتخاب کردن بهجای چند روزی بازیچه شدن،
در تاریخ بمونن،
برای همیشه!
غرقِ نوشتنم که مامان بی هیچ مقدمهای پیامک میزنه:
گاز را خاموش کن.
دارم فکر میکنم من که برای خودم شام نپختم، چیزی روی گاز ندارم! به مامانم که زنگ نزدم! از روی اضطرابش گفته حتماً.
اوّل بیمحلی میکنم، اما دو دقیقه بعد از پشتِ میز بلند میشم برم ببینم چیزی روی گاز دارم یا نه.
میرسم به کتری،
روی گازِ پرشعلهٔ وسط،
در حالی که آبش خشکیده
دیوارههاش داره صدا میده
وَ چیزی تا ترکیدنش نمونده(!)
خاموشش میکنم و یادم میاد ساعتِ هشت میخواستم چای برای خودم دم کنم!
ممنونم مامان❣
من مادرِ خوبی نیستم. اگر فرزندانم نتونن در مسابقات، جزوِ نفراتِ اوّل تا سوم بشن و با لوح و تندیس و جایزه به خونه برگردن، بدونِ وقفه، دورشون میریزم.
من فرزندانِ بسیاری زاییدم، اما کمتر از بیست تاشون رو نگه داشتم. فقط همونهایی که با دستِ پُر به خونه برگشتن!
فقط بهترینها.
بقیهشون رو که نتونستن در رقابتها پیروز بشن، حتی به نوانخانه نسپردم، بلکه بیوقفه، دورشون ریختم.
تا رسید به این یکی!
این یکی فرق داره!
این یکی رو سالِ گذشته زاییدم. همین تابستون بود. آره. یک سالش شده.
وقتی متولد شد، خوشحالترین بودم! خوشحالتر از همهٔ زاییدنهای قبلی!
حتی خوشحالتر از زاییدنِ «کرباسِ شرق» که تنها فرزندِ منه که پنج رقابت رو در سطوحِ مختلفِ کشوری و دانشجویی و جهادی، رتبهٔ اوّل گرفته و لپتاپی که اتاقِ زایمانمه، با سکّهٔ جایزهٔ اون تهیه کردم.
این یکی رو حتی از اون هم بیشتر دوست دارم!
پارسال که متولد شد، لباسی برازنده تنش کردم، موهاش و آب و شونه زدم، کفشاش و برق انداختم و دستش و گرفتم و همون اوّلِ کاری، فرستادمش یه مسابقهٔ بینالمللی!
چهار ماه باید صبر میکردم تا نتیجه رو بفهمم... همزمان، تو یه مسابقهٔ کشوری هم ثبتنامش کردم. نتیجهٔ اون هم پنج ماه بعد میاومد.
تنها بچهم بود که هفتهای یک بار، براش به سایتهایی سر میزدم که میدونستم هنوز نتیجهشون نیومده! ولی هول بودم! دل تو دلم نبود! انگار که بچهم کنکور شرکت کرده باشه...
مسابقهٔ بینالمللی نتیجههاش رسید...
بچهم قبول نشده بود!
مسابقهٔ بعدی رو هم همینطور...
این یکی رو بیوقفه نریختم دور.
این یکی فرق داشت!
عصبانی دستش و گرفتم و تندتند راه رفتم و اون و دنبالِ خودم کشوندم و رسیدم خونه و گذاشتمش روبهروم که ببینم چرا! چرا قبول نشده؟! این یکی فرق داره! من برای این یکی خونِ دل خوردم! من خط به خطِ این یکی رو اشک ریختم... قطرههای اشک بارها روی صفحهکلید ریخت... برای این یکی، یک ماهِ تموم اتاقم رو رفتم و برگشتم و رفتم و برگشتم و بلند بلند فکر کردم... این یکی رو تو بیمارستانِ خصوصی زاییدم... پزشکِ مخصوص براش گرفتم... تشکیلِ پرونده دادم... به تغذیهم رسیدم... سبکِ زندگیم رو سالم کردم... قرآن براش خوندم... دائمالوضو شدم... چرا قبول نشدی عزیزِ دلم؟ تو با بقیه فرق داری! تو بهترین نسخهٔ منی! شاهکارِ منی! خارقالعادهٔ منی! چرا هر دو رقابت، تو رو نپذیرفت؟!
رفتم گشتم و رقابتی تازه پیدا کردم. حوالیِ فروردینماه و گردن گرفتنِ بچهم و اَدَ دَدَ کردنش.
بچهم و نشوندم جلوم و بهجای چادرجدهٔ جلوبسته و کوفیهٔ روی دوش، چادرِ ساده سرش کردم و کوفیه رو دادم روی دستش بگیره. بهش سپردم به داورها سادهتر نگاه کن، سادهتر حرف بزن، سادهتر پاسخ بده،
اما خودت باش!
هیچیِ خودت رو عوض نکن!
چون تو بهترین نسخهٔ عمرِ بیهودهٔ منی!
وَ فرستادمش.
اردیبهشت نتایج اومد.
بچهم قبول نشده بود...
عصبانیتر از قبل، دستش رو گرفتم و شروع کردم به راه رفتن...
اینقدر تند و طوفانی میومدم که خورد زمین و پشتم کشیده شد...
خم شدم بغلش کردم و تا خونه دویدم.
نشوندمش جلوم.
لای موهاش و نگاه کردم. شپش نداشت.
لثههاش و دیدم. عفونت نداشت.
دهنش بو نمیداد. جورابش سوراخ نبود. لباساش چرک و لک نبود.
تن و بدنش سالم بود.
پس مشکل کجاست؟!
چرا سه رقابت رو رد شده در حالی که بهترین نسخهٔ خارقالعادهٔ شاهکارِ منه؟!
برای رفیق فرستادم بخونه.
همزمان، موضوعش رو برای دوستی دیگه تعریف کردم.
جوابِ هر دو اومد:
خرقِ عادت کردی!
پذیرفتنش سخته!
خوشحال بودم.
خوشحال بودم که بچهم سالمه و عیب و ایرادی نداره.
فقط ضریبِ هوشیش با بقیه فرق داره!
بچههام که برنده شدن و حفظشون کردم، بالاخره یه روز چاپ میشن و میشه مجموعهداستانم.
اما این یکی...
این یکی باید یه کتابِ مجزّا شه!
این یکی فرق داره!
این یکی، عصارهٔ وجودمه!
دارم بازم لباسش رو عوض میکنم که بفرستمش یه مسابقهٔ جدید. دیگه یک ساله شده و مقاومت داره از لثههاش جوانه میزنه...
تو این یکی برنده میشه.
نفرِ اوّل میشه.
باید بشه.
گفتم چرا؟
این یکی، بهترین نسخهٔ داستاننویسیِ عمرِ بیهودهٔ منه.
این یکی عصای دستِ منه...
قراره زندگیم رو بهار کنه...
قراره از نو، شکوفه بدم و به بار بنشینم...
چون این یکی فرق داره!
#نویسندگی
چای من دم نشد،
اما صبح شد.
خدا بازم بهم فرصتِ دم شدن داد.
باید رنگ بگیرم.
باید عطرِ هِل بدم.
باید اونقدری بهدردبخور باشم که تفالههام و با لبخندِ رضایت پای گلدونا بریزن و در برگی جدید، سبز بشم و ادامه پیدا کنم.
نصوح چطور پای توبهش موند که من نمیتونم؟
اذان با مناجات التائبین قاطی شده در حالی که من پای دیوارِ بلندِ مناجات المطیعین هی بپّر بپّر میکنم بلکه بهشتِ خوشنوای اونورِ دیوار رو ببینم...
حتی یه بندِ سرانگشتهام، گلدونِ بذرِ السَّاعِينَ إِلَىٰ رَفِيعِ الدَّرَجات نمیشه...
الّا به جبر هم که شده
سربهراه کنی.
الله اکبر؛
از قعرِ توبههای تهی.
در لغتنامهٔ تجربیاتِ زیستیِ من، هرکس گفت: من کمالگرا هستم!
فهمیدم چلمن، بیعرضه، دستوپاچلفتی، بهدردنخور وَ اهمالکاره!
اگر در مصاحبهٔ اردوهای جهادی بود، ردش کردم.
اگر در کلاس بود و موقعِ پذیرفتنِ ارائهها، سختترین ارائه رو بهش دادم.
اگر خواستگار بود، مستقیم بهش گفتم پس بیعرضهاید! وَ دیگه اجازه ندادم وقتم و بگیره.
اگر در همکارها بود بلافاصله گفتم من ولی کمالگرا نیستم، هر کاری رو بهم بسپارن یا تصمیمی بگیرم، خیلی سریع وَ با بالاترین کیفیت و کمترین خطا انجامش میدم. با این حرفم، همیشه تونستم همون بیعرضه و چلمن بودن رو انتقال بدم و ساکتشون کنم.
کمالگرایی، پوششِ اعیونی و شیکِ بهانههای آبکی برای فرار از مسؤولیت، تأخیر در وظیفه وَ گند زدنه!
جذب نیرو، انتخاب استاد، دوست، همسفر، همکار و مورد ازدواج بود به فرجام نمیرسه، مگه خودتون هم چلمن... چیز... همون کمالگرا باشید!
خود دانید!