اگر جوک بلدید که واقعاً خندهداره، برام بفرستید. وقتایی که دخترا سرِ کلاس غمگینن یا حوصلهشون سر رفته لازم دارم و از جوکای خودم خسته شدم.
یه شعری هم هست هر وقت کسی سرِ کلاس غصهداره یا افسرده است و سرش رو گذاشته روی میز، براش میخونم که هیچوقت این شعر رو دوست نداشتم چون محتوای شاخصی نداره و شاعرش هم خیلی معلوم نیست کیه. (شعر از قیصر امینپور نیست.)
اما متأسفانه هنوز شعری که برای چنین موقعیتهایی بتونه جایگزینش بشه پیدا نکردم.
لعنتی با همهٔ بیمضمونی و بیعنصریش هر بار خوندم، اشک گرفتم و تونستم دل دخترم و سبک کنم و کلی هم براشون خاطره شده و بهشون چسبیده.
ولی دلم میخواد این خاطراتِ موندگار در ذهنشون رو با محتوای غنی پر کنم.
اگر داشتید زودتر بفرستید تا مدرسه شروع نشده حفظ کنم.
من ترجیح میدم کلِ زنان و دخترانِ شهرم لخت بگردن، اما عبا نپوشن!
چون میتونم به بچههای فرداهام و دخترای امروزم بگم اون لخته داره نافرمانیِ خداوند رو میکنه، اما باید خودم رو بکُشم تا بهشون ثابت کنم عباییها دارن خدا رو دور میزنن!
سربهراه
تکههایی از پارچههای غسل و کفنِ شهید هنیه که حالا تو جانمازِ من و دوستامه رو ایشون برامون آوردن... چون خودشون شهید رو غسل دادن...
تسبیحِ تربتی که از داخلِ ضریحِ حضرتِ عبّاس علیه السلام هم من و رفیق داریم... وَ سنگِ مرقدِ حضرت زینب سلام الله علیها... وَ سربندهای شهدای جنگِ ۱۲ روزه... وَ طعمِ دِهینِ بوعلی...
شما تکخور نبودید،
نیستید،
پس تا ظهور و شهادت.
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا الآن هفت بار پیام تبریکِ سیدالقائد به قهرمانانِ تیمِ کشتی رو خوندم. اصلاً مانیفسته! تعیینتکلیفکنه! اونوقت من میگم فقط سخنرانی ولی فقیهتون رو گوش بدید، مثلِ دورهگردا صد تا دوره و همایش و سخنرانی و کانال و در محضرِ چهار تا مثلِ خودتون میرید، ولی سراغِ ولی فقیهتون نه(!) همیشهٔ خدا هم ولمعطل و لَنگ و حیرونِ زندگی و راههای رسیدن به خدا و غلبه بر بحرانهایید(!) آدرسِ پزشک، مشخصه، ولی میرید سراغِ دعانویس(!) اینقدر پی درمان نمیرید تا مرضِ واگیرتون به دو_سه تا دیگهم برسه و جمعهای مذهبیون رو فاسد و آلوده و بیمار کنید(!)
خیلی جالبه!
حتی پدر و مادر بخوان تبریک بگن، میگن این مدال رو گرفته... این تقدیرنامه... این کارت پول... ولی آقا یک کلمه نگفتن طلا! مدال! جایزه!
فقط چهار کلیدواژهٔ طلایی دارن!
چهار کلمهٔ طلایی برای برنامهریزی، برای ادامهٔ راه، برای سردرگم نشدن، برای سفت و محکم ادامه دادن!
تلاش.
رفتار.
قدرت.
معنویت.
دیشب با دوستان رفتیم قبرستون. انتهای قبرستون پارک بود. کلی رفتیم تاببازی. ما هم یه روز باید از تاب پیاده شیم. دیشب داشتم زندگیم و با این چهار کلمه جدول تناسب میگرفتم. اموات با حسرت، چشم دوخته بودن به ما که هنوز خدا فرصتمون داده...
سربهراه
تمرین #نویسندگی میخواین؟ معنی یکی از دعاهای مناجات خمس عشر رو یا در دو خط توصیف کنید. یا در ۵۰۰ کل
در_راه_که_می_آمدی_سحر_را_ندیدی؟_(1)_ueo.pdf
حجم:
116.7K
تنها یادداشتِ قابل قبولِ تمرینِ نویسندگی بر مبنای مناجات خمس عشر❣
وَ تنها تکلیفِ منظمِ تایپ و پیدیافشده!
دوستی که عبایی شده بود رو شمارهش و از مخاطبینم حذف کردم. دیگه من با اون کاری ندارم. اون کارم داشت و کمکی ازم برمیومد انجام میدم، اما از دایرهٔ دوستانم، وَ افرادی که باهاشون وقت میگذرونم و در ارتباطم باهاشون حذف شد.
امروز یه آقا که باهاش دو سالی میشه در مسألهای فعالیت داریم بهم پیام زد. دیدم پروفایلش و مقبرهٔ ابولؤلؤ گذاشته و عیدالزهرا (!) رو تبریک گفته...
پیام رو دیدم. پاسخی ندادم. (صرفاً اطلاعی به من داده بودن اما دیگه مثل قبل تشکر نکردم). شمارهشون رو از مخاطبینم حذف کردم. وَ دارم برنامهریزی میکنم برای آدمی جدید و ادامهٔ فعالیت.
داریم هر روز تنها و تنها و تنهاتر میشیم...
خدایا در غربالِ آخرالزمان آنی و کمتر از آنی ما رو به حال خودمون وامگذار... عاقبتمون رو به ظهور و یاریِ امام و شهادت در راه خودت بهخیر کن...
ما رو از مذهب آلوده و دینهای دلبخواه و شرعِ مبتنی بر نفْس در امان بدار...
وقتی کارِ خونه میکنم، انگار به سِرشتم عروج کردم.
من دچارِ معلمی هستم،
وَ دچار یعنی عاشق!
وَ فکر کن که چه تنهاست اگرکه ماهیِ کوچک
دچارِ آبیِ بیکران باشد!
اما معلمی فقط کلاس و دخترات نیستن...
معلمی برای من
[برای بقیهٔ همکارام و نمیتونم با این قاطعیت بگم(!)]
اما برای من هفت صبح تا دوی عصر نیست!
معلمی به همهٔ زندگیم میکشه...
معلمی یه قطرهٔ آبه
ولی وقتی بپاشه به ساتنِ زندگیم
دیگه لک رو انداخته...
میکِشه به زندگیم...
برگهها... پیامها... عواطف... خانواده... چالشها... موانع...
بسیار فرسودگی میاره...
بسیار استهلاک داره...
من بعد از مدرسه، دلم نمیخواد با کسی جز رفیقم صحبت کنم.
از صحبت کردن عصبی میشم.
معمولاً بعد از مدرسه کمتر امر به معروف میکنم. چون اصلاً کشش کلمهای حرف زدن ندارم.
بعد از مدرسه دلم نمیخواد کسی مهمونی یا دورهمی یا جایی دعوتم کنه.
فقط دلم میخواد با رفیقم بیرون برم.
کلاً بعد از مدرسه جز مادرم و رفیقم، تلفنی رو پاسخگو نیستم.
من معلمی نیستم که فقط برم پای تخته درس بدم و بیام. من روزانه با حداقل چهارصد نفر
مستقیم
همصحبتم.
استخدامی شرکت نمیکنم چون دلم نمیخواد سی سالِ دیگه
با این حجم از استهلاک
زندگی کنم.
کار میکنم چون پدرم پا به سن گذاشتن و همینکه من رو در ازدواج آزاد گذاشتن و تقبل کردن هنوز دختر این خونه باشم، برام قابل ستایشه و دلم نمیخواد خرجم روی دوش ایشون باشه. با اینکه بهقول خودش من دخترِ بیخرجیام.
هر زن و دختری داره بیرون از خونه کار میکنه و ادعا داره این خوشبختیه،
دروغ میگه.
و هر زن و دختری که در خونه است و رؤیای کار بیرون داره،
یه تختهش کمه!
بوی گوجههایی که روی گاز داره قُلقُل میکنه تا رُب شه،
صدای مدهوشکنندهٔ علیرضا قربانی روی در و دیوار،
هیاهوی کتری روی شعلهٔ وسط برای چایِ غروب،
قابلمهمسی با یه قلمِ گاو روی گاز برای شام،
دستمالِ نمدار در جنگِ غبارهای روی اشیا،
قابِ قشنگِ آخرین روزهای قبل از مدرسهمه تو خونه❣
خدایا ازت ممنونم که مشکل صدای سگِ همسایه رو برام حل کردی❣
دورت بگردم بهترین خدا، بهترین خالق❤️
*مهر،
نوروزِ ما معلمهاست.
دارم خونهتکونی میکنم😍
زیرگلدونیم و میسابیدم،
دیدم معلمی مثلِ گلدونه؛
همه گیاههایی که رشد کردن توش و میبینن و لذت میبرن
اما کفِ اون گلدونه
بشقابِ زندگیِ معلمه
که با هر آبیاری و کوددهی
زرد و گچگرفته میشه...
اکسیژن سهم شماست و
پسآبها سهمِ ما❣
وَ خدا میدونه از جوانههای تازه و ریشه دَووندنها
چقدر چقدر چقدر خوشحال میشیم🪴