eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
چه کارِ جهادیِ ضروری و مفید و خوشحال‌کننده و آبرومند و ظاهراً با قاعده و نظمی😍❤️❣ به‌نظرم نشر بدید و مطلع کنید خونواده‌ها و جوان‌ها رو. لینک
به‌خاطرِ پولِ زیاااااااد در راستای امیدِ مکه و مدینه رفتن، وَ هر شبِ جمعه، کربلا سفر کردن، وَ با خاطری آسوده برای عالَم و آدم عیدی خریدن، متوسطهٔ اوّلِ همسایهٔ دبیرستان رو هم قبول کردم😐 درواقع شنبه یک‌شنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه‌م به‌قولِ معاونِ متوسطه اول فیکس(!) پُر شد😶 از پسش برمیام فکر کنم😭😫 خدایا دلت میاد به عمر و جون و کار و جیبم برکت ندی من و تا سال تموم نشده نیاری خونه خودت؟😭😭😭
سربه‌راه
به‌خاطرِ پولِ زیاااااااد در راستای امیدِ مکه و مدینه رفتن، وَ هر شبِ جمعه، کربلا سفر کردن، وَ با خاط
قرار نیست شوهر تحمل کنم و بچه تربیت کنم که! معلومه از پسش برمیام؛ یه بیست و سه_ چهارتایی کلاسه با میانگینِ هر کلاس ۲۵ نفر و ۲۵ جفت والدین و چند نفری کادرِ جدید و ناحیه جدید و آدرسای جدید و اتوبوسای جدید و... 😫😩😭 خدایا؛ فقط به‌خاطرِ تووووووو (با آهنگش بخونید)😂
فارسیِ دوازدهم با شعری از حکیم سنایی شروع می‌شه؛ ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی... آقای چاووشی این شعر رو خونده. این‌که جلسهٔ اوّل بشه درس داد و متفاوت درس داد که تو ذوق‌شون هم نخوره، مهمه و مؤثر. (نه برای همهٔ پایه‌ها؛ مثلاً دهم تازه واردِ مقطعِ جدید شده، من ترجیحم اینه جدی‌تر من و فضا رو ببینن.) بررسی کردم و فواید بیش از زیان بود. خصوصاً که زنگِ اول، وَ شروعم با دوازدهم تجربیه و خبرش به بقیهٔ کلاس‌ها هم می‌رسه و بخشی از معارفه جلو میفته ان‌شاءالله. انتخاب کردم و اسپیکر هم گذاشتم توی کیفم. بعد با خودم فکر کردم باید از صفر شروع کنم، این‌ها شناختی به من ندارن، نرم‌نرمک باید پیش برم و با صبر باید بذرِ تازه‌ٔ تلاشم رو آبیاری کنم تا میوهٔ اعتماد بده. موسیقی رو به‌همراهِ تصویری از صفحهٔ ۱۰ کتاب که شعر ستایشه، برای مدیر می‌فرستم. توضیح می‌دم برای تدریس می‌خوام موسیقیِ موجود رو استفاده کنم. لطفاً گوش بدید ببینید مشکلی نداشته باشه. (سؤالی و اجازه‌خواستنی ننوشتم، محترمانه اما خبری نوشتم.) بعد از یه ربع پیام می‌زنن هیچ مشکلی نداره عزیزم، فقط مراقب باشید موبایل همراه‌شون نباشه. برام شکلکِ بوس و قلب می‌فرستن و خیالم راحت می‌شه. ان‌شاءالله موبایلم نداشته باشن😂😂😂
ان‌شاءالله به هفتم، هشتم، نهم، دهم و دوازدهمم خوش می‌گذره جلسهٔ اول، ولی این طفلی‌های یازدهم... این بچه‌های همیشه مظلومِ وسط... فقط می‌سپارم‌شون به خدا... چون درس‌شون سنگینه و کتاب ازشون انتقامِ خونِ پدرانِ مؤلفین رو گرفته... درواقع از حالا می‌تونم بگم در فارسیِ یازدهم، عقبیم بچه‌ها! عقبیم! پس بدویید! ستایش؛ همون اولِ کتاب... هر بیتش اضافهٔ استعاری داره! دخترای هفتمِ پارسالِ من بلدن، اما مطمئنم این‌ها بلد نیستن! وَ تدریسِ اضافهٔ استعاری یعنی تدریسِ پنج مبحثِ شاخ و شاخصِ زبان فارسی که خودش یک جلسه طول می‌کشه😫 بنابراین کلاسِ یازدهم رو با این صوت شروع می‌کنم و فقطططططططط درس می‌دم😭 خدا صبرشون بده😔
می‌خواستم مانتو و مقنعهٔ سورمه‌ایم رو بپوشم با کوله‌پشتی. عاشقِ اینم که من و با خودشون اشتباه می‌گیرن :) با همین لباس رفته بودم سرِ کلاسی و نشستم پشت میزِ دبیر. دخترا چپ‌چپ نگام کردن و یکی بدوبدو اومد تو و رو به من گفت پاشو که دبیرا دارن میان! شنیدم این ادبیاته باحاله ولی بدنمره است! نشست و پشت سرش معاون اومدن که لیست اسامی رو بدن. وقتی معاون از کلاس بیرون رفت، همه‌شون ترسیده و حیران از جا بلند شدن و صلوات فرستادن😂 این صحنه‌ها یادِ دخترا می‌مونه و برای شروع، پدیدهٔ موندگاریه. اما این‌بار نمی‌تونم بپوشم! چون مدرسه فرمِ همکار داره، وَ اگر بپوشم تصور می‌شه خواستم همراه با فرمِ اون‌ها باشم، در صورتی که من فرم رو قبول نکردم. نمی‌خوام چشم‌ِ کادر عادت کنه به هم‌راهیِ پوششیِ من. بنابراین با این‌که به‌خاطرِ تفاوتِ پوششم فهمیده می‌شه دبیرم، اما مانتوی جگریِ گل‌گلی دخترونه‌م و انتخاب کردم که همون اول، صف‌شکنه و چشم‌شون رو برای مانتوهای دیگه‌م عادت می‌ده. دنبالِ این سنجاق‌سینه هم بودم که پیدا نکردم. اینترنتی هم سفارش نمی‌دم چون پولِ پُستش زورمه وقتی یه بندانگشته. شاید فلسطینِ خالیش رو گرفتم که روی مقنعه‌م بزنم، شاید هم نگرفتم. فردا هم می‌رم خرید، امیدوارم همون و پیدا کنم. برام مهمه پرچمِ ایران هم باشه. خی‌لی مهمه! اون‌قدر مهم که حالا فکر می‌کنم فلسطینِ خالی رو نمی‌زنم.
پروفایل‌های من برای دوستانم و شاگردهای قبلیم تکراریه، اما لیست می‌کنم که به‌مرور دوباره اون‌ها رو بذارم. تصاویرِ خودم با «چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م» در محیط‌های مختلف؛ با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م روی قلهٔ کوه. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م میانهٔ کویر. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در دریا. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در روستاها. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در دانشگاه. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م پشتِ فرمون. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م پای تختهٔ کلاس‌ِ پسرهای ابتداییِ روستا. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در مشّایه. وَ با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م، به‌احترام‌ایستاده، کنارِ تصویرِ سیدناالقائد. درسام و خوندم. اتاقم و سابیدم. لباسام آماده است. کفشام و برق انداختم. چند خریدِ کوچیک مونده فقط. وَ فکر می‌کنم تا اولین کلاسم تموم نشه و زنگِ تفریح نخوره، خوابم نمی‌بره! خی‌لی خسته‌ام. عاقبت‌مون به‌خیر🌱
برنامه‌درسی‌مون رو چاپ نکردن(!) لیست اسامی‌مون رو چاپ نکردن(!) اون‌وقت رفتن برگه برگه چاپ کردن که هر دانش‌آموز چه مسائلی داره(!) روان‌شناختیِ دانش‌آموز(!) دادن دستِ تک‌تک‌مون که حواس‌مون باشه(!) به چی؟! یه‌وقت خش نشه روح‌شون دارن پولِ غیرانتفاعی می‌دن(!) بدونیم داریم چه نمره‌ای می‌دیم(!) این مسخره‌بازی از اداواصول‌های رشتهٔ ضالهٔ روان‌شناسیه ها! ضدّ عدالت، ضدّ تلاش، ضدّ رشد... پارسالم دادن، سال قبلشم... امسالم همون کاری رو کردم که دو سالِ پیش! برگه‌ها رو بدون این‌که نگاه کنم، انداختم سطل زباله! بدونم فلانی بچهٔ طلاقه، ترحمش کنم، به اسم درک، بهش فرجه بدم که یاد بگیره تا عمر داره با طلاقِ پدر و مادرش خودش و بالا بکشه؟! فلانی یتیمه... فلانی اهل تسنّنه... تو این دوازده سال، هرگز کسی رو با امتیازات و نقاط ضعفش معلمی نکردم. چارچوبِ درک و انعطاف و پویایی مشخصه و به‌نظرم هر عقل سلیمی می‌دونه در چه موقعیت‌هایی باید دانش‌آموزی رو درک کنه یا بهش فرصتِ جبران بده. بقیه‌ش دزدی از انسانیته! دزدی از رشده! دزدی از عمرِ یک انسانه و فرصتِ انسان‌های هم‌جوارش! اینا از مسخره‌بازی‌های روانشناسیِ غرب‌زدهٔ ضاله است! راه رشد بخونین! چهارجلدی راه رشد بخونین و دین‌مدار معلمی کنید!
قسمت دوم: ساعتِ هفت و پنج دقیقه، اولین دبیری بودم که به مدرسه رسیدم. خوشحال شدم چون دخترا سر صف بودن و چادرم رو دیدن. رفتم داخل و پرسیدم آقا اجازهٔ ورود به مدرسه داره یا نه؟ مامانِ مدرسه گفتن می‌خواین اطلاع بدم؟ گفتم ممنون می‌شم، چون من چادری‌ام، مهمه برام. مامانِ مدرسه گفتن بشینید براتون چای صبحانه بیارم. چای رو تو همون لیوان‌های نه‌چندان تمیز خوردم‌. هر زنگ تفریح چای رو خوردم. دستشویی هم نرفتم. رفتم توی آبدارخونه. دیدم آینه دارن. کمی رژ لب استفاده کردم. پنسم رو هم زدم. مقنعه‌م رو هم کشیدم عقب. اومدم چادرم رو گذاشتم داخل زیپ کیپ اسلایدر که هم از ناتمیزیِ اون‌جا در امان باشه، هم در چشمِ بقیه شیک و تمیز بیاد. اومد. مامانِ مدرسه دیدن و گفتن بفرمایید داخل آبدارخونه چادرتون رو آویزون کنید. امنه و خیالتون راحت. رفتم دیدم چندان چوب‌لباسیِ تمیزی نیست. منم چادرِ نوم و برداشته بودم. گفتم نمی‌شه با بستهٔ خودم بذارم؟ گفتن چرا! بفرمایید این‌جا بذارید. وَ کنار یخچال، روی کمدی بلند، چادرم رو گذاشتن. دبیرِ ریاضی، تاریخ و عربی از راه رسیدن. برنامهٔ صبحگاه تموم شد و دخترا کلاس رفتن. مدیر اومدن و تا پاشون و داخلِ دفتر گذاشتن و من رو دیدن، به‌خنده گفتن وااااااای چقدر منشوریه تیپ‌تون! وَ زدن تو سرشون و خندیدن! منشوری نیستم، اما اداری و حراست‌پسند هم نیستم. خندیدم و گفتم عادت می‌کنید :) دبیرِ عربی گفتن اتفاقاً دبیر ادبیات باید همین باشن، من خیلی ذوق کردم. کیفِ جدیدِ موبایلم هم هم‌رنگ بود و با دیوان وحشی بافقی دستم گرفته بودم و کوله‌م و دوبنده انداختم برم کلاس. دبیرای دیگه هم رسیدن و باعجله می‌خواستن برن کلاس که نگه‌شون داشتم، گفتم صبر کنید! صبر کنید! مدیر تو حیاط بودن. صداشون زدم گفتم من حسودیمه دخترا رو از زیر قرآن رد کردید ما رو نه :( بدو بدو قرآن رو برداشتن و اومدن گفتن آی آفرین به دبیرِ حواس‌جمعم! از قرآن ردتون کنم که امسال چالشی با این دخترا نداشته باشیم. اولین نفر از زیر قرآن رد شدم و رفتم کلاس. دخترام خوبن. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. خی‌لی با دخترای بالاشهر و مدرسه قبلی‌م فرق دارن. دو تا کاشت ناخن داشتم و یه کاشت مژه. شوخی‌خنده گفتم ندیدنتون؟ گفتن نه.‌ گفتم یک و هفتصد بزنین به کارت لوتون ندم! کلاس خندید. هرکی هم انگشتر داشت، خنده خنده گرفتم که مثلاً به دستم میاد یا نه و گذاشتم روی میز تا زنگِ آخر بهشون بدم. مدیرم صدام زدن و درِ گوشم گفتن مؤسس اومد پنس‌تون رو نبینه لطفاً. گفتم باشه! درِ مدرسه رو بسته و محیط رو امن از آقا دیدم و مقنعه‌م رو مثلِ پارسال دادم عقب. دخترا از این‌که فرم نداشتم و همه‌چیز متناسب بود خیلی ذوق کردن. برای دوازدهم چاووشی گذاشتم، برای انسانی‌ها موسیقی بی‌کلام، برای یازدهم‌ها هم وحشی بافقی رو از روی دیوان خوندم. و همهٔ کلاس‌ها، ستایشِ اول کتاب رو، با دو‌ مبحث سنگین دستورزبانی درس دادم. خیلی خسته شدن اما همکاری کردن. منم هی قربون‌صدقه‌شون می‌رفتم، آهوشون می‌کردم. مثلاً یه یازدهمی با بی‌اعصابی گفت خانوم چقدر تند می‌گید، دستم شکست! من صدام و نازک کردم و گفتم دورت بگردم، من معذرت می‌خوام، چاره‌ای نیست عزیزم، باید به نهایی با دست پر برسونم‌تون. سرش و آورد بالا و خیلی محترم گفت خواهش می‌کنم خانوم! ببخشید من بد صحبت کردم! وَ با جدیت تا پایان درس نوشت و عقب نموند و دیگه نق نزد. انشای انسانی‌ها با من بود و در حرکتی غافل‌گیرکننده با انشای تجربی‌ها یکی کردن. قرار بود تک‌زنگی جابه‌جا شن که گفتم نگارش‌شون یکیه، چرا ادغام نمی‌کنین؟ دبیرای دیگه گفتن وای کلاس شلوغ می‌شه، وحشتناکه! من گفتم چیش وحشت داره؟ من دوست دارم شلوغ. اگه مشکلی نیست ادغام کنید، من ۴۵ دقیقه به‌دردم نمی‌خوره، کل زمان رو می‌خوام. مدیر گفتن چشم و نگارش تجربی و انسانی رو ادغام کردن و یه کلاس شلوغِ نود دقیقه‌ای بهم دادن که چنان کار گروهی و انشای جانانه‌ای گرفتم و درس اول رو تدریس کردم که عرقِ روح‌شون ریخت! پایهٔ یازدهم میانجی رو خیلی واقعی و جدی بلد نبود... و واقعاً برای همکارِ سال گذشته‌م و گذشته‌ها متأسفم! میانجی باید ششم تدریس وَ هفتم تکمیل شه! نه این‌که من بیست دقیقه از زمانِ یازدهمم رو تازه شروع کنم درس دادنش(!) دبیر ریاضی زنگ تفریح سوم اومدن دفتر و جلوی همه گفتن خانوم فارسی! من هر کلاسی رفتم گفتن درس ندید که خانم فارسی یک درس کامل دادن و خسته‌ایم! واقعاً یک درس کامل درس دادین؟ خیلی قاطع گفتم بله! اون‌قدر قاطع که دیگه از کلاس من برای کلاس خودش نخواد مایه بذاره که درس داده یا نداده بخواد من رو سین جیم کنه. حساب کار دستش اومد و گفت ببخشید! آخه من نتونستم بیشتر از یه صفحه درس بدم. زیر بار نرفتن.
هر زنگ که بیرون اومدم، دخترا جای مدیر بودن و می‌دونستم چی دارن می‌گن و خدا خدا می‌کردم مدیر جلوی همکارا چیزی نگن... که دبیر تاریخ اومد و گفت چقدر شما رو دوست دارن! حسودی‌م شد! دلم خواست بیام سر کلاس‌تون! پشت‌ سرش مدیر اومد و جلوی همه گفت می‌دونستم شما ماجراتون فرق داره! خوشحالم اون مدرسه خفنه رو‌ نخواستید و تونستم بگیرم‌تون. چیزی نگفتم. ترجیح دادم زودتر برم کلاس بعدی‌م. دخترا از این‌که مجهز بودم خیلی خوش‌شون اومده بود. اسپیکر، شارژر، دیوان، کتاب، و برگه‌های یادداشتم که مرتب و منظمه و ماژیک‌رنگیام و جامدادیم. زودتر از همه به کلاس می‌رفتم و دیرتر برمی‌گشتم. زنگ تفریح می‌خورد دخترا آزاد بودن، اما می‌موندم کسی سؤالی داشت بپرسه و واقعاً جلسهٔ اول می‌پرسیدن :) تو دهم یک نفر با آدامس اومده بود سر کلاس. جلوی اسمش تو دفترنمره نوشتم. پنج دقیقه به زنگ رفتم بالای سرش و یواشکی اسمش و نشون دادم. با ترس نگام کرد و به‌آرومی گفتم نگران نباش عزیزم، دیگه تکرار نشه اثر نمی‌دم، نمی‌رسی به هر خطا، منفی یک نمره. گونه‌ش رو نوازش کردم و برگشتم جای میزم. آدامسش و بلافاصله درآورد. همه‌چیز عزت‌مند و خوب پیش رفت. الحمدلله رب العالمین. قسمت اوّل: ساعت یکِ ظهرِ دیروز ۳۱ شهریور، از اداره میومدم که دوستم با گریه زنگ زد و گفت براش مشکلی پیش اومده. خودم رو رسوندم بهش. مشکل جدی‌ای بود که فقط خدا رحم کرد. فقط خدا رحم کرد. نمی‌تونست بره خونه. زنگ زدم با مادرم هماهنگ کردم، شب بیاد خونهٔ ما. مادرم خیلی خوشحال استقبال کردن. ساعتِ هفتِ شب راه افتادیم بریم خونه‌مون. وقتی رسیدیم دیدم برادرم و زن‌برادرم هستن و رنگِ مادرم پریده و دست‌وپاش می‌لرزه. پرسیدم چی شده؟ زن‌داداشم گفت دیوار شما که ترک داشته از بنایی همسایه، ترکش تا پایین رسیده و سنگ‌های دیوارهای پایین یهو شکافته شده و صدای بمب داده... مامان ترسیدن فروبریزه... ما اومدیم ببریم‌شون پیش خودمون که گفتن منتظر شمان. مامانم از دوستم عذرخواهی کرد و گفت نمی‌تونم راضی بشم امشب تو این خونه بخوابی... نمی‌دونم این دیوار خراب می‌شه یا نه... من همسایه‌مون و که خونه خودش رو آباد کرد و خونهٔ ما رو ویران، نفرین کردم. مادرم و به برادرم سپردم و رفتم همه زندگیِ فردای اول مهرم رو تو کوله‌م ریختم و با دوستم رفتیم خونهٔ دوست دیگه‌م که فعلاً تنها زندگی می‌کنه. بابا زنگ زد که باید بریم دنبال خونه، بنایی این خونه خرج بیشتری داره... من سکوت کردم. نگفتم خرداد مدرسه تموم شدم گفتم به‌فکر باشید... گفتین جنگه... نگفتم جنگ تموم شد گفتم به‌فکر باشید، به مدرسه نخوره... به ریختنش نرسه... گفتن باز جنگ می‌شه... نگفتم رفتم اربعین می‌خواین هر کار کنین بکنین، تو مدرسه‌ها آواره‌م نکنین... گفتن می‌گن جنگه... من سکوت کردم. دیگه از حرف زدن خسته شدم. دوستم داشت گریه می‌کرد. رسیدیم خونهٔ اون یکی و دیدیم داره گریه می‌کنه و شب سختی رو گذرونده. رفتیم پیتزاخونه و هرچی داشتیم و نداشتیم دادیم پیتزا خریدیم و با گریه خوردیم. من صدقهٔ سنگینی دادم. و خدا رو شکر کردم هنوز رو‌ سرمون خراب نشده... خطر از بیخ زندگی دوستم گذشته و اون‌یکی هم تا بریدن رفته و نبریده... دوازده شب رسیدیم خونه‌ش و تا یک و نیم نشستیم گریه کردیم. بعد یهو بچه‌ها یادشون اومد من فردا مدرسه دارم... بلند شدیم‌. من وسایلم رو چیدم کوله و یکی لباسام و اتو کرد و اون‌یکی برام ساندویچ آماده کرد. دو و نیم خوابیدیم و چهار بیدار شدیم. رنگم زرد بود... چشمام پف... صورتم چروک... تا من حاضر شدم، یکی صبحونه برام حاضر کرد و اون‌یکی ماشین روشن کرد من و برسونه. حمام نکرده بودم. موهام و زیر شیر آب با صابون شستم... کلی به صورتم آب سرد زدم. سه‌تایی راه افتادیم من رو برسونن. توی راه دوباره گریه کردیم... وقتی پیاده می‌شدم که برم مدرسه، چشمام سرخ بود. ولی خندون بودم و جلد عوض کرده بودم. هر زنگ چای تو لیوانِ ناتمیز نوشیدم و خودم رو سرِ پا نگه داشتم و شیطون‌ترین و سرزنده‌ترین دبیر و همکار شدم. قسمت آخر: دبیرِ شاد و خندونِ ادبیات، فردای شبی دهشتناک و آواره، نشسته کنارِ بزرگراه. باد میاد و سرده. دیوار اتاقش بیشتر شکاف خورده و سقفِ بالا و پایین امن نیست. شهیدانه زیست نکرده که خیالش راحت باشه نمی‌میره. دلش نمی‌خواد از خونه‌ای که توش به‌دنیا اومده، بزرگ شده، دانشگاه رفته، معلم شده، نوشته، خندیده و گریه کرده، به‌خاطر ظلمِ همسایه بره... ولی فشارِ دیوار، سنگ رو شکافته... دیگه هیچیِ اون خونه امن نیست... دیگه هیچیِ این دنیا امن نیست... غروب نزدیکه ولی جایی رو نداره بره... به هرجا برگرده، گسله... و رو‌ به ریزش... و دیگه حتی جون اشک ریختن نداره... کاظم بهمنی می‌خونه زیر لب: از مسیر دیگری باید بیایم، خسته‌ام از خیابان وصال و راه‌بندان بودنش...
پای تَرَک‌های اتاقم نشستم. وَ چای می‌نوشم. در سکوت. تنها. با لرزه‌های خفیفی از هجومِ پاییز. مامان خانه نیست. خانه باشد، اجازه نمی‌دهد به اتاقم بیایم. نظمِ زندگی‌ام به نیم‌شبی، از دستم خارج شده. گویی به گردنه‌ای لغزنده رسیدم و ثانیه‌ای غفلت کردم و حالا چرخ‌ها به‌سرعت لیز می‌خورند و من آن‌قدر فرمان را می‌چرخانم که نه به کوه بخورم و نه به درّه سقوط کنم. حال آن‌که جاده باریک است و کوه و دره محاصره‌ام کرده‌اند. هنوز سقوط نکردم و هنوز فرمان تحت اختیارِ من نیست. از دیشب حدودِ ساعتِ هفت، با ترس و سرعت در حالِ چرخاندنِ فرمان هستم. بازوانم کبود شده. ماهیچه‌های دست‌هایم، حتی شکمم گرفته. ستون‌فقراتم تیر می‌کشد. صدایم افتاده. رنگم زرد شده. به‌گمانم دارم سرما می‌خورم. بدنم می‌لرزد. چشم‌هایم داغ است. روحم رقیق شده و به تلنگری می‌شکند و اشکم دم مشکم رسیده. تهوع گرفتم. فرصتِ تنفس ندارم. مدرسه. شب‌کاری. خانواده. دوستانم. مدیرِ پارسالم که پیام زده و دلتنگم شده و یادم آورده چطور به‌ناحق کارم را از من غصب کردند... دخترانِ پارسالم... نهم‌ها... کارت پولی که خالی کردم... ترمز بریده‌ام. وَ اگر فرمان دستم نیاید، یا به کوه کوبیده می‌شوم، یا به قعرِ دره سقوط می‌کنم. از مرگ وحشتی ندارم. سِر شده‌ام. تنها به این فکر می‌کنم که دوست داشتم ظهور را ببینم. در آن نبردِ نهایی، سخت تلاش کنم. آن‌گاه که پرچمِ دولتِ کریمه، جهان‌گیر شد، از امام اذن بگیرم و به مشّایه بروم. وَ حوالیِ عمودِ پانصد و یازده، موکبی مهیا کنم و در امنِ حکومتِ امام، همان‌جا عمر به فرجام رسانم. حتی نقطه‌ای نور در پارچهٔ چروک و لکِّ زندگی‌ام برای این رؤیا موجود نیست، اما بافته‌امَش... چای سرد شده. من به شکاف‌های عمیقِ روبه‌ریزشِ زندگی‌ام خیره شده‌ام. باید فرمان دستم بیاید. باید بلد باشم این شکاف را گذر کنم. زندگی در دلِ شکاف مثلِ زندگی در دلِ نهنگ نیست... من نیز یونس نیستم. اما به سجود، قیام می‌کنم. لا اله الا انت. سبحانک انّی کنت من الظالمین. مرا از کوبیده شدن و سقوط برهان. من برای آزمون‌های بزرگت، زیادی کوچکم. به بافته‌های رؤیایی‌ام رحم کن. من یونس نیستم. اما تو هم فقط خدای یونس نبودی. تو ناجیِ هول و هراسِ فجرگاهِ مرزِ عِراقی. من همان دخترِ تنهای ترسیده. هرگز رهایم نکردی که به رهاشدگی خو کنم. پیش از این نیز هرگز یونس نبودم که کرامتم، امدادت باشد. من همیشه همین پارچهٔ لک و چروکی بودم که از من لباسی فاخر دوخته نخواهد شد... من برای دَم‌کنی و دستگیره دوختن هم ناجورم. شما ذاتت امدادرسانی‌ست. مرا نکوب. مرا پرت نکن. من همانم که در قیامتِ مرزِ نیمه‌شعبان، رحمَش آوردی. من از بی‌نظمی رنجورم. از ناتوانی گریزانم. سردم شده. می‌لرزم. وَ در مرزی از زندگی، تنها و ترسیده، همهٔ درها را کوفته‌ام و اینک روی تکه‌کارتنی، کنجِ هستی، با دوگانه‌ای غرق در اشک، منتظرِ از راه رسیدنِ خودت هستم. شبیه کودکِ زاری شدم که در بازار... تو دستِ گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری؟
آخرِ کلاس، دوباره حضور و غیاب می‌کنم تا بتونم کنار اسم‌شون یادداشت‌های رفتاری کنم. اسمِ یکی‌شون رو که می‌خونم و چشم می‌گردونم پیداش کنم، انگشتِ اشاره‌ش و به نشانهٔ تهدید روبه‌روم می‌گیره و می‌گه: خانوم جونم! اگه تا جلسهٔ بعد اسمم رو حفظ کردید، کردید! اگر نکردید، گریه می‌کنم! شما باید از این به بعد من رو بشناسید! می‌خندم. توضیح نمی‌دم من فقط اسامیِ انسان‌های شاخص رو می‌تونم حفظ کنم. توضیح نمی‌دم نهم دویی داشتم که عاشق‌شون هستم و اسمِ هر ۲۸ نفر رو حفظم، جز یکی. اون‌یکی نه درس‌خون بود، نه خوش‌اخلاق، نه بانمک، نه فعال، ... . فقط خوشگل بود. خوشگل‌ترین دخترِ مدرسه. که همه سرِ خوشگلیش می‌شناختنش. حتی از هفتما می‌رفتن سر کلاس‌شون که اون و ببینن. اما من هیچ شاخصه‌ای ازش ندیدم و هر کار کردم نتونستم اسمش رو حفظ کنم. موقع حضور و غیاب می‌گشتم دنبالش. دخترا می‌گفتن خانوم خوشگل و که همه مدرسه می‌شناسن! من می‌گفتم پس ده سال دیگه، بیست سال دیگه، هیچ‌کس نمی‌شناسه‌ش! چون خوشگلی تموم می‌شه. ولی باهوش بودن، مستعد بودن، پرتلاش بودن، مهربون بودن، فعال بودن، خوش‌اخلاق بودن، دلسوز بودن، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه‌. یکی از اینا رو از خودت بروز بده به چشمم بیاد، دیگه از یادم نمی‌ری! حالام جلسهٔ اوله. این دختر چیزی از خودش نشون نداده. چطوری تا جلسهٔ بعد حفظش کنم؟! می‌گم عزیزِ من؛ دو_سه هفته بهم وقت بده، به این زودی نمی‌تونم این‌همه اسم رو حفظ کنم. با شجاعت بلند می‌شه و می‌ایسته. جلوی چشمِ همهٔ کلاس، با صدای رسا می‌گه: من، سارا هستم. دختری که شما رو دوست داره. شما حق ندارید من رو از این به‌بعد نشناسید! سارا. من سارا رو می‌شناسم. دخترِ شجاعی بود که از فریادِ دوست داشتن نترسید.