eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
پروفایل‌های من برای دوستانم و شاگردهای قبلیم تکراریه، اما لیست می‌کنم که به‌مرور دوباره اون‌ها رو بذارم. تصاویرِ خودم با «چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م» در محیط‌های مختلف؛ با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م روی قلهٔ کوه. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م میانهٔ کویر. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در دریا. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در روستاها. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در دانشگاه. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م پشتِ فرمون. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م پای تختهٔ کلاس‌ِ پسرهای ابتداییِ روستا. با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م در مشّایه. وَ با چادرِ پوشیده و صورتِ ساده‌م، به‌احترام‌ایستاده، کنارِ تصویرِ سیدناالقائد. درسام و خوندم. اتاقم و سابیدم. لباسام آماده است. کفشام و برق انداختم. چند خریدِ کوچیک مونده فقط. وَ فکر می‌کنم تا اولین کلاسم تموم نشه و زنگِ تفریح نخوره، خوابم نمی‌بره! خی‌لی خسته‌ام. عاقبت‌مون به‌خیر🌱
برنامه‌درسی‌مون رو چاپ نکردن(!) لیست اسامی‌مون رو چاپ نکردن(!) اون‌وقت رفتن برگه برگه چاپ کردن که هر دانش‌آموز چه مسائلی داره(!) روان‌شناختیِ دانش‌آموز(!) دادن دستِ تک‌تک‌مون که حواس‌مون باشه(!) به چی؟! یه‌وقت خش نشه روح‌شون دارن پولِ غیرانتفاعی می‌دن(!) بدونیم داریم چه نمره‌ای می‌دیم(!) این مسخره‌بازی از اداواصول‌های رشتهٔ ضالهٔ روان‌شناسیه ها! ضدّ عدالت، ضدّ تلاش، ضدّ رشد... پارسالم دادن، سال قبلشم... امسالم همون کاری رو کردم که دو سالِ پیش! برگه‌ها رو بدون این‌که نگاه کنم، انداختم سطل زباله! بدونم فلانی بچهٔ طلاقه، ترحمش کنم، به اسم درک، بهش فرجه بدم که یاد بگیره تا عمر داره با طلاقِ پدر و مادرش خودش و بالا بکشه؟! فلانی یتیمه... فلانی اهل تسنّنه... تو این دوازده سال، هرگز کسی رو با امتیازات و نقاط ضعفش معلمی نکردم. چارچوبِ درک و انعطاف و پویایی مشخصه و به‌نظرم هر عقل سلیمی می‌دونه در چه موقعیت‌هایی باید دانش‌آموزی رو درک کنه یا بهش فرصتِ جبران بده. بقیه‌ش دزدی از انسانیته! دزدی از رشده! دزدی از عمرِ یک انسانه و فرصتِ انسان‌های هم‌جوارش! اینا از مسخره‌بازی‌های روانشناسیِ غرب‌زدهٔ ضاله است! راه رشد بخونین! چهارجلدی راه رشد بخونین و دین‌مدار معلمی کنید!
قسمت دوم: ساعتِ هفت و پنج دقیقه، اولین دبیری بودم که به مدرسه رسیدم. خوشحال شدم چون دخترا سر صف بودن و چادرم رو دیدن. رفتم داخل و پرسیدم آقا اجازهٔ ورود به مدرسه داره یا نه؟ مامانِ مدرسه گفتن می‌خواین اطلاع بدم؟ گفتم ممنون می‌شم، چون من چادری‌ام، مهمه برام. مامانِ مدرسه گفتن بشینید براتون چای صبحانه بیارم. چای رو تو همون لیوان‌های نه‌چندان تمیز خوردم‌. هر زنگ تفریح چای رو خوردم. دستشویی هم نرفتم. رفتم توی آبدارخونه. دیدم آینه دارن. کمی رژ لب استفاده کردم. پنسم رو هم زدم. مقنعه‌م رو هم کشیدم عقب. اومدم چادرم رو گذاشتم داخل زیپ کیپ اسلایدر که هم از ناتمیزیِ اون‌جا در امان باشه، هم در چشمِ بقیه شیک و تمیز بیاد. اومد. مامانِ مدرسه دیدن و گفتن بفرمایید داخل آبدارخونه چادرتون رو آویزون کنید. امنه و خیالتون راحت. رفتم دیدم چندان چوب‌لباسیِ تمیزی نیست. منم چادرِ نوم و برداشته بودم. گفتم نمی‌شه با بستهٔ خودم بذارم؟ گفتن چرا! بفرمایید این‌جا بذارید. وَ کنار یخچال، روی کمدی بلند، چادرم رو گذاشتن. دبیرِ ریاضی، تاریخ و عربی از راه رسیدن. برنامهٔ صبحگاه تموم شد و دخترا کلاس رفتن. مدیر اومدن و تا پاشون و داخلِ دفتر گذاشتن و من رو دیدن، به‌خنده گفتن وااااااای چقدر منشوریه تیپ‌تون! وَ زدن تو سرشون و خندیدن! منشوری نیستم، اما اداری و حراست‌پسند هم نیستم. خندیدم و گفتم عادت می‌کنید :) دبیرِ عربی گفتن اتفاقاً دبیر ادبیات باید همین باشن، من خیلی ذوق کردم. کیفِ جدیدِ موبایلم هم هم‌رنگ بود و با دیوان وحشی بافقی دستم گرفته بودم و کوله‌م و دوبنده انداختم برم کلاس. دبیرای دیگه هم رسیدن و باعجله می‌خواستن برن کلاس که نگه‌شون داشتم، گفتم صبر کنید! صبر کنید! مدیر تو حیاط بودن. صداشون زدم گفتم من حسودیمه دخترا رو از زیر قرآن رد کردید ما رو نه :( بدو بدو قرآن رو برداشتن و اومدن گفتن آی آفرین به دبیرِ حواس‌جمعم! از قرآن ردتون کنم که امسال چالشی با این دخترا نداشته باشیم. اولین نفر از زیر قرآن رد شدم و رفتم کلاس. دخترام خوبن. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. خی‌لی با دخترای بالاشهر و مدرسه قبلی‌م فرق دارن. دو تا کاشت ناخن داشتم و یه کاشت مژه. شوخی‌خنده گفتم ندیدنتون؟ گفتن نه.‌ گفتم یک و هفتصد بزنین به کارت لوتون ندم! کلاس خندید. هرکی هم انگشتر داشت، خنده خنده گرفتم که مثلاً به دستم میاد یا نه و گذاشتم روی میز تا زنگِ آخر بهشون بدم. مدیرم صدام زدن و درِ گوشم گفتن مؤسس اومد پنس‌تون رو نبینه لطفاً. گفتم باشه! درِ مدرسه رو بسته و محیط رو امن از آقا دیدم و مقنعه‌م رو مثلِ پارسال دادم عقب. دخترا از این‌که فرم نداشتم و همه‌چیز متناسب بود خیلی ذوق کردن. برای دوازدهم چاووشی گذاشتم، برای انسانی‌ها موسیقی بی‌کلام، برای یازدهم‌ها هم وحشی بافقی رو از روی دیوان خوندم. و همهٔ کلاس‌ها، ستایشِ اول کتاب رو، با دو‌ مبحث سنگین دستورزبانی درس دادم. خیلی خسته شدن اما همکاری کردن. منم هی قربون‌صدقه‌شون می‌رفتم، آهوشون می‌کردم. مثلاً یه یازدهمی با بی‌اعصابی گفت خانوم چقدر تند می‌گید، دستم شکست! من صدام و نازک کردم و گفتم دورت بگردم، من معذرت می‌خوام، چاره‌ای نیست عزیزم، باید به نهایی با دست پر برسونم‌تون. سرش و آورد بالا و خیلی محترم گفت خواهش می‌کنم خانوم! ببخشید من بد صحبت کردم! وَ با جدیت تا پایان درس نوشت و عقب نموند و دیگه نق نزد. انشای انسانی‌ها با من بود و در حرکتی غافل‌گیرکننده با انشای تجربی‌ها یکی کردن. قرار بود تک‌زنگی جابه‌جا شن که گفتم نگارش‌شون یکیه، چرا ادغام نمی‌کنین؟ دبیرای دیگه گفتن وای کلاس شلوغ می‌شه، وحشتناکه! من گفتم چیش وحشت داره؟ من دوست دارم شلوغ. اگه مشکلی نیست ادغام کنید، من ۴۵ دقیقه به‌دردم نمی‌خوره، کل زمان رو می‌خوام. مدیر گفتن چشم و نگارش تجربی و انسانی رو ادغام کردن و یه کلاس شلوغِ نود دقیقه‌ای بهم دادن که چنان کار گروهی و انشای جانانه‌ای گرفتم و درس اول رو تدریس کردم که عرقِ روح‌شون ریخت! پایهٔ یازدهم میانجی رو خیلی واقعی و جدی بلد نبود... و واقعاً برای همکارِ سال گذشته‌م و گذشته‌ها متأسفم! میانجی باید ششم تدریس وَ هفتم تکمیل شه! نه این‌که من بیست دقیقه از زمانِ یازدهمم رو تازه شروع کنم درس دادنش(!) دبیر ریاضی زنگ تفریح سوم اومدن دفتر و جلوی همه گفتن خانوم فارسی! من هر کلاسی رفتم گفتن درس ندید که خانم فارسی یک درس کامل دادن و خسته‌ایم! واقعاً یک درس کامل درس دادین؟ خیلی قاطع گفتم بله! اون‌قدر قاطع که دیگه از کلاس من برای کلاس خودش نخواد مایه بذاره که درس داده یا نداده بخواد من رو سین جیم کنه. حساب کار دستش اومد و گفت ببخشید! آخه من نتونستم بیشتر از یه صفحه درس بدم. زیر بار نرفتن.
هر زنگ که بیرون اومدم، دخترا جای مدیر بودن و می‌دونستم چی دارن می‌گن و خدا خدا می‌کردم مدیر جلوی همکارا چیزی نگن... که دبیر تاریخ اومد و گفت چقدر شما رو دوست دارن! حسودی‌م شد! دلم خواست بیام سر کلاس‌تون! پشت‌ سرش مدیر اومد و جلوی همه گفت می‌دونستم شما ماجراتون فرق داره! خوشحالم اون مدرسه خفنه رو‌ نخواستید و تونستم بگیرم‌تون. چیزی نگفتم. ترجیح دادم زودتر برم کلاس بعدی‌م. دخترا از این‌که مجهز بودم خیلی خوش‌شون اومده بود. اسپیکر، شارژر، دیوان، کتاب، و برگه‌های یادداشتم که مرتب و منظمه و ماژیک‌رنگیام و جامدادیم. زودتر از همه به کلاس می‌رفتم و دیرتر برمی‌گشتم. زنگ تفریح می‌خورد دخترا آزاد بودن، اما می‌موندم کسی سؤالی داشت بپرسه و واقعاً جلسهٔ اول می‌پرسیدن :) تو دهم یک نفر با آدامس اومده بود سر کلاس. جلوی اسمش تو دفترنمره نوشتم. پنج دقیقه به زنگ رفتم بالای سرش و یواشکی اسمش و نشون دادم. با ترس نگام کرد و به‌آرومی گفتم نگران نباش عزیزم، دیگه تکرار نشه اثر نمی‌دم، نمی‌رسی به هر خطا، منفی یک نمره. گونه‌ش رو نوازش کردم و برگشتم جای میزم. آدامسش و بلافاصله درآورد. همه‌چیز عزت‌مند و خوب پیش رفت. الحمدلله رب العالمین. قسمت اوّل: ساعت یکِ ظهرِ دیروز ۳۱ شهریور، از اداره میومدم که دوستم با گریه زنگ زد و گفت براش مشکلی پیش اومده. خودم رو رسوندم بهش. مشکل جدی‌ای بود که فقط خدا رحم کرد. فقط خدا رحم کرد. نمی‌تونست بره خونه. زنگ زدم با مادرم هماهنگ کردم، شب بیاد خونهٔ ما. مادرم خیلی خوشحال استقبال کردن. ساعتِ هفتِ شب راه افتادیم بریم خونه‌مون. وقتی رسیدیم دیدم برادرم و زن‌برادرم هستن و رنگِ مادرم پریده و دست‌وپاش می‌لرزه. پرسیدم چی شده؟ زن‌داداشم گفت دیوار شما که ترک داشته از بنایی همسایه، ترکش تا پایین رسیده و سنگ‌های دیوارهای پایین یهو شکافته شده و صدای بمب داده... مامان ترسیدن فروبریزه... ما اومدیم ببریم‌شون پیش خودمون که گفتن منتظر شمان. مامانم از دوستم عذرخواهی کرد و گفت نمی‌تونم راضی بشم امشب تو این خونه بخوابی... نمی‌دونم این دیوار خراب می‌شه یا نه... من همسایه‌مون و که خونه خودش رو آباد کرد و خونهٔ ما رو ویران، نفرین کردم. مادرم و به برادرم سپردم و رفتم همه زندگیِ فردای اول مهرم رو تو کوله‌م ریختم و با دوستم رفتیم خونهٔ دوست دیگه‌م که فعلاً تنها زندگی می‌کنه. بابا زنگ زد که باید بریم دنبال خونه، بنایی این خونه خرج بیشتری داره... من سکوت کردم. نگفتم خرداد مدرسه تموم شدم گفتم به‌فکر باشید... گفتین جنگه... نگفتم جنگ تموم شد گفتم به‌فکر باشید، به مدرسه نخوره... به ریختنش نرسه... گفتن باز جنگ می‌شه... نگفتم رفتم اربعین می‌خواین هر کار کنین بکنین، تو مدرسه‌ها آواره‌م نکنین... گفتن می‌گن جنگه... من سکوت کردم. دیگه از حرف زدن خسته شدم. دوستم داشت گریه می‌کرد. رسیدیم خونهٔ اون یکی و دیدیم داره گریه می‌کنه و شب سختی رو گذرونده. رفتیم پیتزاخونه و هرچی داشتیم و نداشتیم دادیم پیتزا خریدیم و با گریه خوردیم. من صدقهٔ سنگینی دادم. و خدا رو شکر کردم هنوز رو‌ سرمون خراب نشده... خطر از بیخ زندگی دوستم گذشته و اون‌یکی هم تا بریدن رفته و نبریده... دوازده شب رسیدیم خونه‌ش و تا یک و نیم نشستیم گریه کردیم. بعد یهو بچه‌ها یادشون اومد من فردا مدرسه دارم... بلند شدیم‌. من وسایلم رو چیدم کوله و یکی لباسام و اتو کرد و اون‌یکی برام ساندویچ آماده کرد. دو و نیم خوابیدیم و چهار بیدار شدیم. رنگم زرد بود... چشمام پف... صورتم چروک... تا من حاضر شدم، یکی صبحونه برام حاضر کرد و اون‌یکی ماشین روشن کرد من و برسونه. حمام نکرده بودم. موهام و زیر شیر آب با صابون شستم... کلی به صورتم آب سرد زدم. سه‌تایی راه افتادیم من رو برسونن. توی راه دوباره گریه کردیم... وقتی پیاده می‌شدم که برم مدرسه، چشمام سرخ بود. ولی خندون بودم و جلد عوض کرده بودم. هر زنگ چای تو لیوانِ ناتمیز نوشیدم و خودم رو سرِ پا نگه داشتم و شیطون‌ترین و سرزنده‌ترین دبیر و همکار شدم. قسمت آخر: دبیرِ شاد و خندونِ ادبیات، فردای شبی دهشتناک و آواره، نشسته کنارِ بزرگراه. باد میاد و سرده. دیوار اتاقش بیشتر شکاف خورده و سقفِ بالا و پایین امن نیست. شهیدانه زیست نکرده که خیالش راحت باشه نمی‌میره. دلش نمی‌خواد از خونه‌ای که توش به‌دنیا اومده، بزرگ شده، دانشگاه رفته، معلم شده، نوشته، خندیده و گریه کرده، به‌خاطر ظلمِ همسایه بره... ولی فشارِ دیوار، سنگ رو شکافته... دیگه هیچیِ اون خونه امن نیست... دیگه هیچیِ این دنیا امن نیست... غروب نزدیکه ولی جایی رو نداره بره... به هرجا برگرده، گسله... و رو‌ به ریزش... و دیگه حتی جون اشک ریختن نداره... کاظم بهمنی می‌خونه زیر لب: از مسیر دیگری باید بیایم، خسته‌ام از خیابان وصال و راه‌بندان بودنش...
پای تَرَک‌های اتاقم نشستم. وَ چای می‌نوشم. در سکوت. تنها. با لرزه‌های خفیفی از هجومِ پاییز. مامان خانه نیست. خانه باشد، اجازه نمی‌دهد به اتاقم بیایم. نظمِ زندگی‌ام به نیم‌شبی، از دستم خارج شده. گویی به گردنه‌ای لغزنده رسیدم و ثانیه‌ای غفلت کردم و حالا چرخ‌ها به‌سرعت لیز می‌خورند و من آن‌قدر فرمان را می‌چرخانم که نه به کوه بخورم و نه به درّه سقوط کنم. حال آن‌که جاده باریک است و کوه و دره محاصره‌ام کرده‌اند. هنوز سقوط نکردم و هنوز فرمان تحت اختیارِ من نیست. از دیشب حدودِ ساعتِ هفت، با ترس و سرعت در حالِ چرخاندنِ فرمان هستم. بازوانم کبود شده. ماهیچه‌های دست‌هایم، حتی شکمم گرفته. ستون‌فقراتم تیر می‌کشد. صدایم افتاده. رنگم زرد شده. به‌گمانم دارم سرما می‌خورم. بدنم می‌لرزد. چشم‌هایم داغ است. روحم رقیق شده و به تلنگری می‌شکند و اشکم دم مشکم رسیده. تهوع گرفتم. فرصتِ تنفس ندارم. مدرسه. شب‌کاری. خانواده. دوستانم. مدیرِ پارسالم که پیام زده و دلتنگم شده و یادم آورده چطور به‌ناحق کارم را از من غصب کردند... دخترانِ پارسالم... نهم‌ها... کارت پولی که خالی کردم... ترمز بریده‌ام. وَ اگر فرمان دستم نیاید، یا به کوه کوبیده می‌شوم، یا به قعرِ دره سقوط می‌کنم. از مرگ وحشتی ندارم. سِر شده‌ام. تنها به این فکر می‌کنم که دوست داشتم ظهور را ببینم. در آن نبردِ نهایی، سخت تلاش کنم. آن‌گاه که پرچمِ دولتِ کریمه، جهان‌گیر شد، از امام اذن بگیرم و به مشّایه بروم. وَ حوالیِ عمودِ پانصد و یازده، موکبی مهیا کنم و در امنِ حکومتِ امام، همان‌جا عمر به فرجام رسانم. حتی نقطه‌ای نور در پارچهٔ چروک و لکِّ زندگی‌ام برای این رؤیا موجود نیست، اما بافته‌امَش... چای سرد شده. من به شکاف‌های عمیقِ روبه‌ریزشِ زندگی‌ام خیره شده‌ام. باید فرمان دستم بیاید. باید بلد باشم این شکاف را گذر کنم. زندگی در دلِ شکاف مثلِ زندگی در دلِ نهنگ نیست... من نیز یونس نیستم. اما به سجود، قیام می‌کنم. لا اله الا انت. سبحانک انّی کنت من الظالمین. مرا از کوبیده شدن و سقوط برهان. من برای آزمون‌های بزرگت، زیادی کوچکم. به بافته‌های رؤیایی‌ام رحم کن. من یونس نیستم. اما تو هم فقط خدای یونس نبودی. تو ناجیِ هول و هراسِ فجرگاهِ مرزِ عِراقی. من همان دخترِ تنهای ترسیده. هرگز رهایم نکردی که به رهاشدگی خو کنم. پیش از این نیز هرگز یونس نبودم که کرامتم، امدادت باشد. من همیشه همین پارچهٔ لک و چروکی بودم که از من لباسی فاخر دوخته نخواهد شد... من برای دَم‌کنی و دستگیره دوختن هم ناجورم. شما ذاتت امدادرسانی‌ست. مرا نکوب. مرا پرت نکن. من همانم که در قیامتِ مرزِ نیمه‌شعبان، رحمَش آوردی. من از بی‌نظمی رنجورم. از ناتوانی گریزانم. سردم شده. می‌لرزم. وَ در مرزی از زندگی، تنها و ترسیده، همهٔ درها را کوفته‌ام و اینک روی تکه‌کارتنی، کنجِ هستی، با دوگانه‌ای غرق در اشک، منتظرِ از راه رسیدنِ خودت هستم. شبیه کودکِ زاری شدم که در بازار... تو دستِ گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری؟
آخرِ کلاس، دوباره حضور و غیاب می‌کنم تا بتونم کنار اسم‌شون یادداشت‌های رفتاری کنم. اسمِ یکی‌شون رو که می‌خونم و چشم می‌گردونم پیداش کنم، انگشتِ اشاره‌ش و به نشانهٔ تهدید روبه‌روم می‌گیره و می‌گه: خانوم جونم! اگه تا جلسهٔ بعد اسمم رو حفظ کردید، کردید! اگر نکردید، گریه می‌کنم! شما باید از این به بعد من رو بشناسید! می‌خندم. توضیح نمی‌دم من فقط اسامیِ انسان‌های شاخص رو می‌تونم حفظ کنم. توضیح نمی‌دم نهم دویی داشتم که عاشق‌شون هستم و اسمِ هر ۲۸ نفر رو حفظم، جز یکی. اون‌یکی نه درس‌خون بود، نه خوش‌اخلاق، نه بانمک، نه فعال، ... . فقط خوشگل بود. خوشگل‌ترین دخترِ مدرسه. که همه سرِ خوشگلیش می‌شناختنش. حتی از هفتما می‌رفتن سر کلاس‌شون که اون و ببینن. اما من هیچ شاخصه‌ای ازش ندیدم و هر کار کردم نتونستم اسمش رو حفظ کنم. موقع حضور و غیاب می‌گشتم دنبالش. دخترا می‌گفتن خانوم خوشگل و که همه مدرسه می‌شناسن! من می‌گفتم پس ده سال دیگه، بیست سال دیگه، هیچ‌کس نمی‌شناسه‌ش! چون خوشگلی تموم می‌شه. ولی باهوش بودن، مستعد بودن، پرتلاش بودن، مهربون بودن، فعال بودن، خوش‌اخلاق بودن، دلسوز بودن، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه‌. یکی از اینا رو از خودت بروز بده به چشمم بیاد، دیگه از یادم نمی‌ری! حالام جلسهٔ اوله. این دختر چیزی از خودش نشون نداده. چطوری تا جلسهٔ بعد حفظش کنم؟! می‌گم عزیزِ من؛ دو_سه هفته بهم وقت بده، به این زودی نمی‌تونم این‌همه اسم رو حفظ کنم. با شجاعت بلند می‌شه و می‌ایسته. جلوی چشمِ همهٔ کلاس، با صدای رسا می‌گه: من، سارا هستم. دختری که شما رو دوست داره. شما حق ندارید من رو از این به‌بعد نشناسید! سارا. من سارا رو می‌شناسم. دخترِ شجاعی بود که از فریادِ دوست داشتن نترسید.
ممنونم از پیام‌هاتون. خوندم‌شون. و دلگرمم کرده. پاسخ خواهم داد. فقط الآن نمی‌تونم. چون آواره‌ام. دو روزه مسواک نزدم چون مسواک خونهٔ یکیه و یک روزه موهام و شونه نزدم چون شونه‌م جای دیگه است. تیشرت دوستم تنمه و چادرِ همیشه‌م جای دیگه‌ای مونده. ضد آفتابم همین‌طور و پوستم خراب شده. دارم می‌رم شب‌کاری و نمی‌دونم فردا، کِی و کجا می‌تونم چند ساعتی بخوابم. دارم خودم و جمع‌وجور می‌کنم. به‌قولِ نیما یوشیج؛ در بی‌نظمی هم نظمی هست. من عاشقِ زندگی به‌سبکِ عِراقی هستم، اما خدا برام شعرِ نیمایی خواسته! تصمیم گرفتم بپذیرم و فروغش بشم. نابلدی که خوب از پسش براومد و خدا به طغیان‌هاش، ماندگاریِ اسم داد. اگر حوصله‌تون شد، چند صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنرانیِ دیشبِ آقا رو تو مسیر گوش دادم. خیلی امید گرفتم. دیدم آقا که رهبر هستن و سال‌هاست دارن می‌گن مذاکره ضرره، باز مسؤولینِ بی‌تربیت بدوبدو دنبال مذاکره‌ان و ولاییونِ بی‌تربیت‌تر مشغولِ نهی از منکری نمی‌شن، من چرا بدون علم و آگاهی و شخصیتِ آقا، دلگیرم از تلاش‌ها و تذکرهایی که نتیجه نمی‌ده؟! امیدِ تلخیه، ولی خب... دلگرم شدم که من باید کارم ور انجام بدم. بی‌تربیتا هم یه روز ادب می‌شن!
یک. دیشب یه بدحجاب بهم مراجعه کرد. با خوش‌رویی و صبر گفتم از شما عذر می‌خوام، من نمی‌تونم کمکی بهتون بکنم. می‌تونید از همکارانم خدمات بگیرید. باتعجب و طلب گفت چرااااا؟! با همون خوش‌رویی اما قاطعیت گفتم چون پوششِ مناسب با قوانین جمهوری اسلامی ندارید. خندید و گفت ببند دهنت و! زود باش کارم و راه بنداز واگرنه پدرت و درمیارم! با خوش‌روییِ قاطعانه‌م گفتم شما مختارید هر کار دوست دارید بکنید، من از خدمات دادن به شما تا زمانی که پوشش‌تون طبق قوانین جمهوری اسلامی نباشه، معذورم. به جیغ و داد انداخت. همکارانم سر رسیدن. همه‌شون محجبه و مذهبی و مدعیِ ولایت هستن. همه‌شون من رو متهم کردن. جلوی اون مراجع به من گفتن سخت‌گیر. دافعه‌دار. تنش‌زا. چالشی. اون خانم هم شیر شد. یک ساعت فحش خوردم. از اون و از یه لشکر چادریِ عقیق‌دارِ آیه‌به‌لبِ حدیث‌گو. مسؤولین سر رسیدن. یکی‌شون اومد و دستوری بهم گفت کارِ خانم رو سریع راه بنداز. با همون لبخند و صبرِ فوق‌العاده‌م در این شرایط که خوش‌رویی و متانت بیش از دعوا و خشونت، نکته داشت، پاسخ دادم عذرخواهم. تا پوشش ایشون طبق قوانین جمهوری اسلامی نشه، از خدمات دادن معذورم. سرم داد زد و گفت قانون منم! با همون لبخند گفتم خیر! شما هم مطیعِ قانون هستید. خانومه شیر شد. دید حتی یک نفر حامیِ من نیست و همه شکلِ من‌ن، ولی علیه من... گفت تا از من معذرت‌خواهی نکنه ولش نمی‌کنم! رؤسا من و کشوندن کنار که عذرخواهی کن و شر رو بخوابون. برای سازمان بد می‌شه. برای خودت بدتر. به‌طمأنینه‌ای که داشت همه‌شون رو آتیش می‌داد گفتم اشتباهی نکردم که عذرخواهی کنم. نهایتِ بدی هم اخراج از کاره دیگه! باهاش مشکلی ندارم. چون طبق قوانین و قواعد جمهوری اسلامی پیش رفتم. دوربین‌ها این‌جا هست. حتی کلمه‌ای بی‌احترامی نکردم، وَ حتی صدام ذره‌ای بلند نشده. دختره می‌دید تو اون هیاهو، همه... همهٔ شبیه‌به‌من‌ها... به‌خودشون افتادن و دارن سگ‌دو می‌‌زنن راضیش کنن... اما فقط منم که با لبخند و محترم و آرام ایستادم و می‌گم خطایی نکردم... وَ تا پوشش‌ش اصلاح نشه، خدمات نمی‌دم. هار شد. چنان فریادی راه انداخته بود که اگر کسی اون‌جا دوربین‌به‌دست بود، امروز حتماً کلیپ‌ش درمی‌رفت... اما حراست مراقب بود. یکی رو جای من نشوندن پای کار و به اون خدمات دادن. اون داشت جیغ می‌کشید که اون! اون باید کارم و انجام بده و ازم معذرت بخواد! اون! من با لبخند و آرامش ایستاده بودم. رؤسا دور هم حلقه زده بودن و جلسه‌سرپایی گرفته بودن. همکارای چادریِ عقیق‌به‌دستِ مدعیِ ولایتِ آیه‌خونِ حدیث‌گوم، پچ‌پچ می‌کردن و من و مثل یه کروناییِ ترسناک با انگشت به هم نشون می‌دادن... خانومه رو خدمات دادن و با همون فریادهایی که اووووووون! اووووووون از من معذرت نخواست، بردن بیرون. بیسیم زدن. من رو از بخشی که بودم، به بخش دیگه‌ای منتقل کردن. به یک نیروی ساده تنزل پیدا کردم.
دو. وقتی ۲۱ ساله بودم، در مدرسهٔ بزرگسالانی به‌عنوانِ معاون مشغول‌به‌کار شدم. مدیرم اسمِ مدرسه‌ش رو طوری گذاشته بود که به حکومتِ ضالّه و نجسِ پهلوی اشاره داشته باشه. اسمِ پسرِ کوچیکش که همیشه اون‌جا بود رو به یادِ محمدرضای چلمنِ پهلوی، محمدرضا گذاشته بود! دخترِ زیبای خنگش رو می‌خواست بعد از دیپلم بفرسته آمریکا وَ پسرِ جوانِ چلمن و خنگش هم که یه‌سره تو دست‌وپای من بود رو پیگیر بود راهی برای سربازی نرفتنش جور کنه که زودتر اونم از ایران خارج شه و کووووووووهِ حماقتاش هدر نره! شوهرِ مارموزش هم که شیفتِ عصر مداااااام توی دفتر و پیش من بود، پولداری بود که مثلش رو ندیدم! هر بعد از ظهر میومد و من از تلفناش متوجه می‌شدم چندین ویلا دارن... چندین خونه... چندین ماشین... پسر کوچیکه یه‌روز داشت روی میز من تکالیف مدرسه‌ش و می‌نوشت که دیدم داره اشتباه جواب می‌ده. براش توضیح دادم. مادرش (مدیرم) که اومد بهش گفت این خانوم چقدر خوب درس می‌ده مامان! بچه‌محور بود و حرفِ بچه‌هاش دروغ یا راست براش وحیِ مُنزل! روی حساب حرف پسرش، دیدم فردا من رو گذاشته دبیر عروض و قافیه. کلاسای بزرگسالان این‌طوره که همه سنی داره. اونایی که نمی‌خوان مدرسه برن ولی مدرک بگیرن، ازتحصیل‌مونده‌ها، بزرگسالانی که برای حقوق بیشتر یا استخدامی باید مدرک بگیرن، وَ پولدارهایی که دوست دارن بدون زحمت مدرک و مقام و جایگاه بگیرن... تو ۲۱ سالگی دنیای قشنگی داشتم؛ الهی‌نامه باورم بود و لیلی و مجنون رؤیام... اون‌جا اولین جایی بود که دنیای من رو تیره کرد... اون‌جا دیدم پارتی‌... پول... قدرت... همه‌شون از علم بهتره... اون‌جا برای اولین بار دیدم، علم، سلطانِ اسیره... اون‌جا دیدم پدری از شاسی‌بلندش پیاده شد، درِ ماشین رو برای دخترش باز کرد، اومد، دسته‌چک‌ش رو گذاشت روی میز، وَ برای دخترش که هم‌سنِ من بود و کنکور قبول نشده بود، مدرکِ لیسانس خرید... اون‌جا دیدم جای اون دختر، کسِ دیگه‌ای آزمون‌ها رو داد... وَ روزی که قرار بود بازرس بیاد، خودش و آوردن در حالی که سؤالات رو بهش داده بودن و پاسخش رو هم... وَ فقط جلوی بازرس شروع کرد نوشتنِ هرچی بهش گفته بودن... سرِ کلاس که رفتم، همهٔ شاگردهام از من بزرگتر بودن... یه خانمِ ۷۲ ساله هم داشتم... فردای اولین کلاسم اونجا، مدیر گفت تمومِ خانم‌های کلاس عربی گفتن می‌خوان شما معلم‌شون باشید. کلاس عربی، عربیِ نهایی سوم دبیرستان بود. مستقیم مؤثر بر معدل و مدرک. وَ کلاسش همه خانم‌های بالای چهل سال. وَ من ۲۱ ساله. اما قبول کردم. چون نمی‌خواستم معاون باشم، می‌خواستم معلم باشم. می‌خواستم این‌قدر کلاس برم که معلمم کنه و معاون دیگه‌ای بگیره. اما هم معلم بودم و هم معاون. جز این‌که شوهر و پسراش یه‌سره اون‌جا بودن و کثافت‌کاری‌ها و دزدی و دروغ‌هاشون رو می‌دیدم، مشکلی هم نداشتم. صبح تا شب در محیط مدرسه‌ای بودم... گرچه نه به پاکیِ مدرسه... کلاس عربی که رفتم و همون خانم ۷۲ ساله رو دیدم، فهمیدم اون از من تعریف کرده. عربیِ نهایی فوق‌العاده سنگینه. به خانم‌های مسن و بزرگسال گفتم باید جزوه با خودکارهای رنگی بنویسید. مثل من که با ماژیک‌های رنگی پای تخته می‌نویسم. تا سختیِ عربی در رنگ‌ها تقلیل پیدا کنه و ذهن فریب بخوره. جلسهٔ بعد با دفترهای سیمی و خودکارهای رنگی اومده بودن... یکی از رقیق‌ترین خاطراتِ بوسیدنیِ عمرم، اون عصرگاهیه که در مدرسه، در کلاسِ انتهای سالن، روی سکو، پای تخته ایستاده بودم و دیدم خانم‌ها، حتی همون ۷۲ ساله‌هه، روی میزهاشون کلیییییییییی خودکار رنگیه و دارن جزوه‌هایی زیبا مثل نوشته‌های خودم روی تخته می‌نویسن... خودشون بهم گفتن؛ روزِ معلم! وقتی تنها و تنها و تنها برای من جشن گرفته بودن... که ما همه‌مون برای پول بیشتر و حقوق و مزایا، اومدیم مدرک بگیریم. تا شد هم امتحان‌ها رو دادیم کسی جامون اومد. اما این نهایی‌ها که خودمون باید بریم حوزه رو کلاس گرفتیم. همهٔ کلاسا رو فقط به اجبار گذروندیم اما کلاس شما... یکی‌شون باردار بود... وبلاگی‌ها شاید یادشون باشه که همون سال‌ها نوشتم با شکمِ قل‌قلیش بهم یه شاخه‌گل داد با ربانِ نارنجی... گفت من نتونستم به‌خاطر شرایطم برم خرید... اما دوست داشتم یه هدیهٔ ارزشمند به شما بدم... تموم گل‌های باغچه‌م و خودم کاشتم... وَ این یکی از همون‌هاست... هیچ‌کس حق گل کندن از باغچه‌م و نداره... و این اولین شاخه‌گلیه که ازش جدا شده تا به دست شما برسه معلم دلسوز و نازنینم... یه خانمِ ۴۱ سالهٔ باردار داشت به منِ ۲۱ ساله می‌گفت معلمِ دلسوز و نازنینم...
اون‌جا احساس می‌کردم یه نیلوفرم وسطِ مرداب... احساس می‌کردم وسطِ اون حجم از کثافت، تونستم گل بدم... لطفِ خدا بود... لطفِ خدا بود... لطفِ خدا بود... چرا ناشکری کنمت وقتی زندگیم پره از این خاطراتِ رقیقِ بوسیدنی؟! استغفرالله از شکرهایی که نکردم... اون‌جا به‌قدری به من اعتماد داشتن که کلید گاوصندوق و کل مدرسه و شعبهٔ جدیدشون در خیابون دکترا و شعبهٔ سوم در کوهسنگی همه دست من بود... به هرکدوم می‌رسیدم، می‌رفتم اون‌یکی شعبه... اون‌همه تلاش و تکاپو رو دوست داشتم... پسر کوچیکه هم مرید من شده بود و تا مدرسه‌ش تموم می‌شد، بدوبدو میومد شعبه‌ای که منم... تا رسید به یه جلسهٔ صبحگاهی که مدیرم با نام و یاد و خاطرهٔ اعلی‌حضرت همایونی، محمدرضای چلمن پهلوی آغاز کردن و منی که اون‌موقع هنوز پایه‌های انقلابی‌م استوار نبود، اما تاریخ‌خونده بودم و پهلویِ نجس رو می‌شناختم، پوزخند زدم! مدیرم پرسید به چی خندیدی؟! با خنده گفتم به اعلی‌حضرت همایونی(!) با عصبانیت گفت چرااااا؟! با همهٔ بچگی‌م گفتم خب خنده‌داره آدم جلسه‌ش و با یادِ یه چلمنِ فراری شروع کنه :)) نیست؟! گفت بهت نمیاد طرفدار این انقلابیا باشی! گفتم طرفدار اونا نیستم، ولی دلیل نمی‌شه طرفدار چلمنا باشم! طرف فرار کرده، عرضه نداشته پای مردمش بمونه، پول مردمشم برده، کلی هم خنگ و لجن بوده، کتاب اطرافیانش هست که گفتن چه احمقی بوده، انقلابیا هم تازه نگفتن، خود دوستِ صمیمی‌ش فردوست نوشته... مادر فرح، زنش نوشته... بعد شما نشستی این‌جا و به یادش... وَ زدم زیر خنده! وَ اخراج شدم. بعد از من تا یک سال، مدام نیرو گرفت و براش نموندن... بعد فهمیدم از ایران رفتن... پارسال برگشتن و باز نیرو می‌خواستن و باز پیدا نکردن... تا امروز که رفیق بازم آگهی‌شون رو دیده که نیرو می‌خوان... معاون! یکی که بتونه همهٔ کاراشون رو بکنه... رفیق همیشه آگهی‌ها رو می‌بینه... پیام زده هر مدرسه‌ای که اخراجت کرد هنوز هر سال دنبال معلم ادبیاتن و هرکی رو می‌گیرن، انگار تو نمی‌شی که باز سال بعد دنبال معلمن... هر سه دبیرستانی که اخراجم کردن... هر سال... آگهیِ نیازمندیِ دبیر ادبیات دارن... هیچ دبیر دیگه‌ای نه ها! دبیر ادبیات! هر سال... یکی‌شون معاونش زنگ زد و ازم خواست دوباره برگردم... فکر کنم نوشتم این‌جا... جوانی و ذوق‌های من رو تباه کردن...
حالش بده چون حالا که برگشتن ایران، دیده نون در ریا، ست! اسم مدرسه‌ش رو از یادبودِ حکومت پهلوی، تغییر داده به اسمِ یه شهید... ! نمی‌دونم قلبِ شما هم مثلِ قلبِ من و رفیق، آه کشید یا نه...