پای تَرَکهای اتاقم نشستم. وَ چای مینوشم. در سکوت. تنها. با لرزههای خفیفی از هجومِ پاییز.
مامان خانه نیست. خانه باشد، اجازه نمیدهد به اتاقم بیایم.
نظمِ زندگیام به نیمشبی، از دستم خارج شده. گویی به گردنهای لغزنده رسیدم و ثانیهای غفلت کردم و حالا چرخها بهسرعت لیز میخورند و من آنقدر فرمان را میچرخانم که نه به کوه بخورم و نه به درّه سقوط کنم.
حال آنکه جاده باریک است و کوه و دره محاصرهام کردهاند.
هنوز سقوط نکردم و هنوز فرمان تحت اختیارِ من نیست. از دیشب حدودِ ساعتِ هفت، با ترس و سرعت در حالِ چرخاندنِ فرمان هستم. بازوانم کبود شده. ماهیچههای دستهایم، حتی شکمم گرفته. ستونفقراتم تیر میکشد. صدایم افتاده. رنگم زرد شده. بهگمانم دارم سرما میخورم. بدنم میلرزد. چشمهایم داغ است. روحم رقیق شده و به تلنگری میشکند و اشکم دم مشکم رسیده. تهوع گرفتم. فرصتِ تنفس ندارم. مدرسه. شبکاری. خانواده. دوستانم. مدیرِ پارسالم که پیام زده و دلتنگم شده و یادم آورده چطور بهناحق کارم را از من غصب کردند... دخترانِ پارسالم... نهمها... کارت پولی که خالی کردم...
ترمز بریدهام.
وَ اگر فرمان دستم نیاید، یا به کوه کوبیده میشوم، یا به قعرِ دره سقوط میکنم.
از مرگ وحشتی ندارم. سِر شدهام. تنها به این فکر میکنم که دوست داشتم ظهور را ببینم. در آن نبردِ نهایی، سخت تلاش کنم. آنگاه که پرچمِ دولتِ کریمه، جهانگیر شد، از امام اذن بگیرم و به مشّایه بروم. وَ حوالیِ عمودِ پانصد و یازده، موکبی مهیا کنم و در امنِ حکومتِ امام، همانجا عمر به فرجام رسانم.
حتی نقطهای نور در پارچهٔ چروک و لکِّ زندگیام برای این رؤیا موجود نیست، اما بافتهامَش...
چای سرد شده. من به شکافهای عمیقِ روبهریزشِ زندگیام خیره شدهام. باید فرمان دستم بیاید. باید بلد باشم این شکاف را گذر کنم. زندگی در دلِ شکاف مثلِ زندگی در دلِ نهنگ نیست... من نیز یونس نیستم. اما به سجود، قیام میکنم. لا اله الا انت. سبحانک انّی کنت من الظالمین. مرا از کوبیده شدن و سقوط برهان. من برای آزمونهای بزرگت، زیادی کوچکم. به بافتههای رؤیاییام رحم کن. من یونس نیستم. اما تو هم فقط خدای یونس نبودی.
تو ناجیِ هول و هراسِ فجرگاهِ مرزِ عِراقی. من همان دخترِ تنهای ترسیده. هرگز رهایم نکردی که به رهاشدگی خو کنم. پیش از این نیز هرگز یونس نبودم که کرامتم، امدادت باشد. من همیشه همین پارچهٔ لک و چروکی بودم که از من لباسی فاخر دوخته نخواهد شد... من برای دَمکنی و دستگیره دوختن هم ناجورم. شما ذاتت امدادرسانیست. مرا نکوب. مرا پرت نکن. من همانم که در قیامتِ مرزِ نیمهشعبان، رحمَش آوردی. من از بینظمی رنجورم. از ناتوانی گریزانم. سردم شده. میلرزم. وَ در مرزی از زندگی، تنها و ترسیده، همهٔ درها را کوفتهام و اینک روی تکهکارتنی، کنجِ هستی، با دوگانهای غرق در اشک، منتظرِ از راه رسیدنِ خودت هستم.
شبیه کودکِ زاری شدم که در بازار...
تو دستِ گمشدهها را مگر نمیگیری؟
آخرِ کلاس، دوباره حضور و غیاب میکنم تا بتونم کنار اسمشون یادداشتهای رفتاری کنم. اسمِ یکیشون رو که میخونم و چشم میگردونم پیداش کنم، انگشتِ اشارهش و به نشانهٔ تهدید روبهروم میگیره و میگه:
خانوم جونم! اگه تا جلسهٔ بعد اسمم رو حفظ کردید، کردید! اگر نکردید، گریه میکنم! شما باید از این به بعد من رو بشناسید!
میخندم. توضیح نمیدم من فقط اسامیِ انسانهای شاخص رو میتونم حفظ کنم. توضیح نمیدم نهم دویی داشتم که عاشقشون هستم و اسمِ هر ۲۸ نفر رو حفظم، جز یکی. اونیکی نه درسخون بود، نه خوشاخلاق، نه بانمک، نه فعال، ... .
فقط خوشگل بود. خوشگلترین دخترِ مدرسه. که همه سرِ خوشگلیش میشناختنش. حتی از هفتما میرفتن سر کلاسشون که اون و ببینن. اما من هیچ شاخصهای ازش ندیدم و هر کار کردم نتونستم اسمش رو حفظ کنم. موقع حضور و غیاب میگشتم دنبالش. دخترا میگفتن خانوم خوشگل و که همه مدرسه میشناسن! من میگفتم پس ده سال دیگه، بیست سال دیگه، هیچکس نمیشناسهش! چون خوشگلی تموم میشه. ولی باهوش بودن، مستعد بودن، پرتلاش بودن، مهربون بودن، فعال بودن، خوشاخلاق بودن، دلسوز بودن، هیچوقت تموم نمیشه. یکی از اینا رو از خودت بروز بده به چشمم بیاد، دیگه از یادم نمیری!
حالام جلسهٔ اوله. این دختر چیزی از خودش نشون نداده. چطوری تا جلسهٔ بعد حفظش کنم؟!
میگم عزیزِ من؛ دو_سه هفته بهم وقت بده، به این زودی نمیتونم اینهمه اسم رو حفظ کنم.
با شجاعت بلند میشه و میایسته. جلوی چشمِ همهٔ کلاس، با صدای رسا میگه:
من، سارا هستم. دختری که شما رو دوست داره. شما حق ندارید من رو از این بهبعد نشناسید!
سارا.
من سارا رو میشناسم.
دخترِ شجاعی بود که از فریادِ دوست داشتن نترسید.
ممنونم از پیامهاتون. خوندمشون. و دلگرمم کرده. پاسخ خواهم داد. فقط الآن نمیتونم. چون آوارهام. دو روزه مسواک نزدم چون مسواک خونهٔ یکیه و یک روزه موهام و شونه نزدم چون شونهم جای دیگه است. تیشرت دوستم تنمه و چادرِ همیشهم جای دیگهای مونده. ضد آفتابم همینطور و پوستم خراب شده. دارم میرم شبکاری و نمیدونم فردا، کِی و کجا میتونم چند ساعتی بخوابم. دارم خودم و جمعوجور میکنم. بهقولِ نیما یوشیج؛ در بینظمی هم نظمی هست. من عاشقِ زندگی بهسبکِ عِراقی هستم، اما خدا برام شعرِ نیمایی خواسته! تصمیم گرفتم بپذیرم و فروغش بشم. نابلدی که خوب از پسش براومد و خدا به طغیانهاش، ماندگاریِ اسم داد.
اگر حوصلهتون شد، چند صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنرانیِ دیشبِ آقا رو تو مسیر گوش دادم. خیلی امید گرفتم. دیدم آقا که رهبر هستن و سالهاست دارن میگن مذاکره ضرره، باز مسؤولینِ بیتربیت بدوبدو دنبال مذاکرهان و ولاییونِ بیتربیتتر مشغولِ نهی از منکری نمیشن، من چرا بدون علم و آگاهی و شخصیتِ آقا، دلگیرم از تلاشها و تذکرهایی که نتیجه نمیده؟!
امیدِ تلخیه، ولی خب... دلگرم شدم که من باید کارم ور انجام بدم. بیتربیتا هم یه روز ادب میشن!
یک. دیشب یه بدحجاب بهم مراجعه کرد. با خوشرویی و صبر گفتم از شما عذر میخوام، من نمیتونم کمکی بهتون بکنم. میتونید از همکارانم خدمات بگیرید.
باتعجب و طلب گفت چرااااا؟! با همون خوشرویی اما قاطعیت گفتم چون پوششِ مناسب با قوانین جمهوری اسلامی ندارید.
خندید و گفت ببند دهنت و! زود باش کارم و راه بنداز واگرنه پدرت و درمیارم!
با خوشروییِ قاطعانهم گفتم شما مختارید هر کار دوست دارید بکنید، من از خدمات دادن به شما تا زمانی که پوششتون طبق قوانین جمهوری اسلامی نباشه، معذورم.
به جیغ و داد انداخت. همکارانم سر رسیدن. همهشون محجبه و مذهبی و مدعیِ ولایت هستن. همهشون من رو متهم کردن. جلوی اون مراجع به من گفتن سختگیر. دافعهدار. تنشزا. چالشی.
اون خانم هم شیر شد. یک ساعت فحش خوردم. از اون و از یه لشکر چادریِ عقیقدارِ آیهبهلبِ حدیثگو.
مسؤولین سر رسیدن. یکیشون اومد و دستوری بهم گفت کارِ خانم رو سریع راه بنداز.
با همون لبخند و صبرِ فوقالعادهم در این شرایط که خوشرویی و متانت بیش از دعوا و خشونت، نکته داشت، پاسخ دادم عذرخواهم. تا پوشش ایشون طبق قوانین جمهوری اسلامی نشه، از خدمات دادن معذورم.
سرم داد زد و گفت قانون منم!
با همون لبخند گفتم خیر! شما هم مطیعِ قانون هستید.
خانومه شیر شد. دید حتی یک نفر حامیِ من نیست و همه شکلِ منن، ولی علیه من...
گفت تا از من معذرتخواهی نکنه ولش نمیکنم!
رؤسا من و کشوندن کنار که عذرخواهی کن و شر رو بخوابون. برای سازمان بد میشه. برای خودت بدتر.
بهطمأنینهای که داشت همهشون رو آتیش میداد گفتم اشتباهی نکردم که عذرخواهی کنم. نهایتِ بدی هم اخراج از کاره دیگه! باهاش مشکلی ندارم. چون طبق قوانین و قواعد جمهوری اسلامی پیش رفتم. دوربینها اینجا هست. حتی کلمهای بیاحترامی نکردم، وَ حتی صدام ذرهای بلند نشده.
دختره میدید تو اون هیاهو، همه... همهٔ شبیهبهمنها... بهخودشون افتادن و دارن سگدو میزنن راضیش کنن... اما فقط منم که با لبخند و محترم و آرام ایستادم و میگم خطایی نکردم... وَ تا پوششش اصلاح نشه، خدمات نمیدم.
هار شد. چنان فریادی راه انداخته بود که اگر کسی اونجا دوربینبهدست بود، امروز حتماً کلیپش درمیرفت...
اما حراست مراقب بود.
یکی رو جای من نشوندن پای کار و به اون خدمات دادن. اون داشت جیغ میکشید که اون! اون باید کارم و انجام بده و ازم معذرت بخواد! اون!
من با لبخند و آرامش ایستاده بودم.
رؤسا دور هم حلقه زده بودن و جلسهسرپایی گرفته بودن. همکارای چادریِ عقیقبهدستِ مدعیِ ولایتِ آیهخونِ حدیثگوم، پچپچ میکردن و من و مثل یه کروناییِ ترسناک با انگشت به هم نشون میدادن...
خانومه رو خدمات دادن و با همون فریادهایی که اووووووون! اووووووون از من معذرت نخواست، بردن بیرون.
بیسیم زدن. من رو از بخشی که بودم، به بخش دیگهای منتقل کردن.
به یک نیروی ساده تنزل پیدا کردم.
دو. وقتی ۲۱ ساله بودم، در مدرسهٔ بزرگسالانی بهعنوانِ معاون مشغولبهکار شدم. مدیرم اسمِ مدرسهش رو طوری گذاشته بود که به حکومتِ ضالّه و نجسِ پهلوی اشاره داشته باشه. اسمِ پسرِ کوچیکش که همیشه اونجا بود رو به یادِ محمدرضای چلمنِ پهلوی، محمدرضا گذاشته بود! دخترِ زیبای خنگش رو میخواست بعد از دیپلم بفرسته آمریکا وَ پسرِ جوانِ چلمن و خنگش هم که یهسره تو دستوپای من بود رو پیگیر بود راهی برای سربازی نرفتنش جور کنه که زودتر اونم از ایران خارج شه و کووووووووهِ حماقتاش هدر نره!
شوهرِ مارموزش هم که شیفتِ عصر مداااااام توی دفتر و پیش من بود، پولداری بود که مثلش رو ندیدم! هر بعد از ظهر میومد و من از تلفناش متوجه میشدم چندین ویلا دارن... چندین خونه... چندین ماشین...
پسر کوچیکه یهروز داشت روی میز من تکالیف مدرسهش و مینوشت که دیدم داره اشتباه جواب میده. براش توضیح دادم. مادرش (مدیرم) که اومد بهش گفت این خانوم چقدر خوب درس میده مامان!
بچهمحور بود و حرفِ بچههاش دروغ یا راست براش وحیِ مُنزل! روی حساب حرف پسرش، دیدم فردا من رو گذاشته دبیر عروض و قافیه. کلاسای بزرگسالان اینطوره که همه سنی داره. اونایی که نمیخوان مدرسه برن ولی مدرک بگیرن، ازتحصیلموندهها، بزرگسالانی که برای حقوق بیشتر یا استخدامی باید مدرک بگیرن، وَ پولدارهایی که دوست دارن بدون زحمت مدرک و مقام و جایگاه بگیرن...
تو ۲۱ سالگی دنیای قشنگی داشتم؛ الهینامه باورم بود و لیلی و مجنون رؤیام... اونجا اولین جایی بود که دنیای من رو تیره کرد... اونجا دیدم پارتی... پول... قدرت... همهشون از علم بهتره...
اونجا برای اولین بار دیدم، علم، سلطانِ اسیره...
اونجا دیدم پدری از شاسیبلندش پیاده شد، درِ ماشین رو برای دخترش باز کرد، اومد، دستهچکش رو گذاشت روی میز، وَ برای دخترش که همسنِ من بود و کنکور قبول نشده بود، مدرکِ لیسانس خرید...
اونجا دیدم جای اون دختر، کسِ دیگهای آزمونها رو داد... وَ روزی که قرار بود بازرس بیاد، خودش و آوردن در حالی که سؤالات رو بهش داده بودن و پاسخش رو هم... وَ فقط جلوی بازرس شروع کرد نوشتنِ هرچی بهش گفته بودن...
سرِ کلاس که رفتم، همهٔ شاگردهام از من بزرگتر بودن... یه خانمِ ۷۲ ساله هم داشتم...
فردای اولین کلاسم اونجا، مدیر گفت تمومِ خانمهای کلاس عربی گفتن میخوان شما معلمشون باشید.
کلاس عربی، عربیِ نهایی سوم دبیرستان بود. مستقیم مؤثر بر معدل و مدرک. وَ کلاسش همه خانمهای بالای چهل سال. وَ من ۲۱ ساله.
اما قبول کردم. چون نمیخواستم معاون باشم، میخواستم معلم باشم.
میخواستم اینقدر کلاس برم که معلمم کنه و معاون دیگهای بگیره. اما هم معلم بودم و هم معاون.
جز اینکه شوهر و پسراش یهسره اونجا بودن و کثافتکاریها و دزدی و دروغهاشون رو میدیدم، مشکلی هم نداشتم. صبح تا شب در محیط مدرسهای بودم... گرچه نه به پاکیِ مدرسه...
کلاس عربی که رفتم و همون خانم ۷۲ ساله رو دیدم، فهمیدم اون از من تعریف کرده.
عربیِ نهایی فوقالعاده سنگینه. به خانمهای مسن و بزرگسال گفتم باید جزوه با خودکارهای رنگی بنویسید. مثل من که با ماژیکهای رنگی پای تخته مینویسم. تا سختیِ عربی در رنگها تقلیل پیدا کنه و ذهن فریب بخوره.
جلسهٔ بعد با دفترهای سیمی و خودکارهای رنگی اومده بودن...
یکی از رقیقترین خاطراتِ بوسیدنیِ عمرم، اون عصرگاهیه که در مدرسه، در کلاسِ انتهای سالن، روی سکو، پای تخته ایستاده بودم و دیدم خانمها، حتی همون ۷۲ سالههه، روی میزهاشون کلیییییییییی خودکار رنگیه و دارن جزوههایی زیبا مثل نوشتههای خودم روی تخته مینویسن...
خودشون بهم گفتن؛ روزِ معلم! وقتی تنها و تنها و تنها برای من جشن گرفته بودن... که ما همهمون برای پول بیشتر و حقوق و مزایا، اومدیم مدرک بگیریم. تا شد هم امتحانها رو دادیم کسی جامون اومد. اما این نهاییها که خودمون باید بریم حوزه رو کلاس گرفتیم. همهٔ کلاسا رو فقط به اجبار گذروندیم اما کلاس شما...
یکیشون باردار بود... وبلاگیها شاید یادشون باشه که همون سالها نوشتم با شکمِ قلقلیش بهم یه شاخهگل داد با ربانِ نارنجی... گفت من نتونستم بهخاطر شرایطم برم خرید... اما دوست داشتم یه هدیهٔ ارزشمند به شما بدم... تموم گلهای باغچهم و خودم کاشتم... وَ این یکی از همونهاست... هیچکس حق گل کندن از باغچهم و نداره... و این اولین شاخهگلیه که ازش جدا شده تا به دست شما برسه معلم دلسوز و نازنینم...
یه خانمِ ۴۱ سالهٔ باردار داشت به منِ ۲۱ ساله میگفت معلمِ دلسوز و نازنینم...
اونجا احساس میکردم یه نیلوفرم وسطِ مرداب... احساس میکردم وسطِ اون حجم از کثافت، تونستم گل بدم...
لطفِ خدا بود...
لطفِ خدا بود...
لطفِ خدا بود...
چرا ناشکری کنمت وقتی زندگیم پره از این خاطراتِ رقیقِ بوسیدنی؟!
استغفرالله از شکرهایی که نکردم...
اونجا بهقدری به من اعتماد داشتن که کلید گاوصندوق و کل مدرسه و شعبهٔ جدیدشون در خیابون دکترا و شعبهٔ سوم در کوهسنگی همه دست من بود... به هرکدوم میرسیدم، میرفتم اونیکی شعبه... اونهمه تلاش و تکاپو رو دوست داشتم... پسر کوچیکه هم مرید من شده بود و تا مدرسهش تموم میشد، بدوبدو میومد شعبهای که منم...
تا رسید به یه جلسهٔ صبحگاهی که مدیرم با نام و یاد و خاطرهٔ اعلیحضرت همایونی، محمدرضای چلمن پهلوی آغاز کردن و منی که اونموقع هنوز پایههای انقلابیم استوار نبود، اما تاریخخونده بودم و پهلویِ نجس رو میشناختم، پوزخند زدم!
مدیرم پرسید به چی خندیدی؟!
با خنده گفتم به اعلیحضرت همایونی(!)
با عصبانیت گفت چرااااا؟!
با همهٔ بچگیم گفتم خب خندهداره آدم جلسهش و با یادِ یه چلمنِ فراری شروع کنه :)) نیست؟!
گفت بهت نمیاد طرفدار این انقلابیا باشی!
گفتم طرفدار اونا نیستم، ولی دلیل نمیشه طرفدار چلمنا باشم! طرف فرار کرده، عرضه نداشته پای مردمش بمونه، پول مردمشم برده، کلی هم خنگ و لجن بوده، کتاب اطرافیانش هست که گفتن چه احمقی بوده، انقلابیا هم تازه نگفتن، خود دوستِ صمیمیش فردوست نوشته... مادر فرح، زنش نوشته... بعد شما نشستی اینجا و به یادش...
وَ زدم زیر خنده!
وَ اخراج شدم.
بعد از من تا یک سال، مدام نیرو گرفت و براش نموندن...
بعد فهمیدم از ایران رفتن...
پارسال برگشتن و باز نیرو میخواستن و باز پیدا نکردن...
تا امروز که رفیق بازم آگهیشون رو دیده که نیرو میخوان...
معاون!
یکی که بتونه همهٔ کاراشون رو بکنه...
رفیق همیشه آگهیها رو میبینه...
پیام زده هر مدرسهای که اخراجت کرد
هنوز هر سال دنبال معلم ادبیاتن و هرکی رو میگیرن، انگار تو نمیشی که باز سال بعد دنبال معلمن...
هر سه دبیرستانی که اخراجم کردن...
هر سال...
آگهیِ نیازمندیِ دبیر ادبیات دارن...
هیچ دبیر دیگهای نه ها!
دبیر ادبیات!
هر سال...
یکیشون معاونش زنگ زد و ازم خواست دوباره برگردم...
فکر کنم نوشتم اینجا...
جوانی و ذوقهای من رو تباه کردن...
سه. مسؤولِ یه جای کوچیک هستم. دیروز فهمیدم کلهگندهها با مسؤولا جلسه گذاشتن. ارگان بدون اینکه به من بگه، معاونم رو جای من فرستادن جلسه...
حالا بهم پیام زدن چون معلم هستید نخواستیم اذیت بشید(!)
از ترس اینکه خودم نفهمم و اقدامی نکنم، بعد از انجامِ کار بهم اطلاع دادن(!)
این یعنی همهٔ چیزهایی که ازشون میدونم درسته!
این یعنی راهی که میرم هم درسته!
این یعنی هرچه ازشون میترسن و وحشت دارن غلطه!
وَ این یعنی مُشتی ریاکارِ منافقِ دودرهباز، با لباسِ درست، دارن خیلی غلطها میکنن!
وَ این یعنی کلهگندههامون گزارشها و لیست اسامی رو نمیخونن... مسؤولین رو نمیشناسن... اِشراف به زیردستهاشون ندارن... وَ گاگولهای بیخبری هستن...
وَ این یعنی چقدر علیوار باید به جنگِ اینهمه معاویه بریم...
وَ این یعنی نمیریم که اوضاع اینه(!)
چهار. خونوادهم بهخاطرِ قیمتهای باورنکردنیِ مصالح برای بنّایی و اجاره برای جابهجایی، در زحمت و تعلل هستن.
برگشتیم به خونه. در آوارگی نمیشد ادامه داد.
روبهریزش زندگی میکنیم. با تلاشهایی دلهرهآور و ناگزیر.
در کنجها میخوابیم و حتی کلیدِ لامپها رو با نوازش فشار میدیم.
روی گسلهای جُنبندهای، بر لبهٔ بُرّندهٔ مرگ و زندگی، تلاشهای ازنفسافتادهای داریم برای پیدا کردنِ راهِ درست.
از مردن بیزارم اما هرگز شبیه چمران و رئیسی زندگی نکردم که توقع و طلبی داشته باشم.
تسلیم شدم؟
نه.
نماز میخونم.
چون خدا یونس رو بهخاطر نمازگزار بودنش بخشید و «نجات داد».
وَ حُر،
قرار بود بمیره
اما «شهید» شد.
پایان. من به سه دعا خیلی اعتقاد دارم:
دعای بعد از نمازهای واجبی که سرِ وقت خونده میشه.
دعایی که در صحبت با آقا امام زمان علیه السلام از ایشون خواسته میشه که از خدا بخوان.
دعای بعد از روضهٔ حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام.
خانوادهم، خصوصاً مادرم، دارن خیلی اذیت میشن. اگر از کانالم تا حالا خیری بهتون رسیده، در یکی از این سه حالت در حقمون دعا کنید زودتر این آزمون، ختم به خیرِ کثیر بشه.
مأجورین انشاءالله.
زیرِ تَرَکها نشستم چایدارچین میخورم و تلویزیون میبینم. سوسانو میگه باید افراد توانمند و باهوش رو از همهٔ قبایل دورِ خودمون جمع کنیم، چون اگه تونستیم گوگوریو رو تأسیس کنیم بهخاطر یارانِ توانمندیه که دورمون داریم. باید بازم مثلِ اونا تربیت کنیم.
جومونگ چه سریالِ قشنگیه! چرا من تا حالا ندیده بودمش؟!😒