eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اون‌جا احساس می‌کردم یه نیلوفرم وسطِ مرداب... احساس می‌کردم وسطِ اون حجم از کثافت، تونستم گل بدم... لطفِ خدا بود... لطفِ خدا بود... لطفِ خدا بود... چرا ناشکری کنمت وقتی زندگیم پره از این خاطراتِ رقیقِ بوسیدنی؟! استغفرالله از شکرهایی که نکردم... اون‌جا به‌قدری به من اعتماد داشتن که کلید گاوصندوق و کل مدرسه و شعبهٔ جدیدشون در خیابون دکترا و شعبهٔ سوم در کوهسنگی همه دست من بود... به هرکدوم می‌رسیدم، می‌رفتم اون‌یکی شعبه... اون‌همه تلاش و تکاپو رو دوست داشتم... پسر کوچیکه هم مرید من شده بود و تا مدرسه‌ش تموم می‌شد، بدوبدو میومد شعبه‌ای که منم... تا رسید به یه جلسهٔ صبحگاهی که مدیرم با نام و یاد و خاطرهٔ اعلی‌حضرت همایونی، محمدرضای چلمن پهلوی آغاز کردن و منی که اون‌موقع هنوز پایه‌های انقلابی‌م استوار نبود، اما تاریخ‌خونده بودم و پهلویِ نجس رو می‌شناختم، پوزخند زدم! مدیرم پرسید به چی خندیدی؟! با خنده گفتم به اعلی‌حضرت همایونی(!) با عصبانیت گفت چرااااا؟! با همهٔ بچگی‌م گفتم خب خنده‌داره آدم جلسه‌ش و با یادِ یه چلمنِ فراری شروع کنه :)) نیست؟! گفت بهت نمیاد طرفدار این انقلابیا باشی! گفتم طرفدار اونا نیستم، ولی دلیل نمی‌شه طرفدار چلمنا باشم! طرف فرار کرده، عرضه نداشته پای مردمش بمونه، پول مردمشم برده، کلی هم خنگ و لجن بوده، کتاب اطرافیانش هست که گفتن چه احمقی بوده، انقلابیا هم تازه نگفتن، خود دوستِ صمیمی‌ش فردوست نوشته... مادر فرح، زنش نوشته... بعد شما نشستی این‌جا و به یادش... وَ زدم زیر خنده! وَ اخراج شدم. بعد از من تا یک سال، مدام نیرو گرفت و براش نموندن... بعد فهمیدم از ایران رفتن... پارسال برگشتن و باز نیرو می‌خواستن و باز پیدا نکردن... تا امروز که رفیق بازم آگهی‌شون رو دیده که نیرو می‌خوان... معاون! یکی که بتونه همهٔ کاراشون رو بکنه... رفیق همیشه آگهی‌ها رو می‌بینه... پیام زده هر مدرسه‌ای که اخراجت کرد هنوز هر سال دنبال معلم ادبیاتن و هرکی رو می‌گیرن، انگار تو نمی‌شی که باز سال بعد دنبال معلمن... هر سه دبیرستانی که اخراجم کردن... هر سال... آگهیِ نیازمندیِ دبیر ادبیات دارن... هیچ دبیر دیگه‌ای نه ها! دبیر ادبیات! هر سال... یکی‌شون معاونش زنگ زد و ازم خواست دوباره برگردم... فکر کنم نوشتم این‌جا... جوانی و ذوق‌های من رو تباه کردن...
حالش بده چون حالا که برگشتن ایران، دیده نون در ریا، ست! اسم مدرسه‌ش رو از یادبودِ حکومت پهلوی، تغییر داده به اسمِ یه شهید... ! نمی‌دونم قلبِ شما هم مثلِ قلبِ من و رفیق، آه کشید یا نه...
سه. مسؤولِ یه جای کوچیک هستم. دیروز فهمیدم کله‌گنده‌ها با مسؤولا جلسه گذاشتن. ارگان بدون این‌که به من بگه، معاونم رو جای من فرستادن جلسه... حالا بهم پیام زدن چون معلم هستید نخواستیم اذیت بشید(!) از ترس این‌که خودم نفهمم و اقدامی نکنم، بعد از انجامِ کار بهم اطلاع دادن(!) این یعنی همهٔ چیزهایی که ازشون می‌دونم درسته! این یعنی راهی که می‌رم هم درسته! این یعنی هرچه ازشون می‌ترسن و وحشت دارن غلطه! وَ این یعنی مُشتی ریاکارِ منافقِ دودره‌باز، با لباسِ درست، دارن خیلی غلط‌ها می‌کنن! وَ این یعنی کله‌گنده‌هامون گزارش‌ها و لیست اسامی رو نمی‌خونن... مسؤولین رو نمی‌شناسن... اِشراف به زیردست‌هاشون ندارن... وَ گاگول‌های بی‌خبری هستن... وَ این یعنی چقدر علی‌وار باید به جنگِ این‌همه معاویه بریم... وَ این یعنی نمی‌ریم که اوضاع اینه(!)
چهار. خونواده‌م به‌خاطرِ قیمت‌های باورنکردنیِ مصالح برای بنّایی و اجاره برای جابه‌جایی، در زحمت و تعلل هستن. برگشتیم به خونه. در آوارگی نمی‌شد ادامه داد. روبه‌ریزش زندگی می‌کنیم. با تلاش‌هایی دلهره‌آور و ناگزیر. در کنج‌ها می‌خوابیم و حتی کلیدِ لامپ‌ها رو با نوازش فشار می‌دیم. روی گسل‌های جُنبنده‌ای، بر لبهٔ بُرّندهٔ مرگ و زندگی، تلاش‌های ازنفس‌افتاده‌ای داریم برای پیدا کردنِ راهِ درست. از مردن بیزارم اما هرگز شبیه چمران و رئیسی زندگی نکردم که توقع و طلبی داشته باشم. تسلیم شدم؟ نه. نماز می‌خونم. چون خدا یونس رو به‌خاطر نمازگزار بودنش بخشید و «نجات داد». وَ حُر، قرار بود بمیره اما «شهید» شد.
پایان. من به سه دعا خیلی اعتقاد دارم: دعای بعد از نمازهای واجبی که سرِ وقت خونده می‌شه. دعایی که در صحبت با آقا امام زمان علیه السلام از ایشون خواسته می‌شه که از خدا بخوان. دعای بعد از روضهٔ حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام. خانواده‌م، خصوصاً مادرم، دارن خیلی اذیت می‌شن. اگر از کانالم تا حالا خیری بهتون رسیده، در یکی از این سه حالت در حق‌مون دعا کنید زودتر این آزمون، ختم به خیرِ کثیر بشه. مأجورین ان‌شاءالله.
زیرِ تَرَک‌ها نشستم چای‌دارچین می‌خورم و تلویزیون می‌بینم. سوسانو می‌گه باید افراد توانمند و باهوش رو از همهٔ قبایل دورِ خودمون جمع کنیم، چون اگه تونستیم گوگوریو رو تأسیس کنیم به‌خاطر یارانِ توانمندیه که دورمون داریم. باید بازم مثلِ اونا تربیت کنیم. جومونگ چه سریالِ قشنگیه! چرا من تا حالا ندیده بودمش؟!😒
... دریافت شد❣😭❤️
یک نفر غریبه این‌قدر «سخاوتمند» این‌جاست! پاسخِ مفصلی برای پیامِ شما دارم که در دایگو تقدیم می‌کنم، اینجا دلم خواست از سخاوت‌تون این‌طوری تشکر کنم. اگر تولیدِ محصول دارید، امیدوارم با این لینک دادن، ده‌ها برابرِ هدیه‌ای که بهم دادید، برکت به کارتون برگرده❣
تمومِ مدتِ جومونگ تا الآن رو داشتم پیاماتون و جواب می‌دادم. بالاخره صفر شد. فقط نقد داستان موند که می‌خوام صوت برات بگیرم. داستانِ جومونگ رو هم از هوش‌ مصنوعی پرسیدم. متعجبم چرا جومونگ قهرمان فیلمه؟! پسرِ ارشدِ امپراتور تسو بود. مادر تسو، همسر اولِ امپراتوره. یعنی مادرِ جومونگ هَووشه! پس مادر تسو هر تلاشی برای حکومت پسرش کرده، حقشه! چرا پسرِ هَووش باید بیاد زندگیش و ببره؟! جومونگ پسرِ امپراتور نیست! پسرِ زن دوم امپراتوره! قانونی و شرعی (شرع اونا😂) حقی از حکومت نداره! بعد این تسو آدمِ پرتلاشیه! جومونگ لاابالی بوده قبلاً! حتی برادر تسو، خودخواه و مقام‌طلبه، ولی تسو برای کشورش فداکاری می‌کنه و حرص و جوش زده! الآن من گیجم! طبق ارزش‌ها، تسو باید قهرمان این فیلم باشه، چرا جومونگه؟!😐 چرا برای اینم کسی اعتراض نکرده؟! می‌رم بزنگم ۱۶۲😶
سربه‌راه
تمومِ مدتِ جومونگ تا الآن رو داشتم پیاماتون و جواب می‌دادم. بالاخره صفر شد. فقط نقد داستان موند که م
چقدر پیام دارم دربارهٔ سریال جومونگ(!) این همّتی که شما سرِ امورِ بیهوده و گذرا دارید، اگر سر واجبِ امربه‌معروف داشتید، الآن تو ظهور زندگی می‌کردیم! اِفهم! اِسمَع!
به‌خدا فکر می‌کنم این فیلما رو علیه انقلاب و شهدا ساختن... این‌قدر که بده! نه! افتضاحه! من روی شهدای دفاع مقدس خیلی غیرت و تعصب دارم. وقتی اینا رو می‌بینم و کتابای مزخرفِ تازه‌چاپ‌شده رو، دلم نمی‌خواد هیچ‌کس درباره‌شون کاری کنه... مثلاً من واقعاً خوشحالم بعد از شش سال کسی دربارهٔ سردار سلیمانی کاری نکرده... کاش تندیس‌های بدی که ازش ساختن هم خراب شه... خوشحال می‌شم کسی دربارهٔ شهید رئیسی وارد فاز هنر نشه... تهِ هنرِ مذهبیای ما توجیهِ بی‌عرضگی‌هاشونه و فرار از تکلیف(!) مذهبی و چه به هنر(!) البته پروفایل با دوربینم ازتون برمیاد😂😂😂 ولی هنر؟! حاشا و کلّا! خدای جنگ رو که می‌دیدم، از شدتِ عصبانیت که چه موضوعِ نابی دست کیا افتاده و چطور به فناش دادن، یک ساعت برای ۱۶۲ سخنرانی کردم! کاش ابراهیم حاتمی‌کیا تکثیر می‌شد... یا کاش هر ننه‌قمری ژست حاتمی‌کیا نگیره(!) کاش اگر بلد نیستید، سمت کاری نرید! کاش علاوه بر تعهد تخصص رو هم جدی بگیرید! کاش به‌جز مهربونی پیامبر که به نفع‌تونه تا عقده‌ها و حقارت‌ها و حسادت‌هاتون رو بپوشونه، اینم می‌خوندید که ابوذر رو که در ایمان و تعهد شاخص بوده، در هیییییییییییچ کار اجرایی و کشوری نمی‌ذاشتن چون تخصص نداشته! یعنی پیامبر مذهبیِ مؤمنِ بی‌تخصص و هنر به‌دردش نمی‌خورده! نمی‌خوره! و نخواهد خورد! بهم برخورده برای دفاعِ مقدسِ نابِ کشورم، چنین خزعبلاتی رو دارن رواج می‌دن! خی‌لی بهم برمی‌خوره وقتی با آب‌وتاب ازش صحبت می‌کنن(!) کِی شما مذهبیا اندازهٔ عرضه و توان‌تون، باد به دماغاتون می‌ندازین؟!