eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تمومِ مدتِ جومونگ تا الآن رو داشتم پیاماتون و جواب می‌دادم. بالاخره صفر شد. فقط نقد داستان موند که م
چقدر پیام دارم دربارهٔ سریال جومونگ(!) این همّتی که شما سرِ امورِ بیهوده و گذرا دارید، اگر سر واجبِ امربه‌معروف داشتید، الآن تو ظهور زندگی می‌کردیم! اِفهم! اِسمَع!
به‌خدا فکر می‌کنم این فیلما رو علیه انقلاب و شهدا ساختن... این‌قدر که بده! نه! افتضاحه! من روی شهدای دفاع مقدس خیلی غیرت و تعصب دارم. وقتی اینا رو می‌بینم و کتابای مزخرفِ تازه‌چاپ‌شده رو، دلم نمی‌خواد هیچ‌کس درباره‌شون کاری کنه... مثلاً من واقعاً خوشحالم بعد از شش سال کسی دربارهٔ سردار سلیمانی کاری نکرده... کاش تندیس‌های بدی که ازش ساختن هم خراب شه... خوشحال می‌شم کسی دربارهٔ شهید رئیسی وارد فاز هنر نشه... تهِ هنرِ مذهبیای ما توجیهِ بی‌عرضگی‌هاشونه و فرار از تکلیف(!) مذهبی و چه به هنر(!) البته پروفایل با دوربینم ازتون برمیاد😂😂😂 ولی هنر؟! حاشا و کلّا! خدای جنگ رو که می‌دیدم، از شدتِ عصبانیت که چه موضوعِ نابی دست کیا افتاده و چطور به فناش دادن، یک ساعت برای ۱۶۲ سخنرانی کردم! کاش ابراهیم حاتمی‌کیا تکثیر می‌شد... یا کاش هر ننه‌قمری ژست حاتمی‌کیا نگیره(!) کاش اگر بلد نیستید، سمت کاری نرید! کاش علاوه بر تعهد تخصص رو هم جدی بگیرید! کاش به‌جز مهربونی پیامبر که به نفع‌تونه تا عقده‌ها و حقارت‌ها و حسادت‌هاتون رو بپوشونه، اینم می‌خوندید که ابوذر رو که در ایمان و تعهد شاخص بوده، در هیییییییییییچ کار اجرایی و کشوری نمی‌ذاشتن چون تخصص نداشته! یعنی پیامبر مذهبیِ مؤمنِ بی‌تخصص و هنر به‌دردش نمی‌خورده! نمی‌خوره! و نخواهد خورد! بهم برخورده برای دفاعِ مقدسِ نابِ کشورم، چنین خزعبلاتی رو دارن رواج می‌دن! خی‌لی بهم برمی‌خوره وقتی با آب‌وتاب ازش صحبت می‌کنن(!) کِی شما مذهبیا اندازهٔ عرضه و توان‌تون، باد به دماغاتون می‌ندازین؟!
سربه‌راه
به‌خدا فکر می‌کنم این فیلما رو علیه انقلاب و شهدا ساختن... این‌قدر که بده! نه! افتضاحه! من روی شه
مفید و کم‌خرج رو یادتونه؟ مفید یعنی چی؟ چند روزِ پیش رفیق یه تصویر برام فرستاد و صوت گرفت و خی‌لی عصبانی گفت این از کانالِ یه خودشاخ‌پندارِ فرهنگیه(!) می‌بینی؟ پول از مردم برای اولِ مهر جمع کرده، رفته لوازم‌التحریری خریده که روش عکس لبوبو داره(!) یعنی بدیهی‌ترین و ساده‌ترین اصول فرهنگی رو رعایت نکرده(!) براش صوت گرفتم همه که تو نمی‌شن عزیزم که با کمترین بودجه بهترین جنس زیبا وَ فرهنگی بخری! تو کم‌خرج و مفیدی! بقیه لب‌ودهنن! حرص خوردن نداره! مگه اولین‌باره دیدی؟! نصف اینایی که به اسم جهادگر، شاخص معرفی شدن همینن... بقیه ندیدن... من و تو که از دل‌شون داریم میایم... بعد دوباره صوت گرفت که از خودم خجالت کشیدم یه‌وقتایی دعوتت می‌کردم به کار خیر برای فلان کانال و بهمان گروه و تو قبول نمی‌کردی و من اصرار می‌کردم... چون من جز نهاد رهبری و کمیته امداد امام خمینی، به هیچ‌کجا و تحت هیچ شرایطی کمک نمی‌کنم. مگر ناظر به خریدها و نوع توزیع خودم باشم. یکی از دلایلشم همین کار ضدفرهنگی با لباس فرهنگی کردنه! کسی خوشش میاد یا نمیاد به خودش مربوطه، من فریبِ تبلیغات و منم منم‌های جهادی و فرهنگی رو نمی‌خورم. در روستای کالو برام یه جعبه هدیه آوردن که به بچه‌های روستا بدم. روی همه‌شون عکس شهدا بود. اما بی‌سلیقه و به‌سبکِ قاب‌های اجباریِ دفترِ مدیریت(!) برگردوندم گفتم هیچ‌کدوم رو نمی‌دم. یا کار جذاب و زیبا و فرهنگی بفرستید، یا اصلاً کادو نمی‌دم. از اون پایگاه‌های رزومه‌ای بودن که از اساس اردو جهادی برده بودن که فیلم و عکس تهیه کنن. نمی‌شد کادو ندن. من رفته بودم که به‌اندازهٔ توانِ خودم اصلاحات انجام بدم و چهار تا نیروی مخلصِ تازه‌کار که هنوز آلوده نشدن، ببینن می‌شه مبنادار کار کرد، نه بر اساس سلیقه و من‌ها و منافع و عقده‌ها! وَ دیدن و خدا رو شکر اصلاحاتی هم پیش رفت. مثلاً مجبور شدن برام یه جعبه جدید بفرستن. این‌بار خی‌لی خی‌لی ناز بود اما یونی‌کورن بود و غربی(!) برگردوندم. گفتم تکرار می‌کنم: جذاب زیبا فرهنگی کم‌هزینه ایرانی‌. این‌بار برام جعبه‌ای که فرستادن هفتاد درصد به خواسته‌م نزدیک بود. اما یک‌دست نبود! مثلاً پنج تا لیزر، ده تا ماشین، سه تا دفتر، هفت تا جامدادی بود. برگردوندم و گفتم اگر این‌بار بادقت باظرافت بادغدغه باهدف هدیه نفرستید، تا انتهای اردو دیگه کادو نخواهم داد، اجازهٔ فیلم و عکسم نمی‌دم! کادوتون می‌تونه کفش باشه اما سایز ۴۵ و ۳۲ و ۲۷، ولی نمی‌تونه کفش باشه و کیف و لباس! وقتی می‌خواید به بچه کادو بدید، باید مراقب باشید حسرت و حسادت کنارش نباشه(!) بحث‌تون که شاگرداول و دوم و‌ سوم نیست که جایزه‌شون فرق کنه(!) می‌خواید به همه کادو بدید! پس یک‌دست بدید که کسی دلش نسوزه. و چنان‌چه عرضهٔ این دقت‌های کارِ فرهنگی رو ندارید، کار نکنید! کسی مجبورتون نکرده! کار نکردن، بهتر از بد کار کردنه(!) باشه؟
سربه‌راه
مفید و کم‌خرج رو یادتونه؟ مفید یعنی چی؟ چند روزِ پیش رفیق یه تصویر برام فرستاد و صوت گرفت و خی‌لی
من چطور بگم با مبنا کار کنید نه با سلایق و دلخواه و عقده‌ها و حسرت‌های خودتون یا چهار تا مثل خودتون؟! پرهیز کنید از مذهبیونی که می‌خوان «جذب کنند» یا «تربیت نسل» یا در جوابِ درخواستِ شما به توصیه، سریع تز می‌دن درحالی که تو زندگیِ خودشون موندن(!) امربه‌معروف نمی‌کنید چون تصور می‌کنید پیغمبرید و تا گفتید، طرف باید درست شه(!) اگر شالش و سرش نکنه یا غیبتش و جمع نکنه، وامحمدا سر می‌دید و گریان و نالان و لرزان می‌شید چرا به نطقِ شما اصلاح نشد(!) جمع کنید بابا توهماتتون رو(!) رهبری که فقط ازش دم می‌زنید فرمودن: مبنا را تفکراتِ شهید مطهری بگذارید و کارهای بعدی را روی آن بنا کنید. یعنی بامبنا کار کنید! طبق اصول! طبق فکر و عقل و منطق!
می‌خوام مادرم و لو بدم!
از متوسطه اول بیرون اومدم چون دبیر پارسال‌‌شون استخدامی قبول‌ نشده و به هزار امید خبر داده... سه روزم در هفته خالی شد. از نظرِ مالی وحشتناکه و از نظرِ جسمی و رسیدگی عالی. اومدم کتابخونه ببینم با زندگی چه باید کرد وقتی خدا همهٔ برگه‌های امتحانیش رو اولِ مهری رو کرده😁
برو شیرِ درّنده باش ای دغل! مینداز خود را چو روباهِ شَل چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده، سیر؟ *درس یکم، فارسی یازدهم💪
سربه‌راه
از متوسطه اول بیرون اومدم چون دبیر پارسال‌‌شون استخدامی قبول‌ نشده و به هزار امید خبر داده... سه روز
از خوبی‌هاش اینه که مسلّط به نهاییِ یازدهم و دوازدهم، می‌تونم عمیق نکته استخراج کنم و سطحِ تدریس رو پویا و مستمر بالا ببرم، از بدی‌هاشم اینه که من متوسطه اول دوست دارم❤️‍🩹 اما امیدوارم اون دختر امشب خی‌لی خی‌لی خوشحال باشه و غصهٔ قبول نشدنش تو استخدامی از یادش بره❣
سربه‌راه
درسای دبیرستانم رو آماده کردم. فقط موند انشاها که مغزم خسته بود و گذاشتم فردا. وسایلم و جمع کردم و رفتم پارک ریحانه بتونم بی‌حجاب بین درختا و تو باد کمی بدوم و فکر کنم باید چه کنم و چطور پیش برم. تصمیم گرفتم به مامان نگم.‌ کلاً به هیچ‌کس نگم. به مامان بگم می‌پرسه چرا عقب کشیدی... بعد می‌پرسه اصلاً چرا مدرسه عوض کردی... بعد می‌رسیم به این‌که نمره ناحق به دوازدهما ندادم... بعد به چالش می‌خوریم... وَ مادرم مثلِ خودم پیگیره... هر روزی که خونه باشم، باید ماجرا رو از اول بگم و باز به چالش‌های تفاوت عقیده می‌رسیم... پس باید مثل اون سه سال، سنگِ زیرینِ آسیای خودم باشم و متوجه نشن... بابا بفهمه می‌خواد کمک مالی بهم کنه... همکارا و دوستام بفهمن، مراعاتم و می‌کنن و معذب می‌شم... پس فقط رفیق بدونه کافیه. خب... این تصمیم سختی‌هایی داره؛ عین سه روزی که خالی شده رو باید از خونه بزنم بیرون... محیطِ کتابخونهٔ دوست‌داشتنی‌م فوق‌العاده است، اما نیروهاشون کم شده و نظافتچی ندارن. امروز از صبح سرویس بهداشتی نرفتم تا برم پارک ریحانه، چون محیط کثیف بود... اسپری گلاب و الکلم همراهم نبود و میزی که روش کار کردم کثیف بود... سطل زباله خالی نشده بود... هوا گرفته بود... صندلی‌ها به‌هم‌ریخته بود... علاوهٔ همهٔ اینا چادرِ نوم و خودم طرح دادم و خواستم حسابی گله‌گشاد باشه و بلند، که اشتباه کردم! می‌کشه به زمین و متأسفانه هر وقت چادر نوم و می‌پوشم، از اون محجبه‌پلشتایی می‌شم که تا کمرشون خاک شده... ولی پوله که پاش دادم و باید استفاده‌ش کنم چون چادر دیگه‌م داره بور می‌شه و چادرساده هم با این‌که عاشقشم، کوله‌پشتی نمی‌شه بندازم... امروز به کثیفی گذشت... و از این‌که فردا هم باید به کثیفی بگذره خیلی اذیتم... امیدوارم خداوند از جایی که فکرش و نمی‌کنم برام به خیر و برکت و تلاشی مقدس، این سه روز رو پر کنه. تو پارک ریحانه کلی خودم و کشتم دوچرخه بردارم، ولی کد نمیومد و نتونستم از دوچرخه استفاده کنم. عوضش این‌قدررررررررر تاب خوردم که موهام ژولیده شد! اون توت‌آمریکایی‌های کپل هنوزم رو درخت بودن. از بوفهٔ پارک هم چای خریدم و دیدم آدامس بادکنکی‌های بچگیام و داره. خریدم باز کردم، دیدم عکس‌برگردون داره :) پشتِ دستم چسبوندم :) خیلی بی‌شعورم و دنیایی و فریب‌خورده، ولی امشب نماز اولِ وقت نمی‌خونم که برچسبه یکم بیشتر رو دستم باشه😂😭 خدایا ببخشید، یادِ بچگیم افتادم و خی‌لی بانمک و قرتیه عکسش.‌ از شخصیتای کارتنای قدیمه ولی یادم نمیاد اسمش چیه. خواستم نمازِ ازدهن‌افتاده بخونم، دیگه پاکش می‌کنم😭 موقع برگشت دیدم یه عالمه پیرزن همون دم درِ پارک رو زمین نشستن! بی هیچی! یه عالمه پیرزنِ کوچولوشدهٔ دنیادیده! همین‌طور که مقنعه‌م و سرم می‌کردم دقت کردم دیدم طفلیا جلوتر نمی‌رن. رفتم به یه جمع‌شون گفتم چرا جلوتر نمی‌رید؟ وسیله بازی داره، درخت داره، بوفه داره، آلاچیق داره، جای نشستن داره، تاب و سرسره هم داره خلوته، یواشکی برید کِیف کنید :) یچی گفت که فهمیدم لر و ترک و از جاهای مختلف کشورن. از بین حرفاشون فهمیدم از یه جایی شبیه مددکاری، یا همچین جایی آوردن‌شون. متوجه نشدن چی گفتم. چادرم و سرم کردم و رفتم پی مسؤول‌شون. پیداش کردم. بهش همون حرف و زدم. بی‌تفاوت نگام کرد و گفت باشه! تعجب کردم... دیدم مأمورای پارک دارن جیغ‌جیغ می‌کنن که چرا براشون آبی، چایی، خوراکی‌ای نیاوردین؟! صد نفر بیشتر اومدن بهم گفتن آب! این‌جا آب نداریم، باید برید اون پایین، داخل پارک! دیدم بازم مسؤول‌شون بی‌تفاوت گفت باشه! رسیدم جلوی در که دیدم دوربین آوردن... عکاس آوردن... آه خدا... آه! فقط آورده بودن... عکس بگیرن... فیلم بگیرن... رزومه کنن... پیرزنا رو برگردونن... یعنی حتی نبردن‌شون زیر یه سایه... پای یه درخت... کنارِ یه شیرِ آب... سیب‌زمینی بی‌رگ نیستم! به‌قولِ دکتر بهشتی، فضولم! با افتخار فضولم! رفتم جای مسؤولا و گفتم این پیرزنا جای مادرت... جای مادربزرگت... عکس و فیلمت و گرفتی، رزومه‌ت کامل شد، بخشنامه‌ت تیک خورد، ببرشون پای درختا... آبم ندادی‌شون، ندادی... بخشنامه و رزومه و مقامت تو قبر باهات نیستن، دلی که از اینا بشکنی یا به‌دست بیاری، ولی هست! مثل مجسمه... بی‌ذره‌ای حرکت و بازخوردی حتی در اجزای صورت... بی‌تفاوت... فقط نگاهم کرد! آه خدا... یه پنسِ ستاره‌ای سبز از دست‌فروشِ پارک خریدم برای دبیرستان که می‌خوام این هفته سبز بپوشم و اومدم خونه. پارک ریحانه به من خیلی بدمسیره، ولی مغزم و آروم می‌کنه. همه خانومن. ورود حیوان ممنوعه. ورود اسپیکر و گوشی ممنوعه. توش صدای طبیعته. نیازی نیست حواست باشه امربه‌معروف کنی. بزرگه. دلبازه. طبیعته. مختصرامکاناتی هم داره. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله که برامون بمونه! خدا رحمت کنه بانی و ایده‌پردازِ این پارک رو! رحمت به پدر و مادرش با این باقیات صالحات.
سربه‌راه
وَ آفرین به نبوغش. رسیدم خونه دیدم مامان، خونه رو جارو و گردگیری کرده و برق انداخته، در حالی که شکاف‌های روی دیوار عمیق‌تر شده... قیمتِ اجاره‌ها و بنّایی رو‌به‌ رویشه و دیوارهای خونهٔ ما روبه‌ریزش... زمانه خی‌لی «ظریف» مکانیسمِ ماشه رو فعال کرده... لعنتِ خدا به این ظرافت! من ولی، به عکس‌برگردونِ خنده‌دارِ پشتِ دستم نگاه می‌کنم و تو ذهنم فسفری می‌شه: لَا تَحْزَنْ، إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا.