eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
به‌خدا فکر می‌کنم این فیلما رو علیه انقلاب و شهدا ساختن... این‌قدر که بده! نه! افتضاحه! من روی شه
هنررررررررر بود😍😍😍 تمیز فکرشده بابرنامه با نویسنده با کارگردان یعنی با فیلمنامه با بررسی صفر تا صدِ کار وای اون‌قدر پشتش فکر بوده، بخشِ زیادی از بازیگرا، سربازوظیفه‌ها بودن😍 صحنه‌پردازی‌شون فووووووووق‌العاده😍 دکورها محشر😍😍😍 جلوه‌های ویژه عالی😍😍😍 صداها... صداها... وای خدا😍😍😍 وقتی فردوسی داشت شاهنامه می‌خوند و محمود غزنوی عصبانی شد، به دوستام گفتم بچه‌ها قلبم داره از این حجم از حماسه و هنر و فکر و تمیزی و کار و برنامه و نظم و درستی منفجر می‌شه😭😭😭😍😍😍😍
گفته بودن یک ساعت قبل از اذان مغرب، مجتمع آیه‌ها باشیم. یک ساعت قبل از مغرب رسیدیم. پارکینگش مثثثثثثثل اربعین بود😭😭😭😭😭😍😍😍 سرویس بهداشتی‌ها، کانکسی مثل اربعین😍😭😍😭😍 اما تمیییییییییییز😭😍😭😍 کلی سپاهی برای نظم اون‌جا بودن. راهروی ورودی که غرفه‌ها بودن و دوست نداشتم، چون غرفه‌دارها چادری‌محجبه‌های آرایش‌کرده بودن(!) از یه غرفه عاشق قاب امام خمینی شدم ولی بلند به دوستام گفتم، از چادریِ آرایش‌کرده خرید نمی‌کنم. یادم باشه تو نظرسنجی‌شون هم بنویسم این باگ بود! و برای کاری به این محشری کاش نباشه! تنها غرفه‌داری که آرایش نداشت، چادرش ساده بود، وَ محکم گرفته بود، و اتفاقاً دختری جوان هم بود، غرفهٔ کتاب بود! به بچه‌ها گفتم این بهترین قاب برای نشون دادن یه اهل کتاب واقعیه! رَسته از فریب و توجیه! آگاه و عاقل. دانای جامعه. نماز به‌وقت و جماعت بود. با صوت و بلندگوی درستتتتت😍😍😍😍 فقط مُهر کم بود و جامهری نبود و مهرا ریخته بود کف موکت. موکتا مثثثثثثثل موکتایی که می‌نداختن کنار مشّایه برای نماز😍😭😍😭😍😭😍😭 بعد از نمازم طبل و سنج می‌زدن😭😍😭😍😭😍 بستهٔ پذیرایی شیییییییییک😍😭 رانی خوردم بعد از مدت‌ها انقدر که گرونه😂😂😂 به بچه‌ها گفتم لعنتیا بیاین با رانی‌هامون عکس بگیریم و قطره‌ای شبا بریزیم تو چشمامون، ماشه فعال شده، دیگه پشت شیشه‌های مغازه‌هام نمی‌شه دیدش😂😂😂 وَ البته با استقبال مواجه شدم و با رانی‌ها عکس گرفتیم😶😶😶 گفته بودن ساعت شش و نیم درهای ورودی به محوطهٔ نمایش باز می‌شه. خدا شااااااهده رأس هجده و بیست و هشت دقیقه در باز شد😍😍😍😭😭😭😭 ای سپاهِ منظممممممم😍😍😍😍😭 صندلی‌های پلاستیکی و ساده، اما منظمممممم و ردیف‌بندی‌شده به هم چسب زده بودن صاااااااف تا ته😭😍😭😍 زن و مرد جدااااا😍😍😍😍 خانواده‌ها با هم😍😍😭😭😭کلییییییییی نوجوان و پسر بودن که من همه‌ش جوش می‌زدم به اینا خوش بگذره و وای که گذشتتتتت😍😍😍😍😍 هیجان‌شون کشتتتتت من و از ذوق که بالاخره یکی برای این پرچم، این‌قدددددددر تمیییییییز کار کرد که نسل ضد رو به هیجان آورد😍😭😍😭😍😭😍😭😍 ای سپاااااااااهِ مقدس😭😍😭😍😭😍😭 ای مُهنّای هنرمند😍😭😍😭😍😭😍 ممممممنووووونممممم😭😍😭😍😭
گفته بودن هفت نمایش شروع می‌شه خدا شاااااااهده رأسِ هجده و پنجاه و هشت دقیقه نمایش شروع شد😭😍😭😍😭😍😭😍 فضای میدانیِ پای کوهِ مجتمع آیه‌ها، آسمون، همه‌چیز منظم و تمیز، سینما سه‌بعدی جلوش کم‌ میاورد😭😍😭😍😭😍 عااااااااااالی بود😭😍😭😍😭😍 مُردم برای چرخشِ صحنه‌ها... سِیر داستان... ماجراهای مهم و مغفول داشت، تو نظرسنجی می‌نویسم چرا ماجرای دخترای مظلومِ قوچان نبود؟ چرا قیامِ زنانهٔ دی نبود؟ اما به‌قدری کار قوی بود که واااااای خداااااا😭😍😭😍😭😍 بالاخره انقلاب با هنر آمیخت😭😍😭 با هنر و فناوری😭😍😭 با هنرهای نمایشی😭😍😭😍 نسل ضدپسند، قدیمی‌پسند😭😍😭😍😭 عطار رو که شهید کردن داشتم به پهنای صورت اشک می‌ریختم اما سر می‌چرخوندم بازخورد نسل‌های مختلف رو ببینم، همممممممممه از مجتمع آیه‌ها راضی و با هیجان اومدن بیرون😭😍😭😍😭😍 مشهد این‌قدر صدای توپ و گلوله می‌داد از این‌جا بود😭😍😭😍 فقط تبلیغات‌شون افتضاح بود... کل مشهد این بنر رو زده بودن و کسی نمی‌فهمه پشتش چه محشریه... وَ اون هم رایگان😭😍😭😍😭😍😭😍 مظلوم انقلاب...😭😍😭😍😭 اگر مشهدید بریییییییییییییید😭😍😭😍😭😍😭 و‌ این کار لعنتی فوق‌العادهٔ نادر بین بسیجی‌ها و انقلابی‌ها رو تبلیغغغغغغغ کنید😭😍😭😍 من از سر فضولیِ پوسترای شهر، رفتم سایت واگرنه از دست داده بودم😭😍😭😍😭😍 خدایا شکرتتتتتت❣❣❣😍😍
من اصصصصصصلاً از آقای صابر خراسانی خوشم نمیاد (سلیقه‌ایه، استدلال ندارم و شرمنده‌ام ازشون) ولی این‌جا چقدر درست انتخاب شده بودن و به‌نظرم برای اولین‌بار از استعداد ایشون به‌جا استفاده شد❣ اون صحنه‌پردازیِ فوق‌العادهٔ آخرالزمانی وقتی ترامپ و نتانیاهو اومدن، مثلِ فیلمای هالیوودی بود! پسرای نوجوون از شدت هیجان از جا بلند شدن😍😍😍 ممنونم از کادر انتظامات که سریع رسیدگی می‌کردن همه بشینن واگرنه ما نمی‌تونستیم ببینیم. قبل از نمایش گفتن انفجار و تیراندازی دارن که خانم‌ها، بچه‌ها و باردارها نترسن. ولی خدایی فکر نمی‌کردیم این‌قدر واقعی! گرمای آتشِ انفجارها تا صورت‌مون می‌رسید😍😭😍😭😍😭😍😭 وااااااااای چقدر عالی بود😭😍😭😍😭😍😭😍 آخرین‌بار چی این‌قدر به وجدم آورد؟😭😍😭😍😭😍 خدایا شکرت😍❣خدایا شکرت😍❣ آقا امام رضا جانم ممنونم از شما😭😍😭😍😭😍
از دستش ندیییییییییییییید😍❣😭😍❣😍❣😍😭 لینک ثبت‌نام می‌رم برای مادرم تبلیغات کنم بلکه دوره‌قرآنی‌هاش و بُرد😭😍😭😍😭😍
پرسیدم رانی چند شده؟ گفت فکر کنم چهل تومن. گفتم بیا برو مجتمع آیه‌ها رانی مجانی می‌ده با یه کیک و بطری آب! یه غیر مدلِ خودم و بدین وسیله ترغیب کردم بره نمایش😶 چیه؟! به تعدادِ انسان‌ها راه برای رسیدن به مقصود موجوده! حالا یکی منم این شکلیه🤫
بیست دقیقه به زنگه و هلاک شدن😂 التماس کردن بس کنم، گفتم فقط به یه شرط؛ بگید با این بیست دقیقهٔ عمری که برنمی‌گرده، چه کارِ مفید و آبرومندی به‌جای درس خوندن بکنیم؟! ساکت شدن. حتی دیگه چرت‌وچولا نگفتن :) درس رو ادامه می‌دم. یکی می‌گه خانوم! شما من رو با خدا آشتی دادید! دستم روی تخته متوقف می‌شه. باتعجب برمی‌گردم نگاهش می‌کنم و می‌پرسم چرا؟! همون‌طور که تندتند می‌نویسه، جواب می‌ده: ماه رمضونا من خیلی خداشناس می‌شم و به درگاهش پناه می‌برم! غیر از ماه رمضون خدا تو زندگی‌م نیست. ولی فکر می‌کنم از این به‌بعد برای کلاسِ شما هم زیاد باید به خدا پناه ببرم! 😂😂😂😂😂😂😂😂😂
استاد فلانی که خی‌لی مشهوره و کلی هم طرفدار داره، طرح بهمان که چهل روز می‌بره دور دور، دورهٔ فلان که زیر نظرِ خفن‌ارگانِ کل کشوره... اگر باهاشونید، یه لحظه دقت کنید! عمیق دقت کنید! دورِ این آدم‌ها رو وَ این طرح‌ها رو وَ این مدل کارها رو غالباً آدم‌های آسیب‌دیده گرفته... خودتون... بغلی‌تون... اون‌یکی... هر کدوم یه مشکلی دارید... یا آسیبی بهتون رسیده... یا کمبودی دارید... یا در مرحله‌ای از زندگی گیر کردید... حتی اونایی که گذاشتن مسؤول‌تون باشن آسیب‌دیده هستن... روی اون آدم یا گروه یا دوره خی‌لی تعصب دارید! چرا؟ می‌خوام یه حرفِ مهم بهتون بزنم! می‌دونم گفتنش فایده‌ای نداره! می‌دونم بری تیمارستان به دیوانه بگی تو دیوانه‌ای نمی‌پذیره! اما من از فریادِ برهنگیِ شاه هراسی ندارم! این آدما این گروه‌ها این دوره‌ها از اساس بر مبنای جذبِ افرادی طراحی شده که «خلأ عزت نفس دارن»! یعنی صحبت‌ها رفتارها جذب تثبیت نگه‌داری درگیر کردن وَ کل مسیر رو جوری چیدن که افرادِ درگیر با ضعفِ عزت نفس اسیرشون بشن! این طراحی اون‌قدر ساده نیست که تو متوجه بشی! مثل اصول تبلیغه! مثل اصول کار در فضای مجازی! اصول داره! یعنی به این سادگیا کسی متوجهش نمی‌شه! مگر این چیزا رو تخصصی بدونه! مثل مادری که داره به بچه‌ش داروی تلخ می‌ده ولی ریخته تو شیشه نوشابه و بچه‌هه خیال می‌کنه این‌که می‌خوره نوشابه است! من دارم یکی از مهم‌ترین حیاتی‌ترین به‌روزترین وَ نجات‌بخش‌ترین فرسته‌هام و می‌نویسم. دو روزه روش فکر می‌کنم که گفتنش فایده‌ای نداره اونی که اسیره عزت نفس نداره... یکی از نتایج ضعف عزت نفس آسوده شستشوی مغزی دیدنه... پس چرا بگم؟! دیشب که با بچه‌ها بودم باهاشون مشورت کردم همه‌شون گفتن متوجه نمی‌شن و چون اسیرن به تو هم خواهند تازید اما گفتنش گردنته! از گردنم رد کردم. مراقبِ جاها و آدم‌هایی که اسیرشونید باشید! شما لشکرِ مفت و مجانیِ اربابانی در لباسِ دین برای اهدافی که اگر عمیق فکر کنید بهش می‌رسید هستید که در ازای پُر کردنِ فِیکِ خلأ شخصیتی‌تون در خدمتِ اون شخص یا گروهید... دقت کنید؛ تا با اون گروهید... با اون آدم... با اون استاد... تا تو کانالشید... سخنرانیش و می‌شنوید... تا جمکران می‌رید که تو جلسه‌ش شرکت کنید... تابستون خودتون رو به دوره‌هاشون می‌رسونید... تا باهاشونید؛ حالتون خوشه و سیم‌تون متصل! همین‌که کمی دور شید ازشون به‌هم‌ریخته‌اید و زندگی‌تون فروپاشیده... همین یعنی چی؟! یعنی درمان نشدید! یعنی اونا به شما کمکی نکردن! پس داشتن چه می‌کردن؟! پاسخش وحشتناکه! اما بهش می‌رسید... فقط با نیم ساعت تفکرِ عمیق! ما در آخرالزمانیم! بچسبید به ولی فقیه!
دختره شلوارش کوتاهه. این‌قدر که نزدیکه زانویه. رفتم تذکر دادم گفتم عزیزم این شلوار، مناسبِ جامعه نیست. نه زیباست، نه به شما زیبایی داده‌. نه وجههٔ درستی داره، نه شخصیتِ شما رو برجسته کرده. برگردید منزل و شلواری در شأنِ خودتون و هم‌وطنان‌تون بپوشید. گفتم و رفتم. دیدم صدای نوچ نوچ کردنش داره میاد. یعنی چیزی بهم نگفت، ولی کلافه شد و نوچ نوچ می‌کرد که بهش تذکر دادم. برگشتم با خنده گفتم عزیزم شما چرا کلافه‌ای؟! اونی‌که اشتباه کرده شمایی! اونی که بد پوشیده شمایی! اونی که باعث شده من خسته از مدرسه برگردم ولی مجبور بشم به‌احترامِ خودم و خودت و جامعه تذکر بدم شمایی! من هم دلم می‌خواد آسوده تو این خیابونا تردّد کنم. به‌عنوانِ یه آدم، یه شهروند، منم حقی از این خیابونا دارم، حقی از شهرم دارم. شما با این پوشش‌ت حقوقِ من رو پایمال کردی! وقتی معترض می‌شم، نوچ نوچ می‌کنی؟! منم که باید کلافه و خسته‌تر برگردم خونه! منم که نمی‌تونم از پاییزِ شهرم لذت ببرم! منم که نمی‌تونم در سکوت و آرامش، بعد از یه روزِ شلوغ و پرهیاهو، آسوده برگردم خونه! شما نوچ نوچ می‌کنی؟! وَ قاطع و مغموم ایستادم تا هرچی می‌خواد بگه و خودم و برای هر دعوا و تنش و جمعیت جمع‌شدنی آماده کردم. دختره نگام کرد. بعد آروم گفت خونه‌مون اون‌ورِ خیابونه. می‌رم شلوارم و عوض کنم بعد برم خرید. گفت خداحافظ. وَ رفت اون‌ورِ خیابون. ❣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سربه‌راه
کتابخونهٔ عمومی: ۱. داشتم انشا بررسی می‌کردم و نمره می‌دادم. دیدم کلی کلّه برگشته داره من و می‌پاد! لبخند زدم. یکی پرسید معلمِ چه پایه‌ای هستید؟ گفتم دبیرستان. یکی دیگه پرسید انشا این‌جوری ریز می‌خونید و هی نمره کم می‌کنید؟! گفتم بله. اون‌یکی گفت بددددددبخخخخخت شاگرداتون! خندیدم. در کسری از ثانیه، شونه به شونه، خبر منتقل شد که ساکنِ میزِ کنارِ پنجره که لباساش رو تا می‌کنه و می‌ذاره پشتیِ صندلی، روی میز رو با الکل تمیز می‌کنه، به صورتش گلاب می‌پاشه، وَ تا اذان می‌گن از جاش بلند می‌شه و شبیهِ ما دانش‌آموزا نیست، از ما نیست! اون دشمنه؛ معلمه😂😂😂