کیمیا و ای همهٔ دانشجویان!
بدانید و آگاه باشید که حج عمرهٔ دانشجویی در حال ثبت نام است و آبان مشرّف میشوید!
بدانید و آگاه باشید که وام هم میدهند!
بدانید و آگاه باشید که من اگر دانشجو بودم تک تکِ کتابهایی که حتی قرض نمیدهم را میفروختم و به مکه میرفتم!
بدانید و آگاه باشید که هرگز فرداها تضمینی ندارند!
بدانید و آگاه باشید که کل حج عمرهٔ دانشجویی «حدود» شصت میلیون درمیآید چون نیازی به فیش خریدن ندارید!
بدانید و آگاه باشید که اگر نرفتید خیلی آهو هستید!
بدانید و آگاه باشید که من از خدا دو سؤال دارم در قیامت:
چرا وقتی کنکوری بودم دانشگاه فرهنگیانی در دنیا وجود نداشت؟!
چرا بهمحضِ ورودم به دانشگاه، حج دانشجویی تعطیل شد؟!
بدانید و آگاه باشید که همسنهای من چنین بر دلشان مانده و اکنون شما اگر غنیمت ندانید... همان آهویی که فرمودم.
سربهراه
استاد فلانی که خیلی مشهوره و کلی هم طرفدار داره، طرح بهمان که چهل روز میبره دور دور، دورهٔ فلان ک
این یادداشتِ یکی از شاخانِ مذهبیِ اهلِ استاد و مراقبه است(!)
یه بچه داره!
وقتی بهتون میگم از این گروهها و استادها و مراقبهها و استاد فلانی و گروه بهمانی، دین و ایمون درنمیاد اینه!
براش نوشتم خانم دباغ هشت تا بچه داشت. فعال بود. شبام تاکسی میروند. تو خاطرات دختراشم مادرونگیهاش و میشه استخراج کرد. پی درس و بحثم بوده. ولی نه از نهضتِ مادری(!) صحبتی بوده، نه وای من اهل جزئیاتم(!) خسته هم میشده، غمگین هم، ولی
زندگی میکرده!
زندگی!
ما قرار نیست اون باشیم
ولی میتونیم به اسم دین و ایمون اینقدر زر نزنیم!
یه بچه آوردیم میتونیم ماتحت فلک رو پاره نکنیم که کمک به ازدیاد نسل کردیم پس همه غلام حلقهبهگوشِ مان!
میتونیم عرضهٔ زندگی نداریم، بهونه نیاریم استاد ندیدیم و دوستان و فلان...
براش نوشتم تف به اون دین و ایمونی که تا با استاد و گروهتی محکم و متوکله و سبز و بر منبر! ولی همینکه جدات کنن، افسردهٔ عالمی و دلیلش مزخرفات!
کافری که افسرده است کفرِ آدم رو درنمیاره! چون میگی تُهیه. مبنا و معنایی که ما ازش پُریم نداره.
ولی این مذهبیونِ درگیرِ استاد و مراقبه و گروه و نشست و...
برگردید به یادداشتِ عزت نفسم.
کمی وقت بذارید.
کمی تحلیل کنید.
ببینید از چی خالیتون میکنن و با چی پرتون میکنن که معتادشون میشید ولی اگر بهتون نرسن زندگیتون نابوده...
این یادداشتِ زنه پر از عبرته... پر از نکته است... پر از ترسه...
خدا همهمون رو حفظ کنه...
همین سر سوزن ایمانی که به چنگ و دندون بهدست آوردیم حفظ کنه...
خدا عاقبتبهخیرمون کنه...
با مذهب، بی مذهب شدن وحشتناکه...
پناه بر خدا...
سربهراه
این یادداشتِ یکی از شاخانِ مذهبیِ اهلِ استاد و مراقبه است(!) یه بچه داره! وقتی بهتون میگم از این گ
یه پسرمذهبیِ وبلاگی برای این فرسته نظر گذاشته:
گوگولیتِ مذهبیِ مدرن یا فقدانِ آن. مسأله این است.
😍😁پسره رو میشناسم. از نظر فکری خیلی به من نزدیکه. درواقع یکه و تنها بین مذهبیهورمونیهای وبلاگ نشسته داره از اصول و مبانی مینویسه. طفلی هم کممخاطبه، هم فحشِ عالَم سرش میریزه... چون داره اسلام رو آنگونه که هست نشون میده... نه آنگونه که مذهبیون دوست دارن!
آخر شب بهتون خبر میدم که تنها ما دو نفر نکاتِ پنهانِ این فرسته رو تذکر دادیم و مابقیِ نظرات همه «ای وااااااای عزیزمممممم! مادری خییییییییلی سخته... فدات شم حتماً کمک بیار خونهت و تمیز کنن... گلم هیچ اشکالی نداره خستهای... عزیزم استادت در دسترس نیست؟... چقدر این سربهراه و فلانی دافعهدارن... چقدر نفهمن... چقدر عوضیان... دین از اینا بیزاره...» خواهد بود😂
یادمه ازم پرسیده بودید شما هیچ دورهای شرکت نمیکنید؟
چرا، براساس ارگانِ حامی و محتواش، تقریباً همهٔ دورههای مشهور و مطرحِ کشور رو بودم و میرم و شرکت میکنم.
اتفاقاً تشویق به نبودن نمیکنم. من از همین دورهها نکات خوب و آموزندهای یاد گرفتم.
یا با بودنم تلاش کردم یه خطاهایی گوشزد شه. همینم نوعی نهی از منکره دیگه.
قاطی نکنید!
من میگم پی ایمان برید.
نه پی جادوگر!
همهجای دنیا خوب و بد داره.
همهجای دنیا گرگ و بره داره.
گرگ در لباس بره
بره در لباس گرگ...
شما عاقل باش.
شما ببین داری کجا میری، چه میکنی، چی دستت میاد، چی از دستت میره.
من دارم حواستون رو جمع میکنم معتاد نشید!
دین، مخدّر نیست!
افیونِ تودهها نیست!
سبکِ زندگیِ سعادتمندانه.
ببینید جا و افرادی که درگیرشید
اینه معادلهش
یا مخدّری!
یه واکاوی داشته باشید.
سربهراه
دوازدهمام امروز رو ابرا بودن با این دو تا موسیقی😂😂😂 شرحش باشه برای شب تو اتوبوس که از مؤسسه برگشتم.
خیلی خوابم میاد و خستهام.
میخوام سرم و تکیه بدم شیشه و شبِ پاییز ببینم😍
باشه فردا_پسفردا.
سربهراه
یه شعری هم هست هر وقت کسی سرِ کلاس غصهداره یا افسرده است و سرش رو گذاشته روی میز، براش میخونم که ه
رفیقم برام پیدا کرد.
همونی که میخواستم.❣
۱. بسم الله الرحمن الرحیم.
کلاسام و با همین عبارت شروع میکنم. نه چون دبیر فارسی هستم با بهنام خدا یا درود یا با یاد و نامِ خدا یا بهنامِ خداوندِ جان و خرد.
برکتی که در بسم الله الرحمن الرحیم هست، تو هیچ ترجمه و زبانِ دیگهای نیست.
۲. شنیدم کتاب «قوی سیاه» برای یادگیری احتمالات در ریاضی مؤثره.
نخوندم و فعلاً فرصت ندارم. نمیدونم کتاب مفیدیه یا نه. یادداشت کردم از خاطرم نره.
۳. مدرسه فقط نمازخونه دیتاپروژکتور داره... یعنی فقط یکی!
نمازخونه باید کفش دربیاریم... بوی جوراب اذیتکننده است... کلاسِ نشسته و در راحتی بازدهی نداره... مدام باید با بقیهٔ همکارا هماهنگ باشی، همزمان با برنامهٔ اونا نباشه. اونا با تاریخ امتحانای من کنار اومدن و همراهی کردن، منم با دیتا خواستنِ اونا همراهی میکنم. بیشترِ کارام و با اسپیکرِ خودم پیش میبرم. فقط میمونه فیلم و کلیپام که باید لپتاپ خودم رو ببرم، اما جمعیت کلاسا بالاست و کیفیت اجرا ندارم. تنوع فناوریم کمه و تنوع امور یدی و بازیهای ادبیم رو باید بالا ببرم. بنابراین مغزم این روز و شبا حتی در خواب در حال ایدهپردازیه. هر روز خسته و خوابآلودم چون مغزم داره صد برابر کار میکنه. تلاش میکنم عادت نوشتن روزمرهم رو نگه دارم. تلاش میکنم ثبت ادامه پیدا کنه تا این روزها هم خاطرم بمونه. که چطور گذشت. چطور گذروندم. چطور خدا گذروند. اما امسال با وجودِ حجمِ سبکِ کلاسام، خیلی خستهتر و خوابآلودم. فکر کنم تموم پاسخ پیامایی که عصری تو اتوبوس نوشتم همهشون غلط تایپی داره، چون چشمام داشت میرفت.
۴. خبر رسیده من تاریخِ امتحاناتِ ماهانهم و تا پایانِ سال اعلام کردم و گفتم مگر مرده باشم که امتحان لغو شه. همکارای دیگه تاریخام و از دفتر گرفتن که روزای من امتحان نذارن بچهها بخونن. خودجوش این کار رو کردن چون مشهور شدم به خانمسختگیره.
خوشحالم از همکاریشون و قدردانشون هستم. خصوصاً خانم ریاضی که همیشه بعد از من کلاس داره و بچهها رو خسته و دورِدنیادویده تحویل میگیره ولی پشت سرم کلاس به کلاس گفته قدر خانم فارسی رو بدونین، من تا حالا ندیدم معلم فارسیای به این جدیت تدریس کنن.
۵. عروسکِ لبوبو چنده؟ تقریباً همهشون دارن! تو چنین منطقهٔ محرومی که اینهمه کلاس و اینهمه شهریه، فقط یه دیتا دارن(!)
جاهلیت چه شکلیه دیگه؟
پول کاشت ناخن و مژه و رنگ موهای عجیب و کارایی که روی بدنشون کردن هم حساب کنید(!)
۶. همکارام مثل همیشه از اونایی هستن که روی گروه کلی ابراز وجود میکنن. خیلی وقتگیر و بیهوده.
مثلاً نوشتن فردا جلسه است، دونه دونه اومدن نوشتن خدمت میرسیم و چشم و دورتون بگردم و فلان. بعد مدیر نوشتن خواهش میکنم، دوباره اینا گل فرستادن.
من میخونم، و فقط شرکت میکنم. دیگه چرا وقت هم و بگیریم؟!
۷. همکارم داشت میگفت تابستون شوهرش اجازه داده النگوهاش و بفروشه بره مکه. بعد وسطِ صحبتا فهمیدیم النگوهاش و خودش خریده بوده! من با تعجب گفتم پس چرا اون اجازه داده؟ با لبخندِ تلخی نگام کرد. گفتم یعنی پول مکهتون رو خودتون دادید؟! گفت آره! همکارِ دیگهم گفت کربلا من رفتمم خودم دادم، مکه که سنگینه. من با حیرتی لبریز گفتم پس اون دستهبیل تو زندگیتون چه کار میکنه؟! پوشاک، خوراک، تفریح، رفاه همه با اونه. بعد به چه حقی اجازهٔ فروش النگوهای شما رو داده؟! طبق اسلام درآمد زن مال خودشه و اجازهش دست احدی نیست. چطور به حجاب و این چیزا میرسه اسلام بده، ولی اینجاها که تمامش مراقبت از زنه رو خودتون دستکاری میکنید؟! بعد گفتم مادرم مکه رفتن و تمامش رو پدرم دادن و وظیفهشون هم بوده در قبال همسرشون. درد دلشون باز شد که بابا ما لباسمونم خودمون میخریم!
گفتم واقعاً زن بعد از ازدواج نباید کار کنه... شما دارید چه ظلمی به خودمون زنها میکنید... خدا چقدر مراقب ماست و خودمون چقدر به خودمون وحشیایم...
بعد یه چیزی از دهنم پرید که ناراحتم... اشتباه کردم ولی تیر از کمان پریده و رفته...
گفتم وقتی خودتون تا مکهٔ به اون سنگینی رو میتونید بدید، یعنی میتونید زندگی بچرخونید، واسه چی کنار این دستهبیلا موندید؟ طلاق بگیرید!
درسته بعدش سکوت کردن و امید داشتم یکی بگه ببین شوهرم وظایفش رو بلد نیست ولی خوشاخلاقه... ولی مهربونه... ولی قدرشناسه... ولی خیلی هوام و داره...
منم بگم خوبه. پس میارزه.
ولی هیچی نگفتن... با سکوت و نگاهشون فهمیدم چارهای ندارن...
این یعنی شوهره، همسر نیست... باره... سرباره... عادته... سایهٔ نرهخره... اسمِ تو شناسنامهس... پدرِ بچههاس...
ناراحتکننده بود ولی بازم دلیل نمیشد کلمهای رو استفاده کنم یا تو فکرشون بندازم که خدا ازش بدش میاد... جز توبه و استغفار کاری ازم برنمیاد... سعی میکنم مدتی خوبیهای زندگی تأهلی رو براشون برجسته کنم...
۸. خدایا شکرت که امسال تو برگه غرق نیستم و وقتی میرسم خونه میتونم با داداش پیاس بزنم و با بابا فیلم ببینم و با مامان چای بخورم و برای خونه نقشه بکشم.
۹. بچهها تو ناشناس هیچ علامت و نشانی نیست که پیام از کیه. وقتی با هم ادامهدار صحبت میکنیم لطفاً یه اسمی، نشانی، هشتگی بذارید. چون من هر چند روز ایتام و خلوت میکنم و پیامهای پاسخدادهشده رو پاک میکنم محیطم مرتب باشه. بعد نمیدونم وقتی نوشتید آره اون کتاب رو خوندم، اینجاش این بود، کدومتونید و کدوم کتاب.
با اسم، آیدی و یه نشون برام بنویسید.
تا جمعه هم شلوغم، تو مسیرها خسته نباشم پاسخ میدم واگرنه صبور باشید.
از خبر قبولی ارشدتون ذوق میکنم❣از کارنامهٔ معدل الفی که برام فرستادید❣از تلاشهاتون❣از امربهمعروفهاتون❣
حس میکنم یه گروه جهادی هستیم که داریم با تموم قوا تلاش میکنم هرچی ازمون برمیاد انجام بدیم.
من عاشق محیطهای پویا هستم. عاشق گروههای خستگیناپذیر. عاشق مغزهای ناایستا. عاشق نترسیدن. عاشق آزمون و خطا تا بهترین.
معدود پیامای مزخرفی هستن که پشتشون خالهزنکی پای سبزی نشسته و با سؤالای بهدردنخور عمر من و خودش رو تلف میکنه، ولی فراموش نمیکنم سر پیامِ عیدی بچهها، یک شبانهروز فکر کردم و تحلیل و بررسی و چقدر چیزی یاد گرفتم❣
۱۰. با امام زمان علیه السلام هنوز صحبت میکنید؟
اگر نه زود تو دلتون خالی میشه ها!
کار فرهنگی دست ایشونه.
امشب سلام من رو بهشون برسونید. من هم سلام شما رو میرسونم.
۱۱. یادتونه میگفتم دوچرخههای شهرداری برام باز نمیشه؟
منم پیگییییییییر! هی هرجا پارک بانوان دیدم رفتم امتحان کردم. صد بار عکس با کارت ملی فرستادم. تا بالاخره شد :)
۱۲. امروز جلسه بود دربارهٔ یازدهم انسانی. من باهاشون ندارم ولی منم در جریان گذاشتن و ازم راهکار خواستن. گفتم مشکل چیه؟ یکصدا گفتن شرّرررررررررررن خانوم! شرّررررررر!
بعد چیزهای مزخرفی تعریف کردن که تو دلم داشتم میخندیدم!
میدونید، اینا باید با نهم دوهای دو سال اخیر من یک ساعت بگذرونن!
فقط یک ساعت!
اونوقت میفهمن شر یعنی چی...
دخترای مظلومِ اینجا به گردپای چیزهایی که من از نهم دوهام شنیدم و دیدم نمیرسن!
آخرش گفتن شما نظرتون چیه؟
خندیدم گفتم قدرشون رو بدونین. شر نیستن. باهاشون رفیق شید و بهشون احترام بذارید.
۱۳. ساقِ کفشم بلنده. جورابم کوتاه. دیده نمیشه. ولی بهقدری دقیقن که زنگ میخوره میان میگن حتی جورابتون با پنس و مقنعه و مانتو همرنگه! حتی بطری آب! حتی پیکسل! حتی...
بعد با ذوق میگن میشه هفتهٔ بعد بنفش بپوشید؟ میگم این رنگ رو ندارم.
بزرگن ها! ولی چنان با ذوق میگن خانوم پس چه رنگی میخواید بپوشید؟
میگم شگفتانه است.
مرگ بر فرم وقتی حتی پوششِ معلم میتونه دانشآموز رو زیرورو کنه!
۱۴. مانتوی آبیم ولی بایکوت شد. مدیرم گفتن تو رو خدا دیگه این و نپوش😂 خودم میدونستم این رد میشه. یک بارش و پوشیدم، بچههام ذوقش و کردن. زنگ آخرم دیدن همهٔ اون زیبایی رفت زیرِ چادری کاملاً پوشیده. کارم و کردم و تموم. گفتم چشم.
۱۵. مدیر گفتن عروض و قافیهٔ دوازدهم انسانی رو میخوام به شما بدم. مکثی کردم. همکار عروض و قافیهم رو دیدم. درست ندونستم جای ایشون رو بگیرم. خصوصاً که در جلسه ابراز کرد با من اضطراب داره... بهانهٔ وقت آوردم. بند بند وجودم عروض و قافیه میخواد... ولی نه این مدلی... همکارام خانمهای ساده و بیشیلهپیله و مهربونیان. دوست ندارم دلشون بشکنه. رَستم از این قول و غزل. ای شه سلطانِ ازل. مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا.
۱۶. خانم تاریخ ازم پرسید چطوری دخترا اینقدر از شما حساب میبرن و در عین حال با شما دوست شدن؟
گفتم بهشون دروغ نمیگم. بیاحترامی نمیکنم. درکشون میکنم. حرفمم دوتا نمیکنم.
۱۷. تو لیست یه اسمی داریم که در مدرسه حضور نداره و به ما گفتن جلوی اسمش هفتکِ حضور بزنیم. من نمیزدم. مدیرم لیستام و دیدن و فهمیدن. امروز بهم گفتن مشکلی نیست که شما حضور دروغی نمیزنین، فقط گفتم بهتون بگم بدونید ناحقیای نمیشه. این دختر بیماره. نمیتونه بیاد مدرسه.
خیلی ناراحت شدم...
ترجیح دادم ناحقی بشه...
یه دختر جوانِ هفده ساله چقدر بیماره که نتونه مدرسه بیاد؟!
برای شفای بیماریش لطفاً سه صلوات به آقا امام زمان علیه السلام هدیه کنید.
از مدیر خواهش کردم خودشون هفتک بزنن مشکلی پیش نیاد. بههرحال حضورِ سر کلاسم نیست. همچنان من هفتک نخواهم زد.
روبهروی اسمش با مداد و به نستعلیق نوشتم:
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟...
۱۸. در کلاسِ یازدهم تجربی داشتم قاضیِ بُست رو درس میدادم. چند اسم تاریخی داره. دخترا قاطی کردن. کتاب رو گذاشتم رفتم پای تخته حکومت غزنوی رو با رسم شکل تشریح کردم.
دخترا آخرش گفتن میشه تاریخ هم شما درس بدید؟!
متأسفانه این رو به دبیر تاریخ هم گفتن...
۱۹. صبح توسل کردم به آقا امام زمان علیه السلام که آوین با من آشتی کنه. وارد کلاس شدم دیدم دوباره صندلیِ تو حلقِ میز من نشسته. تا گفتم حالتون چطوره؟ بلند شد گفت من با شما حرف دارم. گفتم بفرمایید. گفت خانم قهر یه روز... دو روز... سه روز... نمیشه که یه عمر! باید بالاخره با هم حرف بزنیم. دو نمرهٔ فارسی که نگرفتم تقصیر خودمه. ولی ناموساً فارسی ما بلد نیستیم... انشا این چیزا که شما میگید و بار اوله داشتیم...
گفتم خب. چاره؟
گفتن ما رفتیم از مدیر درخواست کردیم با ما در هفته دو کلاس داشته باشید. اون یکی جلسه لطف کنید و به ما مثلِ متوسطه اول دونه دونه درس بدید!
گفتم فقط دو جلسه. گفتن چرا؟ گفتم چون حتماً همکارانم در سالهای گذشته آموزش دادن و شما کمکاری کردید (هرگز اجازه نمیدم بدِ هیچ معلمی رو بگن. همیشه مقصر رو خودشون جلوه میدم). خیلی صحبت کردن اما همون دو جلسه رو پذیرفتم. حقوق من فراتر از توان این مدرسه است. دلم نمیخواد اذیت بشن. کلاسم پیش میره اینا پایه ندارن اذیتن.
اما من به کل کلاس یک نمره دادم.
گفتن چرا؟
گفتم شما حرف زدید. محترم. نماینده انتخاب کردید. برای مشکلتون فکر کردید. راه حل دادید. عمل کردید. اجرا کردید. بچهبازی نکردید. مادراتون و نیاوردید. به قهر ادامه ندادید.
چقدر شما دهمها عاقل هستید!
عاقلها برای من محترم هستن.
میدونین دست چند بزرگترِ دیوانه رو از پشت بستین؟! آفرین به این کار جمعیِ عاقلانه.
خوشحال شدن.
برای خودشون و من دست زدن.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.