دوست اصفهانیم تازه امربهمعروف رو شروع کرده. از صحبت فعلاً میترسه. رفته همونی که میخواد بگه رو روی برگههای معمولی نوشته😍
کیفش پر بود از این برگهها!
تا انشاءالله زود به گفتگو برسه❣
کسی بخواد کاری رو بکنه
دنیا هم مقابل و علیهش جمع شن
میکنه.
کسی هم نخواد کاری رو بکنه
دنیا هم کنیز و غلامش بشن
نمیکنه.
پسرکوچولوشون اومد آشپزخونه و گفت منم میخوام کمک کنم.
مادرش با تندی پسش زد که برو بیرون، مگه نگفتم آشپزخونه جای بچه نیست؟!
من اگر بچه داشتم، با بچهم کارِ خونه میکردم. با بچهم خرید میرفتم. تو صف نون میایستادم. میرفتم سرِ باغتره.
خونه مادرم نمیذاشتم. سرش رو با موبایل و شبکه پویا گرم نمیکردم. بگو ششماهه، یکساله، سهساله، هفتساله... هرچی!
برام مهم نبود با دستمالی که میزتلویزیون رو کشیده، آینه رو هم بکشه. برام مهم نبود با چاقوی اسباببازیهاش سیبزمینیِ شام رو کنارِ من کجومعوج برش بده. برام مهم نبود بطری آب رو قبل از اینکه یه آب بکشه آب کنه بذاره یخچال.
برام مهمه با من و پدرش باشه.
در حد توانش.
نه در عذاب.
با شادی و نشاط و تا جایی که کشش داره.
ولی در سختی و آسونیِ زندگی با هم باشیم. ببینه پدرش برای خریدن گوشت، داره حساب و کتاب میکنه. برای بازار رفتن داریم زمان تعیین میکنیم. با اینکه تازه از سفر رسیدیم ولی داریم کولهمون رو خالی میکنیم بشوریم.
تو همهشون باید با ما باشه.
باید با هم باشیم.
همهجای خونه مال بچه است. همهٔ مراحل خونه هم متعلق به اونه.
وقتی بچهان دست مادربزرگاست که مزاحم کار مادر نشه... وقتی بزرگ میشن همه انگشتای اتهام سمتشونه که تو چرا از خونه فراریای؟! چرا کمک نمیکنی؟! چرا پای سفره نمیای؟!
تربیتهای گندِ دور از دینمداری(!)
گروه پژوهشم رو یادتونه؟
مدیرم بهم گفتن جشن روز فردوسی رو بیکیفیت کار کردن، معلما پشتشون حرف درآوردن. دیگه به بچهها کار نسپرید(!)
گفتم باشه. بهشرطی که دیگه به بچهها نگید شما بزرگ شدید! چرا درکی از هیچچیز ندارید!
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آآآآآآفرین به سازندگانِ این کار😍😍😍😍😍😍😍👏👏👏👏👏👏👏👏
هنر، ادبیات، بهروز بودن، نبرد با هجمه، طنز و نمک❣
آآآآآآآآفرین😍❣❤️
کوهها، اتاقخواب شدن...
وَ مخفیگاهی برای دود کشیدن...
بهلطفِ دولتِ جمهوری اسلامی و از همه مهمتر مذهبیونِ باااااااااااااتفاوتِ هورمونی(!)
دیشب از برنامهٔ گروهیمون حذفش کردیم و گشتیم پی تورهای مذهبی.
تکرار میکنم:
تورهای
مذهبی!
یعنی سطح رو اینقدر آوردیم پایین؛
مذهبی(!)
نه دینمدار!
یکی پیدا کردیم.
آدرس کانال داد.
رفتیم دیدیم.
پسر و دختر مختلط.
خانواده، نه ها!
دختر و
پسر!
همه بلوزشلوار.
یک نفر روسری گرهزدهٔ موپوشیده با آرایش،
بقیه شالهای کف سر!
به طرف پیام دادیم مطمئن هستید که گروه مذهبیتون رو برای ما ارسال کردید؟! حجاب و اختلاطشون چیز دیگه میگه!
نوشته خیالتون راحت! همهشون چادریان، کوه میان چون سخته چادر رو درمیارن!
واقعاً چند دقیقهای مکث کردم از تعجب!
بعد رفتم گالری موبایلم. عکسهای روی قلههامون رو پیدا کردم و براش فرستادم.
روی قلهٔ زو گرفتم و گفتم این تقریباً بلندترین کوهِ شهریِ مشهده و مشهور. آقایون با ژستِ شلوارک و کلاهایمنی و کفش کوهنوردی فتحش میکنن، ولی این ده دختری که با چادرِ کاملاً پوشیده و کفش و ابزار معمولی روی قلهٔ برفیش وسطِ بهمنماه نشستن،
ما هستیم!
وقتی از مذهبی صحبت میکنم
منظورم ثبات قدم بر حلال و حرامه.
ده دختر فقط.
از پایهٔ هفتم تاااااااااا سنِ خودم.
این عکس رو داشته باشید که فراموش نکنید منظور از مذهبی و دینمدار چیه!
به دخترچادریای گروهتونم سلام من رو برسونید و بگید خاک بر سر خودتون و چادرای بندِ بادتون(!)
بیعرضههای هورمونی.
سربهراه
با این سؤال هم حوصلهم رو سر بردید😂 گفتم عمومی جواب بدم. فقط قبلش بیاید بهم بگید مراقبه چیه؟ فرض کنی
برام تعریف و توصیهای نفرستادید،
خودِ این کلی معنی میده😂
مراقبه اونی نیست که شماها توهمش رو دارید(!)
توهمش که مال خودتون، به ما مربوط نیست، اینقدری عمر دارم که بدونم روزگار بالاخره از توهم درتون میاره😎
مسألهم به لجن کشیدنِ مبانیِ درسته!
انجام واجبات
ترک محرمات
بهجای مستحبات هم
خدمت به خلق.
مراقبه همینه!
ولمعطلید!
از من گفتن بود.
مامان با پسرا رفتن خونهٔ جدید رو سم بزنن و پنجرههای بلندش رو تمیز کنن.
من و زنداداش و بابا موندیم خونهٔ خودمون.
بابا تلفن به تلفن دنبالِ بنّاست و الحمدلله دستِ همه کاره. خدا رو شکر. انشاءالله هیچ بنّایی بیکار نباشه.
زنداداش داره پیاز رنده میکنه و من دارم بساط چای میذارم.
بعد از یه ساعت مامان و پسرا برمیگردن. مامان داره یهبند نق میزنه کثیفه. کار اینا نیست. باید کارگر گرفت. خونههه لکه. چرکه.
نه اینکه خونه خودمون برق بزنه، نه! مامان سنی ازش گذشته و دیگه نمیتونه مثل قبل به خونه برسه. ولی مستأجری تو عمرش نرفته... با هم میرفتیم خونه ببینیم بغض کرده بود... هی برای مستأجرا دعا میکرد خونهدار شن... سختشه از خونهٔ باب دلش چند ماهی دور بمونه... داره روی بابا فشار میاره زودتر بنّایی رو شروع و تموم کنه... بهانههایی از سرِ استیصال...
مسألهٔ دیگه همونیه که قبلاً گفتم؛ به ما کار نمیده و اگرنه من بدون داداشامم میتونم اون خونه رو برق بندازم... ولی اعصابش نمیکشه... صبرش و نداره... چیزی نمیگیم، درکش میکنیم... بابا زنگ میزنه برای فردا کارگر میگیره...
زنداداش پیاز رو به رنده که میکشه، چشماش دریای سرخ میشه... پیازا رو ازش میگیرم و رنده میکنم. اون به چای میرسه. ولی من به چای نمیرسم. بعد از رنده تندتند باید کوله ببندم. لباس بردارم. یک ساعتِ دیگه باید برم شبکاری. فردا هم برنمیگردم خونه. برای کلاس جدید یکشنبه مطالعه نداشتم. مشغلهٔ جدید هم برنامههاش مونده...
برای ازدواج داداشم با خانواده صحبت کردم. مامان نق میزد تو این شرایط؟!
من راضیش کردم که بله، تو همین شرایط!
مامان که هی نق میزنه، من هی جواب میدم مامان چند ماهه همهش! دوباره برمیگردیم خونه خودمون! واسه چند ماه اینقدر خودت و اذیت نکن، تموم میشه...
بعد خودم روی حرفای خودم فکر میکنم...
کاش یکی بود همینا رو به خودم میگفت وقتی واقعیاتِ این دنیا آزارم میده...
برادرِ متأهلم نشسته و دل داده به مامان... هرچی اون دنیا رو تلخ میبینه، این پیازداغش رو زیاد میکنه!
زنداداشم نبود کتکِ مفصلی میزدمش!
یاد بگیرید وقتی حالِ خونواده خوش نیست، شما سنگ صبور باشید، نیمهٔ پر لیوان رو حتی اگه یه ذره است نشون بدید، شما حالخوبکنه باشید.
نمیگم دروغ بگید و خیالبافی کنید،
میگم بگردید و روزنههای امید و جوانههای ریزِ سبز رو پیدا کنید و نشون بدید.
هرچی هم بشه، خدا که نمرده!