eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
با این سؤال هم حوصله‌م رو سر بردید😂 گفتم عمومی جواب بدم. فقط قبلش بیاید بهم بگید مراقبه چیه؟ فرض کنی
برام تعریف و توصیه‌ای نفرستادید، خودِ این کلی معنی می‌ده😂 مراقبه اونی نیست که شماها توهمش رو دارید(!) توهمش که مال خودتون، به ما مربوط نیست، این‌قدری عمر دارم که بدونم روزگار بالاخره از توهم درتون میاره😎 مسأله‌م به لجن کشیدنِ مبانیِ درسته! انجام واجبات ترک محرمات به‌جای مستحبات هم خدمت به خلق. مراقبه همینه! ول‌معطلید! از من گفتن بود.
مامان با پسرا رفتن خونهٔ جدید رو سم بزنن و پنجره‌های بلندش رو تمیز کنن. من و زن‌داداش و بابا موندیم خونهٔ خودمون. بابا تلفن به تلفن دنبالِ بنّاست و الحمدلله دستِ همه کاره. خدا رو شکر. ان‌شاءالله هیچ بنّایی بی‌کار نباشه. زن‌داداش داره پیاز رنده می‌کنه و من دارم بساط چای می‌ذارم. بعد از یه ساعت مامان و پسرا برمی‌گردن. مامان داره یه‌بند نق می‌زنه کثیفه. کار اینا نیست. باید کارگر گرفت. خونه‌هه لکه. چرکه. نه این‌که خونه خودمون برق بزنه، نه! مامان سنی ازش گذشته و دیگه نمی‌تونه مثل قبل به خونه برسه. ولی مستأجری تو عمرش نرفته... با هم می‌رفتیم خونه ببینیم بغض کرده بود... هی برای مستأجرا دعا می‌کرد خونه‌دار شن... سختشه از خونهٔ باب دلش چند ماهی دور بمونه... داره روی بابا فشار میاره زودتر بنّایی رو شروع و تموم کنه... بهانه‌هایی از سرِ استیصال... مسألهٔ دیگه همونیه که قبلاً گفتم؛ به ما کار نمی‌ده و اگرنه من بدون داداشامم می‌تونم اون خونه رو برق بندازم... ولی اعصابش نمی‌کشه... صبرش و نداره... چیزی نمی‌گیم، درکش می‌کنیم... بابا زنگ می‌زنه برای فردا کارگر می‌گیره... زن‌داداش پیاز رو به رنده که می‌کشه، چشماش دریای سرخ می‌شه... پیازا رو ازش می‌گیرم و رنده می‌کنم.‌ اون به چای می‌رسه. ولی من به چای نمی‌رسم. بعد از رنده تندتند باید کوله ببندم. لباس بردارم. یک ساعتِ دیگه باید برم شب‌کاری. فردا هم برنمی‌گردم خونه. برای کلاس جدید یک‌شنبه مطالعه نداشتم. مشغلهٔ جدید هم برنامه‌هاش مونده... برای ازدواج داداشم با خانواده صحبت کردم. مامان نق می‌زد تو این شرایط؟! من راضی‌ش کردم که بله، تو همین شرایط!
مامان که هی نق می‌زنه، من هی جواب می‌دم مامان چند ماهه همه‌ش! دوباره برمی‌گردیم خونه خودمون! واسه چند ماه این‌قدر خودت و اذیت نکن، تموم می‌شه... بعد خودم روی حرفای خودم فکر می‌کنم... کاش یکی بود همینا رو به خودم می‌گفت وقتی واقعیاتِ این دنیا آزارم می‌ده...
برادرِ متأهلم نشسته و دل داده به مامان... هرچی اون دنیا رو تلخ می‌بینه، این پیازداغش رو زیاد می‌کنه! زن‌داداشم نبود کتکِ مفصلی می‌زدمش! یاد بگیرید وقتی حالِ خونواده خوش نیست، شما سنگ صبور باشید، نیمهٔ پر لیوان رو حتی اگه یه ذره است نشون بدید، شما حال‌خوب‌کنه باشید. نمی‌گم دروغ بگید و خیال‌بافی کنید، می‌گم بگردید و روزنه‌های امید و جوانه‌های ریزِ سبز رو پیدا کنید و نشون بدید. هرچی هم بشه، خدا که نمرده!
نون نیست؛ عاطفه است، دوستیه، اهمیته، محبته... تمومِ دیشب چیزی نگفته صبح که دارم بدوبدو حاضر می‌شم تا راه بیفتم، همکارم بدوبدو خودش رو به من می‌رسونه که صبر کن! صبح می‌ری سرِ کار برات نون‌شیرین پختم. یعنی یکی ایستاده پای گاز برای من نون پخته چون بعد از شب‌کاری برنمی‌گردم خونه و بازم سر کارم... قشنگی داره دنیا... چه خوب که به مادرم امید دادم... هنوز قشنگی داره دنیا❣ هر تکه‌ای که گاز می‌زنم، سلول‌هام یک‌صدا می‌خونن؛ از دستِ دوست هرچه سِتانی شکر بُوَد😍🥲 زهرا...❣
سخت‌ترین و پیچیده‌ترین مباحثِ دستورزبانی رو تو بیست دقیقه تدریس می‌کنم و شاگردام ذوق می‌کنن که انگار دانشگاهن و دانشجو و سر کلاس یه استاد، اون‌وقت سریال یوسف علیه السلام فقط دو قسمت پخش شده، من اندازهٔ دو هفته است که دارم برای بابا و مامان که ازم پرسیدن چرا حضرت یعقوب علیه السلام دو تا خواهر رو به همسری گرفتن با روش‌های مختلف و رسم شکل توضیح می‌دم ولی امروز باز مادرم بعد از تعریف کردنِ تماس‌های خواستگاریش، ترکیدنِ لامپِ حمومِ خونهٔ جدید وقتی نظافت‌چی آب به حموم گرفته بوده وَ در بحرانِ قحطیِ بنّا، یهو ازم می‌پرسه آدم و حوا هم برادر و خواهر بودن؟! یعنی همهٔ ما از ازدواج خواهر و برادریم؟! وای استغفرالله مگه می‌شه؟! 😭😭😭😭 چرا روی خرافات، مزخرفات، خاله‌زنکی‌جات، مسخره‌جات، چرندیات، همه (مذهبی و غیرمذهبی) سریع‌الرضا هستن و زود می‌پذیرن، ولی به دین که می‌رسه موشکاف می‌شن و پی زوایا می‌گردن و وقتی با مرجع و از دیدگاه‌های مختلف پاسخ می‌گیرن، قبول نمی‌کنن؟! رمز این نپذیرفتنِ دین حتی در ساده‌ترین پایه‌های غیرتکلیفی و صرفاً اطلاعات عمومی چیه؟!
مدیر دبیرستانم دارن گروه‌های مجازی رو تشکیل می‌دن. برای فردای مشهد زمزمه‌هایی از تعطیلیه. واقعاً امروز آسمون‌مون زیر لایه‌هایی از کدورت بود. پیام می‌زنم فردا دستورزبان تخصصی دارم و اصلاً این کلاس رو تخصصی جدا کردید که کمبودهای متوسطهٔ اول رو جبران کنم، این اتفاق در مجازی نخواهد افتاد. گفتن نه شما فرداتون لغو هست، براتون هم جبرانی در نظر می‌گیرم، مجازی برای تخصصی شما نمی‌شه. نگران نباشید. خیلی خوشحال شدم. حالا می‌شه صلوات بفرستید فردا تعطیل شه؟ بدنم فوق‌العاده خسته است... فردا تعطیل شم باید بشینم پای لپ‌تاپ و به کارهای جدیدم مشغول شم، ولی همین‌که در خونه باشم و کمی به بدنم برسم رو واقعاً نیاز دارم!
فردا اگه تعطیل بشم، صبح فرنی درست می‌کنم، شیر با عسل و دارچین گرم می‌کنم، برای خودم و گل‌هام علیرضا قربانی پخش می‌کنم، سفارشِ هدیهٔ روز دانش‌آموز رو تکمیل می‌کنم، مطالعهٔ درسی می‌کنم و یادداشت‌های جدیدم رو آماده می‌کنم، برای نگارشِ دهم انسانی‌ها یه ایدهٔ جدید دارم و آماده‌ش می‌کنم، یک‌دسته سؤال طراحی می‌کنم، روکشِ تشکم رو می‌دوزم و جلدش می‌کنم، اگر مامان بذاره اندازهٔ یه پیاله مربای گل‌محمدی درست می‌کنم، وَ تموم عصر تا شب رو وقفِ قصهٔ جدیدم می‌کنم. خونهٔ جدید فعلاً تو سم نَم می‌خوره ولی اگه مامان کاری اونجا داشت هم بهش کمک می‌کنم. اگه تعطیل هم نباشه، فردا معلمی هستم که از دندهٔ راست پا شده و مغزش پر از ایده است و قراره خی‌لی به شاگرداش خوش بگذره. اما دعا می‌کنم تعطیل باشم🌻
در صداوسیما ازم پرسیدن چرا کارسوقِ تدریس برگزار نمی‌کنید؟ می‌دونید چقدر می‌تونید از این طریق ثروت و شهرت به‌دست بیارید؟ همون‌لحظه تو ذهنم رفیق جواب داد چون ابلهه! فقط چسبیده به بچه‌های مردم! خنده‌م گرفت. این تیکه رو خندیدم. بعد جواب دادم شرایطش رو ندارم. پرسیدن مثل چی؟ بگید شاید ما بتونیم فراهم کنیم. دیگه نخندیدم. برای این‌که زودتر از این مسأله عبور کنن، گفتم بهش فکر می‌کنم، ممنون از پیشنهاد یاری‌تون. وقتی برای دوستام تعریف می‌کردم گفتم براشون نخوندم فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی، من این مقام به دنیا و آخرت ندهم، اگرچه در پی‌ام افتند هردم انجمنی... رفیق همهٔ نگفته‌ها رو گفت: نذاشتن معلمی کنی اون‌وقت دربه‌درِ کلاس‌داری‌تن(!)
سطحِ هوشیِ کلاس‌هایی که امسال دارم به‌شدت پایینه... به‌وجدم نمیارن... دارم اذیت می‌شم... حالا مسخره‌م می‌کنید ولی دارم فکر می‌کنم خواستم شوهر کنم باید حتماً باهوش باشه... بعد چطوری بفهمم باهوشه؟! چطور بگم؟ کلاسام امروز فوق‌العاده بود. دخترام ماه. ولی خسته دارم برمی‌گردم. پارسال خستهٔ جسمی بودم اما روحی نه. امسال همیشه خواب‌آلودم و این مدلی که حوصله‌م سر رفته... بعد تحلیل کردم دیدم خب من فقط با شاگرداولا دوستی دارم... یعنی ناخواسته هرکی رو دورم جمع کردم شاگرداوله... تو محیط کار ناخواسته و ناآگاه با اونایی دوست شدم که در بخش خودشون همه‌کاره و قَدَر هستن... با هرکی وارد کار شدم که در تخصص خودش کم‌نظیره... مدارسی هم که تا حالا بودم سطح هوشی خوبی داشتن... امسال ولی کادر، همکارام، شاگردا... کلاً سطح یهو افت کرده برام... هیچ‌چیز برام جذاب نیست... همه‌چیز حوصله‌سربره... در تکراری‌ترین حالتن آدماش... مدیر پارسالم هر روز تلاش داشتن بهتر از دیروز باشن... اینجا که امسالم حتی میزشون امروز با دیروز فرقی نداره... همه‌ش خوابم میاد... همه‌چیز برام کسل‌کننده است... هیچ نکتهٔ جدیدی نیست... هیچ رقابتی... هیچ تکاپو و تلاشی... همه این‌جوری‌ان که تو سطحت بالاست؟ اوکی ما مشکلی نداریم. تو بالا ما پایین(!) انگار خط زندگیِ دستگاهِ همه این‌جا صاف شده... باشه مسخره‌م کنین ولی امروز سر کلاس دهما داشتم فکر می‌کردم نکنه بچه‌دار شم و بچه‌هام گیرایی پایین داشته باشن؟! نکنه نکته‌سنج نباشن؟! نکنه مثل خوب‌ترین و بلاخانوم حرف‌نزده از چشمای من نفهمن چی شده و چطور شده؟! نکنه خلاق نباشه؟! نکنه جسور نباشه؟! وای خدایا اگه بچه‌م باهوش نبود چی؟! شوهر خنگ رو می‌شه یه کاری کرد ولی بچه... چقدر مادر شدن سخته... یا بهتر بگم؛ چقدر وحشتناکه! تو عالی‌ترین درجه رو برای ادامهٔ خودت می‌خوای و اگه نشه... امیدوارم متوجه شین منظورم بیست گرفتن نیست! نه! خی‌لی‌ها هستن که بیست می‌گیرن ولی باهوش نیستن... منظورم از این فرسته حتی کوششی و تلاشی نیست... دقیقاً دارم از سطح هوش صحبت می‌کنم... آدم‌هایی که بیست هم راضی‌شون نمی‌کنه و ناخواسته زبلن... ذاتی... جوششی... حرکات و سکناتِ هوشمندانه... لطفاً متوجه شید چی اذیتم می‌کنه، خب؟
پروفایل و بیوگرافی و هر نشانه‌ای از حیات رو از ایتام برداشتم که هیچ‌کس بهم پیام نده. جدّاً حوصله‌م سر رفته و هیچ‌چیز برام جذاب و سرِ حال‌کننده نیست. گرسنمه. خسته و خواب‌آلودم. اما می‌رم دوچرخه‌سواری. می‌خوام تند برم مثل اون روز بخورم زمین پام کبود شه. ولی تند برم و از تند رفتن نترسم. حوصله‌م سر رفته بین این‌همه آدمی که «انتخاب کردن تلاش و توکل نکنن و توهم داشته باشن همینی که هستن عالیه»! وَ تنها با حسادت و بدخواهی و عقده، زندگی بگذرونن... چه اسفناک!
آها! یه چیزی هم که به این حس دامن زد، صداوسیما بود. از اوووووون‌همه روش‌های متفاوتم کف و خون بالا آورده بودن و تشویق و تحسین و کلی حرف، ولی امروز زنگ زدن گفتن می‌شه برای شاهنامه‌خوانی از ظرفیت شما استفاده کنیم؟ باذوق گفتم یعنی ایده‌های جدید؟ گفتن نه، همون شاهنامه‌خوانیِ مرسوم و نقالی‌طور با لباس محلی... وقتی بی‌حوصله‌ام رک‌ترم. گفتم خب اون خوب بود و گیرا حتماً تو این‌همه سال اثر می‌کرد دیگه! وقتی نکرده و هنوز ویترینه، یعنی باید طرحی نو درانداخت! گفتن بله حق با شماست، عالیه، روی اونم کار می‌کنیم ولی این و چون از بالا گفتن... از بالا گفتن معمولی و‌ تکراری بمونید! شما هم بمونید که یه‌وقت شب گشنه نمونید(!) از بالا به طهرانی‌مقدم هم خیلی چیزا گفتن... می‌گفت چشم تو جنگ دوازده روزه نژاد آریایی منقرض شده بود(!) الآن با شِکِل داشتیم دنبال دوره‌های فشردهٔ زبان عبری می‌گشتیم... همین‌قدر چندش(!)