من سهراب سپهری رو با این دو کتاب شناختم. «هنوز در سفرم» رو دوست دبیرستانم بهم هدیه داد و «اطاق آبی» رو دمِ دانشگاه فردوسی با دیوان رودکیم عوض کردم :)
دیوان رودکی الآن شده پونصد هزار تومن ولی اصلاً پشیمون نیستم که با اطاق آبی تاخت زدم😍😁
پینوشت: الآن رو نمیدونم، ولی سال ۱۳۸۸ اطاق آبی هیچ کتابفروشیای پیدا نمیشد. روزی که دم در دانشگاه فردوسی روی بساطِ یه دستفروش دیدمش، پول نداشتم، دیوان رودکیم همراهم بود. با پیرمرد دستفروش صحبت کردم مبادلهٔ کالا به کالا کردیم😂
حین وسیله جمع کردن، یکی از سخنرانیهای سیدالقائد رو بهصورت تصادفی گذاشتم گوش بدم.
سخنرانیِ این لینک بود.
کامل بخونید:
برنامهریزی
برنامهریزیِ مبتنی بر فکر
فکرِ مبتنی بر قرآن
یادگیری تا آخر عمر
مطالعه
شناسایی
اقدام
تشخیص
اینا رو تو زندگی مذهبیا و اونایی که تو مجموعههای مذهبی و فرهنگی هستن میبینید؟!😶
تو اَدا نه ها! تو زندگیِ مسؤولینِ فرهنگی و مذهبی... نیروهای فرهنگی و مذهبی... هیئتیها... بسیجیها... راهیاننوریها... دورهها و همایشها...
میبینید؟!😐
دقیق دقت کنید:
آقا گفتن اهل قرآن باشن،
نه دورهٔ قرآن! نه دورهٔ تفسیر! نه تدبر! نه حفظ!
دورهها رو بریز دور!
اهل قرآن هستی؟
اهل قرآن هستن؟
فکر!
نه دورهٔ فکر اسلامی طبق اصول فلان!
اهل فکر هستی؟
اهل فکر هستن؟
برنامهریزی!😂😂😂
نه بولتژورنال! نه پلنر! نه دورهٔ برنامهریزی! نه برنامهریزیهای سفارشی!
اهل برنامهریزی هستی؟
اهل برنامهریزی هستن؟😂😂😂
یا آقا از فضا اومدن
یا مذهبیا😂😂😂
همه رفتن اون خونه. من تو اتاق خالیم نشستم پشت میزم و دارم نکاتی که فردا قراره تو جلسه بگم یادداشت میکنم. شب قراره میزم هم بره اون خونه. من قراره شب حدود شصت نفر دانشآموزم رو که روی گروههای درسیِ امروز نبودن رو وارد گروهها کنم.
چایِ بدون هل و دارچین و گلمحمدی دم میکنم، چون همهچیز رفته اونور. چای مینوشم و لیست کارای فردام و میبندم. باید قصه رو تموم کنم. یه مسابقهٔ بزرگ در راهه. امروز تندیسها و لوحهای تقدیرم رو میدیدم خوشحال بودم و هوس کردم یه جدید به مجموعهم اضافه کنم. پس باید قصه تموم شه. سه دسته سؤال باید طراحی کنم. گلدونام و باید خودم منتقل کنم. جلسه برم. درسای تدریسم و باشه جمعه بخونم. یه دوش بگیرم. خدا رو شکر جز برای جلسه نمیخواد برم بیرون.
دینگ!
پیام اومد!
پیکسلاتون فردا کامل میشه. بیاید تحویل بگیرید.
کادوی روز دانشآموز دخترامه.
ذوق میکنم.
میگم میشه از چندتاشون عکس بفرستید؟
میفرسته. دلم غش میکنه از ذوق😍❣خدا کنه خیلی دلشون غش کنه از ذوق😍❣
به لیستم اضافه شد: تحویل پیکسلا.
امروز دو صفحه بیشتر از برنامهٔ روزانهم قرآن خوندم. هر وقت شلوغتر میشم به صفحاتِ قرآن روزانهم اضافه میکنم. بختِ وقتم باز میشه. باید به دائمالوضو بودن هم دقت کنم. هرچی جلوتر میرم شلوغیِ روزام داره بیشتر میشه.
فعلاً هم به موندن تو خونهٔ جدید عادت ندارم... بقیه بیشتر اونجا میرن. من جز همون یهباری که قبل از رهن دیدم، دیگه نرفتم. زنداداش گفت پای پنجرههاش طاقچه نداره، گلدونات و کجا میذاری آبجی؟
نمیدونم...
خدا کنه طاقت بیارن...
پنج ماهِ دیگه بهاره.
سلام
مسخره نیست، هر سؤال ادبیای (بهجز تقلب تمرینهای ادبیات) داشتید بپرسید، بلد باشم زود میگم، نباشم میرم دنبالش یه مطلب جدیدِ ادبی یاد میگیرم و به شما هم میگم.
این علاقه و تخصص منه.
اینکه گفتید شاید ع بوده اشتباهه. ع جزو حروف عربیه، نه فارسی.
اینی که میگم در حد فهم بچهٔ هفتسالهست، بهش بگید: na رو قبلاً مثل به و که بهصورت ne تلفظ میکردن. برای همین مثل اونا بهصورت نه باید بنویسیم، ولی بعداً کمکم تلفظش تبدیل شده به na.
اختلاف گفتار و نوشتار توضیحش به این آسونی نیست. بیشتر سؤالپیچتون کرد بگید بزرگ شدی میفهمی :)
تربیتی هم هست، یاد میگیره برای فهم و یادگیری عجول نباشه و لقمهٔ آماده نخواد و بدونه همهٔ عمر فرصتِ یادگیریه😊
سربهراه
کلمات رو کامل بنویس. سلام وقتی میگم نگاه به فحشایی که بیحجابا تو خیابون در جوابِ نهی از منکرتون م
یه یادآوریِ مهم:
من اینجا «روزمرهنویسی» دارم.
دنبالِ تأثیر روی کسی نبودم، نیستم وَ انشاءالله نخواهم بود. حتی در کلاسهام. حتی در کار فرهنگیم. حتی حتی حتی در هر فعالیتی.
معتقدم هر وقت هر کس دنبال تأثیر رفت، گند زد و گند خورد! چرا؟
چون ته ته ته فکرِ اثرگذاری، یعنی من بالاتر از بقیهام!
در حالی که ما هر کاری میکنیم
وظیفهمونه!
وظیفه!
تشویق نداره.
اگه انجام ندیم هم بااااااااید تنبیه شیم!
متقابلاً دوست هم ندارم از کسی جز سیدالقائد و امام خمینیِ نازنینم تأثیر بگیرم.
اگر مشغولِ کاری هستم، یا علاقه دارم یا وظیفهمه.
سمتوسوی عقیدتیِ روزمرههام واسه سبک زندگیمه. این چیزا تو فکرمه، دغدغهمه، درگیریِ ذهنیمه. خب آدم همونی رو مینویسه که درگیرشه دیگه! نه پیغمبرم، نه قراره به پیغمبری مبعوث شم. همونیام که در بیوگرافی (خودنوشت) کانال نوشتم و دوست دارم اونی بشم که در پروفایل گذاشتم و اصلاً کانال رو نامیدم.
امید هم دارم چون آقا امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودن شما اَدای هر گروهی رو دربیاری، بالاخره جزوش میشی. منم بالاخره یه روز سربهراه میشم😍
اگر از فرستهای برداشتِ اثرگذاری کردید، برداشتتون مشکل داره😂
برای یه نویسنده صرفاً خونده شدن مهمه. خواننده داشتن. کم و زیادش مهم نیست، اهلش مهمه.
من مینویسم،
تا بتونم مراقبت میکنم حلال و پاک بنویسم،
شما هم بخونید،
تا میتونید هم مراقبت کنید حلال و پاک بخونید.
چیزی بهدردتون خورد،
ذوق کردید،
بهکارتون اومد،
دعام کنید.
چیزی روی اعصابتون بود،
دوست نداشتید،
قبول نداشتید،
مجبورتون نکردن که!
دعوتتون نکردم که!
نخونید😂
برید و یا دعام کنید یا نفرین!
اینم به خودتون مربوطه😎
تامام✋
میزم هم رفت اون خونه.
مثلِ امام خمینی نشستم کنار دیوار اتاقم و روبهروم کتاب و برگههامه. فقط یه میزکوچولوی آبی کم دارم.
چای دم کردم. بازم بدون هل... بدون دارچین... بدون گلمحمدی...
برای فردام یه تخممرغ و سیبزمینی گذاشتم آبپز شه. گلبرگِ یکی از گلهام زرد شده... همینقدر لوس و حساس بارشون آوردم... چه مادرِ مزخرفی میشدم! خدا به بچههام رحم کرده...
چای مینوشم و به رودکی فکر میکنم... به همهٔ انتخابهایی که مجبور شدم برای بهدست آوردنِ چیزی، چیز دیگهای رو از دست بدم...
«پدرِ شعرِ فارسی» رو درآوردم تا به «اطاقِ آبی» برسم؛ اطاقِ خالی خیلی وحشتناکه! انگار وقتِ رفتن رسیده... دونه دونه تعلقاتت رو خدا ازت گرفته و حالا دستِ خالی تو موندی و حوضت... اتاقِ خالی بوی استغفار میده... خونهٔ خالی بوی توبه... هیچی برات نمیمونه... جز برگههای امتحانیِ روبهروت... بدونِ بیست!
شاید گلم از همین زَهره ترکونده و رنگش زرد شده...
میبوسمش و بهش میگم از هرچی ترسیدی، فرار کن سمتِ امام حسین علیه السلام...
روضه میذارم.
با صدای بلند.
تو اتاقِ خالی.
میپاشه به در و دیوار...
دکتر مطیعی که فریاد میکشه «حسین جان؛ ما جز تو که پناهی نداریم» تَرَکها به هقهق میفتن...
من نه اون خونهام، نه این خونه جای موندن دارم...
انگار مرزم...
اونجایی که مُهرِ خروج از ایران خوردم و هنوز مُهرِ ورود به عِراق نگرفتم...
انگار هنوز از همهٔ رنگهای غیرحسینیم پاک نشدم که رنگِ حسینی بگیرم...
دکتر مطیعی با صدای آهسته زمزمه میکنه:
حسین جان؛
ما بَدا هم دوسِت داریم...
پشتِ سرِ برگی که دل خالی کرده،
جَوونهای دل قرص کرده از پیله دربیاد و قد بکشه.
رَبَّنا
وَلَا تُحَمِّلْنا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ
وَاعْفُ عَنّا
وَاغْفِرْ لَنا
وَارْحَمْنا
أَنْتَ مَوْلَانا
أَنْتَ مَوْلَانا...🌱