دیروز نیمهٔ چلهای بود حیاتی. فرمانده از تهرانرسیده آمد و روی مبلِ یحیی سنوار نشست و پاکتی که باز نکرده بود را به من رساند.
چشمبهراه بودم. مثلِ اویس. دستاری رسید و دورِ زخمها پیچید. شِفا نزدیک است. انشاءالله.
پاکتبهدست واردِ خانهٔ جدید شدم. برای زندگی. مردها رفته بودند. مادر همهچیز را تلخ میدید. مادر نق میزد. مادر ترش میکرد. مادر اخم میبافت. زنداداش مغموم نشسته بود. به پاکتِ دستم نگاه کردم. به دستاری که رسیده بود. با همان نام که چشمبهراهش بودم. یا صاحبالزمان؛ از شما مدد!
بلند شدم. مثلِ روزهای جهادی. که بلند شدن را بهتر از همیشه بلدم. که اَبَردخترم. که خستگیناپذیر و ناایستام. خیال کردم آمدهام جهادی. با نیروهایی که جهادی آمدهاند اما جهادی نیستند. باید فرماندهی کرد. گاهی به کلام. گاهی به عمل.
گلدانهایم را چیدم. آینه و غبارها را دستمال کشیدم. طاقچهها را پر کردم. چای گذاشتم. لباسها را چیدم. کمدها را مرتب و دستهبندی کردم. یخچال را بازچینی کردم.
زنداداش جان گرفت. بلند شد. قابلمه و سبدها و کاسه و کوزه را چید.
من به حیاط رسیدم. حیاط پر بود از شلختگیِ مردانه؛
پریزهای خراب را ریخته بودند... نردبانها افتاده... میخ و پیچگوشتی رها... لباسهای کثیف اینطرف و آنطرف... موزاییکشکستهها زیر پا...
هودی تنم کشیدم و شلنگِ آب بستم و بعد از دو ساعت حیاط را دستهٔ گل کردم! مادر جان گرفت. کلید برداشت و از خانه بیرون زد. رفت و با کباب و چیپس برگشت. مردها آمدند. اخمها درهمکشیده و صورتها بادکرده. مردها را جان ندادم. دستور دادم. یکی را فرستادم روی چهارپایه پرده نصب کند. یکی را پای دیوار، قاب دستش دادم بکوبد. تقارنها. تناسبها. دخترانگیها. زندگی پاشیدم به خانه. آنچه تنها از دختر برمیآید.
همه زنده شدند ولی زبانشان بند بود(!)
زنداداش ذوقش را به دلم ریخت؛
چقدر خانه زیبا شد!
خانه است دیگر! طویله که نیست! یک ماه نه، بگو یک روز. من میزِ کتابخانه را برای چند ساعت کار زیبا میکنم، اینجا که خانهٔ من است!
مامان بهانه کرده بود دلش گرفته. از موبایلش با صدای بلند آهنگ گذاشت. توجیهگرِ درونم میگفت مادرت دلش گرفته، اینبار فرق دارد!
سربهراهِ درونم دندانهای توجیهگرم را خرد کرد که مادرت وقتی کوچک بودی تو را از بلایا مراقبت کرد. حالا تو هم باید او را از بلایا مراقبت کنی. آهنگ بلاست. مادرت نمیداند، تو که میدانی!
گفتم قرارِ این خانه، قرارِ همان خانه است؛
من بهاحترامِ شما مداحی نمیگذارم، شما هم به احترامِ من آهنگ نمیگذارید.
دلت گرفته پارک نزدیک است. طبیعت. ماشین مهیا. اصلاً زنگ بزن همسایههای پایهمان بیایند دورت. خانه را شلوغ کن. تفریح بروید.
ولی قرارومدارمان همان همیشگیهاست.
همیشگیها یعنی سالهاست اجازه نمیدهم کسی در خانه آهنگ بگذارد. برقصد. ورق بازی کند. فیلمِ بدون دوبله ببیند. همانطور که بچه بودم و بابا نمیگذاشت خوراکیهای مضر بخورم. مادر نمیگذاشت روی پلهها بروم. آنها مراقب من بودند، من هم مراقب آنها. گرچه من در کودکی متوجه نبودم و آنها در بزرگسالی(!)
خانهٔ موقت کوچک است. کتابهایم را نیاوردم. قاب و تصویر نیاوردم. داخلِ پاکت تصویر آمده بود. رزقِ اتاقِ نهچندان تمیزِ کوچکِ تازهام خودش آمده. چسباندم به دیوار. روبهروی میز کارم. سلام بر شهدا که مرا رها نکردهاند.
مردها را موظف کردم ماشین لباسشویی را نصب کنند. بخاری را. دو ماشین لباس شستم. پهن کردم. زنداداش ناهار فردا را گذاشت. مدرسه تعطیل شد. آلودگی هوا تنها با دانشآموزان که ماشین ندارند پاک میشود(!) تنها با مدارس(!) تنها با معلمها و مدرسها(!) میبینید؟ ما که نیستیم آسمان پاکتر است(!) آلودگیها رختبسته(!)
شنبهٔ مجازی... ارسال بنرِ فراخوانِ نیرو... خطونشان کشیدن برای مسؤول آقا... پیامی تند به نیروی بلااستفادهٔ بسیج... ناخن گرفتن... کولهٔ شبکاری بستن... حمام... لباسِ سفید پوشیدن... عطر زدن... زیورآلات انداختن... خانه را به دو رکعت نماز متبرک کردن... صدقه دادن...
سلام بر زندگی در پناهِ نگاهِ شهدا.
سخت استخواندردِ جهادیام؛
میانهٔ کوههای مرزی...
یا آخرِ دنیای بلوچستان...
بدونِ برق...
بدونِ آب...
بدونِ گاز...
سخت استخواندردِ درافتادن با نشدنهام.
خدای سجدههای نمازهای پنهانیِ سردار حاجیزاده؛
دستِ مرا و رفیقم را باز هم به شبهای پرستارهٔ روستاهای دور برسان...
برای خدمت به وارثانِ پابرهنهٔ زمین
به گاهِ ظهور.
مامان میگه این خونه خیلی از بنیان کثیفه.
زنداداش میگه آره واقعاً. دیواراش زرد و نمزده شده.
من میگم عوضش حیاط داره! نشستیم تو حیاط داریم سبزی پاک میکنیم و حرف میزنیم!
حیاطش آسمون داره. کوچههاش درخت داره. بین ما و شاخههای بلند درختا، میله و حصار و آجر نداره.
مامان میگه همهش حس میکنم تو خونه بو میده. بوی نم داره.
زنداداش میگه آره آبجی! من تو اتاق شما طاقتم نمیاد بمونم.
من میگم عوضش نور داره... پذیرایی یه پنجرهٔ بزرگِ در دسترس داره... آفتاب ولو میشه رو فرشِ خونهٔ ما... خستگی در میکنه و برای همنشینی خونگرمه. موقعِ خواب، دستش و میندازه دورِ گردنِ گیاهام. خوشا به حال گیاهان که عاشقِ نورند... وَ دستِ منبسطِ نور، روی شانهٔ آنهاست...
مامان میگه نمیدونیم کی همسایهمونه... خدا بهخیر کنه!
زنداداش میگه صدای تلویزیونشون که تو خونهٔ ماست!
من میگم آقاموسی و خانمش و عشقه. بقیه رو ولش!
مامانم میگه آقاموسی کیه؟!
من خونهشون رو زیرِ سایهبونِ حیاط نشون میدم.
زنداداش میخنده. مامان میگه دیوانه! گفتم کی و میگه!
زنداداش میپرسه حالا چرا آقا موسی؟
میگم خب موسیکوتقی هستن. تقی احتمالاً بچهشونه که سرنوشتِ نامعلومی داره. چون هیچوقت نیست و اینام همیشه دنبالشن. مادره همهش میپرسه موسی! کو تقی؟ پس موسی آقای خونه است. پس تقی و مادرش، خانوادهٔ آقا موسی هستن.
زنداداش و مامان میخندن.
میگم صبح شما خواب بودید، من شش بیدار شدم، داشتن با هم خداحافظی میکردن. آقاموسی رفت سر کار، خانمش خوابید.
مامان میگه پس از اوناست که تا لنگ ظهر خوابه!
وَ با زنداداش غش میکنن از خنده :)
همکارِ نازنینی که دیشب برام گذاشته بودن و اینقدر همراه و مکمل بود که روی ابرا بودم، در ساعتِ استراحت مهربانانه و با نیّتی صاف و بدون غرض ازم پرسید ماهِ من؛ چرا تا حالا ازدواج نکردی؟!
به شوخی و خنده رد میکردم، اما عمیق بود. صحبت رو رها نمیکرد. چهار و نیمِ صبح، هر دو در اووووووجِ خستگی کار میکردیم که یهو گفت:
تو صبر کردی که عاشق شی... مگه نه؟!
رفیق این عکس رو فرستاده و نوشته دیدن این عکس من رو که هیچی، تمومِ دوستامون رو یادِ تو میندازه... فقط تو... نه حتی محبوبه که ادبیات خونده... نه حتی مهدیه که ادبیات خونده... فقط خودت...
راست میگه.
دلم میخواد بذارمش پروفایل.
دستم میره که ثبتش کنم ولی...
این عکس رو اگه مخاطبینِ ماتحتنشُستهٔ تختِ خوابمغزِ بوالهوسم ببینن؛
با کثافتِ شهوت حرومش میکنن!
وَ اگه مخاطبینِ سجادهآبکِشِ زندگیهای بندِ به احادیثِ بیباور و تولید نسلی و آقاگفتههای دلبهخواه ببینن؛
با عقدهها و حسرتها و حسادتهای بسیااااااااارِ وجودشون بسیاااااااااار حرومش میکنن!
از بینِ این دو هم
ترجیح میدم گروهِ اول حرومش کنن.
از اینکه مفاهیمی به این حریری...
دستِ مذهبیهای بیفهمِ کژفکرِ دینمال حروم بشه، حالم به هم میخوره.
پروفایل نذاشتمش.
اینجا هم دلدل داشتم چون از اون دو دسته همهجا هستن...
خصوصاً دستهٔ دوم!
ولی یادم اومد اینجا زیستنگاهِ فکریِ منه؛
هر کسی از ظنّ خود شد یارِ من و چه باک؟!
بنابراین این حریرِ شیشهای تُرد و ظریف رو که رفیقم هدیهم کرده،
اینجا ثبت میکنم.
از «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد»:
تو مدرسه تا بتونم مراقبت میکنم دخترام سنوسالم رو متوجه نشن (که البته بیهوده است و سرِ این چیزا همیشه فعال و باهوشن😂)،
مراقبت میکنم تجردم خیلی شاخص نشه،
دلیلش مشخصه؛
هجمهٔ افکارِ فمنیستی، مردستیزی، خانوادهگریزی، سگ و گربه داشتن بهجای فرزندآوری، کژفهمی از خانهداریِ مقدسِ زنانه، همجنسگرایی، خونهمجردی وَ... .
وقتی متوجه میشن مجردم که من همهٔ پیشگیریهای لازم رو کردم و آسیبی نمیبینن😊
بلکه برعکس،
بسیار بادرک و مهربان متوجه شدن پیش نیومده و دعا میکنن اونی که به دلم بشینه پیش بیاد.
در خلالِ یادداشتهام از کلاسهای نهم دوی عزیزم حتماً خاطرتون هست که اینقدر ظریف کار کرده بودم که نینی یا خواهر و برادرِ کوچکی اگر مدرسه میومد، بدوبدو میومدن و به من نشون میدادن. همهشون میدونستن بچهدوست هستم و از ازدواج، به بچههای زیاد داشتن مشتاقم. از همسر، به همراه و همفکر داشتن.
الحمدلله خدا توفیقم داده سالیانِ معلمی، تونستم غیرمستقیم فضای فکری ازدواج رو در کلاسهام بندازم روی ریلِ قرآن و لباسِ هم بودن، پوشانندگی، سکینه، ذریهٔ صالح.
دیگه ازدواج در کلاسهای من نه بابِ صحبتهای سخیف میشه،
نه ورودی به حریمِ شخصیِ معلم و پیشفرضهای بد.
بلکه از شخصمحوری
به مبنامحوری حرکت میکنه.
لطفِ خداست و در این زمینه واقعاً ادعا دارم و بی هیچ حرف مستقیم یا حلقهٔ صالحین(!)، با صبر و استمراری که منبریهای بسیج و هیئت تابش رو نداشتن، به هدفم میرسم.
در مقابل، جایی مثلِ گروهی که دارن فعالیت اجتماعی میکنن و من رو برای پاکسازی و کادرسازی سرِ خرابکاریهاشون آوردن، ماجرا زمین تا آسمون فرق داره!
هستهٔ اصلی گروه تحصیلکرده نیستن...
حتی یک لیسانسه ندارن(!)
دخترِ هفدهساله که مربیِ قرآنه برای ابتداییها... در جوابِ من که با تحکم پرسیدم تحصیلات؟
با مِنّ و من گفت بنا به دلایلی از اول دبیرستان ادامه ندادم...
وَ متأهله(!)
از بینیرویی... از بیسلیقگی... از تهی بودنِ حلقههای مذهبیون... از بیشعوری... از روی هرچی، اینا رو گذاشتن بالاسر بچههای ظهور(!)
پروفایلا آقا(!)؛
زندگیها ولمعطل(!)
صبح تا شب به تجمع استاد شجاعی و دکتر عزیزی(!)؛
کل عمر تهی و پوچ(!)
زبونا دراز و ادعاها فرغون فرغون(!)؛
یک ساعتِ زندگی مطابق با یک خطِ اسلام، حاشا و کلّا(!)
اینجا در همایشِ ورودیهای نوجوان به گروه، روی سِن با سرِ بلند و اقتدار گفتم:
فلانی هستم.
رتبهٔ ۷۴۰ کنکور.
شاگرد اوّل ارشد دانشگاه فردوسی.
مدرسِ مدارس نمونهدولتی و تیزهوشانِ فلان.
نویسندهٔ فلان کتاب.
۳۵ ساله.
مجرّد.
جهادگرِ سیلِ گلستان. زلزلهٔ سفیدسنگ. کوههای مرزیِ کلات. وَ آخرِ دنیای بلوچستان... حوالیِ مرزِ ریمدان.
مسؤولِ گروهِ جهادی فلان... در منطقهٔ بهمان... برای سیزده سالِ مستمر.
پژوهشگرِ نمونهٔ روزنامه خراسان.
دارای رتبههای اول تا سومِ جشنوارههای نویسندگیِ بینالمللی تااااااا کشوری و استانی.
مسؤول امداد و نجاتِ کاروان اربعین دانشجویی.
مسؤول اجراییِ کاروانهای راهیان نورِ دانشجویی.
نفر دومِ داستان کوتاهِ پرسشِ مهرِ دانشآموزی.
دارای رتبههای جشنوارهٔ خوارزمی.
نویسندهٔ ستون ادبیِ فلان نشریه برای هشت سال.
وَ ایدهپردازِ برنامهٔ تلویزیونیِ فلان.
هستهٔ گروه دارن فکر میکنن مغرورم؟
متکبرّم؟
خودنمام؟
عقدهایام؟
دنبالِ مقام و مسؤولیتم؟
بهدرک!
هستهٔ اولیه اهمیتی داشت و نقطهٔ مهمی در تربیت بود، من رو خبر نمیکردن(!)
وقتی از نیروهای پی تقدیرنامه و حکم،
سراغِ آدمی فحشخور میان،
یعنی با سخنرانیهای اخلاص و برای رضای خدا
نمیشه دنیا رو فتح کرد!
رضای خدا؟
اگر باشه، به زبونت نمیاد(!)
چون اینقدر مشغولِ کار برای رضای خدایی
فرصتِ گفتنش پیش نمیاد :)
نوجوانها از شدتِ تحیّر و اشتیاق، برخیشون از روی صندلی بلند شدن و ایستاده تشویق میکنن!
وقتی اعلام کردن، قراره یک ترم براشون کارگاه نویسندگی برگزار کنم،
سوت و جیغ هم کشیدن!
همون نوجوانهای خمودهای که هستهٔ اولیه گفت شش ساله سمتِ مرکز نمیان(!)
در منطقهای که مربیهای بیسواد گذاشتن بالاسرشون... قرآن یاد میدن ولی پی تحصیل نمیرن... از حجاب میگن ولی شعورِ شاخص بودن ندارن... از خونهٔ شوهر جز رضای خدا، نمیتونن مبنایی مستدل تحویل افراد بدن...
باید مسیر رو عوض کنی!
ولو به قیمتِ در مظان اتهام قرار گرفتن خودت!
چطور میشه کسی رو دعوت به اسلام کرد
وقتی توی مسلمان رو ضعیف و هیچیندار و بیسواد و یه ماشینِ تولید نسلِ سگ و گربهای دیده؟!
اما آمریکاییه... اسرائیلیه... کُرهایه رو باسواد... تحصیلکرده... شاخص... مرتب... منظم... بابرنامه... بافکر... مجهز به تکنولوژی روز... وَ خفن داره میبینه؟!
آه!
هستهٔ اولیهٔ گروه
با سالی فلانقدر بودجهٔ بیتالمال
برای پرورشِ نسل ظهور
نمیدونست پاورپوینت چیه...
و برای من
کلیپِ موبایلی فرستاده و
نوشته بفرمایید، پاورپویندی که فرمودید...
شما بگید؟
مذهبیِ
مطهریخوندهٔ
پای ثابت سخنرانیهای ولی فقیهنشستهٔ
شاگرداولِ
منظمِ
تمیزِ
صبورِ
بادقتِ
متوکلِ
خوشفکرِ
خوشبرخوردِ
خیرخواهِ
باتقوای
مبنادارِ
بیتوجه به حکم و تقدیرنامهٔ
بیشائبهٔ
محجبهٔ اصولیِ
تکلیفمحورِ
مقید به نمازِ اولِ وقتِ
قرآنِ روزانهخوانِ
باتفاوتِ
اهلِ خانوادهٔ
راستگوی
شجاعِ
خداترس
از کجا بیارم؟!