eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز بی‌وقفه مشغول بودم... بدنم از شدت خستگی و کم‌خوابی کوفته شده... کوله‌پشتی‌م مثلِ نیم‌ظهرِ روزِ سومِ مشّایه که به‌خاطر خستگی سنگین حس می‌شه، انگار کوه بود روی پشتم... این‌قدر کار دارم که حتی یک ساعتِ بینش رو که خالی بودم رفتم کتابخونه عمومی. لپ‌تاپ به‌راه کردم و باز بی‌وقفه کار کردم... نگرانم موهام کثیف شده باشه و برای فردا خوش‌حالت نباشه ولی جونِ حمام ندارم... همین حالا رسیدم خونه و هنوز برای فردای مدرسه کار دارم... چشمام داره می‌ره... سرم از شدت خستگی درد گرفته... دیدم نیاز به تنفس دارم... نیاز به فکر نکردن... تموم کارای امروزم فکری بود... مدرسه، مؤسسه، درسی، فرهنگی... اون روز به رفیق می‌گفتم مراقبم باش عاشق یه فعال فرهنگی و جهادی نشم... اگر دوتایی بشینیم به فکر کردن دیگه فرومی‌ریزم... وقتی همهٔ امروزم تموم شد و دیگه باید برمی‌گشتم خونه، با این‌که تنم دیگه تهی شده بود، ولی همهٔ تهیِ تنم رو جمع کردم و بردم خیابونای تقی‌آباد... پاییز بود و شب. خیابون‌ها زنده. قدم زدم. قدم زدم. قدم زدم. امربه‌معروف کردم و یکی‌شون با شوهرش بود و وقتی گفتم و رد شدم، شوهرش برگشت و با تشر گفت چی گفتی؟! بدون این‌که برگردم یا سرعتم و زیاد کنم یا کوچک‌ترین تفاوتی در حرکتم ایجاد کنم، مسیرم و ادامه دادم و محلش ندادم و خیلی نامحسوس فقط بندِ کیفِ گوشی‌م و تو دستم انداختم و با دستم محکم چادرم رو گرفتم که یه‌وقت اگه بهم هجوم آورد چادرم و تا حد توان حفظ کنم. یه پسر و دخترم تو تاریکیِ کنارِ خیابون تو بغلِ هم بودن که بهشون گفتم کلاغ از شما باحیاتر(!) وَ رسیدم به دوست‌داشتنی‌‌م؛ می‌دونم که می‌دونید😍
بلهههههه! رفتم کتابفروشی امام😍😍😍 پولِ کتاب خریدن نداشتم، اما کلی زنده شدم😍 بعد به دستشویی نیاز داشتم. تنها جایی که اون‌جا می‌دونستم سرویس داره، پردیس کتاب بود. از پردیس کتاب متنفرم. کتابفروشی امام خلوته چون جای کتاب‌خوناست... کتاب‌خونا کم هستن و نادر... مثل مروارید چی بشه به تورت بخورن و شکارشون کنی... ولی پردیس کتاب جای کتاب‌خرهاست... کتاب‌خرها فتّ‌وفراوونن و تو هر صفحه و کانال و وبلاگ و پارک و کافه‌ای مثلِ ریگِ بیابون ریختن(!) پردیس کتاب پر از شپشوهای اَداییه(!) رفتم دیدم تابلوی سرویس بهداشتی رو از انتهای سالن برداشتن... با این‌که روبه‌ انفجار بودم ولی چیزی نگفتم جلوی اون‌همه شپشوی برهنهٔ پسرباز(!) تذکر دادم و داشتم میومدم بیرون که یه عاااااااالمه کاغذکادوی قشنگ دیدم😍😍😍 وَ نتونستم جلوی خودم و بگیرم و خریدم😶😐 روی یکی شعر سهرابه، روی اون‌یکی شازده کوچولو😍 اونای دیگه هم مولوی هستن. داشتم حساب می‌کردم و منتظر بودم ثبت سامانه شه که روی پیشخون، زیر شیشه کلی کارت‌پستالِ رنگی و زیبا بود. گفتم می‌شه کارت‌پستال هم برام بیارید؟ دختره پشت پیشخون گفت اینا مخصوص سالگردهای پردیس کتابه. فروشی نداریم. تموم شده. داشتم با حسرت نگاه می‌کردم که آقایی که مسؤول اصلی پردیس بود و به همه‌چی نظارت داشت، از دور اومد پیشم و یه پاکت سفید داد دستم. گفت همین دو تا مونده فقط، تقدیم شما. مثل یه کلاس اولی ذوق کردم و ناخواسته دستام و گذاشتم روی گونه‌هام و خی‌لی لوس و سبک گفتم واااای ممممممنووووونممممم😶😂 یهو به خودم اومدم و خودم رو جمع‌وجور کردم و سنگین و رنگین گفتم چقدر تقدیم‌تون کنم؟ آقاهه گفت هیچی، گفتم که تقدیم شما! روی ابرا برگشتم از پردیس😂😍 وای انگشتام خسته شد. دیگه بسه.
مامان داره حضرت یوسف علیه السلام می‌بینه. منم یادداشتای فردام و آماده می‌کنم. پوتیفار به زلیخا گفت: «چرا خودت را با زنانِ پاکدامن مقایسه نمی‌کنی؟!» من یادِ عبایی‌ها می‌افتم که معمولاً بهم جواب می‌دن این‌طور دارم به حجاب جذب می‌کنم... مثل فلانی که با عبا ببین چقدر داره کار فرهنگی می‌کنه و چند دنبال‌کننده داره... یادِ خانمایی می‌افتم که می‌گن چون خواهرشوهرم کاشت ناخن انجام داد، شوهرم هوس کرد منم کاشتم... یادِ مادرهایی می‌افتم که ته ته ته دل‌شون عاشق خونه و زندگی‌شونن ولی می‌افتن در هجمه‌های نفوذ و می‌خوان برن سر کار... یادِ چادری آرایشی‌ها می‌افتم... یادِ چادری زینتی‌ها... یادِ برهنه‌های ضدانقلاب و ضداسلام خیلی نیفتادم... چون اونا که مبنای پاکدامنی‌شون فضاییه(!) ولی یادِ خی‌لی‌ها که پوستهٔ دین دارن افتادم... چرا با مسؤول آقا و بخش برادران یه‌سره در صحبت‌های غیر کاری‌ای؟! خب فلانی هم هست... چرا بعد از ازدواج پوشش‌ت از چادر و پوشیه به عبا و روسری و ته‌آرایش رسید؟ خب می‌خوام تو خونوادهٔ شوهرم منِ مذهبی تروتمیز و تو دید باشم(!) «چرا خودت را با زنانِ پاکدامن مقایسه نمی‌کنی؟!»
همین ساعت همین لحظه همین حالا نیاز دارم عمودِ هزار و صد و ده باشم؛ عتبهٔ عباسیه؛ لای دو لایه پتو زیرِ لوله لوله کولر از سقف‌های بلند؛ چای عِراقی‌خورده و خوابیده؛ آسوده چون مقصد نزدیکه و دیگه راهی نمونده... سختِ راه گذشته و از پسش براومدم... تخت بخوابم و بیدار که شدم برسم کربلا... تنها نقطهٔ قوّتم شمایید حضرتِ آقای امام حسین جان❣
من باااااااید امشب از مدرسه‌هام بنویسم. اگه عمرم و یادداشت نکنم سال دیگه کجا یادمه چه روزای پرفشارِ بدخواب و کوفته‌ای رو خدا کمک کرد از پسش براومدم؟!
«ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دست‌های من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و‌ هوشیار باشید، ای نفس، مرا ضعیف و ذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش.» ای بدنی که در بندگی خسته و کوفته نشدی، آن‌قدر تلاش کن تا گناه از خود تبخیر کنی. ای اعضای بدن، در قیامت علیه من گواه نباشید که از سلامتِ شما برای بندگی بهره نجستم... که نعمتِ شما را کفر کردم و رنج‌تان دادم... ای تن، تن‌پرور مباش و به استغفار، عمر و سلامت را ارج بگذار... ای جسم، برای رضای خدا فرسوده شو. قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی وَاشدُد عَلَى العَزيمَةِ جَوانِحی یا ربِّ... یا ربِّ.
برگشتن به خونه رو دوست ندارم... ولی چاره‌ای دارم؟! چون خونهٔ خودمون نیست؟ نه! چون مادرم دویست درصد نق می‌زنه، تلخی می‌کنه، انرژی منفی می‌ده، بدرفتاری می‌کنه، یه اتفاقی که افتاده و بالاخره به هر سختی‌ای هست داره پیش می‌ره، یه بحرانِ حل‌نشدنی جلوه می‌ده، بقیه رو هم تلخ می‌کنه، وقتی همهٔ آدمای یه سقف تلخ باشن، اون سقفم تلخ می‌شه... من نمی‌دونم تا کِی می‌تونم این حجم از تلخی رو هی شیرین کنم... هی پاسخ نق‌ها رو شکر نعمت بدم... هی فشار روانیِ خونه رو قورت بدم... به حجمی از فرسودگی و استهلاک رسیدم که داره روی جسمم اثر مستقیم می‌ذاره... بدن‌درد دارم، زیر چشمام گود شده، امروز پادرد و کمردرد هم شدم... اگر کار و زندگی نداشتم هر شب می‌رفتم حرم تا بنایی تموم شه ولی همین‌طوری روزی دو_سه ساعت دارم می‌خوابم و اونم بد... برای روزهای شلوغم جونی برام نمونده... فعلاً با فکر یحیی سنوار هی خودم رو جلو می‌برم که اون زندان بود... من که تو زندان نیستم... نمی‌دونم... باز به خودم می‌گم اون تو زندان با هم‌عقایدش بود... برای همین خسته نمی‌شد... ولی آدم تو گلستان با کسایی باشه که سوهان روحن... کدوم بدتره؟! از طرفی دارم زووووووووور می‌زنم تحمل کنم. طاقت بیارم. وَ هر بار نق‌های مامان که بابا رو تلخ می‌کنه و تلخی‌ها رو صدچندان می‌کنه هی به خودم بگم این روش تخلیه‌شه... داره خودش رو خالی می‌کنه... عیبی نداره درک کن. بابا و پسرا درک نمی‌کنن و به تلخی دامن می‌زنن. تو درس‌خونده‌شونی... تو دانشگاه‌رفته‌شونی... تو خیر سرت معلمی... تو درک کن! ولی نمی‌دونم این دیزی‌سنگی‌ای که الآن هستم، کِی از شعله‌های مهارنشدهٔ مامان منفجر می‌شه و هزارتکه... تو‌ کانال مادر داریم. مادر همهٔ جانِ خانواده است... خودتون رو برای روزهای سخت تربیت کنید! برای بحران‌ها! برای تلخی‌ها! ما شبیه شما می‌شیم... اخلاقای بدِ ما، آینهٔ شماست! اونی که تو بچه‌تون آزارتون می‌ده، از خودتون داریم. خودتون رو درست کنید، بچه درست می‌شه. امروز دوازدهما می‌گفتن تنها معلم سخت‌گیری هستید که انرژی‌مثبت بهمون می‌دید. دارم فکر می‌کنم تا کِی می‌تونم معلمی باشم که هیچ شاگرد و همکاری نمی‌دونه در چه آوارگیِ جسمی و روحی‌ای هستم؟ تا کِی کسی نمی‌فهمه پشت این کوه انرژی که زنگای تفریح در رقابتِ تنگاتنگِ بین دخترا از پا نمی‌شینه و پای توپ بلند می‌پره و دختراش و به وجد میاره، همکارای دیگه‌ش و هم ترغیب می‌کنه چه فرسودگی و استهلاکیه؟ امشب وارد کوچه شدم گریه داشتم. ولی من گریه‌های مفتکی نمی‌کنم. گریه باید ارزش داشته باشه. ذوق‌های ارزشمند. غصه‌های ارزشمند. کلید تو در انداختم و دستام تو کوچهٔ تاریک مکث کرد. دلم روضه خواست. جایی زیر آسمون‌. تاریک. با صدای بلندگوهای بلند. که بشه راحت و به هق‌هق گریه کرد. چند روز گذشته؟ چرا شرایط برای مامان عادی و طبیعی نمی‌شه؟ چرا یاد نمی‌گیره خودش رو باشرایط وفق بده؟ چرا سکّانِ کشتیِ خونواده‌ش رو دست نمی‌گیره؟ چرا بابا یاد نمی‌گیره تلخی رو دوچندان نکنه؟ چرا بلد نیستن درد رو با درد جواب ندن؟ چرا یه سفرهٔ غصه پهن می‌کنن و می‌شینن دور هم به ادویه‌های تند و تلخ زدن بهش؟ من حتماً شبیه‌شون شدم... کجا؟ کِی؟ نق زدنام کیا رو به ستوه آورده؟ آگاهانه و تربیتی خودم رو نگه داشتم ولی اون ناخودآگاه‌های نهادینه‌شده کجا بروز و ظهور داره؟ اگه مامان غزه بود چه کار می‌کرد؟ با این فرمون حتماً زودتر از اسرائیل همه‌مون رو دق می‌داد(!) تنها افتادم. وسطِ حجمی از تلخی. الآن باید شام می‌خوردم. لپ‌تاپ روشن می‌کردم. اکسل می‌بستم. حمام می‌کردم. ولی ترسیدم صبرم لبریز شه و چیزی بگم. نمی‌خوام من آتشی باشم به جهنمی که شده. همه‌چیز رو رها کردم و اومدم گوشی‌به‌دست بنویسم بنویسم بنویسم تا صبح شه و باز برم. برای روزهای بحران پدر و مادرهای تکیه‌گاهی باشید... من عقل‌رس شدم و مشغولِ کارامم... واگرنه همین یه تهدیده برای کج رفتن و دور شدن و از دست دادنِ بچه‌هاتون... من در جهادی و اربعین دیدم؛ اگر همه با هم باشیم و به‌فکر هم اگر در هر پیشامدی خدا رو در نظر بگیریم سخت‌ترین شرایط و مکان و زمان می‌شه شیرین‌ترین خاطره و تجربه... مثل... مثل... مثلِ آوارگیِ شاهانهٔ نیمهٔ شعبانٔ ۱۴۰۳... با رفیق... آه! چقدر روی قلبم فشاره...
از مدرسه: ۱. ون اتوبوسی که هر بار سوارش می‌شم پیامک می‌دم این هفته هر روزی که رفتم سر ساعت اومد. خلوت شده. درواقع من نفر دومی هستم که اون ساعت از صبح سوارش می‌شه. این طبیعتاً یک معنی می‌ده؛ ناوگان رو افزایش دادن و پشت سر هم داره میاد. در پیام جدیدم تشکر کردم و نوشتم با این وجود لطفاً به‌جای ون، اتوبوس استفاده کنید. ۲. چون ون سرِ ساعت میاد و برنامه‌ریزیِ من رو به هم نمی‌زنه، به ونِ دوم که می‌رسم نیم ساعت تا هفتِ صبح وقت دارم. به‌جای سوار شدنِ ونِ دوم تا مدرسه پیاده می‌رم. شش و نیم تا هفت صبح پیاده‌روی می‌کنم و خی‌لی می‌چسبه. خصوصاً که صبحا سرده و هوا فوق‌العاده😍 ۳. صبحِ یک‌شنبه دلتنگِ سامرّا بودم. خی‌لی زیاد. خی‌لی شدید. تو پیاده‌روی گریه کردم. کوچه و خیابونا کسی نیست شش و نیمِ صبح. روضه هم لازم نداشت. دلتنگی غوغا کرده بود... اون ساعت یه ایستگاهِ کوچولوی چای صلواتی تو کوچه بود! برای من هنوز طبیعی نیست. ۴. دهم تجربی هم فارسی‌شون با منه و هم نگارش. در هفته بیشتر من رو می‌بینن. یکی‌شون داشت به اون یکی می‌گفت عاشق روزای نگارشم. هیچ‌وقت این‌قدر نفس‌گیر و غیرتی زنگ انشا نداشتم. خانم غیرقابل پیش‌بینیه و هر زنگ نگارش یه چالش جدیده و هیجان داره. خوشحال شدم😍 ۵. امتحانِ ماهانهٔ مهر، اولین امتحان کتبی من ازشون بود. اینا خب تا حالا با من نداشتن‌. به امتحانام آشنا نبودن. قواعد خاصی دارم در امتحان. مثلاً این‌که تحت هیچ شرایطی سؤال پاسخ نمی‌دم. نه دعوا می‌کنم نه توضیح می‌دم. قبل از امتحان می‌گم سؤال پاسخ نمی‌دم. وقتی هم می‌پرسن لبخند می‌زنم‌. فقط لبخند. یا مثلاً کرنومتر می‌ذارم. جلوی خودشون کرنومتر رو فعال می‌کنم و می‌گم موبایلم به صدا دراومد و برگه‌ای دست‌تون بود دیگه نمی‌گیرم. قانون و جدیت به عمله. نه به توضیح. من دیگه توضیح نمی‌دم. عمل می‌کنم. نتونستم این و به خانم عربی بگم که ازم پرسید امتحان من رو لغو کردن ولی چطور شما امتحان گرفتید؟ نتونستم بگم چون من توضیحی نمی‌دم. برابر غر زدن‌هاشون جبهه نمی‌گیرم. کل‌کل نمی‌کنم. فقط کاری رو که گفتم می‌کنم، با لبخند و خوش‌رویی می‌کنم. تو این شرایط بچه‌ها خودبه‌خود منظم می‌شن. سر امتحان سکوت محض بود. با یک خودکار قرمز ایستاده بودم انتهای کلاس. خودکار قرمز دستم استفاده نشد اما بدون کلامی حرف زدن فهمیدن یعنی چی و برای چی دستمه. وسط این سکوتِ کاملاً کنکوری، یکی دست بلند کرد. سر برگردوند. صبر نکرد اجازه بدم. گفت من نمی‌تونم این و نگم. باید بگم. همه سرها بلند شد و نگاش کردن. اون سر چرخوند و چشم تو چشم من گفت خیلی خلاقید! دهنم سرویس شد ولی نمی‌تونم بپیچونم که شما خیلی خلاقید خانوم! وَ سرش چرخید روی برگه و به امتحان مشغول شد.
۶. یکی از چیزایی که براشون جدیده روش شفاهی پرسیدنمه. مثلاً می‌گم امروز فقط از مقنعه سورمه‌ایا درس می‌پرسم. یا فقط اونایی که ماسک دارن. یا اونایی که فرم تن‌شون نیست. البته با زبلی باید همون اولِ ورود به کلاس، سریع این موارد رو با یه نگاه بررسی و بسته به اهداف و شرایط انتخاب کنم. یک ماه گذشته و خدا مهرم رو به دل دخترا انداخته‌. الحمدلله، ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. می‌تونم دیگه به مسائل مهم ورود کنم‌. این هفته از یازدهما که خواستم درس بپرسم گفتم هرکی کاشت ناخن داره بیاد پای تخته. با خنده و خوش‌رویی این کار رو می‌کنم. وَ چون جلسات قبل هم این مدل بود، براشون عجیب نبود. درس هم جلو رفته و حجم بالا. طبیعی بود براشون که سخت باشه ولی من خیلی خیلی سخت‌تر پرسیدم. تقریباً کسی نمره‌ای نگرفت. وقتی می‌نشستن می‌گفتن ناخونای به‌دردنخور... اگه می‌دونستم برشون می‌داشتم... الحمدلله. می‌خواستم از ناخن‌هاشون خاطرهٔ بد داشته باشن که موفق شدم.
۷. مسیرِ مدرسه از خونه خیلی خوشگله. از کنارِ کلی زمین کشاورزی رد می‌شم. ظهر چون خونه برنمی‌گردم مسیرم عوض می‌شه ولی این صبح و خیلی دوست دارم. تنها سحرخیزهای اون ساعت جز رانندهٔ ون، کشاورزان. اون ساعت از صبح مشغول کارن و بین اون‌همه سبزی و طراوت. همیشه تو اتوبوسا کارای موبایلیم و می‌کنم‌. پیاما رو جواب می‌دم، کارای مجازی، لیست‌بندی‌هام، تماس‌هام، فرسته‌هام و... . تنها اتوبوسی که توش هیچ کار نمی‌کنم همین صبحِ مدرسه است. کنار پنجره می‌شینم و مسیرِ زیباش رو می‌بینم😍
دستم خسته شد ولی از مدرسه هنوز مونده...😍