eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
همین ساعت همین لحظه همین حالا نیاز دارم عمودِ هزار و صد و ده باشم؛ عتبهٔ عباسیه؛ لای دو لایه پتو زیرِ لوله لوله کولر از سقف‌های بلند؛ چای عِراقی‌خورده و خوابیده؛ آسوده چون مقصد نزدیکه و دیگه راهی نمونده... سختِ راه گذشته و از پسش براومدم... تخت بخوابم و بیدار که شدم برسم کربلا... تنها نقطهٔ قوّتم شمایید حضرتِ آقای امام حسین جان❣
من باااااااید امشب از مدرسه‌هام بنویسم. اگه عمرم و یادداشت نکنم سال دیگه کجا یادمه چه روزای پرفشارِ بدخواب و کوفته‌ای رو خدا کمک کرد از پسش براومدم؟!
«ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دست‌های من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و‌ هوشیار باشید، ای نفس، مرا ضعیف و ذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش.» ای بدنی که در بندگی خسته و کوفته نشدی، آن‌قدر تلاش کن تا گناه از خود تبخیر کنی. ای اعضای بدن، در قیامت علیه من گواه نباشید که از سلامتِ شما برای بندگی بهره نجستم... که نعمتِ شما را کفر کردم و رنج‌تان دادم... ای تن، تن‌پرور مباش و به استغفار، عمر و سلامت را ارج بگذار... ای جسم، برای رضای خدا فرسوده شو. قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی وَاشدُد عَلَى العَزيمَةِ جَوانِحی یا ربِّ... یا ربِّ.
برگشتن به خونه رو دوست ندارم... ولی چاره‌ای دارم؟! چون خونهٔ خودمون نیست؟ نه! چون مادرم دویست درصد نق می‌زنه، تلخی می‌کنه، انرژی منفی می‌ده، بدرفتاری می‌کنه، یه اتفاقی که افتاده و بالاخره به هر سختی‌ای هست داره پیش می‌ره، یه بحرانِ حل‌نشدنی جلوه می‌ده، بقیه رو هم تلخ می‌کنه، وقتی همهٔ آدمای یه سقف تلخ باشن، اون سقفم تلخ می‌شه... من نمی‌دونم تا کِی می‌تونم این حجم از تلخی رو هی شیرین کنم... هی پاسخ نق‌ها رو شکر نعمت بدم... هی فشار روانیِ خونه رو قورت بدم... به حجمی از فرسودگی و استهلاک رسیدم که داره روی جسمم اثر مستقیم می‌ذاره... بدن‌درد دارم، زیر چشمام گود شده، امروز پادرد و کمردرد هم شدم... اگر کار و زندگی نداشتم هر شب می‌رفتم حرم تا بنایی تموم شه ولی همین‌طوری روزی دو_سه ساعت دارم می‌خوابم و اونم بد... برای روزهای شلوغم جونی برام نمونده... فعلاً با فکر یحیی سنوار هی خودم رو جلو می‌برم که اون زندان بود... من که تو زندان نیستم... نمی‌دونم... باز به خودم می‌گم اون تو زندان با هم‌عقایدش بود... برای همین خسته نمی‌شد... ولی آدم تو گلستان با کسایی باشه که سوهان روحن... کدوم بدتره؟! از طرفی دارم زووووووووور می‌زنم تحمل کنم. طاقت بیارم. وَ هر بار نق‌های مامان که بابا رو تلخ می‌کنه و تلخی‌ها رو صدچندان می‌کنه هی به خودم بگم این روش تخلیه‌شه... داره خودش رو خالی می‌کنه... عیبی نداره درک کن. بابا و پسرا درک نمی‌کنن و به تلخی دامن می‌زنن. تو درس‌خونده‌شونی... تو دانشگاه‌رفته‌شونی... تو خیر سرت معلمی... تو درک کن! ولی نمی‌دونم این دیزی‌سنگی‌ای که الآن هستم، کِی از شعله‌های مهارنشدهٔ مامان منفجر می‌شه و هزارتکه... تو‌ کانال مادر داریم. مادر همهٔ جانِ خانواده است... خودتون رو برای روزهای سخت تربیت کنید! برای بحران‌ها! برای تلخی‌ها! ما شبیه شما می‌شیم... اخلاقای بدِ ما، آینهٔ شماست! اونی که تو بچه‌تون آزارتون می‌ده، از خودتون داریم. خودتون رو درست کنید، بچه درست می‌شه. امروز دوازدهما می‌گفتن تنها معلم سخت‌گیری هستید که انرژی‌مثبت بهمون می‌دید. دارم فکر می‌کنم تا کِی می‌تونم معلمی باشم که هیچ شاگرد و همکاری نمی‌دونه در چه آوارگیِ جسمی و روحی‌ای هستم؟ تا کِی کسی نمی‌فهمه پشت این کوه انرژی که زنگای تفریح در رقابتِ تنگاتنگِ بین دخترا از پا نمی‌شینه و پای توپ بلند می‌پره و دختراش و به وجد میاره، همکارای دیگه‌ش و هم ترغیب می‌کنه چه فرسودگی و استهلاکیه؟ امشب وارد کوچه شدم گریه داشتم. ولی من گریه‌های مفتکی نمی‌کنم. گریه باید ارزش داشته باشه. ذوق‌های ارزشمند. غصه‌های ارزشمند. کلید تو در انداختم و دستام تو کوچهٔ تاریک مکث کرد. دلم روضه خواست. جایی زیر آسمون‌. تاریک. با صدای بلندگوهای بلند. که بشه راحت و به هق‌هق گریه کرد. چند روز گذشته؟ چرا شرایط برای مامان عادی و طبیعی نمی‌شه؟ چرا یاد نمی‌گیره خودش رو باشرایط وفق بده؟ چرا سکّانِ کشتیِ خونواده‌ش رو دست نمی‌گیره؟ چرا بابا یاد نمی‌گیره تلخی رو دوچندان نکنه؟ چرا بلد نیستن درد رو با درد جواب ندن؟ چرا یه سفرهٔ غصه پهن می‌کنن و می‌شینن دور هم به ادویه‌های تند و تلخ زدن بهش؟ من حتماً شبیه‌شون شدم... کجا؟ کِی؟ نق زدنام کیا رو به ستوه آورده؟ آگاهانه و تربیتی خودم رو نگه داشتم ولی اون ناخودآگاه‌های نهادینه‌شده کجا بروز و ظهور داره؟ اگه مامان غزه بود چه کار می‌کرد؟ با این فرمون حتماً زودتر از اسرائیل همه‌مون رو دق می‌داد(!) تنها افتادم. وسطِ حجمی از تلخی. الآن باید شام می‌خوردم. لپ‌تاپ روشن می‌کردم. اکسل می‌بستم. حمام می‌کردم. ولی ترسیدم صبرم لبریز شه و چیزی بگم. نمی‌خوام من آتشی باشم به جهنمی که شده. همه‌چیز رو رها کردم و اومدم گوشی‌به‌دست بنویسم بنویسم بنویسم تا صبح شه و باز برم. برای روزهای بحران پدر و مادرهای تکیه‌گاهی باشید... من عقل‌رس شدم و مشغولِ کارامم... واگرنه همین یه تهدیده برای کج رفتن و دور شدن و از دست دادنِ بچه‌هاتون... من در جهادی و اربعین دیدم؛ اگر همه با هم باشیم و به‌فکر هم اگر در هر پیشامدی خدا رو در نظر بگیریم سخت‌ترین شرایط و مکان و زمان می‌شه شیرین‌ترین خاطره و تجربه... مثل... مثل... مثلِ آوارگیِ شاهانهٔ نیمهٔ شعبانٔ ۱۴۰۳... با رفیق... آه! چقدر روی قلبم فشاره...
از مدرسه: ۱. ون اتوبوسی که هر بار سوارش می‌شم پیامک می‌دم این هفته هر روزی که رفتم سر ساعت اومد. خلوت شده. درواقع من نفر دومی هستم که اون ساعت از صبح سوارش می‌شه. این طبیعتاً یک معنی می‌ده؛ ناوگان رو افزایش دادن و پشت سر هم داره میاد. در پیام جدیدم تشکر کردم و نوشتم با این وجود لطفاً به‌جای ون، اتوبوس استفاده کنید. ۲. چون ون سرِ ساعت میاد و برنامه‌ریزیِ من رو به هم نمی‌زنه، به ونِ دوم که می‌رسم نیم ساعت تا هفتِ صبح وقت دارم. به‌جای سوار شدنِ ونِ دوم تا مدرسه پیاده می‌رم. شش و نیم تا هفت صبح پیاده‌روی می‌کنم و خی‌لی می‌چسبه. خصوصاً که صبحا سرده و هوا فوق‌العاده😍 ۳. صبحِ یک‌شنبه دلتنگِ سامرّا بودم. خی‌لی زیاد. خی‌لی شدید. تو پیاده‌روی گریه کردم. کوچه و خیابونا کسی نیست شش و نیمِ صبح. روضه هم لازم نداشت. دلتنگی غوغا کرده بود... اون ساعت یه ایستگاهِ کوچولوی چای صلواتی تو کوچه بود! برای من هنوز طبیعی نیست. ۴. دهم تجربی هم فارسی‌شون با منه و هم نگارش. در هفته بیشتر من رو می‌بینن. یکی‌شون داشت به اون یکی می‌گفت عاشق روزای نگارشم. هیچ‌وقت این‌قدر نفس‌گیر و غیرتی زنگ انشا نداشتم. خانم غیرقابل پیش‌بینیه و هر زنگ نگارش یه چالش جدیده و هیجان داره. خوشحال شدم😍 ۵. امتحانِ ماهانهٔ مهر، اولین امتحان کتبی من ازشون بود. اینا خب تا حالا با من نداشتن‌. به امتحانام آشنا نبودن. قواعد خاصی دارم در امتحان. مثلاً این‌که تحت هیچ شرایطی سؤال پاسخ نمی‌دم. نه دعوا می‌کنم نه توضیح می‌دم. قبل از امتحان می‌گم سؤال پاسخ نمی‌دم. وقتی هم می‌پرسن لبخند می‌زنم‌. فقط لبخند. یا مثلاً کرنومتر می‌ذارم. جلوی خودشون کرنومتر رو فعال می‌کنم و می‌گم موبایلم به صدا دراومد و برگه‌ای دست‌تون بود دیگه نمی‌گیرم. قانون و جدیت به عمله. نه به توضیح. من دیگه توضیح نمی‌دم. عمل می‌کنم. نتونستم این و به خانم عربی بگم که ازم پرسید امتحان من رو لغو کردن ولی چطور شما امتحان گرفتید؟ نتونستم بگم چون من توضیحی نمی‌دم. برابر غر زدن‌هاشون جبهه نمی‌گیرم. کل‌کل نمی‌کنم. فقط کاری رو که گفتم می‌کنم، با لبخند و خوش‌رویی می‌کنم. تو این شرایط بچه‌ها خودبه‌خود منظم می‌شن. سر امتحان سکوت محض بود. با یک خودکار قرمز ایستاده بودم انتهای کلاس. خودکار قرمز دستم استفاده نشد اما بدون کلامی حرف زدن فهمیدن یعنی چی و برای چی دستمه. وسط این سکوتِ کاملاً کنکوری، یکی دست بلند کرد. سر برگردوند. صبر نکرد اجازه بدم. گفت من نمی‌تونم این و نگم. باید بگم. همه سرها بلند شد و نگاش کردن. اون سر چرخوند و چشم تو چشم من گفت خیلی خلاقید! دهنم سرویس شد ولی نمی‌تونم بپیچونم که شما خیلی خلاقید خانوم! وَ سرش چرخید روی برگه و به امتحان مشغول شد.
۶. یکی از چیزایی که براشون جدیده روش شفاهی پرسیدنمه. مثلاً می‌گم امروز فقط از مقنعه سورمه‌ایا درس می‌پرسم. یا فقط اونایی که ماسک دارن. یا اونایی که فرم تن‌شون نیست. البته با زبلی باید همون اولِ ورود به کلاس، سریع این موارد رو با یه نگاه بررسی و بسته به اهداف و شرایط انتخاب کنم. یک ماه گذشته و خدا مهرم رو به دل دخترا انداخته‌. الحمدلله، ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. می‌تونم دیگه به مسائل مهم ورود کنم‌. این هفته از یازدهما که خواستم درس بپرسم گفتم هرکی کاشت ناخن داره بیاد پای تخته. با خنده و خوش‌رویی این کار رو می‌کنم. وَ چون جلسات قبل هم این مدل بود، براشون عجیب نبود. درس هم جلو رفته و حجم بالا. طبیعی بود براشون که سخت باشه ولی من خیلی خیلی سخت‌تر پرسیدم. تقریباً کسی نمره‌ای نگرفت. وقتی می‌نشستن می‌گفتن ناخونای به‌دردنخور... اگه می‌دونستم برشون می‌داشتم... الحمدلله. می‌خواستم از ناخن‌هاشون خاطرهٔ بد داشته باشن که موفق شدم.
۷. مسیرِ مدرسه از خونه خیلی خوشگله. از کنارِ کلی زمین کشاورزی رد می‌شم. ظهر چون خونه برنمی‌گردم مسیرم عوض می‌شه ولی این صبح و خیلی دوست دارم. تنها سحرخیزهای اون ساعت جز رانندهٔ ون، کشاورزان. اون ساعت از صبح مشغول کارن و بین اون‌همه سبزی و طراوت. همیشه تو اتوبوسا کارای موبایلیم و می‌کنم‌. پیاما رو جواب می‌دم، کارای مجازی، لیست‌بندی‌هام، تماس‌هام، فرسته‌هام و... . تنها اتوبوسی که توش هیچ کار نمی‌کنم همین صبحِ مدرسه است. کنار پنجره می‌شینم و مسیرِ زیباش رو می‌بینم😍
دستم خسته شد ولی از مدرسه هنوز مونده...😍
شمعی در باد...
صبح به مامان گفتم خواب امام رضا علیه السلام رو دیدم. کامل براش تعریف کردم. مامان گریه کرد. صحبت کردیم. ظهر زنگ زد که شب مهمون داریم. خیلی خوشحال شدم. مهمون دوست دارم. سفره‌هایی که توش پر از دسته دوست دارم. صدای شادی و خندهٔ دور هم دوست دارم. سرِ شام یوسف علیه السلام می‌دیدیم. مادر گفت پیغمبرِ خدا بی‌جرم و جنایت زندان کشید... تازه زندانم گلستون کرد... ما که کسی نیستیم... ان‌شاءالله ورق برگشته. امشب سقف، دوست‌داشتنی بود. با این‌که پنج بار ظرف شستم، هفت بار چای دم کردم، از دستم در رفته چقدر خم‌وراست شدم، ولی روحم آسوده بود. تونستم یه حمامِ به‌دل کنم. هم‌زمان با میوه قاچ کردن برای خانمِ مهمان که دوست‌شون دارم، اکسلِ نیرو ببندم. به مسؤولِ آقا پیام بدم. جدولِ برنامه طرح کنم. هشت تلفن جواب بدم و شش پیام رو زمان‌بندی کنم. خونه رو مرتب نگه دارم. مامان رو راضی کنم بره یه پوستر بگیره برای جای میخ‌های روی دیوار و حالا بالای تلویزیون‌مون خوشگل شده به یه کوچهٔ سنتی با درای چوبی که لب پنجره‌هاشون پر از گل و گلدونه. حالا می‌شه با مامان حرف زد. مهمونا که رفتن گفتم مامان این خونه هنوزم خوبی داره؛ همسایه‌مون با این‌که تو حلق‌مونه و صدای هر دو خونه تو گوش همه، ولی الحمدلله اهل آهنگ نیست، فقط صدای تلویزیون‌شون میاد. من خیلی از این بابت خوشحالم. سه‌طرف دیگه‌مونم کوچه است و به خونه‌ای چسبیده نیستیم که اذیت باشیم. الحمدلله رب العالمین. امشب خوش گذشت. ممنونم آقای امام رضاجان... فردا حضوری برای تشکر خدمت می‌رسم❣
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت‌تر از این روز و شب‌ها هم داشتی؟ آره! ظهری که مدرک ارشدم و از دست دادم. سه سالی که بیکار و بی درآمد بودم و هیچ‌کس نمی‌دونست جز رفیق. شبِ دو سالِ پیش. اون شش ماه. کرونا که اربعین نرفتم چون سیدناالقائد امر کردن. خی‌لی خی‌لی سخت‌تر از این روز و شب‌ها بودن! وَ خدا کمک کرد به سلامت ازشون عبور کردم. وَ دَووم آوردی. وَ از پسش براومدی. وَ طاقت داشتی. وَ از دلِ اون گردنه‌ها یه عالَمه قله فتح کردی. پس این‌بارم از پسش برمیای. طاقت بیار دختر. بلدی حلش کنی. خدا کمکت می‌کنه.
امروز: صبح با مسؤول آقا جلسه داشتم. جذب نیرو کرده بودم. مصاحبه. برنامه کلاسی بسته بودم. جلساتم منظم برگزار شده بود. توجیهی نیروهام رو برگزار کرده بودم. دستِ پر بودم و مسؤول آقا خیلی خوشحال. صبح زود رفتم محل. دیدم از طرف همون بسیجی که من کنارشون گذاشتم دارن برای نوجوان‌ها پاتوق دخترونه می‌ذارن(!) چیزی نگفتم. نشستم همون‌جا. مربی داشت به دخترا می‌گفت ۲۴ سالمه ولی شکست خوردم، چون زندگی جِرَم داده(!) من قفلِ ادبیاتِ مربی فرهنگی بودم که اون خانوم بسیجیه رسید و یهو من رو دید! دستپاچه شد و اومد پیشم که ایشون رو آوردم حالا تا شما کار رو پیش می‌برید کلاسی بذاره. لبخند زدم. خیلی به خودش افتاد. آقای مسؤول اومد و رفتم پیشش. دیدم یه آقای دیگه باهاشونه. یهو وارد اتاق شد و گفت شما خانم فلانی هستید؟ گفتم بله. نشست روی صندلی. گفت سلام. این‌جا تا الآن کاری نشده، همه اومدن شعار دادن، شما یه کاری کنید پر شه از بچه! بعد انگشت اشاره‌ش و آورد بالا و با قلدری گفت: جوری کار کنید که سریع نتیجه بده! تو دلم گفتم چه غلطا! کی باشی که با انگشتت با من حرف بزنی؟! مسؤول آقا با لبخند ژوکوند نشسته بود. من همون‌طور که پام و انداخته بودم روی پام و یادداشت‌هام دستم بود، با لبخند و در طمأنینهٔ کامل اما قاطع پرسیدم: شما؟! گفت فلانی. واضح پوزخند زدم و با تحقیر گفتم توپ پرتون اون هشت سال کجا بوده؟! جالبه به‌جای این‌که اون هشت سال رو با انگشت‌تون اشاره برید که با ماهی فلان تومان پول بیت‌المال که در سال می‌شه این‌قدر، چطور نتونستید یه نوجوان تو این محل بیارید؟! مرده ساکت شد! سرش و انداخت پایین. مسؤول آقا داشت چشم و ابرو میومد که خانم سربه‌رااااااه! تو رو خداااااا! من ادامه دادم: زود به نتیجه برسم؟! برآیند و بدون فرآیند می‌خواید؟! خوبه زمان امام خمینی نبودید! واگرنه تا ۵۷ دوام نمیاوردید(!) چون امام ۴۱ شروع کردن. ۵۷ نتیجه داد! می‌شه چند سال جناب؟! به‌نظرم روی نتیجهٔ هشت سال فکر کنید! یه عمره! چه کار می‌کردید که این ظرفیت و بودجه رو حرام کردید؟! چرا بازخواست نشدید؟! وَ چرا کسی جلوتون و نگرفته که با وقاحت نشینید این‌جا و انگشت‌تون رو روی هوا تکون بدید؟! شما خودتون نیاز به کار فرهنگی دارید، چون با این ادب و ادبیات در برابر یه خانم، تا زمانی که اینجایید بعید می‌دونم کسی اینجا بیاد! مرده از جاش بلند شد. به مسؤول آقا گفت تا این اینجاست من نمی‌ذارم شما کار کنید. بیرونش کن. مسؤول آقا بلند شد و گفت من با شما صحبت می‌کنم. من با لبخند همون مدلی که نشسته بودم بهش زل زدم. شصت سال داشت ولی مثل بچه‌ها ایستاده بود و دوباره می‌گفت این و بیرونش کن! گرفتین چرا نوجوان‌ها جذب شما مذهبیا نمی‌شن؟😂 مسؤول آقا محل نداد. مرده از اتاق رفت بیرون. مسؤول آقا با دو دست می‌زد روی سرش و با خنده می‌گفت خانم سربه‌رااااااه... خانم سربه‌راااااه! من همه یادداشتام و جمع کردم و گفتم کار متوقفه. یک هفته مهلت دارید فکراتون رو بکنید. یا نوجوان کامل دست منه و بقیه رو از کار دور می‌کنید، یا در ادامهٔ هشت سال بمونید و چپاول بیت‌المال رو ببینید. نذاشت برم. گفت خواهش می‌کنم بنشینید تا با هم صحبت کنیم. چند تا خانوم همون موقع وارد شدن. با دختربچه‌های دبستانی. بین‌شون یه دختر کثیف و ژولیده بود. منطقه محروم داریم فعالیت می‌کنیم. خانوما برای کلاس قرآن اومده بودن. مسؤول آقا از من ترسید کارشون رو وسط جلسه راه بندازه. با قاطعیت گفتم خانوم هستن. کارشون رو راه بندازید. مشغول شدن. دختربچه‌ها نشستن روی صندلی‌ها. دختر ژولیده‌هه نشست روی زمین. بلند شدم جلوش خم شدم و دستش و گرفتم و گفتم زیبای من بشینید روی صندلی لطفاً. با ترس و تعجب نشست روی صندلی. کنار دخترتمیزای خونواده‌دار. از خانوما پرسیدم دختر شماست؟ گفتن نه. دخترِ دست‌فروشِ دم محله. کارشون که تموم شد رفتن. در رو بستم که بتونم با مسؤول آقا راحت صحبت کنم. تا نشستم و رفتم که طوفان کنم، صدای در اومد. این‌قدر جدی بودم که مسؤول آقا جرأت نمی‌کرد بلند شه ببینه کیه. خودم بلند شدم در رو باز کردم. دختر ژولیده‌هه بود. گفت برگشتم برای شما شعر بخونم. لبخند زدم. گفتم چقدر عالی عزیزم. لطف می‌کنید. الآن به لطافتِ شعر و زیبارویی چون شما نیاز دارم. مامانا برگشته بودن از پنجره نگاه می‌کردن. آقای مسؤول. اون مرد بی‌ادب از دور. دختره شروع کرد و یه شعرِ عجیب در وصفِ مولا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام خوند. برام نشونه بود... نه! معجزه بود! برام... چطور بگم؟ انگار خدا اون‌جا یاورم بود... عزتم داد... عجیب بود... عجیب بود... اگر جلسه‌ای اون‌چنان نبود اون دختر رو به آغوش می‌کشیدم و اشک می‌ریختم... اما مجبور بودم مهر و صلابت رو به هم بیامیزم و دو‌ طرف رو داشته باشم...