eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دستم خسته شد ولی از مدرسه هنوز مونده...😍
شمعی در باد...
صبح به مامان گفتم خواب امام رضا علیه السلام رو دیدم. کامل براش تعریف کردم. مامان گریه کرد. صحبت کردیم. ظهر زنگ زد که شب مهمون داریم. خیلی خوشحال شدم. مهمون دوست دارم. سفره‌هایی که توش پر از دسته دوست دارم. صدای شادی و خندهٔ دور هم دوست دارم. سرِ شام یوسف علیه السلام می‌دیدیم. مادر گفت پیغمبرِ خدا بی‌جرم و جنایت زندان کشید... تازه زندانم گلستون کرد... ما که کسی نیستیم... ان‌شاءالله ورق برگشته. امشب سقف، دوست‌داشتنی بود. با این‌که پنج بار ظرف شستم، هفت بار چای دم کردم، از دستم در رفته چقدر خم‌وراست شدم، ولی روحم آسوده بود. تونستم یه حمامِ به‌دل کنم. هم‌زمان با میوه قاچ کردن برای خانمِ مهمان که دوست‌شون دارم، اکسلِ نیرو ببندم. به مسؤولِ آقا پیام بدم. جدولِ برنامه طرح کنم. هشت تلفن جواب بدم و شش پیام رو زمان‌بندی کنم. خونه رو مرتب نگه دارم. مامان رو راضی کنم بره یه پوستر بگیره برای جای میخ‌های روی دیوار و حالا بالای تلویزیون‌مون خوشگل شده به یه کوچهٔ سنتی با درای چوبی که لب پنجره‌هاشون پر از گل و گلدونه. حالا می‌شه با مامان حرف زد. مهمونا که رفتن گفتم مامان این خونه هنوزم خوبی داره؛ همسایه‌مون با این‌که تو حلق‌مونه و صدای هر دو خونه تو گوش همه، ولی الحمدلله اهل آهنگ نیست، فقط صدای تلویزیون‌شون میاد. من خیلی از این بابت خوشحالم. سه‌طرف دیگه‌مونم کوچه است و به خونه‌ای چسبیده نیستیم که اذیت باشیم. الحمدلله رب العالمین. امشب خوش گذشت. ممنونم آقای امام رضاجان... فردا حضوری برای تشکر خدمت می‌رسم❣
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت‌تر از این روز و شب‌ها هم داشتی؟ آره! ظهری که مدرک ارشدم و از دست دادم. سه سالی که بیکار و بی درآمد بودم و هیچ‌کس نمی‌دونست جز رفیق. شبِ دو سالِ پیش. اون شش ماه. کرونا که اربعین نرفتم چون سیدناالقائد امر کردن. خی‌لی خی‌لی سخت‌تر از این روز و شب‌ها بودن! وَ خدا کمک کرد به سلامت ازشون عبور کردم. وَ دَووم آوردی. وَ از پسش براومدی. وَ طاقت داشتی. وَ از دلِ اون گردنه‌ها یه عالَمه قله فتح کردی. پس این‌بارم از پسش برمیای. طاقت بیار دختر. بلدی حلش کنی. خدا کمکت می‌کنه.
امروز: صبح با مسؤول آقا جلسه داشتم. جذب نیرو کرده بودم. مصاحبه. برنامه کلاسی بسته بودم. جلساتم منظم برگزار شده بود. توجیهی نیروهام رو برگزار کرده بودم. دستِ پر بودم و مسؤول آقا خیلی خوشحال. صبح زود رفتم محل. دیدم از طرف همون بسیجی که من کنارشون گذاشتم دارن برای نوجوان‌ها پاتوق دخترونه می‌ذارن(!) چیزی نگفتم. نشستم همون‌جا. مربی داشت به دخترا می‌گفت ۲۴ سالمه ولی شکست خوردم، چون زندگی جِرَم داده(!) من قفلِ ادبیاتِ مربی فرهنگی بودم که اون خانوم بسیجیه رسید و یهو من رو دید! دستپاچه شد و اومد پیشم که ایشون رو آوردم حالا تا شما کار رو پیش می‌برید کلاسی بذاره. لبخند زدم. خیلی به خودش افتاد. آقای مسؤول اومد و رفتم پیشش. دیدم یه آقای دیگه باهاشونه. یهو وارد اتاق شد و گفت شما خانم فلانی هستید؟ گفتم بله. نشست روی صندلی. گفت سلام. این‌جا تا الآن کاری نشده، همه اومدن شعار دادن، شما یه کاری کنید پر شه از بچه! بعد انگشت اشاره‌ش و آورد بالا و با قلدری گفت: جوری کار کنید که سریع نتیجه بده! تو دلم گفتم چه غلطا! کی باشی که با انگشتت با من حرف بزنی؟! مسؤول آقا با لبخند ژوکوند نشسته بود. من همون‌طور که پام و انداخته بودم روی پام و یادداشت‌هام دستم بود، با لبخند و در طمأنینهٔ کامل اما قاطع پرسیدم: شما؟! گفت فلانی. واضح پوزخند زدم و با تحقیر گفتم توپ پرتون اون هشت سال کجا بوده؟! جالبه به‌جای این‌که اون هشت سال رو با انگشت‌تون اشاره برید که با ماهی فلان تومان پول بیت‌المال که در سال می‌شه این‌قدر، چطور نتونستید یه نوجوان تو این محل بیارید؟! مرده ساکت شد! سرش و انداخت پایین. مسؤول آقا داشت چشم و ابرو میومد که خانم سربه‌رااااااه! تو رو خداااااا! من ادامه دادم: زود به نتیجه برسم؟! برآیند و بدون فرآیند می‌خواید؟! خوبه زمان امام خمینی نبودید! واگرنه تا ۵۷ دوام نمیاوردید(!) چون امام ۴۱ شروع کردن. ۵۷ نتیجه داد! می‌شه چند سال جناب؟! به‌نظرم روی نتیجهٔ هشت سال فکر کنید! یه عمره! چه کار می‌کردید که این ظرفیت و بودجه رو حرام کردید؟! چرا بازخواست نشدید؟! وَ چرا کسی جلوتون و نگرفته که با وقاحت نشینید این‌جا و انگشت‌تون رو روی هوا تکون بدید؟! شما خودتون نیاز به کار فرهنگی دارید، چون با این ادب و ادبیات در برابر یه خانم، تا زمانی که اینجایید بعید می‌دونم کسی اینجا بیاد! مرده از جاش بلند شد. به مسؤول آقا گفت تا این اینجاست من نمی‌ذارم شما کار کنید. بیرونش کن. مسؤول آقا بلند شد و گفت من با شما صحبت می‌کنم. من با لبخند همون مدلی که نشسته بودم بهش زل زدم. شصت سال داشت ولی مثل بچه‌ها ایستاده بود و دوباره می‌گفت این و بیرونش کن! گرفتین چرا نوجوان‌ها جذب شما مذهبیا نمی‌شن؟😂 مسؤول آقا محل نداد. مرده از اتاق رفت بیرون. مسؤول آقا با دو دست می‌زد روی سرش و با خنده می‌گفت خانم سربه‌رااااااه... خانم سربه‌راااااه! من همه یادداشتام و جمع کردم و گفتم کار متوقفه. یک هفته مهلت دارید فکراتون رو بکنید. یا نوجوان کامل دست منه و بقیه رو از کار دور می‌کنید، یا در ادامهٔ هشت سال بمونید و چپاول بیت‌المال رو ببینید. نذاشت برم. گفت خواهش می‌کنم بنشینید تا با هم صحبت کنیم. چند تا خانوم همون موقع وارد شدن. با دختربچه‌های دبستانی. بین‌شون یه دختر کثیف و ژولیده بود. منطقه محروم داریم فعالیت می‌کنیم. خانوما برای کلاس قرآن اومده بودن. مسؤول آقا از من ترسید کارشون رو وسط جلسه راه بندازه. با قاطعیت گفتم خانوم هستن. کارشون رو راه بندازید. مشغول شدن. دختربچه‌ها نشستن روی صندلی‌ها. دختر ژولیده‌هه نشست روی زمین. بلند شدم جلوش خم شدم و دستش و گرفتم و گفتم زیبای من بشینید روی صندلی لطفاً. با ترس و تعجب نشست روی صندلی. کنار دخترتمیزای خونواده‌دار. از خانوما پرسیدم دختر شماست؟ گفتن نه. دخترِ دست‌فروشِ دم محله. کارشون که تموم شد رفتن. در رو بستم که بتونم با مسؤول آقا راحت صحبت کنم. تا نشستم و رفتم که طوفان کنم، صدای در اومد. این‌قدر جدی بودم که مسؤول آقا جرأت نمی‌کرد بلند شه ببینه کیه. خودم بلند شدم در رو باز کردم. دختر ژولیده‌هه بود. گفت برگشتم برای شما شعر بخونم. لبخند زدم. گفتم چقدر عالی عزیزم. لطف می‌کنید. الآن به لطافتِ شعر و زیبارویی چون شما نیاز دارم. مامانا برگشته بودن از پنجره نگاه می‌کردن. آقای مسؤول. اون مرد بی‌ادب از دور. دختره شروع کرد و یه شعرِ عجیب در وصفِ مولا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام خوند. برام نشونه بود... نه! معجزه بود! برام... چطور بگم؟ انگار خدا اون‌جا یاورم بود... عزتم داد... عجیب بود... عجیب بود... اگر جلسه‌ای اون‌چنان نبود اون دختر رو به آغوش می‌کشیدم و اشک می‌ریختم... اما مجبور بودم مهر و صلابت رو به هم بیامیزم و دو‌ طرف رو داشته باشم...
شعر که تموم شد، همه از تحیر سکوت کرده بودن... دختره ایستاده بود روبه‌روی من و پشت به همه دنیا. دلم قرص شد. دلم خی‌لی قرص شد. مثل روزهای غریبانهٔ گروهم در بلوچستان... که به زیارت عاشورای هر صبحم خودم رو قرص می‌کردم... بلند شدم و کوله‌پشتی‌م و باز کردم. برای رفیق رانی خریده بودم. با دو دست و احترام گذاشتم تو دستِ دخترک. خم شدم صورتِ کثیفش رو بوسیدم و گفتم این هدیه نیست، جایزه نیست، برکتیه به احترامِ اسم امام علی علیه السلام که از دهانِ خوشبوی شما به دنیای این اتاق پاشید. امیدوارم نوش جونت بشه عزیزم. خدای من... طرف شصت سالش شده و آدم نشده... وَ خدا یه دخترِ دست‌فروشِ ژولیده رو برای من می‌فرسته که معرفت و مرام نشونم بده... گفت نمی‌خوام! فقط می‌خواستم برای شما شعر بخونم! وَ انگشتِ اشاره‌ش رو گرفت سمتِ من... مثلِ مرد بی‌ادب! برای خدا کار کن خدا با تویه... درست همون نقطه‌ای که فکرش رو نمی‌کنی... به عاطفه دخترک رو راهی کردم رانی‌ش رو بنوشه. برگشتم و نشستم روبه‌روی مسؤول آقا. گفتم اگر از من سابقهٔ خوب و موفقی شنیدید، به‌خاطر نظم و چارچوبمه. من علاوه بر صلح پیامبر، به اون چهار اعدامی هم توجه دارم. به ویرانی مسجد ضرار هم. کار فرهنگی فقط مهربون بودن نیست! «به‌جا بودنه». من یک هفته به شما مهلت می‌دم. یا مسؤولیت تام کودک و نوجوان رو به من می‌سپارید و دست غیر رو می‌برید، یا دیگه برای شما وقت نمی‌ذارم. خواستید فکر کنید اسم و رسم مدیریت و ریاست می‌خوام اصلاً مهم نیست. من آدم سخت‌گیری هستم. هرکس در موردم فکر ناجوری کنه، عمر نمی‌ذارم توضیح بدم حلش کنم، حلالش نمی‌کنم قیامت کارهای خوبش رو بگیرم. ضمناً، مسؤول من شمایید. زشته من به شما یادآوری کنم تنها خانمی که از بخش خواهران باید با شما صحبت کنه منم و تنها مردی که از قسمت آقایون باید با من صحبت کنه شما. زین‌پس هر مردی با من کار داشت، از طریق شما باید باشه. حریم خانم‌ها و آقایون باید کمترین برخورد رو داشته باشه و به‌ضرورت. برای من این آقا دیدید که؛ کار پنج دقیقه بود! نه بی‌زبونم، نه خجالتی! بخشی از کار فرهنگی، پاک بودن محیط و مربی‌هاست! فرآیند آقا! برای من فرآیند مهمه. برای نتیجه تلاش می‌کنم، اما دنبالش نیستم. با من به هیچ عکس و فیلم رزومه‌ای نمی‌رسید. به نوجوان می‌رسید. به مخاطب. یهو مرد بی‌ادب مثل کودکان، در رو باز کرد و گفت با این نمی‌بندین ها! واگرنه من نمی‌ذارم کار کنید! من با لبخند بهش زل زدم. خیال کرده بود مسؤول آقا بعد از اون بیرونم می‌کنه. دیده بود بیست دقیقه گذشته و داریم صحبت می‌کنیم، حرصش گرفته بود :) چرا جذب نسل ضد نداریم؟! چون خرسای گندهٔ فرهنگی‌کارمون خودشون نیازمند ساااااااااال‌ها کار فرهنگی هستن😂 مسؤول آقا بلند شد و گفت من با شما صحبت می‌کنم. و در رو بست. به من گفت چشم. حالا ادامهٔ کارمون رو بریم. من قاطع گفتم خیر. یک هفته فکراتون رو بکنید. مدل کاری من همین‌قدر ضربتیه. توقع ندارم کوتاه بیاید. می‌خوام فکرشده انتخاب کنید. شما با این آقایون باید سروکله بزنید. من احترام می‌ذارم اگر انتخاب کردید ادامه ندیم. برای همین اصرار دارم فکر کنید. جلوتر بریم سنگای بزرگتری هستن. من از سنگ‌ها نمی‌ترسم. روشم هم عوض نمی‌کنم. زمین کشاورزی‌ای که هشت ساله بد کاشتن و ثمر نداده رو، یکی باید جرأت کنه آتش بزنه و از نو آماده‌ش کنه. من جرأت و صبرِ آتش زدن و هیاهوی بقیه رو دارم، شما هم خوب فکر کنید و ببینید دارید؟! وَ اومدم.
بعد بدو‌بدو رفتم که به اکران مجنون برسم که ارگانی دعوت‌مون کرده بودن. یه نیم ساعت دیر رسیدم و اولاش و ندیدم. دیگه به عملیات رسیده بودم. بهتر از صیاد ساخته شده بود ولی چیزی که تقریباً تموم فیلم ذهنم رو درگیر کرده بود، این بود که چطور بازیگرها چنین نقش‌هایی رو بازی می‌کنن ولی اثری روشون نداره؟! مگه یه چیزایی فطری نیست؟! مگه فطرت و وجدان می‌میره؟! چرا ضد این انقلاب و پرچم و رهبر و استقلالن؟! هرچی گریه کردم سر همین فکرا بود واگرنه فیلم برای من احساسی نبود. تقریباً از زین‌الدینِ عزیزِ بزرگ، چیزی برای گفتن نداشت... صرفاً عملیات بود و اونم خوب تصویر نشده بود... عوامل رو آوردن و جایزهٔ بی‌سلیقه‌ای دادن... مذهبی‌های کژسلیقهٔ زرزرو... به‌عنوان نقد به مسؤولین برنامه پیام دادم اینا صد تا جشنواره و اکران می‌رن به چه خفنی... حالا یه اکران مذهبی اومدن... من بودم یه جایزهٔ دهن‌پرکن بهشون می‌دادم... جوری که هرجا رفتن بگن این مذهبیا از همه بهتر به ما جایزه دادن... باسلیقه بودن... هنرِ درستی اگر باشه قدرشناسن... ولی دردا و دریغا که در این بازیِ خونین بازیچهٔ ایام دین و مذهبه... اما این همهٔ ماجرا نبود...
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوجِ جذابِ ماجرا این صحنه بود؛ مذهبی‌قشنگامون کجان؟ رفته بودن دنبالِ بازیگرِ فیلمِ شغال که باهاش سلفی بگیرن... زن و مرد... فقط پنج نفر مونده بودیم دعای فرج بخونیم... فقط پنج نفر! وَ همه دخترچادریا... خانوم مذهبیا... برادرانِ شلوارپارچه‌ایِ ریشو... داشتن از هم سبقت می‌گرفتن سلبریتی از دست ندن...😊
از اکران بیرون اومدم دیدم حقوق مدرسه واریز شده. نگاه کردم دیدم با حساب کتابم نمی‌خونه و کمتره. به مدیرم پیام زدم گفتم مابقیش کجا ریخته برم جمع کنم؟😂 پیام دادن مگه به شما نگفته بودم نگارش رو کمتر حساب می‌کنم؟ گفتم نه نفرموده بودید! گفتن وای شرمنده... کوتاهی از من بوده... نگارش رو کمتر محاسبه می‌کنیم. بدون این‌که توضیح بدم من نگارشم مثل فارسیم سنگینه و مثل معلمای دیگه به بیهودگی نمی‌گذره، پیام نوشتم مشکلی نیست، اگر براتون مقدور نیست نگارشم رو بدید به دبیر دیگه‌ای، چون من نگارش و فارسی رو یک قیمت می‌گیرم. بلافاصله پیام زدن کوتاهی از من بوده، خودم جبرانش می‌کنم‌. مابه‌التفاوت رو تقدیم می‌کنم، نگارش هم با خودتون با همون حقوق فارسی. بعد از ده دقیقه مابه‌التفاوت واریز شد.
دوختنی‌هام و ریختم جلوم و همین‌طور که بی‌هنر و ناشیانه دارم کوک می‌دوزم، سخنرانیِ سیدالقائد با مدال‌آوران رو گذاشتم پخش بشه. باز هم به وجدم میارن! چرا؟ چون هرکی رو می‌شناسم که شاخصِ انقلابی داره، طی این سال‌ها در مواضعی شل شده... امربه‌معروف... حجاب... مطالعه... کار فرهنگی.‌‌.. تولید... اقتصاد... درس... مادری... ازدواج... تربیت نسل... ورود به عرصه‌های اجتماعی... افکار ریز و جزئی‌... مجازی... حرام و حلال... فرق دین با عرف... همه تغییر کردن جز این یه نفر! ایشون هنوز دارن همون حرفایی رو می‌زنن که تو بلوچستانِ زمانِ پهلوی زدن... فقط هم یه چیز می‌خوان! هنوز. هنوز. هنوز بر همان عهدی که بستند، هستند! من دیوانهٔ آدمایی‌ام که پای حرفاشون می‌مونن! مجنونِ هرکی‌ام که ثابت‌قدمه! روانیِ اونی هستم که موضعِ حق رو تشخیص داده، انتخاب کرده و در هررررررررررررررررررر شرایطی پاش مونده! به‌خدا اگه یکی این مدلی پیدا می‌کردم الآن داشتم روح‌الله رو حمام می‌کردم و از تو حمام با خدیجه جان کل‌کل می‌کردم تکالیف فرداش رو بنویسه و قربون‌صدقهٔ شریفه جان می‌رفتم که پشت در حمام روضهٔ مامان مامان گرفته! اما چه کنم که همه شب عاشق هستن و نیم‌شب فارغ(!)
همهٔ پیام‌هاتون رو پاسخ دادم. بررسی کنید چون چند روز دیگه پاک‌سازی می‌کنم‌.