سربهراه
امروز اندازهٔ ۴۸ ساعت از خودم کارِ فکری کشیدم! اهلش میدونن که بدندردِ بعد از کارِ فکری، دهشتناکتر از بدندردِ بعد از خونهتکونی یا ورزشِ بدون گرم کردنه! ارثِ پدری و مادری؛ زانودرد، امانم رو بریده و با اینکه برگههام و هنوز امضا نزدم، نمرات مهر رو محاسبه نکردم، پاسخنامه آماده نشده، انشاها رو نخوندم و شاگردام رو روی گروهها نبردم، ولی دیگه نتونستم روی صندلیِ کتابخونه بشینم و با درد، لپتاپ رو خاموش کردم و زدم بیرون.
امروزم بابرکت بود به این معنا که زمان خیلی برام کِش اومد. هر بار به ساعت نگاه کردم ذوق زدم که دیر میگذره و هنوز برام زوده.
تونستم قصهم رو کامل بازخوانی و اصلاح کنم و بفرستم. روی مقالهم کار کنم و تقریباً چهار ساعتِ بیوقفه هرجا فرصتی بود فقط به مقالهم رسیدم و خیلی خوشحالم. یه مدرسه هم از کوهسنگی بهم زنگ زدن که من رو میخوان. خیلی تعجب کردم چرا این وقت سال؟! ولی ذهنم درگیر مقاله بود، نپرسیدم. گفتن ما حقوق خوبی میدیم اگر قبول کنید!
این عین جملهٔ خودشون بود.
منم احترام گذاشتم پرسیدم چه روزایی؟ گفتن یکشنبه و دوشنبه. این یعنی رسماً دو پایهشون بیدبیره(!)
گفتم این دو روز مدرسهام. تغییر بدید. بعد تا اومد بحرفه، من پرسیدم که جلسهای چند حساب میکنید؟
قیمت رو که گفت یادِ جامعهشناسی گاو افتادم(!)
خندیدم و با طعنه گفتم یهجوری گفتید خوب... این حقوقی که میگید، حقوق پارسالِ منه برای متوسطه اول!
جا خورد و با توپ پر پرسید کدوم مدرسه؟! گفتم. گفت اونجا اینقدر نمیده که! گفتم بزنگید بپرسید! سابقه و تخصص و دانشگاهم رو مد نظر داشتن. تازه شما نقطهٔ مرفه شهرید! خداتومن از خانوادهها میگیرید، بعد این حقالزحمهٔ دبیرتونه؟!
داشت چونه میزد که گفتم زمان و مبلغ رو تغییر دادید در خدمتم. تمام.
رفتم پارک بانوان دوچرخهسواری کنم، دوچرخهها غالباً آمادهٔ استفاده نبودن. زنگیدم ۱۳۷ و گزارش دادم. بعد داشتم فکر میکردم با فردا و پسفردا و پسونفردا و اصلاً این هفتهٔ شلوغم چه کنم و چطور همه کارام رو برسونم که دیگه واقعاً فکرم روی جسمم فشار آورد و بین دو کتفم هم تیر کشید و لپتاپ روی دوشم کوه بود انگار!
هیچی! همه فکرا و کارام و رها کردم، دارم میرم خونه جلو تلویزیون ولو شم😂
از چیزایی که دوست دارم بنویسم یکیش تجربیاتم از خونهٔ جدیده؛
ما مستأجری نکشیدیم و بلدش نیستیم. هیچکدوممون. وقتی خونه میدیدیم هر کدوم فقط روی یه چیزایی قفل بودیم. مثلاً من فقط دقت میکردم دستشویی تو خونه نباشه. ۹۹٪ تو خونهها بود و من میگفتم نه. حاضرم تو بنایی چادر بزنم زندگی کنم ولی خونهای که دستشوییش توشه نیام. اینجا حیاطدار بود و دستشویی گوشه حیاطه. متشکرم خداجون😍
مامان به محله نگاه میکرد. که نزدیک خونهٔ خودمون باشه تا بتونه سر بزنه و بالاسر بناها. خدایا شما خیلی مهربونید❣بابا هم به قیمت و راحت بودن خونه دقت داشت. بازم از شما ممنونم خدای همیشه رزّاق😍
حالا که خونه رو گرفتیم یاد میگیریم یه مستأجر باید به چه چیزایی دقت کنه که ما حتی بهش فکرم نکردیم😂
مثلاً جای بخاری در خونه! اتاق من در این خونه جای بخاری نداره و خییییییییلی غیراستاندارد از پنجره لوله رد میشه! ما وصل کردیم ولی من شبا میام تو پذیرایی و با مامان و بابا میخوابم.
از محسّناتِ با خانواده خوابیدن هم اینه که فهمیدم بابام چقدر کار میکنه و زحمت میکشه و چقدر در تکاپو و جهاده که تا سرش و میذاره روی بالش، خروپفش هواست. واقعاً به دقیقه نمیکشه عمیق خوابیدنش و این فقط یه معنی میده؛ خستگی...
خدا قوتش بده...
خدا کمکش کنه...
خدا از جایی که فکرش رو نمیکنه کثیرترین رزق و روزی حلال و بابرکت رو براش برسونه...
خدا خستگیها و دردهاش رو به عاقبتبهخیری شِفا بده...
خدا ازش راضی باشه که برای خانوادهش تلاش میکنه و هرگز شرمنده و خجالتزده نباشه❣
یا فهمیدم مامانم چقدر پیامکبازه! شبا با زنداداشم تا دو ساااااااعت پای تلفن به غیبتن، باز دوازده میخوابن بهم پیامک میدن! دیشب ساعت یک دیلینگ پیامکش اومد. گفتم مامان میذاریش روی سکوت یا بیام خودم جواب پیامکاتون و جوری بدم که بگیرین بخوابین😂 درواقع من دارم مادرم رو از گوشی منع میکنم😶یهسره گوشیبهدسته! تکنولوژی هم نداره ها! یه ایتاش و من باید هی براش باز کنم، ولی ماشاءالله اوستای دور زدن تحریماست! با پیامک و زنگ خواب به خوابمون کرده!
همچنین جای کولر هم نداریم😶
عوضش دید داریم به همسایههای روبهرو و متقابلاً آنان نیز😭 این یعنی حیاط به این قشنگی رو باید پوشیده استفاده کرد که البته طرح دادیم بنرهای مکهٔ مامان رو از داخل بزنیم و جلوی دید رو بگیریم که راحت بشه این مدتی که حیاط داریم عقده وا کنیم.
آب این خونه آب تمیزی نیست. یه خیابون با خونه خودمون فرق داره ولی نمیدونم مسأله چیه. روی همهچیز لک میمونه. من ظرفا رو تمیز میشورم ولی وقتی میخوام ازشون استفاده کنم پر از لک هستن و بدم میاد و دوباره میشورم. یعنی هر ظرفی رو دو بار میشورم؛ قبل از استفاده و بعد از استفاده! پوست دستم پوست کرگدن شده و وازلینم تو همین چند روز تموم! تهشم همهچی لک داره... کدره...
باقیموندهٔ آب جوشیدهٔ کتری رو میریزم تو بطریهای یخچال. چون بهنظرم آب اینجا قابل شربِ بی بلا نیست!
به جای لامپها و تقارنها، کمدهای دیواری هم باید دقت میکردیم که نکردیم. مثلاً من بسته بودم کتابام و بیارم ولی در لحظات آخر زنداداشم گفت آبجی شما کمدا رو ندیدی، من دیدم، جا نداری با کتابات...
همه کتابام و جعبه جعبه قایم کردم تو کمد دیواری و روی کمددیواری رو پلاستیک کشیدن. حالا دوازدهمام دو هفته است گیر دادن خانم برامون فروغ بخونید! من از روی کتاب برای بچههام شعر میخونم، درست نمیدونم بهجای کتاب، گوگل بگیرم دستم. ولی دیوان فروغم الآن در دسترس نیست! کتابخونه هم نداشت امانت بده😭 اومدم دیدم بله، یک کمده و همون هم رختخواب، هم جالباسی😭 خب کی رختخوابی که بوی تن میگیره رو میذاره تو جالباسی؟!
از چیزای دیگهٔ دوستداشتنی اینکه من تو محلهٔ خودمون نمیرفتم خرید، چون تقریباً همه یه دور ازم خواستگاری کردن و همیشه تحت نظرم و حس خوب نمیگیرم.
اینجا ولی ناشناسم. صبحا خروسخون میرم سر کوچه نون میخرم میام😍 یا خونه خودمون مسجد نمیرفتم چون میگفتن دخترای جوان میان مسجد شوهر پیدا کنن و من و هم میشناختن... اینجا هر وقت خونه باشم تا صدای اذان میاد میرم مسجد😍 هیچکسم من و نمیشناسه و منم تا نماز میخونم میام که کسی فضولی نکنه کی هستم.
آمار شیرینیپزا، میوهفروشا، لوازم تحریریها رو هم تا این لحظه دارم.
همینطور مدرسهها رو😍
بههر روی امیدوارم آخرین تجربهٔ مستأجریمون باشه و آخرین تجربهٔ مستأجریتون اگه هستید و همه سال تموم نشده، تو خونهٔ خودمون باشیم.
بلند بگو الهی آمین بهحق آقا امام زمان علیه السلام.❣
دختِ موسی😍😍😍😍😍😍 وای خدای من😍😭❣ شماها که مستقیم راه ارتباطی دارین، کی هستی که ناشناس زحمت کشیدی پیام گذاشتی😍😭😍
یعنی از خییییییییییلی جوانتر بودنم من رو میخونی؟! 😭😍 اون نوشتههای طولانیِ وبلاگی؟!😍😭😍😭😍
من اینجا (سربهراه) رو با هفت_هشت نفر شروع کردم. پیام زدم به رفقای وبلاگی که زینپس اینجا مینویسم. اونام آدرس و دستبهدست کردن و شدیم پونزده نفر. یادتونه؟
من اینجا رو با پونزده نفر شروع کردم. دو سال یا سه سال پیش. برام مهم نیست کِی، چون اینجا دو_سه ساله، ولی من همیشه مینوشتم. یعنی برخی سالگرد کانال میگیرن، من نمیگیرم چون کانال، جدیده، نوشتنِ من که جدید نیست! من تا یادم میاد مینوشتم! هر زمان جای بهتر و خفنتری پیدا کنم باز میرم اونجا مینویسم. قبلیهارم نگه نمیدارم. از تکثر و تزاحم خوشم نمیاد. شهید مطهری هم نیستم که جوش بزنم نوشتههام چی میشه! هشت سال وبلاگنویسی رو با اون شهرت، یه شیفت دیلیت و رفتم جای جدید. یه روز جای بهتر از ایتا پیدا کنم هم میرم اونجا.
ولی این همیشگیها رو خیلی دوست دارم...
اونایی که از «باید موسی شوم» خونه به خونه باهام موندن.
واقعاً دوستتون دارما! من و که میشناسید چاخانِ کسی رو نمیکنم!
من اصلاً نوستالژیبازم! قدیمیپسند! همون همیشگیها 😍❣😭❤️
مامانم داره میگه فلانی بچهدار شدن اسم بچه رو گذاشتن دلفین😶
بعد یهو مکث میکنه و میگه دلفین؟! نهههههه! دلفین که اسم حیوونه! چیز... وایسا!
خلاصه یادش نمیاد و زنگ میزنه از زنداداشم تقلب میگیره؛
اسم بچه رو گذاشتن دِلوین😐
از اینکه یک ماه گذشته و دخترام در هر پایهای، خصوصاً نهمها، هنوز به دبیر ادبیات جدیدشون عادت نکردن و مرجع سؤالهاشون خودم هستم و هر روز ازشون پیام دارم؛
هم برای روح خودشون که در این عدمِ تطبیق با شرایط آزار میبینه ناراحتم،
هم برای عاطفهٔ بینمون و اینکه هر روز میتونم باهاشون صحبت کنم، بینهایت خدا رو شاکر هستم و شادم😍❣😭
۱. این هفته تناسبِ رنگِ لباسای مدرسهم قهوهایه. کفشای قهوهایم پام و میزنه و دیگه نمیخوام میخچه داشته باشم و رنج بکشم. خدا کمک کرد اون میخچه بدون جراحی خوب شد. سلامتم مهمتره و کفشای راحتِ همیشگیم رو برداشتم که سفید و سیاهه و بیربط به قهوهای!
فکر میکردم ساعت قهوهایم رو با خودم آوردم این خونه، ولی نیاوردم! ساعت رو هم مشکی انداختم.
از اینکه تناسب رنگم به هم خورده ناراحتم ولی دخترا هر هفته منتظرِ رنگ جدیدم هستن و با ذوق به هم خبر میدن. ظاهراً کفش و ساعت خیلی به چشمشون نیومده و تا میشینم پشت میزم و سمتِ راستِ موهام رو میبینن، یهصدا از ذوق هورا میکشن و رو میکنن به محدثه و میگن دیییییییییدی! دیییییییییییدی پنسشونم همرنگه بازم! تو باختی! 😂
نفهمیدم شرط چی بوده و نپرسیدم هم. ولی خوشحال شدم اون دو تا عدم تناسب به چشمشون نیومده. خدا بهم پول بده بتونم کفشای راحتی متناسب با رنگهای لباسم بگیرم.
۲. از مسجد اومدم و بابا میپرسه پیشنماز مسجدشون کیه؟! میگم قسمت خانما نماز میخونم، در جریان نیستم، انشاءالله نماز بعدی میرم قسمت آقایون، پشت حاجاقا که ببینم کیه😂
میگه چطور نمیشناسی و میری پشت هر کسی نماز میخونی؟! این آخوندا همهشون فلانن...!
میگم اون و نمیشناسم، خودم و که میشناسم؛ هرکی باشه از من باتقواتره و من میتونم بهش اقتدا کنم.
بابا دیگه چیزی نمیگه.
۳. تو مسجد امام جماعت داشت میگفت من از فلانجا میام اینجا و اگر کارم دارین، همین تو مسجد بهم بگین، زنگ نزنین. داشتم فکر میکردم محلهٔ ما ظرفیت حوزوی خوبی داره، چرا باید امام جماعت از فلانجا بیارن که مسجد بشه نمازخونه؟! تو گوگل زدم امام جماعت مساجد زیر نظر کجان؟ سایت خراسان رضویش رو پیدا کردم. رفتم قسمت ارتباط با ما و شماره یافتم. بهشون اطلاع دادم و نقد کردم. طرحهای اندیشهٔ اسلامی که باید از مسجد شروع بشه رو گفتم. اینکه مسجد نباید مدرسه بشه (مدرسه در مسجد غلطه)، مسجد نباید پایگاه بسیج بشه، مسجد نباید قرارگاه بشه، نباید تابلوی شورای حل اختلاف بخوره،
مسجد
باید مسجد بمونه و بتونه جاریِ زندگیِ محلهش بشه! کلاس کنکور کجاست؟ مسجد! دعواها رو کجا حل کنیم؟ مسجد! کجا دختر و پسر خوب پیدا کنیم برای ازدواج؟ مسجد! کجا میشه رفت و آبرو خرید؟ مسجد! کجا کمک میکنن بدهیم رو بدم؟ مسجد! کجا میشه برم دو کلمه حرف بزنم راهی پیدا کنم؟ مسجد! بچهم و دو دقه کجا بذارم برم خرید؟ مسجد! کجا میشه محصولات خونگی درست و حسابی پیدا کرد؟ مسجد! کجا پناه ببرم؟ مسجد!
خب کیا بشن مسؤولا و نمایندههای این کارا؟
ظرفیتهای محلهٔ مسجد!
تو هر کوچه صد تا مسجد بسازیم؟
نه خیّرین و واقفین محترم!
یه مسجدِ بزرگ و اصلی، که خیر و وقفی هم اگر هست برای خلأهاش باشه! مثلاً نظافتچی برای سرویس بهداشتیهای همیشه چندش مسجد! مثلاً پذیرایی اعیاد و شهادتها... مثلاً همین امور محله...
خب اینهمه کار از کجا باید شروع شه؟
از امام جماعتی اهل همون محل!
اینجوری همه برمیگردن به مسجد... به اصل... به همونجا که امام خمینی فرمود سنگره! اگه قراره دشمن شکست بخوره، وقتیه که همه برگردن به این سنگر!
چینش خیمههای امام حسین علیه السلام روز عاشورا رو ببینید؛
همهٔ خیمهها نزدیک به خیمهٔ بزرگ و اصلی، وَ با طناب، متصل به اون و نیمدایرهای آماده شدن. همه در خدمتِ یک خیمه. نه هر محله یه هیئت... رقابتی... چشموهمچشمی... ما فلانیم اونا بهمان...
چرا
هیچیِ
مذهبیها
مذهبی
نیست؟!😭
۴. مدیر دبیرستانم پیام زدن که فردا مؤسس مدرسه هستن و موجّه لباس بپوش😂 اینجا اولین حرکت مستقیم و واضحِ فرهنگیم رو با کادرِ مدرسه انجام دادم...
بهنظر خودم زود بود ولی نمیخواستم تصورشون این باشه که لجاجت دارم یا سرپیچی. تلاش کردم مبنا رو برسونم. امیدوارم خدا برکت بده و زمان رو برام جبران کنه.
۵. فرخی یزدی تدریس میکردم. محتوای یه بیت این بود که کشور دست اغیار افتاده. یکی از دوازدهما گفت مثل الآن...
قلبم مچاله شد... واقعاً مچاله شد... میخوام بگم بقیهٔ دبیرها با هر حرفی به حاشیه میخورن و کلاسشون هوا میره چون ارزشهایی که ازش صحبت میکنن در قلب خودشون استوار نیست... چیزی که از دل نباشه، به دل نمیشینه... من وطن و انقلاب در قلبم میتپه... قلبم رو با این توضیح بخونید که چطور مچاله شد...
مدرسه تأکید داره وارد هیچ مبحث چالشیای نشیم. حتی دبیر دینی. حتی دبیر تاریخ. من به این حرفا گوش نمیدم اما زمانسنجی میکنم. هنوز زوده و اگر به چالش بخورم بد میشه... میرم بیت بعدی، تدریس رو ادامه میدم ولی همهٔ وجودم مدیونِ خون شهداست... اگر سکوت کنم چطور آخرِ هفته برم مزار شهدا؟! اگر سکوت کنم چطور پا بذارم حرم و امیناللهی بخونم که توش به جهاد امام شهادت میده؟!
نمیتونم.
نمیتونم سکوت کنم.
من هر صبح زیارت عاشورا میخونم.
با چه رویی دیگه امام حسین علیه السلام رو صدا بزنم؟!
دو بیت بعد یهو مکث میکنم. تو دلم بسم الله میگم و متوسل میشم به یحیی سنوار. با مهربانی و احترامی فوقالعاده به همونی که گفت، نگاه میکنم و میگم عزیزم، تو کیفت پول نقد داری؟
با تعجب نگاهم میکنه و بهتردید پاسخ میده بله!
از روی صندلی بلند میشم و میگم میشه یه اسکناس بهم بدی، مبلغش مهم نیست.
کلاس رو پچپچ برمیداره. همه دارن به هم متحیر نگاه میکنن. دخترم دست میبره کیف و یه پنجاهی درمیاره و بهم میده. میایستم روبهروی حیرتشون که خانوم چرا داره پول میگیره؟!
اسکناس رو روی دست میبرم بالا و بهشون میگم روی اسکناس به چه خطی نوشته شده؟!
متحیرن! کسی جوابی نمیده!
دوباره میپرسم:
دخترا! با شمام😊 روی اسکناس به چه خطی نوشته شده؟
یکی میگه فارسی.
میگم متشکرم. عکسهای روی این اسکناس متعلق به چه کشوریه؟
پاسخ میدن ایران.
میگم روی این اسکناس، یه نقطهٔ غیر ایرانی پیدا میکنید؟
میگن نه!
اسکناس رو میارم پایین. برمیگردونم به دخترم وَ میانهٔ حیرتشون شروع میکنم.
به چالش نخوردم چون هرچه گفتم در وجودم غلیان میکرد. به مخالفت نخوردم چون سرخ شدنِ چشمهام و لرزشِ دستهام و دیدن.
گفتم یحیی سنوار رو میشناسید؟
فقط یک نفر میشناخت که معلومه در خانوادهای اهل این چیزها بزرگ شده.
گفتم مبتکر طوفان الأقصی یحیی سنواره. مردی که همهٔ عمرش تلاش کرد کشورش رو از اغیار پاک کنه... اما بعد از شهادتش که جیبهاش و خالی کردن، کنار وسایل دیگهش، چند شِکِل هم بود... شِکل واحد پول اسرائیله... یعنی همون اغیاری که یحیی میخواست از کشورش بندازهشون بیرون...
میدونید این چه زخمیه؟!
که تو تموم عمرت رو مبارزه کنی و هر صبح، هر ظهر، هر شب با پول دشمن بری خرید...
یه لقمه نون با پول دشمن... یه جرعه آب با پول دشمن... تو خاک خودت ولی با پول دشمن... تو خونهٔ خودت ولی با پول دشمن...
روی تخته یه نقطه کشیدم و ماجرای فلسطین رو گفتم... رسوندم به آمریکا... رسوندم به کودتای ۳۲... رسوندم به ایران... ایران... رسوندم به حضرت آقای سیدالقائد... سید علی خامنهای... تاریخ گفتم... با ماژیکهای رنگی... پای تخته...
بعد از سی دقیقه برگشتم رو به دخترا... دو تاشون گریه میکردن!
بقیه مبهوت و مغموم و مفتخر...
ماژیکهام و گذاشتم و پرسیدم:
عزیزانم! ایران... الآن... دستِ اغیاره؟! دستِ دشمن؟!
مکث کردم. مکث کردم. دخترم، همون آغازکننده، گفت نه... اغیار نیست... دشمن نیست... ولی اونی هم که ما میخوایم نیست...
گفتم تفاوت سلیقه و عقیده در یه ملتِ هشتاد میلیونی طبیعیه... این نشان از پویایی و زنده بودنِ یک کشوره... نشانِ آزادی... اگر همه یکصدا بودیم باید به همهچیز شک میکردی... فقط در سایهٔ نفاق و سرکوبه که همه یکصدان... عزیزم! ما همه یکصداییم؟!
مکث کردم. مکث کردم.
گفت نه... متفاوتیم.
من گفتم متکثریم. مختلفیم. متنوعیم. از دبیرِ جامعهشناسیِ انسانیها بپرسید؛ متکثر بودن در عینِ وحدت داشتن، یعنی آزادی! ما یک کشور آزادیم عزیزم! اشتباه رسوندن بهت که آزادی یعنی برهنه بودن! آزادی یعنی تو حق انتخاب داشته باشی که اشتباه کنی یا درست بری... که مقنعهت تو مدرسه دور گردنت باشه یا سرت... که منِ محجبه با شمای مقنعهدورگردن، ۱۲ روز دعا کردیم، تلاش کردیم، مقاومت کردیم، با شرایط جنگی سر کردیم، من نوشتم، تو خوندی و امتحان دادی، هیچکدوم عقب ننشستیم و اسرائیل رو با اونهمه یالوکوپال شکستیم!
گفت چه فایده؟ تهش که فلسطینیها صلح کردن... فقط ما ضایع شدیم...
وَ تبادل اسرا رو دوباره پای تخته شرح دادم...
یه نقطه کشیدم و برابرش یه دنیا!
گفتم یه دنیا
حریف این یه نقطه نشد!
تبادل اسیر با حماس
یعنی اسرائیل دیگه برگ برندهای نداره...
تبادل اسیرِ همهٔ دنیا
با یه نقطه!
بعد رو به دخترا ایستادم و
با تحقیر گفتم:
حریفِ یه نقطهٔ دمپاییپوشِ گرسنه و تشنه و مجروح و مغموم نشد
خیال کرده بود حریفِ ما و کشورِ پهناورِ پر از جوانِ باغیرتی چون شما و ایمانهامون و موشکهامون میشه(!)
خندیدن...
همه!
یکی گفت خانم چقدر روی ایران غیرتی هستین!
ماژیکهام و دوباره گذاشتم روی میزم و گفتم تو جنگ ۱۲ روزه نوشته بودم:
اگر همهٔ مردانمون تموم بشن
نوبتِ ماست.
بهجای قلم و ماژیک
تفنگ دست میگیرم
نبود سنگ.
خرد میکنم قلمِ پای متجاوزی که طمعِ خاکم رو کرده... طمعِ دخترانِ نازنینم رو... من و شما همون گُردآفریدِ باهوش و شجاع و وطندوستیم:
چو آگاه شد دختر گژدهَم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود برسان گُردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
چنان ننگش آمد ز کار هجیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید دِرع سواران جنگ
نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گَرد
چو رعد خروشان یکی وَیله کرد
که گُردان کدامند و جنگآوران
دلیران و کارآزمودهسران
نشستم روی صندلیم و ادامه دادم، تکتکِ ما به دشمن خواهیم گفت: