عصبانی اومدم کتابخونه کوه برگههام و رسیدگی کنم. دلم میخواد ماجرای دو شب آوارگی و بیداریم و بنویسم ولی باشه برای اتوبوسها.
فقط این فرسته رو تو وقتِ کتابخونهم مینویسم که کتابخونه کثیف بود. کثیفی که یعنی بهش نرسیدن. سطل زباله پر، سرویس بهداشتی کثیف، میزها بههمریخته، بوی گند، جارونشده، بههمریخته...
اون هفته به مسؤول خانمشون گفتم در جواب گفت نیرو نداریم! همین!
امروز اعصاب نداشتم نتونستم تاب بیارم، رفتم به مسؤول آقا گفتم.
کامل و باحوصله برام توضیح داد نیروی خدماتیمون رو گرفتن و نیروی ساعتی بهمون دادن. پرسیدم اینجا زیر نظر شهرداریه؟ فهمید میخوام پیگیری کنم. گفت نه، سازمان کتابخانهها هستیم. تشکر کردم و اومدم.
تا میزم و الکل کشیدم و وسایلم رو چیدم، نیرو فرستاد داره تمیز میکنه.
از اینکه در کار با مردها همیشه اعصابم آرومتره خیلی ناراحتم... از اینکه مردها همیشه پیگیرتر هستن خیلی ناراحتم... از اینکه این یک ماهی که دارم با مسؤول آقای منطقه کار میکنم و با وجود اینکه اون داره از دستم پیر میشه ولی با تموم تلاشش داره با من کار میکنه و گرچه خنگه و هزار بار باید هر چیزی رو توضیح بدم و آخرین جلسه ماژیک از کیفم درآوردم و پای تخته براش با رسم شکل توضیح دادم(!) ولی از اینکه مثل زنها حاشیه نداره، خالهزنک نیست، وراج نیست، دنبال بهانه نیست، حسود و بخیل نیست که تا یکی رو بالاتر از خودشون میبینن گند میزنن به کار و برنامه، پررو و وقیح نیست و پیگیره بهم خیلی خوش گذشته و بهشدت کار منطقه رو با علاقه و انگیزه دارم ادامه میدم ناراحتم چون همیشه در تلاشم با نامحرم همکار نشم و در این موارد واقعاً زجر میکشم...
زجر میکشم چون من راحتم و زن و مرد برام فرقی نداره توی کار و رفتارم همیشه کاری یه مدله، وقتی با نامحرم همکار میشم عقایدم مجبورم میکنه با اینکه خیلی چیزها برام سخت نیست ولی رعایتشون کنم! این تغییر رویه و حواسجمعی خیلی اذیتکننده است برام.
اما تجربهٔ همیشهم
در هر مدل کار
با هر مدل مرد
ثابت کرده مردها پیگیرن!
کاریان!
عملگران!
و هرچقدرم خنگ باشن، بازم تلاششون رو میکنن!
ناراحتم بکنیشون داد و هوار میکنن و ده دقه بعد دارن کار رو پیش میبرن!
فیس و ادایی نیستن!
وَ کتابخونه داره تمیز میشه.
از ۳۲ نفرِ دهم تجربیهام،
هفده نفر
غزّه رو
غذه نوشتن!
دارم فکر میکنم دنیا برای غزه بهپا خاست،
اما در تنها حکومتِ شیعهٔ دنیا
چقدر همهچیز پرته که
دانشآموزای دهمش
حتی بهقدرِ درست نوشتنش
از مظلومترین شهرِ جهان
بیخبرن؟!...
یکی از قواعدِ نوشتاری که بابتش نمره کم میکنم اما در قواعد انشاییِ آموزش و پرورش نیست؛
خودکاریه که باهاش مینویسن!
چون استفاده از خودکارِ مناسب
یعنی طرف باسلیقه است یا نه،
به فکرِ اونی که میخواد متنش و بخونه هست یا نه،
حواسش به اینکه با اون خودکار خوشخط مینویسه یا شلخته، جمع بوده یا نه،
وَ مواردی از این دست.
وقتی با خودکاری مینویسن که خوندنش سخته (مثل اکلیلیها که کمرنگه و برق میزنه یا فیروزهای که سخت خونده میشه یا رواننویس که شلخته و کثیف میکنه برگه رو)
من هم برای تصحیح از خودکاری که دیده شدنش سخته استفاده میکنم!
چون نکات رو کامل مینویسم و دلیل نمراتی که کم شده رو شرح میدم، خوندنش براشون مهمه که خطاها رو تکرار نکنن.
بعد نمیتونن بخونن!
میان پیشم که خانم با این رنگ نوشتین هیچی معلوم نمیشه! بگید چی نوشتید!
میگم شما هم با چنین رنگی نوشتی عزیزم! من به سختی خوندم انشات یا امتحانت رو! شمام اینبار به سختی بخون تا بار بعد از خودکاری مناسب استفاده کنی.
تو این دوازده سال
نشده که دیگه مراقبِ خودکارشون نباشن!
بهفکرِ دیگران بودن
حین انجام کار
وارد بخشی از زندگیهای خودخواهانهشون میشه.
درواقع
آنچه را برای خود میپسندند
برای دیگران هم میپسندند!
آنچه که خودشون دوست ندارند رو هم
با دیگران نمیکنن! 😎
فردای شبکاری رفتم مدرسه و در حالی که بدنم دیگه خالی کرده بود، میدونستم شب هم نمیتونم برگردم خونه. چون خونواده عروسی دعوت بودن و مادر چون به محلهٔ جدید شناخت و خونه هم دروپیکر درستی نداره، دوست نداشت من خونه باشم.
به رفیق گفته بودم اگر تونستی شب رو بیا بریم حرم. رفیق فردای شبکاری و عصرِ آوارگی خبر داد میتونه بیاد 😍
به یه ناهارِ سرد رسیدم و وقتی خونواده داشتن برای عروسی آماده میشدن، منم وسیله برداشتم.
با هم زدیم بیرون و من راه افتادم سمت حرم.
دیگه شده بود ۲۴ ساعت که نخوابیدم و بدنم برای هر تصحیح و تحلیلی خسته بود. گفتم میرم حرم و فقط میخوابم تا رفیق برسه.
سهشنبه برای یازدهم و دوازدهم موسیقی داشتم و تو کولهم اسپیکر بود. ایکسری حرم گفت اسپیکرت ممنوعه! گفتم چطور سه روز پیش نبود؟!
مثل همیشهٔ آستان قدس، چرتوپرت جواب دادن و من حتی کسر شأنم میدونم با این احمقا دهن به دهن بذارم!
رفتم ورودی بعدی و ایکسری اونجا با اسپیکرم مشکلی نداشت(!) بلکه چسب ماتیکیِ داخلِ جامدادیم رو ممنوع اعلام کرد(!) بهشون به تمسخر خندیدم و در حالی که داشتن خودشون رو شرحه میکردن که چرا خندیدم، بدون کلامی کولهم و برداشتم و رفتم ورودیِ بعدی😎
جایی که قانون نداره
بلکه سلیقه داره
همیشه راهِ نفوذی هم داره!
واگرنه دو تا روحانی تو حرم شهید نمیشدن و این حجم از بیحجاب حرم رو برنمیداشت که مردم برن خیابون بشینن به عکاسای عروسِ حرم(!) اعتراض کنن بلکه آستان قدس به غیرتش بربخوره(!)
تا رسیدن به ورودی جدید رفیق زنگ زد که از سمت طبرسی داره میاد پیشم. دیگه وارد حرم نشدم و از همون کوچهپسکوچههای دور حرم انداختم رفتم طبرسی. تا رفیق برسه امامزاده سیدمحمد علیه السلام موندم و بعد که رفیق رسید به یاد شبای نجفِ نیمهشعبان رفتیم دور دور تو شب. ساعتای ده بود که کنار پارکی نزدیکی حرم، بساط شام پهن کردیم.
جفتمون یاد کربلا بودیم که رفتیم کنار نهر حسینی، نزدیک مقام امام زمان علیه السلام پیکنیک کردیم و اونجا بود که فهمیدیم عراق گشت ارشاد داره😂دو تا قلچماق با کت و شلوار و از این گوشیهای پیچپیچی امنیتی اومدن و دختر و پسرِ عراقیِ جلوی ما، روی پلههای نهر رو که با یه شاخهگل بودن، بردن گوشه به سین جیم و بعدم هر دوشون رو با خودشون بردن😂
نکتهٔ دیگه اینکه ساعت یازده شب بود و ما دو تا دختر ایرانی. قشنگ کنار نهر، بساط چای و شام پهن کرده بودیم. از نیمهشعبان یک هفته میگذشت و عراق خالی از جمعیت و ایرانی بود. ولی هیچکس ما رو چپچپ نگاه نمیکرد و مزاحممون نشد. با اینکه تو ایران همیشه مردم چپچپ نگاهمون کردن!
شام خوردیم و باز رفتیم دور دور😍
فالودهبستنیِ پرآبلیمویی زدیم و دیگه حوالیِ ۱۲ شب برگشتیم حرم.
رفتیم ثبت زائر ببینیم مشهدی میذاره بره رواق حضرت زهرا سلام الله علیها بخوابه یا نه، که گفتن نه!
رفتیم رواق امام و اونجام نمیذاشتن کسی بخوابه.
از ساعتای دو من دیگه واقعاً بدنم تموم کرد. دراز شدم و هرچی خادما خودشون رو کشتن، من محل ندادم😂
فقط یکیشون گفت اون سمت آقایونن شما دراز کشیدید؟!
منم بلند شدم گفتم برات مهمه؟! پس بدو برو اون که چادرش توره، اونکه آرایش داره، اونکه عبا داره رو هم تذکر بده!
خائنه... چیز، خادمه، لال شد رفت.
یه خانم عراقی اومد جای ما نشست گفت از کربلا اومده. خسته بودم واگرنه تا صبح باهاش صحبت میکردم.
فقط خندهدار بود که هرچی میخواست من داشتم😂
اول گفت کاغذ و خودکار داری؟
از کولهم درآوردم.
اسم بچههاش و نوشت بندازه ضریح.
بعد گفت تسبیح داری؟
تسبیحم و دادم ذکر گفت.
بعد گفت کجای حرم یه تبرکی میدن؟
تو کولهم بستهبندی نبات حرم داشتم بهش دادم.
ذوق کرد.
گفت من پرواز دارم به ضریح نمیرسم، کاغذاش و داد بندازم ضریح😍
اونکه رفت رفتیم برای نماز صبح حاضر بشیم و بعد از نماز هم من برای مدرسه حاضر شدم و شش از حرم زدیم بیرون و رفیق سر کارش و منم مدرسه.
شب که برگشتم خونه بدون شام افتادم و تا شش صبح امروز نفهمیدم خونه و دنیا چه خبره😂
فردا هم بهجای غیبتای اربعینم، باید برم جبرانیِ شبکاری😂😭
کارای مدرسه تلنبار... مقاله تلنبار... فعالیت فرهنگی تلنبار...
خدایا از اینکه هوام و داری خیلی مخلصتم❣
Hamed Zamani @RozMusic.comHamed Zamani - Bogzarad (128).mp3
زمان:
حجم:
5.9M
برای درس پنجمِ فارسیِ دهم دنبالِ موسیقی میگشتم. دیدم حامد زمانی خوندهش! چقدر ذوق کردم! چقدر ذوق کردم!
قبلاً نوشتم حامد زمانی بلدِ کارِ فرهنگی به زبونِ نسلِ جدید بود... بلدِ ساختارشکنی و از قالبهای تکراری عبور کردن... بلدِ نوجوان... بلدِ جوان...
اون موقعی که مذهبیامون با دیدنِ یه دکمهٔ باز از مانتوهای بلند، رعشه میرفتن و مثلِ امروز دنبالِ جذبِ حداکثری(!) نبودن که با تاپ و دامن رو هم ثبتنامِ بسیج کنن(!)
همین حامد زمانی چنان کارِ فرهنگی کرد و چنان «جذبِ حداکثری با کمترین انحراف از اصول و مبانی» داشت که اگر میذاشتن ادامه بده، چقدر چقدر چقدر در ارتباط با نسل جدید جلو میافتادیم...
اما همیشه آدمهای بهدردبخور رو یا کنار میذارن یا زمین میزنن...
شنیدم که برگشته ولی نه به قدرتِ قبل... نمیدونم هنوز همون حامد زمانیه یا نه، ولی اگر همونی باشه که بودنش رو تاب نیاوردن و زمینش زدن،
خیلی خوشحالم قراره صدا و نفس و نیّتِ اون رو برای دخترام پخش کنم.
انشاءالله عاقبتبهخیر شه و خدا عزّتش بده.
رفیق میگفت دخترای امسالت، برات دخترای مدرسهقبلیت نشدن... نهمهات نشدن... ازشون حرف میزنی، اما برای حرف زدن ازشون لبریزِ شوق نیستی...
لبریزِ شوق وقتیام که از هر کدومشون هر روز و هر شب پیام دارم... وقتی دورن ازم... هر کدوم یهجای این دنیا... آره! هنوز کسی برام جاشون رو نگرفته... به ساحتِ عشقخیزِ نهمهام هنوز حتی نزدیک هم نشدن... در کلاسِ دهمها، تا به امروز، بارها دلتنگِ خوبترین شدم... دلتنگِ بلاخانوم...
هیچکس حتی نتونسته اندازهٔ سادهترین ارائه و پیشپاافتادهترین آزمونِ این دو نفر هم، من رو با خلاقیت و تلاشش به وجد بیاره...
انگار سرمایهداری بودم که حالا ورشکست شده...
سربهراه
«پایفرسودگانِ آفتابزده»😍 میدونین من رو یاد چی انداخت؟😭😍❣
اومدم خونه ناهار بخورم و لباس شبکاری بردارم. دو ساعت خالی داشتم. دیدم خونه هم خالیه و سروصدا نیست، تدریسِ مجازی فیلم گرفتم داشته باشم برای مبادا، چون مشهد مدام آلودگیه و خطر تعطیلی و من اگر درگیر کارای دیگهم باشم خیلی فشار روم میاد مجازی شه. از قبل دارم تدبیر میکنم.
تیرانای مهرداد اوستا رو تدریس میکردم که به این عبارت رسیدم و تو قلبم آتشفشانِ اکلیل و پولک، فَوَران کرد😍
رفتم مشّایه...
حوالیِ عمودِ نهصد و سی و سه...
پایفرسوده...
آفتابزده...
آه😭😍