رفیق میگفت دخترای امسالت، برات دخترای مدرسهقبلیت نشدن... نهمهات نشدن... ازشون حرف میزنی، اما برای حرف زدن ازشون لبریزِ شوق نیستی...
لبریزِ شوق وقتیام که از هر کدومشون هر روز و هر شب پیام دارم... وقتی دورن ازم... هر کدوم یهجای این دنیا... آره! هنوز کسی برام جاشون رو نگرفته... به ساحتِ عشقخیزِ نهمهام هنوز حتی نزدیک هم نشدن... در کلاسِ دهمها، تا به امروز، بارها دلتنگِ خوبترین شدم... دلتنگِ بلاخانوم...
هیچکس حتی نتونسته اندازهٔ سادهترین ارائه و پیشپاافتادهترین آزمونِ این دو نفر هم، من رو با خلاقیت و تلاشش به وجد بیاره...
انگار سرمایهداری بودم که حالا ورشکست شده...
سربهراه
«پایفرسودگانِ آفتابزده»😍 میدونین من رو یاد چی انداخت؟😭😍❣
اومدم خونه ناهار بخورم و لباس شبکاری بردارم. دو ساعت خالی داشتم. دیدم خونه هم خالیه و سروصدا نیست، تدریسِ مجازی فیلم گرفتم داشته باشم برای مبادا، چون مشهد مدام آلودگیه و خطر تعطیلی و من اگر درگیر کارای دیگهم باشم خیلی فشار روم میاد مجازی شه. از قبل دارم تدبیر میکنم.
تیرانای مهرداد اوستا رو تدریس میکردم که به این عبارت رسیدم و تو قلبم آتشفشانِ اکلیل و پولک، فَوَران کرد😍
رفتم مشّایه...
حوالیِ عمودِ نهصد و سی و سه...
پایفرسوده...
آفتابزده...
آه😭😍
امروز ساعتِ ششِ صبح که شبکاریم تموم شد، گیج و خوابآلود بودم، ولی رفتم حرم. میخواستم اولین کادوی تولدم رو از امام رضاجان بگیرم.
رسیدم حرم، هنوز صحن جمهوری بودم که یه خانمِ تمیز و جوانِ عِراقی اومد جلوم و تسبیحِ تربت گذاشت توی دستم...
از گیجی دراومدم و صداش زدم و پرسیدم مِن کربلا؟! گفت اِی...
نفهمیدم کِی چشمام سرخ و خیس شد که لبخندی زد و رفت...
حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام؛
من از شما کادو خواستم آقا؟
شما برای دلبری خلق شدید...
همینکه اجازه میدید نامِ زیبای شما به دهانِ آلودهٔ چون منی بیاد، تا عمر دارم... تا قیامت... مدیونِ شمام...
خونه اومدم، خونواده لطف کردن غافلگیرم کردن، بهشون گفتم که اولین کسی که به فکرم بود... بی اونکه توقعی داشته باشم...
اولِ صبح...
آقا امام حسین علیه السلام بودن... ❣
وَ تسبیحم رو نشون دادم...
جشنِ بعدی دوستام بودن که من و بردن طرقبه و بهترین کادوم، کادوی رفیق بود😍
تختهگچی😍❣
رفیق میگفت این رفیقِ من به عشقِ تختهگچی معلم شد و تختهها ماژیکی شدن... دلش خوش بود میره اردوهای جهادی و روستاها روی تختهگچی مینویسه که اونم ازش گرفتن و اردوهای اخیر مسؤول رفت و نتونست بره سر کلاس... براش گرفتم به علاقهش برسه😍❣
دوستانِ خلِ جذابم هم با روشهای محیرالعقول بهم کادو دادن و با قرعهکشیهاشون کلی خندیدم😂
یه پاکت پر از عکسهای یک سالِ اخیرمون رو هم برام چاپ کرده بودن...😭😍 اربعین... جهادی... کوه... حرم... هیئت... محرم... 😍😭❣
اینهمه فکر...
اینهمه خلاقیت...
اینهمه وقت گذاشتن...
اینا چقدر برام ارزشمنده...
به خودشون گفتم، اینجا هم مینویسم؛
من شرمندهام از وقتی که برام صرف کردن...
چون لایقش نیستم...
واقعاً نیستم...
علاوه بر پیامهای دوست و همکارام، مدیرِ پارسالم هم بهم پیام زدن و تبریک گفتن و دخترشون هم که مدتی شاگردم بود، تموم پروفایلای شخصیم رو که مزار شعرا بودم، کلیپ کرده بود و برام فرستاد😍❣
یکی از شما هم من رو غافلگیر کرده و برام سعدی خونده و فرستاده❣😍❣😭🥰
هنوز ازش اجازه نگرفتم اینجا بذارم، اجازه داد اینجا یادگار میذارمش😍❣
دوستام گفته بودن ناهار نخوری... چیزی نخوری که زود سیر نشی... هم کیک پخته بودن، هم گفتن شب میبریمت رستوران.
از رستورانه تعجب کرده بودم چون من برای تولد و این سالروزها اهل این چیزا نیستم. فرهنگش درست جا نمیافته و دوست ندارم همون قرعهکشیِ خندهدارِ خلاقانهٔ کادو رو با دنیا دنیا مراسمِ همگانی و آماده و ازسربازکنیِ پوللازم عوض کنم...
کمی از این بابت دلخور بودم که چطور دوستام با شناختی که ازم دارن میخوان چنین کاری کنن... ولی تو ذوقشون نزدم و گفتم فوقش سبک سفارش میدم اذیت نشن...
مشکل مالی ندارنا! من تو کتم نمیره این مدل جشنا...
تا اینکه دوردورِ طرقبهمون تموم شد و گفتن سوار شیم بریم رستوران.
چشم باز کردم و دوباره سر از حرم درآوردم😍
خوشحال شدم؟ نه! از ذوق مُردم که رفقای اربعینیم شبیه همه نیستن و نشدن و الهی عاقبتبهخیر شن...😍❣
من رو بردن گرونترین و خفنترین و باکلاسترین و پرستارهترین و بِرَندترین و اعیونیترین رستورانِ ایران😍❣🥰😭
با آقا امام حسین علیه السلام و
آقا امام رضاجان علیه السلام و
رفقای اربعینی و امامرضایی
۳۵ سالم شد.
وَ مهمترین مسأله اینکه؛
دارد زمانِ آمدنت دیر میشود
دارد جوانِ سینهزَنَت پیر میشود...
بیا تا جوانم
بده رُخ نشانم.
داشتم روی گروههای شادم، مطلبی جانبی رو میفرستادم، یاد کیمیا افتادم.
این فرسته برای شماست😊
تو نمازخونه دیدم تنوین نذاشتن، عکس گرفتم با صفحهٔ تنوین دستورخط فرهنگستان برای دخترام ارسال کردم.
این چیزا رو که آموزش محیطیه یا از این قبیل، براشون میفرستم. هم فوووووقالعاده مؤثره، هم ادبیات در زندگی روزمره رو نشونشون میده، هم براشون جالبه😁
حتی برای مدیر و معاونها هم جالبه!
پارسال از روی همین نکات من در گروههای شاد، معاونمون میگفتن بخشنامهها و نامههای اداری و اطلاعیهها رو اصلاح میکردن و درست مینوشتن😍
قشنگ یادمه میگفتن تو اطلاعیهٔ جلسات مینوشتن سه الی چهار، بعد من یه مطلب دربارهٔ کلمهٔ عربی «اِلیٰ» روی گروهها گذاشتم، ایشون دیگه مینوشتن «تا»، سه تا چهار. این رو هم با ذوق بهم میگفتن که یه مطلب صحیح یاد گرفتن😊
تازه در هر نیمترم هم مدیرم در جلساتِ دبیران، تشویق و تحسینم کردن که بهترین و خلاقانهترین استفاده از گروههای مجازی رو تو طولِ مدیریتشون داشتم و روز معلم، علاوه بر هدیه و تقدیرِ همگانی، دستهگلی هم به من هدیه دادن😍
گفتم شاید کمککننده باشه برات🪴