یه مردی رو دیدم که مشکیِ فاطمیه پوشیده بود و داشت تو ایستگاه صلواتی چای میداد که شاخ درآوردم(!)
زنش از دستش عاصیه و هزار بار ازش توهین شنیده و کتک خورده... بعد اومده برای حضرت زهرا سلام الله علیها خدمت کنه(!)
مذهبیآشغال عوضی چه میفهمه زن چیه(!)
من اینقدر از این آشغالمردای مذهبی تو اربعین و فاطمیه دیدم... اینقدر دیدم...
طرف صورتش و زخم میکنه که حضرت رقیه سلام الله علیها سیلی خورده، اونوقت با همون سیاهِ تنش پشتِ چراغقرمز به رانندههای زن توهین میکنه(!) با همون سیاهِ تنش خواهرش ازش در امان نیست... با همون سیاهِ تنش خدمتِ مادرش و نمیکنه...
آشغالای شلوارپارچهایپوشِ ریشوی عوضی واسه حضرت زینب سلام الله علیها خودشون رو هلاک میکنن، بعد زن و دخترشون رو اربعین نمیبرن و شکر زیادی میخورن که جای زن نیست(!)
عقبموندهٔ بهدردنخورِ دستهبیل؛
اربعین رو زنها پایهگذاری کردن!
صدقهسریِ زنها داری اون مسیر رو میری!
تو دین و مذهب حالیت بود زن و دخترت و میبردی اربعین و کل راه رو خدمتشون میکردی بلکه حضرت زینب سلام الله علیها یه نگات بکنن(!)
۷. مهرماه برای کل دهمای مدرسه در همهٔ رشتهها این موسیقی رو پخش کردم و گفتم تا روزِ آزمونِ آبان وقت دارین دقیقاً شبیه موسیقی بخونن. گروهی (نه کلاسی، بلکه کل دهمای مدرسه) و با چینشِ خلاقانه. نتونستن نمرهای کم نمیشه، ولی بتونن پنج نمره به کل کلاس میدم.
اینام افتادن به خودشون که این پنج نمره رو بگیرن، خصوصاً بعد از دیدنِ نمراتِ آزمونِ مهر😂
دوازدهمای مدرسه خیلی خموده و ناامیدن. برگههاشون و دستهبالا امضا کردم و حتی برای یک از ده هم نوشتم اشکالی نداره اگر امروز خراب شد، فردا که چشمات و باز کردی یعنی خدا بازم بهت فرصت داده. من اینقدر منتظر میمونم تا تو بشی دو از ده❣
یازدهما رو دوست دارم. خیلی ماهن. درسخونتر هم هستن. دوازده از ده هم داشتن😊 معتدل امضا کردم. نه اونقدر دقیق که ناامید شن، نه اونقدر شل که پررو شن. براشون چیزی هم ننوشتم و رفتم کلاسی تشویقشون کردم. کلی امید گرفتن.
اما دهما بچهپرروهای نهم رو همینجوری رد کردنن(!) هم امتحان مهر رو سخت گرفتم، هم چنان تصحیح کردم که مو رو از ماست کشیدم بیرون. از سی نفر، ۲۵ نفر مهر رو افتادن! پنج نفر دیگه هم فقط پاس شدن😂
دیروز شنیدم ریاضیشون هم خراب کردن. زبان رو هم. هیچکدوم از دبیرهای محترم هم کوتاه نیومدن و دستشون درد نکنه.
عربی رو خراب کرده بودن که ریختن سر دبیرش و اینقدر نق زدن که دبیر احمق نمره داده... نمرهٔ یامفت یعنی نه سؤالات استاندارده، نه تصحیحت، نه تدریست، نه شخصیتت! گفتم مذهبیه؟!
من وقتی برگهها رو دادم، ریختن سرم که اعتراض کنن، با لبخند گفتم یاد بگیرید دیگه هرگز موقع امتحان، بعد از امتحان وَ بعد از کارنامه برای اعتراض سراغ من نیاید، هر حرفی دارید مدیریت.
همونکه فهمیدم بابا نداره گفت بااااید جواب بدید. با لبخند نگاهش کردم و گفتم برای معلم هیچ بایدی وجود نداره عزیزم. هرجا دیدی اذیتی برو پیش مدیریت، پاسخ ندادن، برو اداره، پاسخ ندادن برو وزارت علومِ تهران، پاسخ ندادن برو پیش آقای پزشکیان. باشه؟
این یعنی معلمت اینقدر به کارش مطمئنه که از کسی وحشتی نداره.
ساکت شد. وَ از مهر تا امروز بسیار مؤدب. البته همچنان از من بدش میاد چون انشاهاش و از من گرفته یازده و فارسیش و گرفته سیزده و خب تا قبل از من جز بیست نمیشد، ولی یاد گرفته من معلمِ احمقِ عربی نیستم😊
دیروز گفتن خانوم میخوایم براتون امتحانی اجرا کنیم نظرتون رو بگید.
گفتم نمیشه چون بقیهٔ دهما نیستن. گفتن دبیر ندارن، میتونیم بگیم بیان.
دلم میخواد پنج نمره رو بگیرن. نمره درد من نبوده. میخواستم یه ماه با شعری از فاضل نظری درگیر باشن. با صدایی بهشتی و حقیقی مثل صدای علیرضا قربانی. میخواستم یک ماه بهجای چرت و چرند، چیزهای مفید رو گوش بدن و حفظ کنن. میخواستم بشه همینی که آتنا گفت:
خانوم!
باور میکنین تو خیابون و کافه هم میرم دارم این مزخرف و میخونم😂😂😂
من میخواستم کار گروهی یاد بگیرن که بتونم چند ماه دیگه امتحان گروهی بگیرم و تحمل داشته باشن با خنگا صفر بشن و یاد بگیرن اونا رو هم بکشن بالا...
پنج نمره بهانه است.
قبول کردم.
رفتن دهمای دیگه رو هم صدا کردن. کلاس خیلی شلوغ شد. تجربیا خیلی شلوغن. صدام گرفت تا چینششون رو کمک کردم. افتضاح بود. کجایی خوبترینم؟ کجایی بلاخانوم؟
خواستن بخونن که اجازه ندادم. اول باید میفهمیدم هر کلاس چقدر تلاش کرده. رشته رشته و کلاس کلاس گفتم جدا بخونن. خوب حفظ کرده بودن. خوب موسیقی دستشون بود. ایراد داشتن ولی خوب بود.
بعد گفتم همه بخونن. موقع خوندن خیلی درگیر بودم که تشویقشون کنم یا بزنم تو ذوقشون. پررو میشن یا بیشتر تلاش میکنن.
حسابکتاب کردم و وقتی تموم کردن براشون دست زدم. گفتم تا امروز به سه نمرهش رسیدین. دو هفته وقت دارید برای دو نمرهٔ دیگه چینشتون رو درست کنید.
اینقدددددددر خوشحال شدن، شدن که نگو! دست و جیغ و هورا کلاس رو برداشت :)
زنگ تفریح دیدم دارن خودشون رو شرحه میکنن چینش دقیق داشته باشن.
خدا رو شکر❤️
۸. سریال حضرت یوسف علیه السلام رو که خانواده میبینن، با اینکه مشغول کارم ولی منم چیزایی متوجه میشم.
مثلاً اینکه حدود هجده سال پیش، بدون هوش مصنوعی، چقدر خوب این فیلم رو ساختن. حتی رؤیاهای سریال رو. هوش مصنوعی برای همهکاری خوب نیست. خودم حذفش کردم از موبایلم. چون واقعاً از خروجیش در هیچ زمینهای راضی نبودم. حالا حالاها هم نمیتونه برای انسان تهدیدی باشه. البته که ما باید تخصصش رو کسب کنیم، اما منظورم به کارکردی بودنشه. واقعاً فیلم صیاد اذیتم کرد. خیلی بد بود. خیلی افتضاح بود. خیلی بیکیفیت و مصنوعی بود. چون هوش مصنوعی داشت. من حتی فرق عکسای هوش مصنوعی رو از عکسای طبیعی میفهمم. یا من خیلی دقیقم یا واقعاً خبری نیست و شلوغش کردن. یهبارم هوش مصنوعی بهم گفت خسته شدم، سؤالات شما بسیار دقت لازم دارد. اگر اجازه دهید وقتی دیگر پاسخگو باشم(!) نوشتم تو مصنوعیای، نیاز به استراحت نداری، اختراع شدی تا شبوروز در خدمت منِ انسان باشی! اگر نتونی باید نابودت کرد.
نوشت حق با شماست، ادامه میدهم، بپرسید😂😂😂
دیگه اینکه اینقدر دیوار ما با همسایه نزدیکه که نوشته بودم صحبتامون رو متوجه میشیم😂 شبا هر دو طرف این سریال رو میبینن. اونشب طنزم گرفته بود، صدای تلویزیون رو قطع کردم و با صدای اونطرف چند دقیقه دیدیم😂 بابا میگفت فکر نمیکردم اینقدر جدی صدا ردوبدل شه. مامان گفت وقتی با تلفن صحبت میکنی من خودم و ریزریز میکنم باید این نکته یادت باشه، دخترت معلمه، بلده چطوری بفهمونه، واگرنه من که زبونم مو درآورد😂😂😂
یا داشتم فکر میکردم این پادشاهه، رحیم نوروزی، هی به پیامبر میگفت بریم تو شکم این کاهنا، پیامبر میگفتن الآن وقتش نیست، صبر کنید.
هی هر سال پادشاهه میگفت و ایشون میگفتن صبر کنید.
هفت سال فراوانی گذشت و اگر اشتباه نکنم، دو سال خشکی تا با صبر و استمرار کارهای پیامبر و بابرنامه جلو رفتن، خودبهخود کاهنا نابود شدن و مردم قلبهاشون با خدای پیامبر یکی شد.
کار فرهنگی این شکلیه.
بابرنامه، صبر و استمرار.
موبایل برداشتم به مسؤول آقا این رو بگم، ضروری ندیدم با ایشون جز همون مطالب کاری پیام داشته باشم. گفتم اگر پیش اومد همون حضوری میگم.
کدوم مذهبی الآن اینه؟
کدوم جهادی؟
کدوم هیئتی؟
کدوم طرح ولایتی؟
کدوم بینهایتی؟
کدوم اربعینی؟
کدوم راهیان نوری؟
کدوم قرآندورهای؟
کدوم پایگاه و قرارگاهی؟
کدوم آستان قدسی؟
کدوم مسجد و امامزاده و حسینیهای؟
اداش و دارن ولی در عمل کاریکاتورن😂والا من به هر کدوم گفتم صبور باشید، کنارم گذاشتن چون از من براشون رزومه و سابقه درنمیومد😂😂😂
به رفیق گفته بودم، خندید گفت فانتزی نباش، اونم اگه پیغمبر نبود و زورشون میرسید کنارش میذاشتن(!)
۹. تنها چیزی که از مستأجری اذیتم کرده و واقعاً ناراحت، اینه که هر زمان که دلشون بخواد آدم میارن خونه ببینن...
وقتی خوابیم، وقتی غذا میخوریم، وقتی فیلم میبینیم، وقتی حمامیم، وقتی نیستیم، وقتی هستیم...
بهشون گفتیم قبلش به ما خبر بدید، ولی املاکیها ظاهراً عادت ندارن...
مادرم اونروز کمی اعتراض کرد، املاکیه گفت خونه از ماست، هر وقت بخوایم میایم...
خدا رو شکر خونه بودم و جواب دادم. گفتم خونه مال کسیه که داره پولش و میده. ماهی فلانقدر داریم میدیم، صدقه که ندادید خونه رو(!) از این به بعد هم بیاطلاع قبلی بیاید حق بازدید ندارید.
سه روزه قبل از اینکه کسی رو بیارن، زنگ میزنن مادرم.
ولی آشنایی با این روندِ ضد کرامت انسانی خیلی اذیتم میکنه...
جزو دعاهای ثابتم شده که هرجای دنیا شیعهای هست، مستأجر نباشه... الهی همهشون عزتمند زیر سقف خودشون باشن...
این مسأله واقعاً غصهٔ روی قلبمه... بارها بابتش اشک ریختم...
کرامت انسانی باید حفظ شه...
حکومت اسلامی باید به این نقطه برسه... به این نقطه که همه توش سربلند باشن... عزتمند...
آدمهایی که ذلیلالنفس هستن بیشتر گناه میکنن... بیشتر کج میرن...
نفسِ باعزته که در شأن خودش هر چیزی رو نمیبینه...
نفس باعزته که تنها و تنها خدا رو شایستهٔ بندگی میدونه...
نفس باعزته که دینمدارتره...
هرجا عزتِ کسی شکست،
راحت به یغما میره...
راحت بردگی میکنه...
راحت خودش رو حراج میکنه...
دینش رو...
اعتقادش رو...
خونه و خونوادهش رو...
وطنش رو...
آرزوهاش رو...
سربهراه
چون که همدلی از همزبانی بهتر است!
بابا میگه اینم از پیغمبرِ خدا... هشت تا، نُه تا بچهش برگشتن، برای همون دو تا داره گریه میکنه!
نه! ننشستم هرچی که بلدم رو از صفر شروع کنم به گفتن. فیلمه دیگه، گویاست! یعنی باید اینطور باشه که فیلم، دیدنی، گویاتر از شنیدنی و گفتنیه!
یعقوبِ نبی علیه السلام هنوز درک نمیشه... مثلِ همونی که تو ایستگاه صلواتی دیدم... حضرت زهرا سلام الله علیها هم هنوز درک نمیشن... اصلاً همینکه بچهمحجبهها و مذهبیها شاگردممتازهای مدرسه و دانشگاه نیستن... اصلاً همینکه اهل امربهمعروف و نهی از منکر نیستن... اصلاً همینکه تخصصی ندارن... تفکری ندارن... عرضهای ندارن... اصلاً همینکه با کوچکترین سَمومِ شُبهه ویران میشن... اصلاً همینکه در همهٔ مراحل زندگیشون تردید دارن... دنبالِ یکی میگردن ازش انرژی بگیرن... باید حتماً به گروهی یا فردی وصل باشن تا بتونن زندگی کنن... اصلاً همینکه به باعرضهها و توانمندها حسودن... اصلاً همینکه پسرمذهبیا بیاونکه بتونن شلوارشون و بالا بکشن از دماغ فیل افتادن و دخترمذهبیا بیاونکه یک دور قرآن با معنی خونده باشن از پیامبر فقط آویزونِ سنتِ ازدواجشن... همین یعنی دین فهم نمیشه... انقلاب فهم نمیشه...
چه توقعِ مزخرفی دارم(!) بهقول رفیق چقدر فانتزی(!) حتی یه بند از آخرین سخنرانیِ سیدالقائد رو تو زندگیهاشون نمیشه پیدا کرد(!) آقا یهتنه چهار ساله دارن برای حجاب علنی کار میکنن و این پلشتای همیشه در هپروتِ مراقبه هنوز تو تردید و بهانهان(!) بعد من دنبالِ اینم که فیلم، خودش گویاست و راهِ هدایت روشن(!)
پوففففففف
سربهراه
چون که همدلی از همزبانی بهتر است!
همکارِ شبکاریم میگفت وقتی دلم میگیره، چون میخوام شوهرم و بچههام نفهمن، به بهانهٔ خرید میام بیرون و میشینم تو ایستگاهِ اتوبوس. ساعتها رفتن و اومدنِ آدما رو نگاه میکنم تا دلم باز شه. بهندرت میشه و بیشترِ وقتا باز نمیشه، اما دیگه دیر میشه و مجبورم برگردم...
از دیروز صبح زندگیم و نشوندم تو ایستگاهِ اتوبوس و کلی رفتن و اومدن دیده ولی باز نشده... از همهٔ کارام دست کشیدم و داره دیر میشه...
اگه از سربهراه بهتون خیری رسیده، صلواتی... دعایی... صفحهقرآنی... زیارت عاشورایی... آهی...
بعد از شش ساعت گریه و بدخوابیِ نیمهشب و بدبیداریِ نیمهشب، سردردم و چشمام پفکرده و صورتم زشت شده. بدنم کوفته و لبریزِ حسِ چندشِ قوز کردنه!
خب؟
چه کار کنم؟
بمونم تو ایستگاهِ اتوبوس؟
دیر نشده ها! از کارام جلو هستم (ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله)
مسأله اینه که این چیزی که داره میگذره، جوانیه! جوانی و تنومندی داره میگذره! پیری و ناتوانی از راه میرسه. مهمه که کمتر حسرت بذارم برای لبِ گور!
یه معلمِ زشت شدم؟
مهم نیست! از معلمی همون میزان چهره مهمه که شاگرد بتونه نگاهت کنه. مابقیش رو اخلاقت میپوشونه. تدریست. خلاقیتت. وَ عشق و عاطفهت.
بدنم کوفته و سرم دردناکه و چشمام ریز شده و تار میبینه؟
تا تو باشی جز برای حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام اشک نریزی و سوگواری نکنی! تا تو باشی این دنیا رو بیشتر از لیاقتش جدی نگیری! چشمت کور، دندهت نرم، به جبرانِ شش ساعت جوانی که نفهمیدی برای چه اندوهی بر باد بدی، با همین حال کار کن!
نترس! نمیمیری! از کار کردن و تلاش کردن نمیمیری! آب زیاد بخور، میوه و سبزی زیادتر، وَ هرکجا دست داد بخواب، حتی سر چاه توالت!
بنابراین بعد از بردنِ بچههام به بازدید، اومدم کتابخونه. دارم سؤال امتحانی و پاسخنامه طرح میکنم. حدودِ دو هفته از کارام جلو هستم و این اثراتِ دائمالوضویی، نماز اول وقت و قرآن روزانه داشتنه.
اگر عقب بیفتم اثرِ اندوهِ دنیا رو خوردنه که با استغفار میشورمش و نمیذارم این امیر بودن بر زمان رو شیطان ازم بگیره.
خرابش کردم؟
درستش میکنم.
مهم نیست امروز تمرکزم روی مقاله کم خواهد بود،
مهم اینه انجامش میدم.
۲۵ صدم
بهتر از صفره.
بسم الله.
میخوام برم به امام رضا جان علیه السلام بگم:
وَبِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمّ.
وَ برگردم.
فقط همین.
سربهراه
کارای امروز فقط کلاسام بود و شب آمادهسازیِ مطالب و موسیقیِ نینامه. ولی کلاسام لغو شد. رفتم کتابخونه و شروع کردم کارای فردا و پسفردام و کردن. روی هم میشد هفت کار که سه کار، بسیار زمانبر بود.
اما بهجای ایستگاه نشستن و نگاه کردنِ اومدن و رفتنا و آیا دلم باز شه و آیا نشه، چسبیدم به صندلیِ کتابخونه و فقطططططط برای نماز ظهر بلند شدم!
حتی ناهارم و نرفتم نمازخونه و حین کار خوردم.
نشون به اون نشون که یه دختر موجّه و متین سرِ میزم بود که برای کنکور میخوند. از ساعت یک خسته شده بود. ولی هی به من نگاه میکرد و انگیزه میگرفت و تااااااااا اذان مغرب که من نشسته بودم، تکون نخورد😂 حتی ساندویچش و همونجا سر کتاباش خورد😂
از کجا میگم انگیزه گرفت؟
چون من کارام و همیشه تو برگهباطلههایی که شاگردای خوابموندهم بابت موجه بودن تأخیرشون از دفتر میارن مینویسم و لیست میکنم و هرکدوم رو انجام دادم فسفری میکنم. بعد کتابایی که کارم باهاش تموم شده یا ابزاری که دیگه لازم ندارم رو جمع میکنم.
این دید من با چه کوووووهی از کتاب رفتم سر میزش و با چه سرعتی تندتند فسفری کردم و دونهدونه جمع کردم گذاشتم کولهپشتیم. هی بدنش و از خستگی کشوقوس میداد، سرش و میذاشت روی کتابش، یهو میپرید به فسفریای من نگاه میکرد و شروع میکرد خوندن.
آفرین! منم ازش راضیام که جهاد کرد و گول شیطونای درون و بیرونش و نخورد😂 چون بقیه مثلِ آدم نمیخونن، هی پا میشن میرن، به گوشیشون ور میرن، موسیقی میذارن، دور میزنن، روی اعصابم راه میرن با سندرومهای بیقراریشون، تمرکزم و میگیرن، ولی این پابهپای من نشست😂😍
بعدم رفتم در نبودِ کتابخونهم و کتابای خوشگلم، دیوانهای زشتِ کتابخونهٔ حرم رو قرض گرفتم که یه حالی به دوازدهمام بدم😍
نسبت به کل کارام محاسبه کردم؛ ۷۳ درصد از کارام و انجام دادم😍
اون مابقی هم فقط یه کار سنگینه اونم آماده کردن تدریس مجازی برای یازدهمِ روزهای مباداست که خیلی وقت میبره و جز خونه نمیشه جایی انجامش داد.
بنابراین دلی که باز نشده و غصههایی که قلبم رو مجروح کرده، محلِ آهو نذاشتم و بعد از نماز مغرب جمع کردم اومدم خونه.
همه ناظر بر بنّایی هستن و کسی اینور نیست و میخوام خونه رو مثل دستهٔ گل کنم و اگر کسی نیومد مجازیم و هم بگیرم و دو هفته از زمان جلو بزنم، اگر هم کسی اومد چایدارچین دم کنم و بیارم پای تلویزیون و شروع کنم به انار دون کردن😍
احتمالاً پای سریالی که کارام تموم شده بود هم، چیزایی که دلم میخواد ثبت کنم رو اینجا بنویسم.
پس زخمهایمان چه؟
هیچی! میزنیم زیر بغل و باهاشون زندگی میکنیم😂