با رنجهایتان کلمات رو هم کامل بنویسید. با رنجهایتان، رنجِ حفظِ زبان فارسی رو هم به جون بخرید. آرامش، در رنجهای مقدسه.
از مکاتب فکری و عقیدتیِ مختلف مطلع باشید. خوبیهاشون رو استفاده کنید و بدیهاشون رو نقد. اما پیرو مکتب اسلام و تشیع باشید. پیرو امامین انقلاب. پیرو شهدا. اونوقت واقعی زندگی میکنید و دربهدرِ آرامش نیستید(!) امام خمینی با رنج یتیمی زندگی کرد. با رنج تبعید. با رنج محاصره. با رنج امّت. اما با همین رنجهای عظیم منظم و رأس ساعت بود! با همین رنجهای عظیم مطالعه میکرد. با همین رنجهای عظیم همیشه قباشون رو تاشده زیرِ پارچهای سفید میذاشتن. با همین رنجهای عظیم فلسفه رو وارد حوزه کردن. با همین رنجهای عظیم امربهمعروف و نهی از منکر کردن. با همین رنجهای عظیم ازدواج کردن و بچهدار شدن. با همین رنجهای عظیم انقلاب کردن، رهبری کردن، جنگ رو فرماندهی کردن...
با همین رنجها!
واقعی زندگی کنید. راهِ آرامش رو هم از سرچشمه بیابید. واگرنه به رنجهاتون افزودید...
سربهراه
بنزین تمام کردم. توی بزرگراه. ماشینهای بزرگ باسرعت از کنارم عبور میکردند و صدای بوقشان توی گوشم کِش میآمد. بادِ سرعتشان مرا و چادرم را در هم میپیچید. زیرِ پاهایم میلرزید و هرآن منتظر بودم مرا چون برگی خزانزده، با خود بِکِشد. پنجهٔ پاهایم را توی کفشهایم مُشت میکردم و خودم را میچسباندم به زمین. ماشین پشتِ ماشین عبور میکرد و دختری درخودپیچیده را کنارِ بزرگراه میدید که بنزین تمام کرده و هرآن امکان دارد بادی برخاسته از عجلهها، او را از زمین جدا کند. اما یک مسلمان پیدا نشد که نگه دارد! حتی یک مسلمان!
گریه کردم. مثلِ سطر به سطرِ نوشتههام، به هقهق گریه کردم. سطر که تمام شد و باید از خط بیرون میزدم، اشکهایم را پاک کردم و سرِ ترسیده را راست گرفتم. گریه فقط برای خلوت است و نوشتهها. زندگی که جای گریه کردن نیست!
بندِ کفشهایم را محکم کردم و در عجلهٔ نامسلمانها برای رسیدنهاشان، بیآنکه دست دراز کنم و بنزین طلب، مابقیِ راه را پیاده آغاز کردم.
سرد است. تنهایی ترسناک است. راه دور است. اما بهتر از نشستن و تمارض و گدایی و انتظار است. برای من، بهتر است. پدر و مادرم از کنارم عبور کردند و من دیدم که گمان کردند لابد پیاده طی کردن را دوست دارد. اما از من سؤالی نپرسیدند و تعارف هم نکردند. همکارانم عبور کردند و من دیدم که دست تکان میدادند و میگفتند: ما که گفتیم بیا سوار ِ همین ماشینِ همگانی شو و با ما همراه باش! گوش ندادی و دیدی که در راه ماندی و ما همه میرسیم. رفتند و رسیدند. دوستانم کمکم دست بلند کردند و برای ماشینهای در عبور علامت دادند که نگه دارند و آنها را نیز با خود ببرند.
من ماشین ندارم. گواهینامه ندارم. استعاره دارم و مَجاز. کنایه داراییِ من است و ادامه دادن، هویتم. چای دم کردم با هل. توی قابلمه پیاز و سیر ریختم و چند تکه گوشت و چوبِ دارچین. گذاشتم بزرگراه را عطر بردارد و طعم. ازنفسودهانافتاده و بیرنگولعاب به مقصد نمیرسم. خشک و خالی هرگز. اگر غم لشگر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد. من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم. حافظ هم با ساقی بوده. تنها نبوده. تنها بودن هزار بار تو را کنار بزرگراه نگه میدارد. ظلمات است، بترس از خطر گمراهی! اما همدل نبودن هزاااااار بار تو را به کشتن میدهد... نمیترسم. فقط گریه میکنم. در سطر به سطرِ نوشتههام. دور از ماشینِ پدر و مادرم. دور از ماشینِ همکارانم. دور از دستهای بهانتظارِ دوستانم. مادرم هنوز به همسایهها میگوید دخترم غدههای اشکی ندارد... روی دخترش عیب میگذارد که خجالت نکشد چرا دخترش در عزای مادربزرگش مسابقهای گریه نمیکند و صورت نمیخراشد. نمیترسم. فقط دستوپاهایم میلرزد که زیرِ چادرم پنهانش میکنم. ادامه میدهم. گاهی به قدم. گاهی به دویدن. گاهی به سینهخیز. گاهی به خون بالاآوردن. نمیترسم. خدام در همهحال از بَلا نگه دارد. فقط دلم نازک بود و دخترانه. نباید میشکست و شکست و آن هم مهم نیست؛ دلِ شکستهٔ حافظ به خاک خواهد بُرد.
سربهراه
ماجرای موسیقیای که به دهمهای مدرسه دادم رو یادتونه؟
امروز اجرای نهایی داشتن.
من دو ماه تونستم کل دهمای مدرسه رو که دبیرها ازشون فراری هستن و وحشت دارن و تو دفتر پشتشون حرف میزنن، بیکوچکترین اصرار و چالشی، پای یه موسیقی اصیل نگه دارم. با همهٔ تفاخرهایی که پای رشتههاشون با هم دارن، متحدشون کنم و برای یک هدفِ مشترک، کنارِ هم جمعشون کنم.
بهشون گفته بودم اگر روز اجرای نهایی، حتی یک نفر از هر کلاس غایب باشه، نمرهای به هیچکس تعلق نمیگیره.
دو ماه میدونین یعنی چقدر؟
معلمها میدونن.
معلمهایی که شاگرد چموش دارن بیشتر میدونن.
معلمهایی که شاگرد چموش دارن و تونستن کلاس رو تدبیر کنن، خیلی بیشتر میدونن!
من مینویسم دو ماه
این معلمها متوجه میشن یعنی چی...
کاش بیاین بگین یعنی چی که بذارم بقیه هم بخونن بدونن یعنی چی...
امروز زنگ آخر رو گذاشته بودم اجرا.
گفته بودم چینشتون آماده باشه و اینطور نباشه که وقت من رو بگیرید. بهمحض اینکه اومدم، فقط بخونید.
از اولِ صبح دهمهای تجربی در تکاپو بودن. هی میومدن دفتر، تلفن بگیرن، زنگ بزنن به فلانی و فلانی که غایبن که تا زنگ آخر بیان.
بعد داشتن حرصوجوش یکی از کلاسای انسانی رو میخوردن که اونام فلانیشون نیست...
اینا هی در رفتوآمد بودن.
یعنی من تونسته بودم دخترایی که نمره براشون مهم نیست... ریاضیشون تک... زبانشون رو ارائه ندادن... امتحان مهم زیست رو لغو کردن... وَ کلاس پشت کلاس به جونِ دبیر عربی نق زدن رو به شوق بیارم. بی مدام تکرار کردن! بی تهدید! بی اصرار! بی تو دفتر بدگویی کردن! بی تماس با خانواده!
فقط گفتم این شعر، این موسیقی، این هم فرصت خطا، این روزِ اجرا. نشد،چیزی کم نمیکنم. اگر شد، بهشرط همگانی بودن، به همگان هم پنج میدم.
تجربیها انگیزه داشتن چون فارسی با من دارن و از من سخت نمره میگیرن، ولی انسانیها چی؟! اونا با من فقط نگارش دارن. نگارششون خوبه. زیر هجده ندارن. این پنج نمره رو میخواستن چه کار؟!
این کلاس، دخترای باجنبهٔ نهم پارسالم نیستن که بعد از موزه، براشون شعر خوندم و پیامآوا فرستادم و قربونصدقهشون رفتم، نه! بلوغ فکری این گروه و مدرسه قدر سنشون نیست. تشویق و قربونصدقهٔ زیاد نابودشون میکنه. یعنی من حتی دورشون نگشتم. امیدی به قربونصدقهم نداشتن. میدونستن محبتی که میخوان ازم دریافت نمیکنن. اما اما اما همینا! همین دخترا! امروز زمین و زمان رو به هم دوخته بودن این پنج نمره رو بگیرن!
یعنی من به همهٔ اهدافی که میخواستم رسیده بودم!
تیم شده بودن. متحد شده بودن. مشکلات رو بهخاطر هدف مشترک نادیده گرفتن. براش راه حل پیدا کردن. با هم ساختن. با هم کنار اومدن. تونستن دو ماه با هم بسازن. تونستن تو سروکلهٔ هم بزنن ولی دست هم رو بگیرن و با هم بلند شن. تونستن جوش هم و بزنن. یک روز نگران هم باشن که چرا فلانی و فلانی نیومده. زنگ بزنن. پی هم بیفتن. مضطربِ هم بشن. همهٔ اینا از صبح بود... تجربیها زنگ سوم کلاسشون رو کامل کردن! میفهمین یعنی چی؟!
معلمها متوجه میشن!
معلمها متوجه میشن کلاسی خودشون، غایبهای خودشون رو حاضر کنن یعنی چی!
بی تهدید! بی خشونت! بی تزویر! بی باج! بی دخالت! خودشون! خودشون!
من فقط از تلفنها میشنیدم. میدونستم هنوز یکی از انسانیها نیست. خون خونم و میخورد که اگر نیومد با زحمتِ این جمعیت چه کنم؟! و تصمیم تلخم رو گرفته بودم...
باید پای حرفم میموندم... پنج نمرهای در کار نبود... باید داغ اون یک نفری که نتونستن با خودشون همراه کنن تا ابد به دلشون بمونه که بدونن یک نفرها مهمن... یک نفر یعنی یک رأی... یعنی از ابراهیم رئیسی به پزشکیان رسیدن... یعنی از اتحاد به اغتشاش رسیدن... یعنی شکستنِ صفِ جماعت... یعنی شکست خوردن از اسرائیل...
اما خون دل خوردنام باید با صبر باشه... من فقط هدایتگرم. همین. من بشارتِ پنج نمره رو دادم. انذارِ از دست دادنش رو هم. من شرایط رو گفتم. واعتصموا بحبل الله جمیعا! حالا دیگه حق ندارم از شدت غصهٔ امّتم قلبم رو منفجر کنم. باید تا رشد همگانی صبوری کنم. مردی ۲۵ سال خون دل خورد تا عقول کامل شه. تا مردم خودشون بخوان. خودشون. که خدا تا قومی خودش نخواد، عوض نمیکنه تقدیرش رو.
من قاطع. استوار. بیتفاوت. معلمی کردم. زنگ آخر شد. آقا در مدرسه بود و اجرا در حیاط.
رفتم چادر پوشیدم. صورتم رو پاک کردم. گیرهٔ روسریم رو پایین مقنعهم بستم که حجابم رعایت شه تو مقنعههای تهسریِ مدرسهم. پنسم رو برداشتم. موبایل دست گرفتم. داشتم میومدم حیاط که زنگِ مدرسه به صدا دراومد. غایبِ انسانیهاست! خودش اومده. بیتماس. فقط بهخاطر سرود. انسانیها به پنج نمره نیاز ندارن! این و میفهمین یعنی چی؟! معلمها متوجه میشن... انسانیها اما افتاده بودن به تکاپو...
سربهراه
من مدرسهٔ بیروحِ مردهٔ بیتکاپو رو، زنده کرده بودم! حیاط که رفتم بهترین چینش عمرم رو دیدم! بهترین چینش! متحیر شدم! پر از جزئیات! پر از سلیقه! پر از نظم! همهٔ دهمها! همهٔ دهمها!
معاونها حیاط بودن... مدیر... دوازدهمها... یازدهمها روی تراس طبقهٔ دوم... همکارها به تماشا... با اینکه اجرای عمومی نبود... مراسم نبود... فقط ارائهٔ کلاسی بود! همینقدر ساده! همینقدر ساده!
ولی ندیدبدیدها همه جمع شده بودن! معاونها یکی عکس پشت عکس میگرفت و یکی فیلم پشت فیلم! دهمها ولی فقط نگاهشون به من بود!
من؟
مراقب همهٔ این دو ماه بودم! نباید زده شن... نباید آسیب ببینن... نباید کوفتشون شه... نباید نباید نباید...
دخترا؛
من فیلم نمیگیرم. فقط میخوام صداتون رو ضبط کنم.
این یعنی من از دو ماه، نمایش نمیخواستم... شما رو کنار هم میخواستم... همین، همینکه حالایید.
حالا باید اضطراب از قلبشون بردارم.
دخترا؛
هرجا خراب کردید، نه گریه کنید، نه بخندید. فقط ادامه بدید.
باشه؟
همه با تعجب نگاهم میکنن...
خانوم؟
دعوامون نمیکنید؟
دعوا؟!
نه عزیزم! مهم امروز و الآنه که کنار همید.
بهترینتون باشید. و هرجا خراب شد، پشت هم و خالی نکنید،
فقط
ادامه بدید!
باشه؟
نفسهای راحتشون رو دیدم.
دیدم.
سرگروه کل، شمارش معکوس داد.
خوندن.
خوب؟
بد؟
مهم نیست!
مهم اینه با هم خوندن! دخترایی که با هم حتی توی حیاط نمیشینن! با هم حتی در کلاس ریاضی ادغام نمیشن...
خوندن.
دو ماه فکر و برنامه و چینش و دقت و تلاش و اعصابخردی من نتیجه داد،
بعد مدیرم
بعد از اتمام سرود
قبل از من
شروع کردن با اشتیاق دست زدن...
سوت زدن...
وَ گفتنِ این جمله که؛
دیدین الکی از صبح حرص زدید فلانی اومد نیومد! دیوونهها! خودتون و آب کردید(!)
نه نه نه! دخترام تا از من بازخورد نگرفتن، تکون نخوردن! حتی تکون! چه برسه به اهمیت دادن به حرف مدیر! معلما میدونن تکون نخوردن شاگردا بعد از اتمام کار یعنی چی! تکون نخوردن!
تا من دهان باز نکردم که بپرسم همهٔ انسانیها حاضر؟
اونا بگن بله!
همهٔ تجربیها حاضر؟
اونا بگن بله!
موبایلم رو ببندم. بگم پنج نمره برای همه. وَ شروع کنم کف زدن براشون.
اونا تکون نخوردن!
وَ بعد از کف زدن من، مدرسه رو صدای جیغ و شادی برداشت!
بعد از کف زدنِ من، هم رو بغل کردن... هم رو! هم رو! هم رو بغل کردن! انسانیها اشکِ شوق ریختن... انسانیها! انسانیها پنج نمره نیازشون نمیشه... این و معلمها میدونن یعنی چی...
من بهشون لذتِ تلاشِ مستمر دادم... حالِ خوبِ هدف داشتن... مفید بودن... با هم بودن... با هم مفید بودن... با هم برای هدفی مفید بودن...
اما مدیرم...
ببین اون جمله رو شاید فقط من شنیدم... اما...اما...
کاش این اما رو خودتون بفهمید یعنی چی...
تا پیشانی در اندوه فرو رفتم...
تا پیشانی!
خانومه رو میبینید؟
تو تاریکی، سمتِ راست.
چقدر راحت خوابیده.
حدودِ دو و نیمِ نیمهشبه...
کنارِ جاده. وسطِ غبارهای منتظرانِ ظهور(!)
درست وسطِ تناقضها!
بله. اربعین. مشّایه.
جز مشّایه کجای دنیا میتونی هر وقت بُریدی، کولهت و بذاری زیر سرت و دراز بکشی و بخوابی و نگرانِ هیچی نباشی؟!
من مشّایه میخوام.
دیگه نفسم بالا نمیاد.
از من گفتن بود امام رضا.
بوی عطرِ عربی زیرِ بینیام تازه میزند. گوشم دوباره پُر شده از لهجههای عِراقی. هر بار که اتوبوس از توقفگاهی حرکت میکند، محمّد؛ مردِ میانسالِ صندلیِ کنارم با صدای بلند میگوید:
أفلحَ مَن صلّی علی محمّدٍ و آل محمّد.
گرچه راننده زیر لب فحش میدهد که باز این خرافهها سرم هوار شدند(!) اما من دلخوشم به صلواتِ دومی که محمّد میگیرد:
صلّی لحبّ الحسن و الحسین علیهما السلام.
و بلندتر صلوات میفرستم تا راننده که خدا خواسته فلشِ آهنگش را جا بگذارد و ما در سکوت، جاده را سر بکشیم، بیشتر از خرافههای حقیقیِ ما سرسام بگیرد.
من سوار بر اتوبوسی هستم که همهٔ زائرینش عِراقی هستند... هر چند دقیقه، بی روضه و مداحی، چشمهایم خیس میشود... هر وقت محمّد شروع به صحبت میکند... هر وقت روی بوی عطرهای عربی تمرکز میکنم...
بعد زیرِ لب برای بار هزارم میگویم: ای حضرت زهرا؛ ای حضرت معصومه؛ اگر داشتم میرفتم کربلا... میدانم شما هم خوشحالتر بودید... اما پناهندهٔ شما هستم... در این دوریِ کِشآمده...
میشد با دو میلیون و پانصد هزار تومان با کاروانی بروم که سهروزه مرا قم و جمکران و شاهعبدالعظیم و کاشان میبرد... با جا و غذا... حتی به غنچههای گلمحمدیِ کاشان و مزار سهراب وسوسه شدم... اما در بیحوصلهترین حالتم نسبت به هر ارتباطی با آدمها...
کششِ با هم بودن و اسکان و بدوبدو و اضطرابِ سرِ ساعت رسیدن را ندارم... میخواهم در سکوت و آرامش، پناه ببرم گوشهٔ چادرِ مادرِ زینب سلام الله علیهم...
همهٔ مدرسه را برنامه ریختم... دیشب را شبکاری ماندم... تا آرامشِ این ساعتِ جاده، هزاااااار بار دویدم و دویدم... حالا دارم الحمدلله زمزمه میکنم... که باز هم خدا خواست خوشروزی باشم... که سوار بر اتوبوسی شوم که گرچه گران شد و بیش از دو میلیون و پانصد هزار تومان، بی غذا و اسکان و این شهر و آن شهر گشتن، برایم خرج میتراشد،
اما برایم مشّایه باشد... گوشهای از موکبها... کربلا... نجف... سامرّا... کاظمین...
سخت به این سفر آمدم...
از پسِ هزار روز دویدنِ یکنفس و درسکوت... وَ اشکهای پنهانی... .
خدایا؛
شکرت.
بسم الله.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
#سفرنامه
#قم
شش و نیم رسیدم قم و نمازِ صبحِ روبهقضایی خوندم. افقِ گوشیم و قم کردم و نشان میگفت روبهروی پایانه، خط ۱۱ میبره حرم. اومدم بیرون و رانندهتاکسیها هی صدا میزدن. یکیشون گفت اتوبوس نمیبره این ساعت، بیا من میبرمت حرم به صد تومن(!) صد تومن و یهجوری گفت انگار هزار تومنه و باید دستشم ببوسم! حاجی با صد تومن سه تا شهرِ عراق و همین اربعین گشتم، اینجا که خاکِ خودمه، تهش پیاده میرم تا حرم(!)
ایستگاه نشستم و هوا برام از مشهدم سردتره. اتوبوسا خالی میرفتن و کسی نگه نمیداشت. دیدم اونورِ خیابون یه اتوبوس نگه داشته که راننده کاراش و بکنه. رفتم پرسیدم چطوری حرم بریم؟ نیم ساعته ایستگاهم و خبری نیست. گفت جمعه است، کار ما از هفتونیم شروع میشه. حاجی مشهد از شش اتوبوس داریم، جمعه و غیرجمعه هم نداره! یعنی چی؟!
خدا خیرش بده. نذاشت بیام اینجا از قمیها بد بنویسم. گفت بپر میبرمت حرم. پریدم و من و تا حرم رسوند. به شش هزار تومن که کارت کشیدم. ۹۴ هزار تومن از پول تاکسیم مونده یعنی!
دورِ حرم صبحانه میدادن. یکی خوردم و یکی گرفتم برای ذخیره. فلاسک چایم و پر کردم و چای هم نوشیدم. رفتم سرویس بهداشتی و بعدش با وضو و مسواکزده وارد حرم شدم.
مرا قولیست با جانان
که جانان
جانِ من باشد
چه جویم مُلکِ کنعان را؟
چو او کنعانِ من باشد
اگر هشیار
اگر مستم
نگیرد غیرِ او دستم
وگر من دستِ او خستم
همو درمانِ من باشد...
سلام بر خواهرِ امامرضای ما❣
سلام بر نایبِ مادرِ ما🖤
#سفرنامه
#قم
سلام بر قمیها؛
اقیانوسنشینهای در کویر❣
لطفاً چند سؤالم رو پاسخ بدید:
بازدید از خونه امام برای همه آزاده و هر ساعتی میشه رفت؟
مهمانسرا فقط از طریق همین سایتی که گوگله میشه ثبتنام کرد؟
نزدیک حرم مزار شهدا، امامزاده و جای معتبری هست برای زیارت و سیاحت؟
موردِ مهمانسرا حل شد! طرفحسابم کریمه هستن، کریمه! نمیذارن چیزی به دلت بمونه! همینقدر سرعتی و باکیفیت! آخ من عاشقِ سرعت و کیفیتم😍
یکیتون برام پیام گذاشته مهمانسرا نشد، خادمای حرم غذاشون و میدن.
من از دست دراز کردن جلوی هررررررررررررررر آدمیزادی بیزارم!
چه خادم،
چه غیر خادم!
تو مشهد هم هرکی پی غذای حرمه از آدما، ازش بیزارم! خیلی غلیظ و بااستدلال!
از اونی که میاد حرم
امام بالاسرشه
بعد دستش و جلوی غیر امام
حالا خادمش
یا غیرخادمش
دراز میکنه
بیزارم.
ممنونم از راهنماییت،
ولی خودتم دیگه از خادما غذای امام رو نخواه. از امام بخواه. از امام. بخواه تو رو سر سفرهشون بنشونن. سرِ سفره نه فقط طعامِ سفره است، که همنشینی با امامه و معیت!
کیفیتِ رسیدگیِ این خانواده اینطوره که از سرویس بهداشتی برمیگشتم خادمه صدا میزد ساعت ۹ تا ۱۱ شبستان حضرت زهرا سلام الله علیها، روضه و محفل شعره.
منم گفتم خب یه کار مفید میکنم. باجمعیت روضه و مناجات به قبول و استجابت نزدیکتره. رفتم.
این شبستان رو تا حالا نرفته بودم. خوشگله و دوستداشتنی. بهم بستهبندیِ پذیرایی دادن. نشستم و دیدم اوووووو کلی شاعر دعوت کردن😍 خیلی کیفور شدم.
مناسبتِ برنامه چی بود؟
امروز روز اهدای پیراهن امام حسین علیه السلام از حضرت زهرا به حضرت زینب سلام الله علیهماست😭😍❣یوم اعطاء قمیص الحسین😭🖤
شاعرا یکی یکی اومدن به شعر خوندن و من از حسودی مُررررردم!
اینکه با شعر بتونی هقهق مردم رو برای اهل بیت علیهم السلام درآری و مفاهیم رو القا کنی، نعمته... نعمت...
از خدا همونجا رزق قلم کثیر خواستم.
#سفرنامه
#قم