صبح که رفتم شبستان برای محفل شعر، دیدم کنارش نوشته محفل اشک روزای جمعه، یک ساعت بعد از نماز مغرب و عشا.
نماز و که خوندم، رفتم که برم محفل اشک، بلکه این چند روز در روضه و نور بگذره و سربهراه شم بالاخره...
رفتم و دیدم همونجا مرقد آقای دولابی و حاج رمضانه. خیلی اهل عرفا و مدل آقای دولابی نیستم... چون اینا خیلی گوشهنشین و تو عرفان بودن و من مرامِ مدرّس رو دوست دارم؛
دیانتِ ما سیاستِ ماست😎 عرفا و علمای این مدلی، سیاست تو زندگیشون نبوده... همهش اخلاق و مراقبه و از این چیزا... باشه اینا خوبه ولی کاربردش کجاست؟! من خوشاخلاقِ پرهیزکاری که نسبت به جامعهش بیتفاوته و با ناهنجاریها مبارزه نمیکنه، کجای پازل ظهور بچینم؟!
ولی با حاج رمضان کیف کردم و اونی که گفته بودی اونجا دعات کنم، انجام شد. کاش منم همیشه یاد شما باشم هر وقت اومدی پیششون دعام کنی. امثال حاج رمضان، مردِ عملن! اخلاق و مراقبه درست وسطِ میدون! وسط وسط معرکه!
بعد گوشه نشستم که محفل شروع شه. یه آقایی اومد گفت بیزحمت برید بیرون. من گفتم مگه مراسم مردونه است؟ گفت داخل آقایونن، بیرونِ حجره خانوما.
البته که جاش کوچیکه ولی خوشم نیومد خانوما تو حیاط و سرما، آقایون تو حجره و گرما!
اینکه تو مراسم شعرا هم شاعر خانم نبود هنوز رو دلمه. وقتی پروین درس میدم به دخترام میگم؛ زنا همه درگیر ناخن و دماغ و کمر و شکم، کی دیگه شعر بگه بشه پروین و فروغ؟! کی بنویسه بشه سیمین؟!
حالا نبودِ شاعرِ خانم در حدی که در برنامهها ازش دعوت شه، تقصیرِ خودِ ما خانوماست و از بیعرضگیمونه، ولی مدل محفل اشک و دوست نداشتم. گفتم مردا تو گرما، خانوما تو سرما؟! اینجا حرم یه خانومه ها(!)
وَ دیگه نموندم. محفلشون مال خودشون! از این مدل محفلا چشمم آب نمیخوره آدمِ بهدردبخوری دربیاد(!)
راه افتادم برم کوله بدم امانت که کمی برم دور حرم دوردور. امانت باید بزنگی شمارهت ثبت شه! خب پیرزن و پیرمردای بیسواد چه میکنن؟! بهقول دخترام این باگه!
بعد گفتم هستین دیگه همیشه؟ گفت نه، تا ده و نیم شب! حاجی اینم باگه! مسافر با باروبندیل چه کنه؟ من الآن با همین کولهٔ سنگینم برم جمکران؟! امانت باید دائمی باشه، بتونی سنگین داشتی بسپاری.
باگِ بعدی خادمای حرمن. کمبود و نبودشون رو کاری ندارم، چرا خادمای خانمِ حرم، خودشون خادملازمن؟! من باید خادم رو تذکر بدم(!) خادم رو امربهمعروف کنم(!) چرا خادمای خانم تهآرایش دارن؟! چرا ساق دست ندارن؟! چرا جلوی چادرشون بسته نیست و مانتوهاشون اینقدر اندامیه؟! چرا اینقدر اکسسوری و زیورآلات دارن؟! 😶
کوله رو دادم و رفتم پی خیابونی که دو سال پیش شب شهادت دیدم نارنجک داره قدّ سرم و پر از خامه😍 همون نونخامهای منظورمه.
دو سال پیش شب شهادت بود نخریدم و احترام عزا نگه داشتم. گفتم الآن تا شهادت نشده بخرم بخورم. رفتم دیدم مغازه هست ولی محتویاتش نیست😒
#سفرنامه
#قم
با لبولوچهٔ آویزون رفتم خیابونگردی. کمی روضهٔ پاکستانیها رو گوش دادم، کمی دوروبرِ موکبِ عِراقیها بودم. سوارِ زائربرای حرم شدم که مخصوص سالمندان و کمتوانهاست😂
هزار لیوان چای صلواتی خوردم. یه مرکز خرید زیست عفیفانه بود که بهخاطر اسمش رفتم ولی عفیفانه نبود(!) زیست بلاگرانه بود(!) عبامحور و چادرهای زینتی و طرحدار(!) تو فلسفهٔ هگل داریم آنتیتزِ هر تزی از مبدأشه، قشنگ صدق میکنه برای قم! تز انقلاب از این شهر بوده، با وضعی که من میبینم آنتیتز انقلاب هم از همینجاست(!)
از جذابیتای دیگهای که دیدم قبر یه عالِم بود وسط پیادهرو😂 خیلی باحال بود😂 فامیلش یادم رفته ولی فکر کنم از نوادگان ملاصدرا بود. مزار آقای مرعشی هم دیدم که برام جالب نبود و داخل نرفتم زیارت. کتابخونهشون باز بود حتماً میرفتم.
تو همین اثنا شادم پیام بود که پشت پیام میومد. فهمیدم مدارس فردا مجازی شده😂😍 خوشروزیبودنم بهتون ثابت شد؟😂😍❣
بهخاطر شیوع آنفولانزا تو مدارس، مشهد و تربت و نیشابور و تبادکان همه مدارس مجازی شده😍😂😁
یه صلوات برای سلامتی همه دانشآموزا و معلما و کادر مدارس و خونوادههاشون بفرستید.
#سفرنامه
#قم
قم رو امروز درررررررنوردیدم😍 هنوزم تو اتوبوسم😂😂😂
خیلی شهر کوچیکیه! قبلاً نوشته بودم مشهد نباشم، فقط قم و نجف دوست دارم زندگی کنم. همینجا و با عقلِ سلیم از اون حرفم برمیگردم. من قم نمیتونم زندگی کنم. دلم میگیره. واقعاً کوچیکه. یکیتون آدرس جاهای مختلف رو داده بود، گفته بود کوچیکه و میتونم برم، درست و دقیق گفت. مشهد نباشم، فقط نجف برام قابلیتِ زندگی داره. شهری که زنده باشه. اینجا پویایی و زندگیِ مشهد و نجف رو نداره. شنبه بود دیگه، منم از صبح تو شهرم. هر چهار طرفِ حرم هم مسیرام کشید. ولی شهر خیلی خلوت و دلگیر بود برام.
اما فوقالعاده شهر اصیلیه. هرجا رفتم قدمت تاریخیِ خفن داشت! یه امامزاده رفتم بعد مینویسم و عکس میذارم، از شهدای حملهٔ مغول بودن! یعنی قرن شش! همین مسجد امام حسن عسگری علیه السلام مال قرن دومه! فردوسی قرن چهارمه، یعنی حتی قبلتر از فردوسی و رودکی! یعنی قبلتر از شروعِ شعرِ فارسی! خیلی شهرِ بااصل و نسبیه. مشهد واقعاً با امام رضا جان، شهر شد، واگرنه جایی نبوده. نیشابور بوده که مهم و پایتخت بوده. الآن طفلی یه شهر کوچیک و ساده شده، ولی از نظر تاریخی نیشابور خفنِ کشور بوده.
خلاصه که از لیستی که نوشتم برم بگردم فقط دو_سه جا مونده😂
جز یک مورد هم از صبح کشف حجاب ندیدم. قم به چشمم، شهر پوشیدهای اومد. گرچه محجبههاش رو، محجبه ندیدم، بلکه چادریهای سنتی دیدم... اما چشم و اعصابم خیلی آروم بود... واقعاً تو مشهد نمیتونم از صبح تا این ساعت به گردش باشم و روحم به هم نریزه، ولی ماشاءالله اینجا روح و روانم آسوده بود.
#سفرنامه
#قم
سربهراه
جذابترین بخشِ گردشِ شبانهم اینجا بود... کمی بادقت نگاه کنید. میتونید بگید چرا؟ #سفرنامه #قم
خب. از اینجا شروع کنم.
سینیش و میبینید؟
همینقدر کم داشت.
همینقدر ندارانه.
نه موکبی... نه استکانهای آنچنانی... نه سماور و قوریِ خفن... نه امکانات... نه سرمایه...
ندار بود.
این کل توصیفیه که میتونم بکنم.
آدم وقتی نداره، خیال میکنه نمیتونه کاری کنه.
مادرم همین فکر رو میکنه. همسایهها. همکارها.
وقتی به مدرسهها میگم فاطمیه بگیریم. مراسم اربعین. محرم. مراسم ولادت و شهادت. بسیج. جهاد. میگن بودجه نداریم!
پول نداریم!
جا نداریم!
امکانات نداریم!
من دو سال مسؤول هیئتی بودم که هیچی نداشتیم... هیچیِ هیچی...
جون کندم که بفهمونم آدم بخواد کاری بکنه
به داشتن و نداشتن نگاه نمیکنه...
جون کندم نشون بدم اربعین؛ یعنی تحت هر شرایطی میتونی پای امامت باشی، اگرررررررر
بخوای!
ماجرا سرِ همین خواستنه است!
نمیتونی عروسیِ گناهآلود نری، نه چون زشته و فامیلن و میگن ما مذهبیا آدمبهدوریم و حسود، نههههه!
چون نمیخوای.
نمیتونی بهجای عبا، چادر بپوشی، نه چون فحش میخوری و گارد میگیرن و وسطِ یه خونوادهٔ ضد مذهبی و دافعه داری، نهههههه!
چون نمیخوای.
نمیتونی در حد دانشگاه دولتی و رتبههای آبرومند درس بخونی، نه چون مشکلاتی برات پیش اومده و شرایط نبوده، نهههههههه!
چون نمیخوای.
خواستن.
خواستن.
خواستن.
موکبهای بزرگِ دارا چطور ساندویچ میدن دستت؟
این پیرمرد رو ببین؛
همون نونِ کمش رو
برش زده!
برشهای مرتبِ یکاندازه!
حلقههای خیار رو ببین،
کج برش داده...
باسلیقه...
کمش رو
خوشگل گذاشته تو سفره...
حالا ببخشید یه نون و پنیری دور هم بخوریم و همون نون و پنیر رو با ظرف بذاره وسط سفره و هی نداریش رو بگه، بگه، بگه که حال آدم از همون یه لقمه بههم بخوره... نهههههه! ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم... با پادشه بگو که روزی مقدّر است!
نظم و سلیقه و خلاقیت و گشادهدستی از این میزِ کوچیک میباره...
اونی که ایستاده پای شیر آب و تندتند استکان میشوره چون استکانها همونقدرن، انگار فرق است از آبِ خضر که ظلماتْ جای اوست، تا آبِ ما که منبعش الله اکبر استه!
بعد همین ندار
وقتی دید من ذوق کردم و موبایل درآوردم عکس بگیرم
سینی رو دوباره جلوم گرفت که بازم بردارم...
تشکر کردم. گفتم همین یه لقمهتون برام برکته...
دهان باز کرد و فهمیدم چرا دلش گنده است!
عِراقی بود!
ایرانیها در نذری دادن دلگنده نیستن!
دو تا دو تا نمیذارن برداری...
این مشیِ موکبدارهای عِراقی اربعینه که میگن هر چقدر دوست داری بردار... با پادشه بگو که روزی مقدّر است!
❣
#سفرنامه
#قم
شام، صبحانه میخورم و بعدش هم قرار نیست امروز و بنویسم، امروز باشه فردا! دارم از خواب بیهوش میشم🥱😴 قشنگترین جایی که امروز رفتم و کُشت من و از شدتِ زیبایی؛
خونهٔ امام خمینی❣😍😭❤️
اگر اون حاجآقای مسؤولش تو حیاط نبود، من تاااااااااا مدتها کنار حوض مینشستم😍 ولی بهخاطر حضور حاجآقا زود پا شدم و اومدم. بابا بذارید آدم خلوت هم داشته باشه... اَه!
فردا هم مدارس مشهد تعطیله😂✌️ خدایا خیلی مخلصیم. یادم میمونه❣
#سفرنامه
#قم