اوضاع بیماری در مشهد اینقدر جدیه که سر کار، استفاده از ماسک، اجباری شده😢
خدایا بارونمون که ندادی، بیماری رو از مردمم رفع کن... ما خطاکاریم ولی شما صاحبِ مایی😭
سربهراه
بادِ صبای تلفنِ همراهم هنوز از قم میوزد. افقِ خوابهایم هنوز بالکنِ غربیِ شبستانِ امام خمینیست. نمازهای کاملشدهام را با نوای گلدستههای مسجدِ محل، در خانهای که متلاطم و طوفانزده است میخوانم. به ذکرهای عجولِ پیرزنهای مسجد پناه نمیبرم. مغولِ ویروسِ حملهبر به شهرم را گرفتم. زمینگیرم کرده و دلم نمیخواهد پیرزنهای مسجد را به گروگانِ من، اسیر کند.
از شبکاری برمیگردم. با تنی مغلوبِ بیماری. صورتم پژمرده. چشمهام بیفروغ. سرم متورم از چرک و آلودگی.
لباس عوض میکنم و دور از خانواده، گوشهٔ سردِ هال میخوابم.
بنّایی به خشک شدنِ رنگها و قیرهای پشتِ بام رسیده. مادر بیحوصله است و دلش میخواهد فقط از این خانه برویم. نیمی از لوازم آنجاست و نیمی از لوازم اینجا. همهچیز بههمریخته.
وقتی برگشتم و خانه را دیدم، گریستم. من ناظم و نظامیِ همهٔ پراکندگیهام. بلدِ روبهراه کردن. همهفنحریفِ برنامهریزی. اینبار اما سکوت میکنم و به سکون میخزم. من دلِ خوش را بهاندازهای که باید، نشان دادم... وقتی انتخاب نشد، باید گذاشت انتخابِ طوفانشان را بچشند...
اما خودم در این پراکندگی، قطرهقطره آب میشوم... تمامِ هستیام خراب میشود...
دلِ خوش. دلِ خوش برای من اصل است. بارها فکر کردهام که چطور بسنجم مردی که خواستارم شد، دلِ خوش دارد یا نه...
دلِ خوش را من با خودم به سفر میبرم. آنوقت بلدم با دو میلیون و شصت هزار تومان، شش روز در سفر باشم. وَ از این دو میلیون و شصت هزار تومان، نهصد و هفتاد هزار تومان سوغاتی باشد و از این مقدار هم، ششصد و خردهای، برادران کارامازوف و مابقی پول اتوبوس. من بلدم با دو وعده غذای نذری سرِ حال باشم و نیشم همیشه باز باشد. بلدم در بالکنِ غربیِ حرم تخت بخوابم و اذانِ صبح به سمتِ پلهبرقی خیز بردارم و خودم را به جماعت برسانم. بلدم با پای پیاده و اتوبوس، شهرها را بهتر از خودِ شهروندانش بگردم و بشناسم. بلدم با دلِ خوش لباس عوض کنم و مو شانه بزنم. دلِ خوش میتوانست این بنّایی را خاطرهای خوش کند، اما بیدلِ خوشها، همیشه قویتر از دلِ خوشدارها هستند. کوریِ ذوقها و سرریزِ صبرها و پنهانیِ اشکها، ارمغانِ بیدلِ خوشهاست. میخوابم. آنقدر میخوابم تا با سایهٔ سنگینِ ویروس بر سلامتم، سرفهکنان و سراسیمه از بستر بپرم. آنقدر صبر میکنم تا خانواده به آن یکی خانه بروند. با صدای بسته شدنِ در، پتو کنار میزنم و یا حسین علیه السلام میگویم و دست به دیوار میگیرم و بلند میشوم.
نماز میخوانم. برای «باران، امنیت و عافیت» دعا میکنم. مردی که دلِ خوش را بلد است، اینها را گفت. مردی که در هشت سال جنگِ بیدفاع و در ۱۲ روز جنگِ پرنفاق، با دلِ خوش، مقاومت و مبارزه کرد.
یک تکه مرغ با پیاز و سیر، غوطهور در آب و دیگ مسی، روی شعلههای زیادِ گاز میگذارم. جوپرک و هویج از یخچال مییابم. اسپندِ غلیظی دود میکنم. دودها را میبلعم. از بینی تا سرِ معدهم میسوزد و برای چند ثانیه میتوانم بوی خانه را بفهمم.
قابلمهٔ آب دیگری روی حرارت میگذارم. مسواک میزنم. آبنمک غرغره میکنم. آب که میجوشد، مشتی آویشن داخلش میریزم. بعد از یک ربع، ملاقهای از آن را سر میکشم و قابلمه را میبرم زیر پتو و خودم را بخورِ آویشن میدهم. بوی مرغ و پیاز به جانم میرسد.
آزیترومایسین میخورم. با یک سرماخوردگی. فلاسکم را پر از آبِ گرم و عسل میکنم و میگذارم کنارِ تشک.
تا سوپم آماده شود، کولهٔ فردا را میبندم. هنوز اعلام نشده مجازی یا حضوری هستیم، اما با همین حال، دعا میکنم حضوری باشیم... خانهٔ بی دلِ خوش، برای من زندان است... قفس... مَحبس... .
مینشینم به نوشتن. باید ثبت کنم که من از پسِ این روزهای سخت برآمدم. باید مکتوب کنم روزهای جانکاهی بود، اما من آنها را پشت سر گذاشتم در حالی که در همین روزها، یکی از بهترین سفرهایم را داشتم... بهترین تدریسِ مجازیِ مدرسه شدم... از جسمم مراقبت کردم که کارِ دقیق از جسم و روحِ سالم برمیآید... وَ... خدا، حیّ و حاضر و ناظر، از من، به من، نزدیکتر است.
سربهراه
با خدا حرف بزنید.
من آدمِ سمعی نیستم. یعنی از گوش دادن و حرف و صحبت خوشم نمیاد. عملگرام. بصری هستم. مثلاً شاگردام میگن خانوم ما درس خوندیم، مشمئز میشم از شنیدنش. خب خونده باشی دیده میشه دیگه! مثل خوبترین و بلاخانوم. یا یکی میگه دوستت دارم، با خودم میگم خب داشته باشی من میبینم. مثلاً همینکه با سه تا بچه برام یه پلاستیک پر غذا و میوه آورده. این یعنی محبت. حرفی نزد. نشون داد. ساری و جاریِ رابطهمونه.
برای همین اهل سخنرانی گوش دادن نیستم. اهل هندزفری و مداحی نیستم. بهندرت و فقط گزیده.
اهل دکتر عزیزی(!) از این کانال این و گفت و بعدش شجاعی(!) تو اون دوره این و گفت نیستم.
در جمعها کمحرفم و فقط کمحرفا رو میپسندم. فقط با رفیق ورّاجم و فقط ورّاجیِ رفیق رو دوست دارم. چرا؟ چون مملو از عمله!
مثلاً داره یه نکتهٔ اجتماعی رو بحث میکنه که دررابطه با حجابه. گوش میدم و لذت میبرم چون وسطِ حرفش به دختری که شلوارش کوتاه بود تذکر داد.
یعنی حرف و عمل یکی.
ولی بیزارم از اونی که کنار گوشم روضهٔ حضرت زهرا سلام الله علیها میخوند و دست راستشم یه سربرهنه نشسته بود(!)
آدمایی که گوشی نیستن مثل من، سخت با صحبت کردن جذب میشن. اگر وراجی باشی که ندونی چی و چطوری میگی، عملاً دفع میشی و گورت کنده است.
تا قبل از انتخابات اخیر، جز سیدناالقائد، فقط سه سخنران گوش میدادم؛
آقای قرائتی
آقای راجی
آقای پناهیان.
از این سه نفر فقط یک نفر واقعاً من رو به وجد میاورد؛ آقای پناهیان.
چون صدا، سیما وَ محتوا لبریز از قدرت بود.
مثل صدای امام. صدای دکتر شریعتی. صدای آقامصطفی چمران. صدای شهید مطهری.
بعد از موضعشون در انتخابات، از گوش دادن ایشون پرهیز کردم. خدا عاقبتبهخیرشون کنه، دوستشون دارم و ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم. انشاءالله در مسألهٔ انتخابات هم چیزی هست که عقل محدود من متوجه نمیشه. اما در کنار گذاشتن ایشون جهانم از صدای باصلابت خالی شد...
جز آقا.
من در ازدواج خیلی برام مهمه مَردَم صدای قدرتدهنده داشته باشه.
منظورم بلندی و آرومیِ صدا نیست. نه. منظورم حواس نیست. منظورم ادراکه.
ماهایی که روی صدا حساس هستیم، خیلی وحشتناکه دنیامون خالی از صدایی بشه که دلت رو گرم کنه...
سخنرانیِ دیشبِ آقا رو تا الآن تو بسترِ بیماری، سه بار گوش دادم... انگار صور اسرافیله... انگار مُرده زنده میکنه... انگار عیسیست...
هر بار که گوش میدم، ترسهام میریزه. محکم میشم. وصل میشم. آروم میشم. مقاوم میشم.
خوش به حالِ همسرِ آقا. همسرِ امام. غاده. پوران. چه جهانشون پرقدرت بوده.
من بهشدت معتقدم اینکه آدم چیا گوش میده،
مستقیم روی ضعف و قدرتِ روحیش اثر داره.
حال جسمیم خیلی بده...
فردا مدرسه نمیرم چون ناقلم...
در خونهای میمونم که دلِ خوش سیری چند شعارشه...
وَ سعی میکنم نیلوفرِ سلامتی رو بکارم.
میخوام الآن برم و چ دانلود کنم ببینم. به نوای قدرتدهنده نیاز دارم.
سربهراه
چرا #مشّایه رو دوست دارم؟ تنهایی ترس داره؟ زود نگو آره! به استثنائات هم فکر نکن! عمیق فکر کن... می
۱. قدرتِ نویسندگی یعنی این. فریب دادنِ خواننده با دقت بر فعلها و نهادها و زاویهدید. جادوی نویسندگی😎✌️😍
۲. در فضای مجازی اسکول نباشید. شما روزانه بهتعدادِ کانالها، صفحات و سایتهایی که میبینید، فریب میخورید. طرف میره سفر یه کشور دیگه. شما هم میبینید. توهم میزنید داره سفرش و ثبت یا کار فرهنگی میکنه، اما انتهای سفر پک راهنمای سفر به فلان کشور رو میفروشه(!) شما هم بی اونکه بازی رسانه بلد باشید، هزینه میکنید😁 چون درگیر و معتاد شدید! ممکنه تا آخر عمرتون نتونید برید فلان کشور... ولی معتاد شدید و میخرید😁
یا طرف با قشنگترین شعارهای تمدنی، بنجولترین تولیدش رو غالبتون میکنه😂 یا طرف روزمره مینویسه و وسطش میگه میرم پیش صغری خانوم برای صورتم. شما همممممه بدوبدو که صغری خانوم کیه؟ به ما هم معرفی کن. وَ خیلی شیک در سوشالمدیا غرق میشید و مایهٔ پول درآوردنِ مشتیِ ابلهِ فریبکار😂 یا به اسم دین و مذهب، پول میدید پکی میخرید که محتواش رو انسانهای درستی ننوشتن... اما شما معتادِ اون گروه شدید... وَ مایهٔ درآمد، اعتبار وَ بالا رفتنش😂
وَ همهٔ اینا انتخاب خودتونه و کسی مجبورتون نکرده😉 میتونید هوشمندانه زندگی کنید! هوم؟!😎
۳. در آداب سفر نوشته تنها سفر کردن مکروهه! من تا مجبور نشم تنها سفر نمیکنم! تنها سفر کردن هم نشونهٔ شجاعت نمیدونم(!) تو شجاعی؟ عزیزم امربهمعروف و نهی از منکر کن😂 وقتی از یه فحش و سیلی و اخراج میترسی... اَدای شاخ درنیار واسه ما😂 رفیقم و عروس کردم، اونوقت تنها مجبورم سفر کنم😅
*این ۲۱مین پیام بود در اینباره😐😶
یادداشت کرده بودم از قم برای اتاقم بعد از بازسازی یه کتیبهٔ امام حسینی بخرم و یه قاب عکس از سیدناالقائد.
هرجا رفتم هم بادقت این دو مورد رو بررسی کردم. اما نه کتیبهها رو دوست داشتم، نه قاب عکسها رو. طراحیها مناسبِ جشن و حسینیه و دفترِ سازمانه، طراحیِ خونگی نداریم که باسلیقه باشه و بااعتقاد.
کتیبهها که به هیچوجه... از بین قابها، چون دقیقاً قاب میخوام، یعنی با شیشه وَ نه شاسی و این چیزا، تو جمکران طرحِ نهچندان زیبایی دیدم که صرفاً متفاوت از مسجد و حسینیه بود، ولی میگفت ۲۷۰ هزار تومان که اصلاً برای اون طرح و قاب نمیارزید! کار شاخصی نبود!
واقعاً باز هم بیسلیقگیِ قشر مذهبی حرصم گرفت و الآن برای اتاقم نه کتیبه دارم... نه تصویر آقا...😭
سربهراه
یادداشت کرده بودم از قم برای اتاقم بعد از بازسازی یه کتیبهٔ امام حسینی بخرم و یه قاب عکس از سیدناالق
از درِ جنوبِ شرقیِ حرم حضرت معصومه سلام الله علیها که برید بیرون، کنارِ درِ ورودی و بازرسی که چلوکبابیه، یه نقرهفروشی هم داره که من دو ساله میام، شیفتهٔ قاب عکس آقا و امام خمینیشم!
خوشسلیقه امسال قاب عکس آقای رئیسی رو هم اضافه کرده بود و چه قابی...
میخواستم برم بگم میفروشی؟ رفیق گفت آدمای باسلیقه که بافکر و وقت چیزی رو تهیه کردن، ازشون بخوای، بدن یا ندن اذیتشون کردی. خودت که این و متوجهی، پس اذیتش نکن. دیدم راست میگه. چیزی نگفتم😢
وَ متأسفم که من دلم برای هیچکدومِ شما امسالیها تنگ نشده...
متأسفم که احساساتی به شما امسالیها ندارم و هر صد و هفتاد و چهار پیامتون در این یه هفته بیپاسخ مونده درحالیکه کل سفر رو داشتم با مجنون و بلاخانومِ پارسالم پیامبازی میکردم و عکسِ کلی جا رو برای مجنون فرستادم و برای بلاخانوم پیامآوا بود که ارسال کردم...
متأسفم که بهاندازهٔ کافی دوستداشتنی نیستید... تلاشگر و خلاق نیستید... دنیا رو متفاوت نمیبینید... دوست داشتن براتون معنایی جز لوسبازی نداره... زیاد حرف میزنید و در عمل بیخاصیتید...
متأسفم که تا این لحظه حتی یک ارائهتون من رو به وجد نیاورده و جز سرود، کار شاخصی نداشتید...
متأسفم که باهوش نیستید و حتی با تغییر قالبِ امتحانم (نه پیچیده کردنِ سؤالات) به هم میریزید و خنگید... متأسفم که حتی انسانهای متشخص و محترم و مؤدبی نیستید که مجبورم کنید، بیاحساس بهتون توجه کنم...
متأسفم که امسال اصلاً دلم نخواسته با شما جشن برگزار کنم یا یه برنامهٔ کوتاهِ زنگ تفریحی بگیرم... متأسفم که وقتی زنگای تفریح صدام میزنید، تنها و تنها بهخاطر اهدافم میام و براتون وقت میذارم و هیییییییییییچ اشتیاقی ندارم که با شما چایم رو سرِ پا بنوشم...
آه دختر؛
متأسفم که نمیتونم پاسخ این مدل پیامهاتون رو نپیچونم...
وَ کاش شما هم متأسف باشید که نتونستید معلمِ پرشوقی چون من رو، به خودتون جلب کنید...
#رنجهای_معلمی
وقتی خونواده دو دقه میرن پی کارای اونیکی خونه، باید چه کار کرد؟
بدوبدو تدریس مجازی گرفت که اگر زبونم لال باز مجازی کردن، خاکی داشته باشی به سر کنی😫😩😭
تودماغی حرف زدنت و خوابآلود بودنتم تو حلقِ شاگردات🤧
#رنجهای_معلمی